چی کردید با فرهنگ این مردم حتی قاری قرآنتون اخلاص و نیتش الهی نیست دنبال اینه که مشهور بشه مقامی به دست بیاره پولی به دست بیاره نه خردشان سالمند و پیران را حرمت می نهد نه توانگرشان موستمندشان را کمک می کند سروتمنداتون بی اعتناب فقرها و خانواده های محروم کودکان و جوانانتون بی حرمت نسبت به سالمندان به پدر و مادراتون پدر بزرگ مادر بزرگاتون جوانا بچه ها احترام قائل نیستن توهین می کنن اقنی ها و سروتمندان سرمایدار ها نگران فقرها و محرومی نیستن خب اینم یک انحرافات این اشتماعی در شبک زندگی و اینم حضرت حمید می فرمد با اینا من درگیرم مسئله فقط اینست که بعد از پیغمبر در شغیفه چی شد بله بر می گرده به اونجا ولی اصل مسئله که این جنگ ها اختلاف ها شروع می شه شرعینه این عجل بلاغه پر از این موارد هست خیلی حضرت حمید در واقع اونجا می فرمان که حتی نه تنها بیعت با من بلکه اونای که ادعای ولایت علی رو ولایت من رو دارن ادعای تشیع دارن مئیار که چه کسانی ولایت دارن چه کسانی ندارن نگاه و سبک زندگی است واقعیاته چقدر آدلانه زندگی می کنید روایتی از امام باغر علیه السلام دارن این آیه کریمه رو که شرح می کنن و بعد به ولایت علی اشاره می کنن که شیعه علی چه کسانی هست و چه کسانی نیستن و گمان می کنن که هستن یا ادعا می کنم که ادعا می شه که هستن فرمودی آیه کریمه که خدای متعال می فرماد اعوذ بالله من الشیطان الرجیم یا ایالذین آمنو حالا که ایمان آوردید و می گید ایمان آوردید استجیبو لله ولل رسول جواب خدا و رسولش رو بدید دبک بگید واقعا اینا رو بپذیرید قبول کنید اذا دعا کن وقتی که شما رو فراخان کردن لما یوحی کن برای آن که شما رو زنده کنن یعنی شما مؤمنین هنوز زنده نیستید مگر اون وقتی که عملا لبیک بگید و دنبال خط خدا و رسول خدا حرکت کنید چون این دین اینجا نیست که بگید شما دین رو قبول کردن تمام نه این دین ساکت و سامت نیست دعا کن فریاد زد فریاد می زند دعوت کرده و این دعوت هدفش چیست لما یوحی کن هدفش احیاه شماست شما مردید شما جامعی مردگانید تا این سبک عمل نکنید و ولایت عملی نداشته باشید شما مردید اطاعت کنید جواب مصبت بدید به خدا و رسول ای مؤمنین که شما را فرا خاند و صدا کرد برای این که احیاهتون کنه آخ امام باغل علیه السلام فرمودن که ولایت علی ابن عبی طالب همینه یعنی تا اطاعت نکنید ولایت ندارید با شعار و مناصق ظاهری و عملی و اینا این ولایت محقق نمیشه کافی نیست بعد این تبیر امام باغل علیه السلام دارن فرمودن ولایت علی ابن عبی طالب اجمع لعمرکم و ابقا للعدل فیکم ولایت علی آثار عملی داره هر اندازه این دوتا اثر باشه نشون میده ولایت علی هست و الا اگر این دوتا نیست یعنی ولایت نیست تظاهر به ولایتی یک اجمع لعمرکم شما رو مجتمع و متحد کنه دو ابقا للعدل فیکم دایره وسط و امق عدالت رو در جامعی شما گسترش بده یعنی یکی اجتماع و وحدت و برادری و یکی عدالت و احقاق حقوق امام باغل میفرمای این دوتا شاخص ولایت علی هست و اونی که قرآن میفرماد اجابت کنید جواب مصبت بدید به خدا و رسولش که اون ولایت علی یعنی این دوتا اینها آثارشه اولا حیاتی که دارید منشینه که حتی اگر مؤمنید ظاهرن این حیاتی که دارید این حیات معنوی حیات تیبه حیات الهی نیست حیات انسانی نیست این حیات بیولوژی که حیواناتم دارن این حیات حیوانیست شما هنوز احیان نشدید اونی که حیات قرآنی و الهی رو در ما به وجود میاره اون ولایت و امامت علی اطاعت عملی از قرآن و پیانبر و علیست اون میشه زندگی انسانی در دنیا و آخره وقت یکی میفرماد که این باعث میشه شما مجتمع و متشکل باشید کنار هم سازمندهی شده نه پراکنده و بی نظم یک واحد باشید دو عدالت رو در بین خودتون محترم و مقدم بدانید و اجرا کنید و تداوم ببخشید حقوق همه بهشون برسه در خانواده آدل باشید حقوق همسرتون فرزندانتون رو آیت کنید حقوق پدر مادرتون رو آیت کنید عدالت در خانه در بازار در سیاست در روابط بینون ملل و و و حتی در جنگ با دشمن عدالت رو بدرایت کنید این میشه ولایت علی و این میشه احیاء تعبیری خود حضرت حمید علیه السلام وخی مسئله آقا ما شیعه ایم ایارش چیست قرآن میفرماد اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَهَ مؤمنین برادرند همه با هم برادر و خاهرند خب یه ادهی فقط سروتمنده و صاحبان سروت و قدرت رو مصداق برادر و خاهر خودشون میدانن اونا رو متدین و مؤمن میدونن همش با اونا میبلگن با اونا ارتباطشون رو تحکیم میکنن وقت این خانواده ها و طبقات گرفتار فقیر زعیف و محروم اینا مؤمن نیستن یا مؤمن هستن ولی اخوه و برادر خاهران ما نیستن اینه مسئله در عمل وقت میبینید که ملاک ترجیح ما همین سروت و قدرت و اینجور چیز هست شهرت و ریاست و اینا ریزا از همون اول اصحاب پیانبر دو دست شدن مسلمانی دوتا تفسیر پیدا کرد یکی شد ابو زر که علیه قدرت و سروت فاسد فریاد میزنه به نفع عدالت یکی شد عبدالرحمن اوف که ملیاردها سروت داشت وقتی از دنیا رفت تلاهاشو نمیتونستن درست بشکنن و تقسیم کنن و بعضی دیگه هم همینطور بودن با اینکه همین عبدالرحمنم که نقش مهم میداشت در اینکه بعد از خلیفه دوم امیر المبنی نیاد سرکار بعدا با خلیفه سوم خود عبدالرحمن اوف درگیر شد و از حکومت حضف شد که حتی بعدا میاد سراغ از تعمیر یا به نظرم مریض بود از تعمیر خب میرن ایادت طبیعتا برای همه اونجا او بعد تعمیر میگه شما درست گفتی من اشتباه کردم او سالهای سال قبل که این کار رو کردم حالا بیا اشتباه منو جبران کنم من من با شما متحد میشم بیا با همدیگه هممون قیام کنیم از تعمیر لبخند تلخی میزنند و یعنی اون موافقتت هم یار الهی نداشت این مخالفت تملان به قصد انتقام مسئول شخصیست در واقع خب الان اینکه جای معروف و منکر عوض شد به تدریج منکر شد معروف عرضش و زده عرضشتشون رو عوض کردند اسلام به تعبیر پیانبر شد پوستینی که وارونه میپوشند لبس الاسلام لبس الفرمقلوبا که هم درونش گرم نمیکنه و بیرونشم زشته پوستین اگه درست بپوشی از درون تور گرم میکنه بیرونشم زیباست معکوس بپوشی نه تور گرم میکنه از درون نه بیرونش زیباست یعنی بیرونش زشته بقیه رو کشته درونشم سرده خودتو کشته پیانبر فرمودن پیشبینی کردن که دوزی میرسه که با اسلام اینطور برخورد میکنید اسلام رو واجگونه و چپرو میپوشید معکوس جای اولویتها و غیر اولویتها رو عوض میکنید جای اهم و مهم و بی اهمیت رو عوض میکنید کم کم معروف و منکر و جاش رو عوض میکنید مسئله تقوی مسئله قسط مسئله برادری و و و اینها همه از اهمیت میفته این تحبیل که بعضی میگن اقا اسلام انقلابی چیه اسلام غیر انقلابی چیه بله یه وقتی تصانی انقلاب زده چپ زده بودن که اصلا اسلام رو فقط برای عباد سیاسی و مثلا انقلابیش میخواستن به عباد دیگر اسلام مسئله عبادت تقوی اخلاق مسائل خانواده چه چه چه اینا رو اصلا هیچی اینو چه از اسلام بشت بعد یه ادهی دیگه باز بودن پیدا شدن ثواب غم داشتن اینا به عکس فقط به جنبه های ظاهرن معنوی و عبادی و اینا اسلام توجه بکنن حالا چه مقدس مهاد باشن چه روشنفکنما های منافقی که اصل نبوت و دین رو قبول ندارن ولی تظاهر به عرفان و دفاع از قداست دین و این حرفا میکردن اصلا مسلمانی را بی ارتباط با امر به معروف و نهی از منکر بی ارتباط با عدالت خواهی بی ارتباط با جهاد و شهادت و انقلاب علیه ظلم و قیام میدونن اینم انحراف دیگری بود که و پیامبر اکرام صلواتون علیه و آلیه تصریح کردن بارها به این که هر کس براش مهم نیست بر جهان اسلام بر امت اسلام در چه حاله این اصلا لیسه منهم این از اونها نیست و السلام علیکم و رحمت تالی محمد اللهم صلی علی محمد و آلی محمد و عجل فرج تالی محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرج شب خوبی رو برای شما شرمندگان عزیز آرزو میکنیم برای بیداری رو شنیدیم با سخنان استاد رهیم پور از غری سیزده و بیست و پنج دقیقه امروز میتونید تکرار برای بیداری رو بشنبید اینجا رادیو مورف هست ما همچنان افتخار داریم در کنال شما هستیم یارا وحک جداری میشود نقش تو مسیح داریم تا که شود باقی بید در دلت دارم من ناله زیر و زار من زم ترست هر زمان بس که بهش میدهد با شما همچنان افتخار داریم در خانش همچنان یاهش اونس Wasser زندگی سر conclus tracks زندگی سیر یا دا kommando افتخار داریم در خیلی سوره اوه همچنان زندگی تنها من servir اوه هم خیلی بوده اون پرتاب نور روی تایم هر نفسی به هر کسی پرتاب نور روی تایم هر نفسی به هر کسی میرسد آن میرسد نوبتت سالم من میرسد آن میرسد نوبتت سالم من بگذری اونن گریم باز نگرم که بگذرد بگذری اونن گریم باز نگرم که بگذرد فخر من و قناع تا فخر من و قناع تا جار تو ادماد جار تو ادماد جار تو ادماد خدای من چه شنین نالم قفل انصدیم چه شنین نالم چه شنین نالم قفل انصدیم خفل انصدیم که آی تاتی نمیکند آی نیز جمال من اخداد خدای من اخداد خدای من اخداد خدای من اخداد خدای من اخداد خدای من اخداد خدای من اخداد رسیدیم به ساعت 1 و 45 دقیقه و از شما علاقمندان به روایت کتاب جامانده از پسر دوست میکنم که با این روایت همراه باشید همراه باشید همراه باشید همراه باشید همراه باشید همراه باشید همراه باشید همراه باشید همراه باشید با تر بار نیمده بود و بوی سبزی به مشامش نخورده بود خیلی وقت بود که یادش رفته بود دختره سرنا سیبای کچی که سبز و دوسته رو سهراب آشق طالبی های ورامینه خیلی چیزا برای سالار عجیب شده بود اما نمقد که متوجه سربازا و جاندارمایی تو میدون نشه مطمئن بود که حضور سربازا و جاندارما چیز عجیب و غریبیه سالار با دیدن جاندارما تو فکر رفته و با خودش گفت سالار تو فکر بود که دای جمشید مقابل حجره ایستاد و رو سندلی چوبی نشست سالار به مرد لاغرندامی خیره شده بود که جلای میدون ایستاده بود اونو شناخت همون راننده وانتی بود که اونو پسرش سهراب و از گندمزارهای اطراف ورامین به تهران آورده بود سالار با دیدن مرد دلشوره گرفت و ترسید کابوس اون شب رهاش نمی کرد سالار تو فکر رفته و با خودش گفت سالار تو فکر بود که با صدای دای جمشید به خودش اومد اون مشخول صحبت با مرد حجردار بود مرد حجردار مرد حجردار روبه دای جمشید روبه دای جمشید کرد و گفت این آقا چون از شابی اون جابونی که تو قهف خونه کار می کنه همون که دل سالار برای پسرش سهراب تنگ شده بود اونو به واسطه سهرابش شناخته بودن سهرابی که سالار از اون غافل شده بود سهراب به میدونی اومده بود که طیب و دوستانش از اونجا علم برداشته و اکس امام خمینی رو روی اون چسبونده بودن دلشوره لحظه ای رهاش نمی کرد تو فکر رفته بود و با خودش حرف می زد هه کجا بودی سالار کجا بودی روزایی که سهرابت قد می کشید کجا بودی که بزرگ شدن سهرابتو ببینی سالار تو فکر بود که مرد راننده به حجر نزدیک شد سالار با دیدن اون ترسید قبلا کمتر می ترسید اما از وقتی پسرش سهرابتو ببینید سهرابتو ببینید سهرابتو خونه مخفی کرده بود می ترسید نکنه رازش بر ملا بشه رفت و حجر و به مرد حجردار گفت آقافل دلپیچه گرفتم بایزد یه لیقت رو تخت شما بشینم سالار رفت و رو تخت خم شد دای جمشید به سمت سالار رفت راننده مشخول صحبت با مرد حجردار شد سالار از گوشه چشم به اونا نگاه کرد و به دای جمشید گفت آقا دایی واضح خرابه این همون رانندهی که صبح رابا برده بود تهرون برو ردش کن نباز منو ببینه دای جمشید کتشو دره برده رو آره اینجش انداخت و به سمت راننده رفت مرد حجردار که با راننده حرف می زد به دای جمشید اشاره کرد و گفت اکبر آقا این آقا دایی هم محله یشون است هر کاری خواستین بکنین باش مشفرت کنیم بی هوا نمی شه مراسم گرفت حکومت نظامیه نزاشتن برای شهده فاتح خونی بگیریم چلشونو باید خوب بگیریم بلکه تا موقع تیب خانم آزاد شد با شنیدن این حرف خیال سالا راحت شد و فهمید راننده هیچ آجانی رو خبر نمی کنه دوباره فکر و خیال به سراغش اومد ای داد کاش اون روزی که این راننده واند گفت دکتر بیارم قبول می کرد و می زشتم بیاره اگه این کار رو کرده بودم محتمل تا حال سهرابم بهتر شده بود سالار با این فکر نفسشو بیرون داد و با کف دست رو پیشونیش گوید کمی که گذشت دای جمشید تو حجر رفت بعد رو به سالار کرد و گفت سالار از سابی خوش مفرشی رو خود تنها واسفریم دای جمشید سفارش های لازم رو به سالار کرد و گفت که کجا برو چی بگه سالار رفت و با گاری پر برگشت سالار عرق پیشونیش رو با پشت دستش گرفت و زلزد به دای جمشید که مشغول جابجا کردن وسائل پشتگاری بود دای جمشید یه سردست گسفند و با بسته بزرگ نمک و نخود و لوبیا به سالار داد و گفت این ها رو ببر خونه بقیه از شباس بفرسیم قهر به خونه که تحویل یاسر بدن خودش کار رو راستوریس میکنه با شنیدن این حرف سالار تو فکر رفت و با خودش گفت دای جمشید نگفت چرای همه خرید کرد و قهر اینا رو به اینکشا تقسیم کنه البته لازم هم نبود بگه همین که همراه شدم خودم همه چیو فهمیدم نگه همونه خود دای جمشید خواست که من همه چیو بفهمم و قدم به قدم جا پای سه رابم بذارم آیه که چقدر شرمنده شرمنده از این که پسرم چلوتر از خودم راه درستو پیدا کرده سالار تو فکر کرده دای جمشید بود که با صدای دای جمشید به خودش اومد چی شد سالار؟ یه رفتی تو فکر؟ چیز اینه ساخته ای میگم برا خونه نمیخواد من خودم میخرم به غیرتت بر نخوره پهله بود ببه پسر سورا پیش من حساب و کتاب داره پشت مغروزم دای جمشید نگاهش از سالار گرفت و به آسمون خیره شد نزدیک قروب بود دای جمشید تو فکر رفت و با خودش گفت از خودم دلگیرم مشغول بچه و نوه و داماد و کارهای قهر خونه شدم و سالارو به حال خودش رها کردم اما سالاری که این روزا میبینم سالار سالهای پیش نیست کلی عوض شده دای جمشید با این فکر روبه سالار کرد و گفت بچهات سهراب و سرنا ها الان تو خونه تو هم حاضرم سرش به سنگ خورده و پشیمینه دوباره عقدش این زن از مردای دوروبرش خیلی ندیده همدم وقتی جوونه یه کارهایی میکنه تدید بگیر و سرتو بنداز پایین اگه حاضر بد کرده تو هم بی تخصیر نبود سالا تو هم بد کردی اما از حالا پشتیبانش باش دست خالیم نروخنه موسیقی ما وسط آسمون نیستیم سررا خابیده و آزر کنار دیوار کس کرده بود سالار هم تو پلده ی حیات به دیوار کاهکلی تکیه داده بود و به ماه نگاه میکرد از وسط درختهای باخچه صدای جرژیرت میمند دای جمشید به خونه ی دخترش منصوره رفته بود بسرش علی رو هم با خودش برده بود سالار با آسمون خیره شده بود و نمیتونست چشماشو ببنده همین که چشماشو میبست کابوس به سراغش میمند سهراب فرار میکرد سمت گندمزار سالار غمه میکشید گروبان شلیک میکرد گرگا زوزه میکشیدن به تیه دستبن میزدن آزر به پسر سهراب زلزده بود نمیتونست گم بخوره نه حرفی بزنه اونم از بستن چشماش میترسید همین که چشماشو میبست گروبان شلیک میکرد مرو چلش میاد برادرش اتا میامد و گردن بنده تلاشو باز میکرد و میبورد پدرش نهشه میشد و میخندید اتا انگشت خاهرشو فشار میداد رو کاغذ و خونه و باق و زمین و صاحب میشد سالار رازر هر کدوم گوشه ی خونه نشسته بودن و دو گذشته ها فکر میکردن و افسوس میخوردن روستان عزیز تا فردا و آخرین دسمت از روایت کتاب جامونده از بسر خدا نگهدان موسیقی خوب دوستان و عزیزان روایت کتاب جامونده از بسر رو شنیدیم ساعت 13 و 10 دقیقه امروز میتونید تکرار این برنامه رو بشنوید ما افتخار داریم که از رادیو معرف همراه شما هستیم انشاءالله تا ساعت 6 بامداد باما باشید دوستان گرامی موسیقی موسیقی ملت مقاوم و قیور ایران برای یاری نیروهای مسلح من در مقابل با تهاجم رژیم متجاوز و کودرکش سهیونیستی دست به سلاح دعا میبریم که سلاح مقمن دعاست موسیقی و برای پیروزی و موفقیت رزمندگان من سوره فتح موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی دعای چهارده همه صحیفه سجادیه موسیقی