موسیقی موسیقی موسیقی خدا نگهد موسیقی روایت عشق خدا نگهد و چقدر مهر و سمیمیت در کلمه به کلمه این روایتها نشسته در این برنامه مهمونه یه همسر شهید هستیم و میخواییم از زندگی قشنگش بیشتر بدونیم و نام یه شهید دیگر رو در دفتر روایت عشق صد کنیم موسیقی شهید مدافع حرم محمد حسین میر دوستی در سیزده تیر 1030 ۷۷۷ به دنیا آمد. جوانی پرشور و انقلابی که همیشه حامی ولایت و آشق شهادت بود و در این راه قدم گذاشت. با شروع جنگ سوریه آرام و قرار نداشت و برای دفاع از حریم ولایت راهی نبرد با داعشیان خبیز شد. تا این که در اول آبان ۱۳۹۴ به درجه رفیع شهادت رسید. یاد و نامش جافدان بود. محمود خانوم رازی صادات میردوستی همسر شهید مدافع حرم محمد میردوستی هستیم. از همین ابتدا میریم سراغ آشنایی و ازدواج این زوج خوشبخت و دوست داشتنی. ازدواجی که شاید کمی شرایطش با یه ازدواج معمولی متفاوت بود. رازی صادات عزیز و آقا محمد دختر امو و پسر امو بودن. و میشه گفت ازدواج و آشغانه های زیبایی داشتن. ازدواجی برای همه هر کجایی هر جا که محسن میشه بودن دهزار تا بود سرنی که هست برای همه جایی تحجبه. ولی برای خودمون فقط در حد شناس نامه بود. آهان محمد حسین از لازه شناس نامه از من کشیفتر بودن ولی رفتار و عملشون چیزی بالتر. خب اصلا فکر نمی کردم به این که بخوام با محمد حسین ازدواجی. و بعدی که خودشونم به هم پیشناد دادن تحجب کردم و از زبونی شونم ناراحت شدم از این که به هم پیشناد ازدواج دادن. فکر خودم گفتم یه چیزی همین جوری گفتن. ما با این که دخترم و پسرم بودیم ولی خب خیلی سال بود که هم دیگر ندیده بودیم اصلا. چون ما شهرستان بودیم اما محمد حسین تهران بودن. بعد که من به آبجیم جاریم. برای محرسم ازدواج آبجیمینا اومده بودیم که اونجا حالا یه طریقه شماره منو پیدا کرده بودم با پیام خیلی مستقیل به من فرستاد که با من ازدواج میکنید. همینجور بدون هیچ چیز هیچ مقدمه ایم. اولش ناراحت شدم و حالا داشتیم میرفتیم برای محرسم برلبرون شمار که محرسم اونجا بگیرن خونه با بومینا. من تو ماشین امامینا بودم اصلا کل اینقدر اصابه نیشدن که اتا کلا ماشینم عوضیم با امامینا اومدیم. حالا چند بار مثلا با آبجیش میگفت. چند بار دیگه مطرح کرد. من اصلا جدی نمیگرفتم. اصلا فکر نمی کردم. به زنمامم گفته بود موافقتم کرده بود. ولی خب من برای اون خیلی سخت بود که بخواهم این قضیه رو قبول کنم. گفت شاید تو خیلی چیزا یادت نبود. ولی من از بچگی به تو علاقه داشتم. و از خدا میخواستم که دقیقا یه خواستگاری برای من پیش اومد. پیشونم بود تو خونه بابام. حالا کچیک بود دیگه پد ایشون بود. حالا یه جورایی اون قضیه ازدواج نشد. بعد که ازدواج کردی همش میگفت من خود و خدا میکردم. مثلا خیلی دعا میکردم که اصلا نشه. که بعد همشه بهش میگفتم که تو دعا کردی که نزدوشتی بشه. حالا به شخی بهش میگفتم. بعد میگفت مثلا یه جایی که با هم دیگه بودیم. تو جمع فامیل. میگفت یادت که مثلا اینجوری پیش اومد. یادت که فلانجا رفتیم. اصلا همجور تحجیل میگم نگاش میگم. میگم بودم چی جوری تو یادته. گفت من خیلی حواسم بود. خیلی مثلا همشه نگام کردم که تو کجایی چی کار میکنیم. ولی هیچ وقت جرعت نمیکردم بگم. تا موقعی که برای ازدواج آب جیبنا و با دادشش که رفته بودیم. گفت اونجا نمیدونم از خدا خواستم که یه جرعتی به هم بده. بتونم مطرح کنم. تازه تر باشم نزار. بی تو اسیر غم. اسیر بی کسی هاشم. تمام روز و شب هم و با رویای تو سر کردم. نمیتونم برم بی تو. نمیتونم که برگردم. برای رازیه ی عزیز پیشنهاد ازدواج از طرف محمد عجیب بود و خیلی هم جدی نگرفت. ده سال تفاوت سن باعث شده بود رازیه نگاه ازدواج به دوست داشتن آقا محمد نداشته باشه. اما محمد آقا همچنان پا بر جا بود و از پیشنهاد خودش اصلاً عقب نشینی نکرد. من حتی اینقدر جدی نگرفتم که حتی من برای دختر اموم که کشکتر از من بود. حالا بودم ایشان. شونم دیگه برای محمد حسین درست میکنید. نه این تا این حد. مثلا جدی نگرفته بودم حرفشو. که خیلی عصبانی شد. خیلی ناراحت شد. گفت چرا داری حرفو میزنید. چرا من را جدی نمیگید. گفت به خاطر همین بود که همیشه میترسیدم که مطرح کنم که من دوست دارم. میخوام با تو ازدواج کنم. دیگه یواش یواش. بعدی دیدم واقعا اصرار داره. یه کارهایی میکرد که اصلا من تحجب میکردم. فکر کنید همسن برادر من بود. حالا داداش من که همسنش بود میشه سه ومین داداش من. چند سال هستم ده سا کچکتر. اون رفتاراش یه جوری دیگه بود. اصلا محمد حسین یه جوری دیگه بود. یه موقعی الان هم مثلا میبینم. مثلا یکی میگم در مثلا ازدواج سه هفته. میگم این مثلا ازدواج سه هفته همسن محمد حسین منه. بعدی چقدر متفابطن. چقدر محمد حسین با اینو فرد داشته. دیگه یواش یواش اصرارشونو که دیدم. بعد حالا میگم یک ماه اومدن اونجا بدون امومینا. یه چیزایی پیش اومد که امومینا واقعی عقبون نتونستن بیا. مثلا من حتی گفتم گفتم الان امومینا نیستن مثلا درست نیست. و گفت که اشکال نداره. و من بهشون میگم که مثلا فقط بیشتر دوست داشت دوتر این قضیه ها رنجاب میشه ازدواجون. حالا فکر میکرد پوستور من پشت شوگو میشن یه بابونه میمیم یه چیزی میدهم. دقیقا همون روزی که قرار عقبون بود پسر خالاشون که توی یکان سابرین بودن پیام داد که کارتون اونجا درست شده. چون سرباز اونجا بودن اسم خودشو با دادششو اونجا نوشته برا استخدامی. میدونست که مثلا استخدامی هم داره. همون روز بهش پیام داد که کارتون درست شده بلند شده برای مصاب و بقیه کارا باید بیرن. که دو روز بعد عقبون ما دست این رفت برای آموزشو دیگه. حالا بعدش دیگه داخله مثلا یکانشون برای بهیاری و پسشتاری نوزید. ما با امام خود پیمان خون بستیم. ما اهد و پیمانی بستیم و نرشکستیم. ما تا قیامت بر سر پیمان خود هستیم. از من از تو از ما وطن میخواهدینه جان بیداری. حالا زندگی مشترک شروع میشه. آقا محمد هنوز درامت و شغل مناسبی نداره. اما رازی خانم جواب بالر رو داده و زندگی شروع شده. وقتی پای اشخ و دوست داشتن در میون باشه انگار همه چی توی زندگی یک شکل دیگه میشه. انگار همه چی توی زندگی دست به دست هم میده تا دو نفر که هم دیگر رو دوست دارن به هم برسن. تنها جزی که اصلا فکرش نکردم. این بود که مثلا درامت زندگی بخواد از کچه باشه. چون من خودم مدیری کانون بودم و ربی قرآنم بودم. یه مختصر حقوقی داشتم. با همون حقوق تا این که بخواد کار محمد حسین قطعی بشه و حقوق اولیش بیاد با همون. همه مثلا روزگاری بودیم. ما عرصیمون شمار خونه بابا مینه بود. دیگه اومدیم تهران. یه جورای عرده هفت و مینه. مهر برای ما یه جور زندگیم ختم به ماه مهر بود. هفته هفته نوهد عقد کردیم. زندگی ما چهار تا هفت ماه و چند روز بیشتر نبود. قبلش دو سال عقد بودیم. حالا بنابرای چون عزادار بودم. از شمال خیلی تحصیب دارن که باید سالگرده. یا مثلا جوون باشه باید بمونید که سالگرد بشه. تا بخواییم خودمونم وساله آماده کنیم و شرایط زندگیم. مثلا برای پول اجاره خونه اینا. دو سالی عقد بودیم. تا به سنه نوهد و دو توی شهری بر عروسی کردیم. اومدیم تهران هفت ماه و بیست و چند روز بیشتر نبود. که تو تهران بودیم. حالا موقعی که عروسی کردیم اومدیم. چند روز بعدش محمد حسین برای سه ماه رفت دوره تکتیرانوزی نبود. که این سه ماه مثلا هر از گاهی که کنم دو سه ماه بیشتر نبود. اومد و میخواست بسایی چیزی بگیرن. تو شهر میگرفتن و میرفتن. دو شهر خونه بیشتر نبود. همون روزم به هم گفت گفت کار من اینجوریه. به شخی میگفت راضی سده. بعدی که من رفتم وارد این کار شدم. الان دارم بهت میگم. یا باید به شخی میگفت یا باید جانباز بشیم. یا شریک بشیم که دست دست سرمون بردارن. من اصلا چندی نمیگفتم. امیدوارم برادر شوخی بکنه. اصلا یه حرفار میزنه. میخواد ببینه منم محکمم مثل خودش. خب منم هم وقتی دیدم اینقدر داره تلاش بکنه. منم همه جوری خواستم ثابت کنم که دوستش دارم. و اینه که این همه برامان تلاش کرده. منم یه جایی خودم رو نشون بدم دیگه. گفتم نه اصلا منم مهم نیست. مهم اینه که کنار تو هستم و اینه که تو رو دارم. بحانه فقط واسه شکفتن. اتفاق خوبه تا بدونی. جدا نمیشه دستای تو و من. عشق اتفاق مثل بارون. سر میرسه تا تو بهاری بشی. تو دل سبز برکه ها بخندی. روی کبیر خوشجاری بشی. از شبکه ی رادیوگ معارف برنامه ی روایت عشق رو تقدیم شما میکنیم و مهمون خانم رازی صادات میردوستی همسر شهید مدافع حرم محمد میردوستی هستیم. زن و شوهری که با وجود ده سال اختلاف سن زندگی مشترک خودشون رو با عشق شروع کردن و شیرینی زندگی رو هم به این جمع دو نفره قشنگشون اضافه کردن. محمد یاسا دوازده هفته نوودسه از همون اول دیگه شروع کرد دنبال اسمشو حالا تمام این دورانه بارداری محمد یاسا باش حرف میزد همشان صداش میکرد بابای محمد یاسا محمدشو که گفت اگه ده تا پسرم خدا به من بده میذارم محمد یاسا هم با همدیگه مثلا انتخاب کردیم که به معنی پاک و دور از گناهه خیلی خیلی به محمد یاسا بابست که بعد موقعشون روادتش من بهش مثلا میگفتم چجوری تو درکندی از محمد یاسا وقتی که محمد یاسا به دنیا اومد همه جا پوزشون میدار همیگو این پسر منه خیلی بهش علاقه داشت بعد محمد یاسا محمد دوسین یه جوری دیگه شد خودشانم هم مثلا حرفی بزنم سعی میکرد کمتر مثلا معمولیت های چی بره دوستش بیشتر پیش محمد یاسا باشه همشان مثلا میرفتون تو فایلی همه میگفتم وای این باز اومد تا الان که زن زریب بود الان شد باز بچش بازی محمد یاسا محمد یاسا خانواده امومین هایی جوری میگفتن هم خانواده موسنگل شمال بودی همه فامیل بعد محمد یاسا بیشتر خسته میشد محمد یاسا خسته نمیدونه هر وقت که میبنیم میدونم تو شیر زنی تو میتونی رازی ساده دیگه من خیالم راحت از خونه شونزده روز که اومد یه هفته استراحت دوباره گفت خانم میخواییم بریم گفتم باشه اشکال نداره رفت دقیقا اول مهرمزون تا آخر دیگه عید برگشتن عید فتر حالا اونجا چه کار میکن چون دورای به یاروی اینا دیده بود مونوان امدادگره ویژه بود یه هفته بود دیگه بعد گفت خانم نسیزی بگم گفتم چه تو که همیشه میخوایی یه چیزی بگی گفتم یه ماه نبودی تازه اومدی گفت که دیگه کارم دیگه خانم تو که گفتی که مثلا همیشه میگفت گفتی که حرفی نداری تو میتونی این شیرزنو همیشه تا موقعی رفتم به من گفت که میتونی نمیترسی و فرام بعد هی میگفتم خدای چی جون گفتم که میخوایی بری گفت شاید آخر این هفته مثلا گفتم آمد تو سه همش یه هفته بعد یه ماه گفتم من اون موقع دیگه واقعا گرگر می کردم خسته می شدم گفتم محمد بسیاری واقعا رزمو کم میارم چیکار کنم بس گفت تو میتونی گفت کارمه باید برم دقیقا چارده مهر بود حالا اون روزم که قرار نبود بره قرار بود پنشمه که پونزه مهره بره صبح که میخواست بره قبل رفتنش دیگه میگم انقدر که به محمد صاحب واسه بود هی بیدارش میکرد باش بازی میکرد بعد روز آخر گفت که خانم من یک کار اداریه میخوام برم سریع برمیگردم شاید دو ساعت بیشتر طول نکشه ولی تو یه نهار خیلی خوشمزه بذار تو من برگم دل من روید به جایی که در آن صفا ببینم و در آن صفا یاران دل با وفا ببینم حالا میرسیم به اون روزی که محمد آقا قراره دیگه بره زندگی مشترک روزی خانم و محمد آقا خیلی کم بود و این خوشبختی دوام چندانی نداشت و رازیه ی عزیز باید از یه مرحلهی در زندگی مشترک یه جور دیگهی زندگی میکرد اونم به تنهایی میریم و ماجرای اون صبحی رو میشتمیم که محمد آقا برای همیشه میره دیگه بانن شده محمد آقا که خوابید بانن شده از صبح گفتم رازیه بانن شده تون تون دیگه غذا رو گذاشتم خیلی زودتر آماده شد گفتم خدایی چرا محمد آسانی نمیگن گفت دو ساعت ده شد یازده شد همچنان تا رسیب یک و بیستو هفتش دقیقه بود بعد دیدم زنگ زنگ گفتم عادتش این بود هر وقت که ده دقیقه مونده به خونمون که بود تماس میگم زنگ میزن گفت که رازیه سب من دارم میام صفره رو پمکه اومدم مثلا تون تون رفتم صفره را از تو کابینه درداشتم پمک کردم گوشه این گفتم مثلا هفت صفره رو پمک کنم بعد گوشه جواب بدن گوشه جواب داری میاری کجایی غذای خوشمزه آماده است بعد گفت که خانم داری میریم بعد گفتم من داری سر به سرم میزایی گفتم کجا محمد حسین گفتم فردا نشده امروز چارده هامه از توانیه بودم فردا نشده امروز هم محمد حسین من غذا درست کردم من نمیدونم من دارم صفره رو پمک کنم همه آماده گذاشتم دارم میچینم باید بیاییم گفت خدا خانم نمیشه گفتم محمد حسین شوخه نکن ازیت هم نکن گوشه قد کردم دوباره زنگی زد گفت رازیه صدات باپر کن خانم داری میریم سوریه گفتم من نمیخوام تو نمیدونی هر جو شده تو باید بیا باید فردا بشه تو بری امروز حق نداریم گفتم رازیه صدات هر کاری میکنم اینجا نمیذارم گفتم من خواهی ندارم هزه میزد گوشه رو قطع میکردم گفتم اولین صفرته داری میری خارج از کشورمونه چیه بدون خدافزی گفتم نمن نمیذارم گفتم سر به سنده دار کجایی نزدیکی رسیدی به اول مسکر داریم میریم باور کن داریم میریم اونجا که دیگه خیلی جدی گفتم باقی تاره میره بازم عصبانی بودم گوشه رو چند بار قطع کردم نزدیکی فرودگاه که رسید زنگ زد دوباره گفتم ببین تو تصمیمت گرفتی تو داری میری تو اصلا برایت مهم نیست قضا چی من نهارتو درست کردم گفتی قضای خوشبند گفتم آمدیسین زرش بلوه ها بعد گفت که خانم دیگه نزدیکی فرودگاهیم الان گوشی ازمون میگیرن گفتم نه رکی نگو تو رو خدا محمد از این گریم گره گفتم نه تو رو خدا اینجوری نکن بابا گفتم برای رفتن سفر من به هر نامه دارم سفری کنم به اونجا که محبت از شاهر که اگر دلم غمی نست پیدا شفا ببین دل من روید به جایی که در آن سفا ببینم و در آن سفای یاران دل با وفا ببینم شهده هیچ وقت ارتباط خودشون رو با خانواده عزیزشون قطنه می کنن اونا همیشه در کنار عزیزانشون هستن و از خاطرات همه ی همسران و مادران شهده ها به خوبی متوجه میشیم که شهده ها در کنار ما هستن و انگار نفس به نفس ما زندگی می کنن حالا رازیه ی عزیز از ارتباطش با محمد آقا بعد از شهادت می گه اول خیلی بیشتر همش می اومد بههم می گفت هنوزم داریم گور گور می کنیم گفت رازیه ساده کارم تموم بشه من اینجا خیلی دور کار دارم کارم که تموم بشه حتما حتما بر می گنم بشه که آخرین باری که بسان خیلی به وضوعشی بود الان مثلا خوابشون میبینم ولی اینقدر دیگه مشغول حالا محمد یا سوچی شدم مثلا لحظه اونجوری مثل قبل امیق نیست آخرین بار مثلا گفت با چند تا دیگه از شهرداری همون پاکتش بودن که همشون اونده بودن همون خونه پاکتشت همشون را دیفرست داده بودن محمد حسنم میدونیم مثلا وقتی یه موقع یه کاری اشتباه میشد همشون سرشون ده خباییم خجالت میکشید به من نگاه کنه اون بارم همینجوری بود بعد اومد جلو محمد یا سارو بوسی بعد حرفی نزده هیچی نگاه باز دوباره رفت تو کنان همونو تو همون صف من حرفی نمیسنم از اون میخوام که با من حرف بسنه نمورده اند شهیدان نمورده اند شهیدان که ماه و خرشیده که کشتگان وطن زندگان جاویدند زندگان جاویدند نمورده اند شهیدان نمورده اند شهیدان که ماه و خرشیده که کشتگان وطن نمورده اند شهیدان زندگان جاویدند زندگان جاویدند از شبکه روژیوی معارف برنامه ی روایت عشق رو تقریم شما کردیم و مهمون خانم رازی صادت میردوستی همسر شهید مدافع حرم محمد میردوستی بودیم و آشغانهای زیباش رو شنیدیم حرف شما با این همسر شهید چیه؟ سامانه ی پیامکی 3553 در اختیار شماسته حالا با رازی عزیز خداحافظی میکنیم خداحافظ ای جوانی من شادمانی من یار نیمه را خداحافظ ای کسای صفت همچنان زپیت میدودم خداحافظ ازیز ده بانو ی صبور رو دوست داشتنی چقدر صبورانه حرف زدی و چقدر این حرف های زیبا به دلمون نشست همیشه در کنار پسر عزیزت سلامت باشی و با اقفدار به تو میبالیم و افتخار میکنی خداحافظ همسر شهید خداحافظ ازیز دهیم شادمانی من شادمانی من یار نیمه را هم خداحافظ ای کسای صفت همچنان زپیت میدود نگاهم خداحافظ ازیز دهیم شادمانی من شادمانی من شادمانی لطف آسانی و اخیر دفعه رینق نرند؛ که از خدا آسانی از آسانی و ریند؛ نر sinful و اردانی و جه tid شده میزین خداحافظ از еی به~~ من راfen هسته ماره راما يعانی معافر شفير یه کنین همکش Athim دریچه این به جهان روشنایی و مرفت طاقت و به اهل بی روشنگر ما اسلام همیشه سایه اشتباه سر ما پیامه ولایت ترخص محمد و حریف روح خدا نور دلگو خامنه ای رهبر ما نور دلگو خامنه ای رهبر ما پنده هیچ نظام انقلابی رو در دنیا در تاریخ این دو سه قرن انقلاب ها نمیشناسم که تا این اندازه در معرض توتعه و دشمنی و تراهی دشمنان قرار گرفته باشه شما نگاه کنید ببینید از اول انقلاب از تحریکات قومی قومیت ها رو تحریک کردن تا مسلح کردن گروه های چپ گروه های چپ در ایران کم و بیش بودن اینا رو مسلح کنن در دانشگاه و جه های دیگه اینا رو بگنجانن آماده برای حرکت علیه نظام تا تحریک و پشتیبانی گرگ خونخاری مثل صدام حسین تحریکش کردن وادارش کردن تشبیخ کردن که به مرزهایی همه بیشتر از قراره از اینا رو ببینید تا ترور های هدفمند ترور شهید متحری ترور شهید بهشتی ترور شهید مفته ترور شهید رجایی ترور شهدای محراب و همینطور ادامه پیدا کنه تا ترور دانشمندان هستهی تا ترور جوانان فعال انقلابی این ها ببینید اینا مجموعه تراحی هاییست که علیه نظام برخواسته از انقلاب در ایران انجام گره بعد هم تحریم ها تحریم های همه جانبه بعد هم حملات مستقیم مثل حمله تبس حمله امریکایی ها به تبس و اون قضیه معروف و موجز آسا یا حمله به هواپیمای مسافر بری از این قدید کارها به اسخاد هواپیما این کارها دستبه به نظام بر آمده از انقلاب اسلامی از اول انقلاب شروع شد البته تا امروز هم ادامه داره این انواع اینکارهایی ها این ترها و این توطعه ها اللحاظ تنوع از لحاظ شدت عمل اللحاظ مزمون قباست آمیز اونها به نظر من در هیچ انقلابی از این انقلاب های شناخت شده دنیا سابقه نداره چین توطعه ها رو انجام میداد یه وقت از که گروه های تروریستی کادی رو انجام میدن در ایران اینجور نبود این توطعه ها این تررایی ها این قباست ها به وسیله دولت های مستقبر امدتاً امریکا و سهیونیزم و به وسیله دستگاه های جاسوسی معروف دنیا مثل سیاه که مال امریکا هست مثل ام آی شیش که مال انگلیسه مثل موساد که مال رجیم سهیونیسیست این توطعه ها به وسیله اونها انجام میگیره