خانوادت قبولت می کنم اگه فکر می کنی لازمه من و عیالم آلی خانومم می آیم شهدتو همه چیو برای خانوادت توضیح می دیم افسانه نگرام بود می ترسید شهر نویه ها بعدها به سراغشون برن و تلافی کنن زبیه گفته بود شهر نو رو به هم ریختن هم به خاطر ظلمی که در حق افسانه کرده بودن هم برای کلکی که حکومتی ها بهشون زد و پولشون رو نداده بودن افسانه سعی کرد قوی باشه و به چیزای بد فکر نکنه سالار و زبیه تو راه روی یه متری جلی اتاق استاده بودن سالار رو به زبیه کرد و گفت زبیه آسفرین سراغان گروه با رستم یه نامرد علی میگه اون شلی کرده من هستم آخ سالار یعنی ما زودتر از اینا یه تیزی میکردیم تو پلوشتا جرعت این قررت ها رو نداشته باشه تو نزدش ناخ سالار لازم نکرده علی از کجا دیده؟ تو قیامت اون شب خیلی ها شلی کرده الان وقت این کارا نیم قرار گروه با رستمی رو بندازن یه قبر سون دور از مرکز حلم داره به همه سخ میگیره سراغ جاندارمون رفته دوه جمشید کلاهش رو سرش گذاشت و ادامه داد اسمال هفقت هم توفنگ داشته شاید اون زده دوه جمشید کلاهش رو سرش گذاشت و ادامه داد اونم میخوای بکشیم شاندارمون بودم همه رو میخواییم بکشیم دست از نادونی برداریم زبیه دوده سیگارش رو بیرون داد و گفت منی آقدایی بیچی که نمیشه مخصوصا که یارو گروه با رستمی رو میکنم داره فران میکنه با چند تا خط کچی بندازیم رو سولتش تا بفهم دنیا دست کیه مولو کناره در اتاق استاد و گفت زبی جنگی حسله کن آقا دایی راست میگه شاید کار همون اسمایل حبخت باشه یادت رفته هفته پیش نوچه ها چه کتکی بهت زدن همشون سر و تیه یک کرباسن مولو کناره گفت و با دست به افثانه اشاره کرد پاشو دختر سفده ها تو که گرفتی آماده شو ببرم اتگاره رو بفرستم ات شهر خودت افثانه بلند شد مستان عزیز فا فردا و ادامه روایت کتاب جامان دست بسر خدا نگهدار دریچه به جهان روشنایی و معرفت جلوه از جامعه دیگر رادیو معرف صدای فضیلت و فطرت موسیقی پار سایان موسیقی حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلم و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا به هممون توفیق بده زندگی هامون رو به رنگ هزارات مقصومین علیهم سلوات الله در بیاریم و با اطاعت از دستورات اونها انشاءالله نورانی بکنیم پیانبر خدا صلی اللہ علیه و آله و سلم اینجور در روایتی ازشون نقل شده اوسی کن به شبانه خیرا فانهم عرق و افعدتن انالله بعثنی بشیرن و نذیرن فحالفن شبان و خالفن شیوخ پیانبر فرمودن من وسیعت میکنم شما رو برید سراغ جوونها با جوونها حرف بزنید با ملاتفت و همراهی خدای متعال وقتی من رو مبعوث کرد هم بشارت دهنده و هم انزار دهنده جوونها اومدن با من همراهی کردن من رو پذیرفتن اما پیرمردها با من مخالفت کردن خب منظور اینه که معمول پیرمردها و معمول جوانها وگرنه برخی جوانها بودن که ایمان نیبردن و از اون طرف برخی پیرمردها بودن که ایمان اووردن ولی معمولا جوانها راحت تر ایمان اووردن حضرت می فرماید که سراغ جوانها برید باز روایت دیگری از وجود نازنین پیانبر عظیم الشعن صلی اللہ علیه و آله و سلم نقش شده که حضرت فرمودن من تعلم فی شبابهی کان به منزلت الوشم فی الحجر و من تعلم و هوه کبیرون کان به منزلت الکتاب علا وجه الما ای کسی تو بچگی یه چیزی یاد گرف تو جوانی یه چیزی یاد گرف مثل این می مونه که نقشی رو روی سنگ حکاکی کرده باشن این نقشی که رو سنگ حکاکی می کنن که از بین می ره به این راحتی ها از بین نمی ره می مانه اما اون کسی که در پیره مردی و سال خوردگی چیزی رو یاد بگیره مثل نقشی می مونه که روی آب بکشید شما روی ایک دریاچهی دریایی هوزی بیایید یه نقشی با دستتون بکشید چقدر اثر داره هیچی یه موجی درست می کنه و بعد هم از بین می ره جوانی فرصت بسیار مهم میه برای این که ما معارف دین رو به بچه های خودمون به جوان های خودمون منتقل کنیم خدا همه ما رو آمل به این دستور و موفق به این دستور قرار بده انشاءالله موسیقی خدا رحمت کنه مرحوم امام رحمت الله علی خیلی به بچه ها آزادی عمل می دادند نسبت به بچه ها سخت گیر نبودند وقتی که امام بودند بچه ها با آرامی هر کاری دلشون می خواست می تونستن بکنند البته مراقبت می کردند که یه وقت کار خطایی انجام ندند نقل می کنند بچه های منزل مرحوم امام نواهایشون می گنند امام ما رو دعوانه می کردند دیگران پدر و مادر خودمون می مادن ما رو دعوان می کردند که چرا امام رو عذیب می کنیم خود مرحوم امام رحمت الله علی می فرمودند من وقتی که در حسینیه جماران سخرانی می کنم و این بچه های کچک رو در هوای گرم یا هوای سرد می آرند و این ها گریه می کنند و ناراحت می شند من حواسم می ره پیش بچه ها دلم می خواد مطالبم رو زود تمام بکنم تا این بچه ها عذیب نشند آدم یاد اون روایتی می افته که راوی نقل می کند که دیدیم که پیانبر گرامی اسلام صلی اللہ علیه و آلیه و سلم نمازشون رو زودتر از همیشه تمام کردند وقتی صدای گریهی گریه تفلی می اومد من نماز رو زودتر تمام کردم که مادرش که حالا به جماعت داره نماز می خونه زودتر بتونه به فریاد اون فرزند برسه اینقدر دقیق مراقب هستن برخی از نواهای مرحوم امام رحمت الله علیه نقل می کنند ما وقتی که بچه بودیم این برای ما یه شوقی داشت خیلی دوست می داشتیم که شب با اجازه پدر و مادرمون پیش مرحوم امام رحمت الله علیه باشیم اینقدر این فضا فضای پر از معنویت زیبایی برای ما بود این قضیه رو هم نقل کنم برخی از بستگان مرحوم امام رحمت الله علیه نقل می کنند اون وقتی که مادر نجست بودیم گاهی مرحوم امام وقتی از خونه بیرون می رفتن وقتی بر می گشتن با یک زوغ و شوقی می گفتن یه بچهی رو دیدم اینجوری بود قیافهش رو ترسیم می گردن و بعد می گفتن باش خندیدم دست به سر و روش کشیدم یه بچهی که وقتی امام رحمت الله علیه توصیف می کردن از نظر ظاهری نظافت درست و حسابی نداشت لباسهاش مثلا خیلی آلوده و چرک و نامناسب و سر و صورتش همینطور حالا بهداشت اون موقع مرحوم امام بسیار به بهداشت اهمیت می دن خودشون بسیار منظمن ولی وقتی یه بچهی رو می بینند انگار اختیار از کف می دن می گن می رفتم اونجا با یه زوقی دستی به سرش کشیده بودن و بعد این رو می اومدن تعریف می کردن بعد یکی از نزدیکان مرحوم امام رحمت الله علیه می گن ما خیلی برامون مهم بود که بفهمیم مرحوم امام چرا اینقدر به بچه ها علاقه نشون می دن چرا اینقدر نسبت به بچه ها با شوق و زوق احترام دارن خب یکیش همین نکاتیه که هزارات معصومین علیه سلامت الله فرمودن یه نکته دیگری که از خود مرحوم امام استفاده کرده بودن اینه که این بچه ها فطرتشون پاکه آلوده به گناه نشدن اینها نزدیکتر هستن به خدای متعال و هر که به خدا نزدیکتر باشه نزد اولیاء خدا محبوب تره برای همین مرحوم امام اینقدر نسبت به بچه ها زوق و شوق به خرج می دادن و همراهی با اونها می کردن خدا به هممون توفیق بده نسبت به بچه ها بچگی کنیم و با هاشون راه بیاییم تا بتونیم انشاءالله اونها رو به راه بیاوریم انشاءالله خدام نظرب Round 2 Philop nutzen Alepso Melch lives a また Valve برایلای اcomplيHA зéroف اولی kicksąار افن از اش موکلای اپاااا روایت اشق بنام خدا و السلام دفتر روایت اشق رو باز میکنیم و باز هم آشقانه های زنانی رو مرور میکنیم که در کنار شهید عزیزشون خاطره و هماسه ساختن خاطره هایی که امروز در دل و جان همه ما به زیبایی نشسته چقدر این حرف ها ساده است و چقدر مهر و سمیمیت در کلمه به کلمه این روایت ها نشسته در این برنامه مهمونه همسره شهید هستیم و میخوایم از زندگی قشنگش بیشتر بدونیم و نام یه شهید دیگر رو در دفتر روایت اشق سبت کنیم شهید مدافع حرم محمد حسین میردوستی در سیزده تیره 1370 به دنیا آمد جوانی پرشور و انقلابی که همیشه حامی ولایت و آشق شهاده بود و در این راه قدم گذاشت با شروع جنگ سوریه آرام و قرار نداشت و برای دفاع از حریم ولایت راهی نبرد با دایشیان خبیز شد تا این که در اول آبان 1394 به درجه رفیع شهادت رسید یاد و نامش جاودان بود مهمون خانم مهمون خانم مهمون خانم مهمون خانم مهمون خانم مهمون خانم مهمون خانم مهمون خانم مهمون خانم مهمون خانم مهمون خانم مهمون خانم مهمون خانم ازاو سیده هفته همسن محمد حسین منه ولی چقدر متفابطن چقدر محمد حسین با اینو فرد داشته دیگه یوه شواش اصرارشونو که دیدم بعد حالا میم یک ماه اومدن اونجا بدون امومینا یه چیزایی پیش اومد که امومینا واقعی عقبه نتونستن بیا مثلا حتی گفتم گفتم الان امومینا نیستن مثلا درست نیست و گفت که اشکال نداره گو من بهشون میگم که مثلا فقط کشور پستاش زودتر این قضیه ها لنجا بشه ازدواجونو حالا پیمیکرد پستوار من پشوگو میشن یه بابونه میم یه چیزی میدهم دقیقا همون روزی که قرار عقدمون بود پسر خاله شون که توی یکان سابرین بودن پیام داد که کارتون اونجا درست شده چون سرباز اونجا بودن اسم خودش رو با دادششو اونجا نوشته برا استخدامی میدونست که مثلا استخدامی هم داره همون روز بهش پیام داد گفتیه کارت درست شده بلند شده برای مصابه و بقیه کارا باید بیاد که دو روز بعد عقدمون ما دوست این رفت برای آموزشو دیگه الان بعدش دیگه داخله مثلا یکانشون برای بهیاری و پستشاری نوزی پیمان خون بستیم ما اهد و پیمانی بستیم و نرشکستیم ما تا قیامت بر سر پیمان خود هستیم ما تا قیامت بر سر پیمان خود هستیم از من از تو از ما وطن میخواهدینک جان بیداریم حالا زندگی مشترک شروع میشه آقا محمد هنوز درامد و شغل مناسبی نداره اما رازی خانم جواب بلر رو داده و زندگی شروع شده وقتی پای عشق و دوست داشتن در میون باشه انگار همه چی توی زندگی یه شکل دیگه میشه انگار همه چی توی زندگی دست به دست هم میده تا دو نفر که هم دیگر رو دوست دارن به هم برسن تنها جزی که اصلا فکرش نکردم این بود که مثلا درامد زندگی بخواد از کچه باشه چون من خودم مدیری کانون بودم مربی قرآنم بودم یه مختصر حقوقی داشتم با همون حقوق تا این که بخواد کار محمد حسین قطعی بشه و حقوق اولیش بیاد با همون همه مثلا روزگار بودیم ما عروسیمون شمار خونه بابا مینه بود دیگه اومدیم تهران یه جورایی عدده هفت و با همون مهر برای ما یه جور زندگیم ختم به ماه مهر بود هفته هفته نوهد عقد کردیم زندگی ما چهار تا هفت ماه و چند روز بیشتر نبود قبلش دو سال عقد بودیم حالا بنابرای چون ازادار بودم اونا شمال مثلا خیلی تحصب دارن که باید سالگرد حالا مثلا جوون باشه باید بمونید که سالگرد بشه تا بخواییم خودمونم وساله آماده کنیم و شرایط زندگیم مثلا پول اجاره خونه اینا دو سالی عقد بودیم تا به سنه نبد و دور توی شهری بر عروسی کردیم اومدیم تهران هفت ماه و بیست و چند روز بیشتر نبود که تو تهران بودیم حالا موقعی که عروسی کردیم اومدیم چند روز بعدش محمد حسین برای سه ماه رفت دوره تکتیر اندوزی نبود که این سه ماه مثلا حرسگاهی فکر کنم دو سه ماه بیشتر نبود اومد و میخواست وسایل چیزی بگیرن تو شهر میگرفتن میرفتن دو شهر خونه بیشتر نبود همون روزم به هم گفت گفت کار من اینجوریه به شخی میگفت راضی صدا بعدی من رفتم وارد این کار شدم الان دارم بهت میگم یا باید به شخی میگفت یا باید جانباز بشیم یا شهید بشیم که دست از سرمون بردارن من اصلا جدی نمیگرفتم پرواز بحانه فقط واسه شکفتن اتفاق خوبه تا بدونی جدا نمیشه دستای تو و من اش اتفاق مثل وارون سر میرسه تا تو بحاری بشی تو دل سبز بشی از شبکه ی رادیوگ معارف برنامه ی روایت عشق رو تقدیم شما میکنیم و مهمون خانم رازی صادات میردوستی همسر شهید مدافع حرم محمد میردوستی هستیم زن و شوهری که با وجود ده سال اختلاف سن زندگی مشترک خودشون رو با عشق شروع کردن و شیرینی زندگی رو هم به این جمع دو نفر دارن برای قشنگشون اضافه کردن محمد یاسا دوازده هفته نوودسه از همون اول دیگه شروع کرد دنبال اسمشو حالا تمام این دورانه بارداری محمد اسن باش حرف میزن همشان صداش میکرد بابای محمد یاسا محمدشو که گفت اگه ده تا پسرم خدا به من بده میذارم محمد یاسا هم با همدیگه مثلا انتخاب کردیم که به معنی پاک و دور از گناهه خیلی خیلی به محمد یاسا بابست که بعد موقع شهادتش من بهش مثلا میگفتم چی جوری تو درکندی از محمد یاسا وقتی که محمد یاسا به دنیا اومد همه جا پوزشو میدار همیگو این پسر منه خیلی بهش علاقه داشت بعد محمد یاسا محمد دستنی یه جوری دیگه شد خودشانمم مثلا حرفی بزنم سعی میکرد کمتر مثلا معمولیت های چی بره دوستش بیشتر پشت محمد یاسا باشه همشونی بسان میرفتیم تو فامیل همه میگفتم بابا این باز اومد تا اون که زن زریل بود انا شد باز بچش بازی محمد یاسا و محمد یاسا خانواده همومین ها اینجوری میگفتن هم خانواده موسند که شمال بودیم همه فامیل بعد محمد یاسا بیشتر خسته میشود محمد یاسا خسته نم هر وقت که میبنیم میدونم تو شیر زنی تو میتونی رازی صدقی من خیالم راحتی از خونه شونزده روز که اومد یه هفته استراحت دوباره با خانم میخواییم برین گفتم باشه شیال نداره رفت دقیقا اول مهرمزون تا آخر دیگه عید برگشتن عید فطر حالا اونجا چه کار میکرد چون دورایی به یاروی ندیده بود با اونوان امدادگره ویژه بود یه هفته بود دیگه بعد گفت که خانم یه چیزی بگم گفتم چه تو که همیشه میخوایی یه چیزی بگی گفت که فکر کنم بریم سوریه گفتم سوریه چرا محمد بسیار تو که الان تو مرخصی گفتم یه ماه نبودی تازه اومدی گفت که دیگه کارمه دیگه خانم تو که گفتی که مثلا همیشه میگفت گفتی که حرفی نداری تو میتونی این شیرزنو همیشه تا موقعی رفتم به من گفت که میتونی نمیترسی و فرام بعد همین گفتم خدای چی جوری گفتم که میخوایی بری گفت شاید آخر این هفته گفتم محمد تو سن همش یه هفته بعد یه ماه گفتم من اون موقع دیگه واقعا گرگر می کردم خستم شدم گفتم محمد تو سن واقعا بعض ماه کم میارم چیکار کنم بس گفت تو میتونی گفت کارمه باید برم دقیقا چارده مهر بود حالا اونوزم که قرار نبود بره قرار بود پنشمه که پونزنی مهره بره صبح که میخواست بره قبل رفتنش دیگه میگم اگر که به محمد صاحب واسه بود هی بیدارش میکرد باش بازی میکرد بعد روز آخر گفت که خانم من یه کار اداریه میخوام برم سریع برمیگردم شاید دو ساعت بیشتر طول نکشه ولی تو یه نهار خیلی خوشمزه بذار تا من برگردم و در آن زفای یاران دل با وفا بمینم حالا میرسیم به اون روزی که محمد آقا قرار دیگه بره زندگی مشترک روزی خانم و محمد آقا خیلی کم بود و این خوشبختی دوام چندانی نداشت و روزی عزیز باید از یه مرحلهی در زندگی مشترک یه جور دیگهی زندگی میکرد اونم به تنهایی میریم و ماجراتی اون صبحی رو میشنبیم که محمد آقا برای همیشه میره تماس میزنگ میزن گفت که روزی صاحب من دارم میام صفره رو پمک و اومدم مثلا توانتو رفتم صفره را از تو کابینه برداشتم پنگ کردم گوشه گفتم بس اول صفره رو پمک کنم بعد گوشه جواب بدن گوشه جواب دارم داری می آیی کجایی غذای خوشمزده آماده است بعد گفت که خانم داری میریم بعد گفت من داری سر به سرم میزاری گفتم کجا محمد حسین گفتم فردا نشده امروز چارده همه از سمانه گفتم فردا نشده امروز هم محمد حسین من غذا درست کردم من نمیدونم من دارم صفره رو پمک کنم همه آماده گذاشتم دارم میچینم باید بیاییم گفت خدا خانم نمیشه گفتم محمد حسین شوخه نکن ازیت هم نکن گوشه قد کردم دوباره زنی زد گفت رازی صادت باپر کن خانم داری میریم سوریه گفتم من نمیخوام تو نمیبایید بری من نمیتونم هر جو شروع تو باید بیا باید فردا بشه تو بری امروز حق مددی بری گفتم رازی صادت هر کاری میکنم اینجا نمیذارم گفتم من خواهی ندارم هزنگ میزد گوشه رو قطع میکردم گفتم اولین صفرته داری میری خارج از کشورمونه چیه بدون خدافزی گفتم نمیدونم گفتم سر به سر ندار کجایی؟ نزدیکی؟ رسیدی به اول مسکر؟ کجایی مامد؟ بسه راستشو بگو گفت خدا خانم داریم میریم باور کن داریم میریم اونجا که دیگه خیلی جدید گفتم من واقعا تاره میره بازم عصبانی بودم گوشی رو چند بار قطع کردم نزدیک فرودگاه که رسید زنگ زد دوباره گفتم ببینی تو تصمیمت گرفتی تو داری میری تو اصلا برایت مهم نیست قضا چی؟ من نهالتو درست کردم گفتی قضای خوشمد گفتم آمدیسین زرش بلوه ها بعد گفت که خانم دیگه نزدیک فرودگاهیم اولا گوشی ازمون میگیرن گفتم نه لکی نگو تو رو