این دعاهای صحیفه سجادیه بارا عرض کردیم شامل و حامل رقیق ترین دقیق ترین امیق ترین معارف الهی و اسلامی است و دعای توسل را قراعت و زمزمه میکنیم یک میهل و یک بام و یک قاید و قرآن یک رهبر و یک ملت و دلهای با ایمان یک پرچم افلاکی و یک سرزمین غیرمان یک مهدت و جمهوری اسلامی ایران لحظاتون قرین سلامتی و آرامش باشه ما هم دعا میکنیم برای سلامتی تمامی دلیل مردان سپاه اسلام دعا میکنیم که در همه مراحل پاسداری از میهن عزیز سلامت باشن و موفق و انشالله بر دشمن زبون پیروز باشن دعا میکنم با پارسایان همراه باشید سیره و اخلاق علما در کلام حجت و اسلام وحیدی به مدت نه دقیقه سرگشتگان کویت پروای سر نداموند سرگشتگان کویت پروای سر نداموند آشفتگان مویت از خود خبر ندارد آشفتگان مویت از خود خبر ندارد پارسایان بر درگه تو بهریست از آب چشم اوشا خلق جهان از آن روی در ره گذر ندارد حجت و اسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلم و سلام علیه و سلم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا به هممون توفیق بده خوش اخلاق باشیم خوش رو باشیم اهل مذاه و لبخند اهل مذاه و لبخند اهل مذاه و لبخند اهل مذاه و لبخند مؤمن خوش اخلاقه حضرات معصومین علیهم سرابات الله در روایتی از وجود نازنینشون نقش شده فرمودن حسن البشره یذهب و بس زخیمه خوش رویی کینه ها رو از بین میبره آدم لبخند بزنه پیانبر خدا فرمودن الق اخاک به وجه منبسط با برادرت گشادرو برخورد کن عبوست نباش بد اخلاق نباش خوش اخلاق باش باز روایت دیگری از پیانبر خدا آمده که اینکم لم تسعن ناسد انوالکم فالقوهم به طلاقت الوجه و حسن البشر شما که نمیتونید با انوال خودتون انقدر پول ندارید که همه مردم رو بهرمند کنید به همه مردم مال بدید ندارید انقدر ولی میتونید اونها رو با خوش رویی همراهی کنید اونها رو با گشاد رویی و خوش رویی برخورد باشون بکنید و همراهی کنید خدا به همه اون توفیق بده اهل خوش رویی و اهل گشاد رویی باشیم انشاءالله باید به تو مسیم اون خدا رحمت کنه مرحوم امام رحمت الله علیه بسیار شوخ طب و خوش رو بودند برخی از این مثال ها رو خدمت شما تقدیم بکنم که اینها رو هم از هزارات معصومین علیهم سلوات الله یاد گرفتند و در زندگی خودشون اجرا کردند با تمام مسئولیت هایی که بر احده شون هست هم مرجع تقریب هستند هم یک رهبر روحانی انقلاب عظیمیه که پایه های استقبار جهانی رو بلرزه در آورده یک دکتاتور عجیب و قریبی رو از این کشور بیرون کرده اما در جاش که میرسه با مؤمنین که میرسه اهل شوخ طبیعی و اهل خوش روییه عوض بالله من الشیطان الرجیم محمد رسول الله و الذین معهو اشده علال کفار رو همه او بینهم بله با کفار محکم ولی با دوستان خدا اهل رحمت و خوش رویی و شوخ طبیعی یه وقتی مرحوم امام رحمت الله در دستشون یه مقداری درد داشتند خب احساس ناراهتی میکردند و احساس درد میکردند آقای دکتر عارفی میره و یه پزشک متخصصی رو برای ایشون میاره که بیاد و معاینه بکنه ببینه که دست ایشون مشکلش چیه در زمن سآلها و معاینه های که اون پزشک متخصص داشته انجام میداده دو دست خودش رو جلو میاره و به مرحوم امام رحمت الله میگن که او آقای دکتر میگن که دست من رو فشار بدید مرحوم امامم با یه لحن خاصی که معلوم بود که دارن شوخی میکنند فرموده بودن آقای دکتر میترسم دستتون درد بیاد بعد هم خودشون خندیده بودند و هم اون دکتر خندیده بود ببینید چقدر زیبا یه جلسه معاینه پزشک رو تبدیله و یه لبخند میکنه مومن باید اینجور باشه بذارید قصه دیگری نقب بکنم یه وقتی یکی از دکترها به مرحوم امام رحمت الله گفته بوده که شما برای این که بخواهید کمتر دارو بخورید باید از ذره قضایی به خودتون بیشتر برسید مثلا باید روزانه یک سیخ کباب بل بکنید امام رحمت الله گفته بودن که من نمیتونم بخورم من نمیخورم به دکتر اطلاع دادن که امام گفته که نه نمیتونم من کباب رو بخورم اون آقای دکتر گفته به امام بگید که اگر کباب نخورید باید فلان گرس رو بخورید دو مرتبه مطلب رو به مرحوم امام رحمت الله منتقل کرده بودن که دکتر میگه شما اگر کباب نخورید باید گرس بخورید یک دفعه مرحوم امام خیلی جدی رو کرده بودن به حاج احمد آقا و گفته بودن که این میزو بخور احمد این میزو بخور حاج احمد آقا میگن من نگای کردن به ایشون و گفتم بله میگم این میزو بخور حاج احمد آقا گفتدن که آقا ما نمیتونیم بخوریم میز که من نمیتونم بخورم مرحوم امام زده بودن زیر خنده و فرموده بودن که خب همونطور که تو نمیتونی این میزو بخوری منم نمیتونم هر روز کباب بخورم دست دست سر من بردارید با یه ملاتفت و زیبایی و شوخی همراه میشن با دیگران آدم خوبه که خوش اخلاق باشه با دیگران اهل مزاه باشه یکی از ارادتمندان مرحوم امام کسانی که نزدیک بوده میگه من از زیارت مرحوم امام سیر نمیشدم اون وقتی که مردم میومدن و صف میستادن برای دست بوسی مرحوم امام من هم میرفتم در صف حالا روز ایدی بود و مرحوم امام ایدی میدادن به هر کسی یک سکه مثلا پنج ریالی یه سکه متبرکی چیزی به هر کسی میدادن شو میگه من تو صف بایستادم دفعه اول دست مرحوم امام رو بوسیدم مرحوم امام خب به من یه سکه متبرک دادن دفعه دوم هم دو مرتبه رفتم ایستادم باز مرحوم امام به من لطف کردن دفعه سوام تا مرحوم امام من رو ایدن یه لبخند دیزدن که آ یعنی شما چند بار میهایی تو صف بایستی بلا فاصله من گفتم آ این دفعه اومدم برای مادرم یه چیزی بگیرم حالا او تعبیرشون اینه که برای ننم اومدم یه چیزی بگیرم که مرحوم امام فرموده بودن باشه اینم برای مادرت خوش اخلاقی میکردن همراهی میکردند و دیگران خوش اخلاقی میکردند این خاطره رو هم از یکی از نواهای مرحوم امام رحمت الله علیه نقل بکنم که یکی از نواهای ایشون میگه من جبهه رفته بودم از جبهه که برگشتم خدمت امام رسیدم و عرض کردم چجور بود و تعریف کردم یه دفعه مرحوم امام رحمت الله علیه گفتن که تو شهید نشدی که بنیاد شهید لعقل ما رو یه سفر سوریه بفرسته اون موقع رسب بوده برخی از پدران شهید مادران شهید رو برای سفر سوریه میبوردن مرحوم امام شخی گفتن لعقل تو شهید نشدی که ما رو بنیاد شهید یه سفر سوریه بفرسته مؤمن اهل شوختبئیه شوختبئی و نشاتش در صورتشه و غم و قصهش تو دلشه خدا به هممون توفیق بده اهل خوش روئیه با دیگران باشیم انشاءالله اندوه مخب کمش نوز بد بوی و اندوه مخب پارسایان بود سیره و اخلاق علما در کلام رو اجترسان وحیدی شما علاقه مندان میتونید ساعت 21 امشب تکرار پارسایان رو بشنوید از همراهیتون با شبکه مورد بسیار سپاس گذارم اجازه مخواهم که خدا قبوتی عرض کنم خدمت همه شما بزرگ باران که مشغول خدمت رسانی هستید در جای جایی کشور عزیزمون و سلامی عرض کنم خدمت شما بزرگ بارانی که همینک به جمع شنوندگان راگی معرف پیبستید برای شما داستان داریم داستان هفته داستان اخلاقی هست دعوت میکنم بشنوید انشاءالله بازم در کنار شما خواهیم بود داستان هفته بسم الله الرحمن الرحیم دوستان گرامی سلام علی فرهناک هستم و توفیق دارم این هفته هم و همراه حسن تبکلی زاده سردبیر تحیی کننده و نویسندی داستان هفته و رزا رزایی صدا بردار با این برنامه در خدمت شما عزیزان باشم برای این هفته داستانی از زندگی عالم بارسته مرحوم آیت الله حاج ملاحادی نجم آبادی انتخاب کردیم به اسم شبهای محتابی حجره لطفاً بشنوید توجره نشسته بودم و درس اون روزو مرور می کردم که چند ضربه آروم به شیشه خورد سرمو بلند کردم و زلزدم به در از صدای تختخ انگشتای کسی که پشت در بود فهمیدم آدم محجوبیه خیلی آروم و با فاسده چند بار به شیشه زد و منتظر منتظرمون تا جوابشو بدم مثل بعضی از همکلاسی های عجولم نبود تا فوری و بی اجازه در و تا آخر باز کنه و سرک بکشه و صدا بزنه کجایی همسایه از تنهایی خسته بودم حسلم سر رفته بود و حجرم سرووز مرتبی نداشت کتابام وسط حجره ولو بود و اسباب اساسیه ناچیز خرد و خراکم دور اونا قطار شده بود شده بود مثل بازار شام با بی حالی رفتم پشت در از پشت شیشه مردی میان سال رو دیدم با محاسنی نیمه بلند عبروهایی پرپشت و کشیده و چشمایی درشت و برومده و بحشاش تنوز در و برومده و بحشاش تنوز در و برومده و بحشاش تنوز در و برومده و بحشاش باز نکرده بودم که به علامت سلام سر تگون داد امامه یک کچیک و مرتبی رو سرش بود با خودم گفتم یعنی با من چی کار داره؟ در رو که باز کردم دستاشو جلو ورد و با متانت و خوش روی سلام کرد جواب ددم بعد منتظر موندم تا حرفاشو بشنوه اونقدر آروم و شماره مرده حرف میزد که حسلم داشت سهر میرفت چهره جذاب و دلنشینی داشت سرووزشم خیلی ساده بود یه آن نگاهم رفت روی وصله های عباش بعدم کفشاشو دیدم که یه جفت گالش رنگ رو رفته بود حس کردم طلبه فقیره که اومده دور از چشم دیگران گدایی کنه خواستم قبل از این که حرفی بزنه برگردم تو حجرف و چندونه خورما تو تیک نون سنگکی که از زهر داشتم بذارم و بدم بهش اما بعد از احوال پرسی خیلی زود گفت برادر شنیدم تنهایی خواستم بپرسم هم حجره نمیخوایی؟ بعدم با همون چشمایی درش دارم و بشاش خیره شد به من موندم چی بگم؟ تنها بودم و دنبال رفیق میگشتم اما نه طلبه ای که بزرگتر از خودم باشه با خودم گفتم حتما هیچ آهیم تو بساتش نیست و میخواد درد و رنجشو به حجره من بیاره نکنه با اومدنش از درس بمونم که شه بدبختیاش بشم با این فکر چشم چرخوندم سمت حیات مدرسه بعد از ظهر ساکتی بود آفتاب ملایم پایزی مثل پیر مردای کنجکاو لب دیوار حیات نشسته بود و ما را تماشا میکرد دور تا دور حوز مدرسه درختای زرد پوش چنار قد علم کرده تو مدرسه هر حجره برای یه طلبه بود و از بین اون همه حجره نمیدونم چرا اون مرد میان سال سراغ حجره من اومده بود همینطور منتظر بود و من پیش خودم دلدل میکردم مرد لبخن میزد و من خیلی جدی ورندازش میکردم و روی عباو و قباش چشمی چرخوندم کمی که گذشت نگاهشو از من گرفت و سرشو پایین انداخت بعد آماده شد که بره سمت حجره های دیگه من که هنوز برای حرف زدن دودل بودم فوری یاد سراوز آشفته ی حجره مفتادم و حرف تازهی روزبونم افتاد گفتم اگه اینکه من برای حرف زدن دودل بودم اگه کسی باشه که کارای نظافت حجره رو انجام بده حرفی نیست آخه من وقت زیادی برای درس میذارم و کمتر به حجرم میرسم چشمهای مرد از خوشحالی برخ زد و بیمارتلی گفت چشم برادر قبول میکنم گول میدم همه ی کارای حجره رو انجام بدم من که با تحجب به مرد مردمیمه میان سال نگاه میکردم از خودم و حرفی که زده بودم بدم اومد چون اون از من بزرگتر بود و باید همه ی کار نظافت حجره رو یتنه انجام میداد اما زود به دلم آرامش دادم و با خودم گفتم به هر حال حجره در اختیار منه و من برای این مرد که معلوم فقیره و شایدم طلبه درست نخواهیم خونیه جا دادم با این فکر پردر رو کنار زدم مرد میان سال گالشاشو کند و تو اتاق اومد با ورودش به اتاق بوی عطر همه جا پیچید نمیدونم بوی عطر از مرد میان سال بود یا از بیرون بوی ناشناختهی بود که مثل پرندهی نامرئی تو حجره بالبارید و درسته اتاق میزد رفتم سراغ کتابم و چارزانو پشت میز کچیکی نشستم که بالا دست اتاق بود مرد میان سال با شرم و حیایی دوست داشتنی عباو و غباو و امامش و گوشه ی حجره روی هم گذاشت بعد نشست پایین دست حجره و چند تا کتاب که همراهش بود گوشه ی چید گفتم که برای خودش چیزایی مثل پتو و بشقاب بیاره بعد از روی تاخچه حجره جاروی کچیکی برداشتم و بی این که به چشمای نافذ مرد نگاه کنم گفتم آشیخ خستگید که رف شد به سروز اتاق برست خدا خیرت بده مرد میان سال لبخندی زد و زود ایستاد بعد جارو را از من گرفت و دست به کار شد موسیقی چند روز بعد شیخ بیشتر خودشو به من نزدیک کرد مهربونیش زیادتر و تو هر کاری کمک کارم شد اما من جدی بودم سعی می کردم بیش از حد با اون سمیمی نشم و فاصلمون همینطور حفظ بشه شیخ اتاقو کرده بود مثل دسته گل حتی کتابای منو هم مرتب و دقیق تو قفص چیده و اونا رو شماره گذاری کرده بود چند روزی که از شهر بیرون رفتم زیلو و پردگ هجره رو برده بودم و سطح حیاتو اونا رو خوب شسته بود خلاصه تو چند روز در و شیشه ها رو گل انداخت و چین و چروک دیوارای کتاه اتاقو گرفت بیش از حد انتظارم به هجرم می رسید چند بار خیلی خوشک ازش تشکر کردم و برخوردم و اینطور توجیه کردم که نباید کتاه بیان بعدم اگه بفهمه تو درس و بردن بحثم مثل خودش زعیفم که دیگه هیچ مرد میان سال همش سرش تو کتاب بود دائم به سر و پیشونیش فشار می آورد و اون چشمای درشتشو بیدار نگه می داشت با این حال حس می کردم چیزی نمی فهمه و از من عقب تره که اینقدر وقت و بی وقت درس می خونه یه بار خسته و کلافه از بحث شبانه برگفت شدم مثل چند روز پیش بحث تازه استاد تو زهنم نرفته بود خوبم از پیش متالعه اون بر نیومده بودم دیگه داشت داده هم مباحثم در می اومد کسی هم تو مدرسه نبود تا سراغش برم و اشکالای درسیمو ازش بپرسم دلم گرفته بود خسته قدم تو حجره گذاشتم شیخ مثل همیشه سراغش برم و اشکالای درسیمو ازش بپرسم سرحال و با نشات به استقبالم اومد و بازم تو سلام کردن از من سبقت گرفت جواب سلامشو دادم و خودمو شل کردم بالا دست اتاق و تکیه دادم به پشتی ترکمنی شیخ از این رفتار تحجب کرد اما باز سرشو برد توی کتاب بزرگ و قطورش خطای ریز کتاب انگار تو همین میلولیدن چند ساعتی گذشت تا شیخ سر رو بالش گذشت دعای خوابو خوند و زود چشمشو بست میدونستم چرا برای این که زودتر برای نماز شب بیدار بشه اینو تازه فهمیده بودم هر روز نزدیکای ازان صبح خیلی آروم بلند میشد و تو حیات میرفت بعد وضوع میگرفت و آروم به اتاق برمیکشد و بیهیچ صدایی میستاد به نماز شب و راز و نیاز با خدا گردسوز کچیکو روشنگ کردم و با عبارتها و جملات درس کلنجار رفتن قرار بود فردا طلبه های کلاس درس استاد و از روی عبارتهای عربی کتاب بازگو کنن هرچی به مقسم فشار می آوردم حتی یه جمله هم از جمله های عربی رو نمی فهمیدم شیخ خواب بود ماه درشت و روشن از پشت شیشه در دلسوزانه نگاهم می کرد شب به نیمه رسیده بود و سکوت سنگینی تو حیات مدرسه مثل گزمه ها پرسه میزنید و پاس میداد آروم به پیشونیم زدم و بی اختیار اولین جمله رو خوندم البته کمی بلند و اصابانی اما چیزی نفهمیدم دوباره از اول خوندم فایدهی نداشت با بی حسلگی کتابم رو بستم یه دفعه شیخ قلتی زد بعد بلند شد و روبرون نشست و با بی حسلگی کتابم رو بستم با همون لبخند همیشگیش گفت چی شده که امشب دست از کتاب خوندن بر نمیداری و نمیخوابی جوون؟ با این حرف بیشتر عصبی شدم دیگه به بیخوابی منم کار داشت با چشم قره گفتم شما به خواب خوشت برس خودم بهتر میدونم چی کار کنم با این حرف چهره شیخ تغییری نداشتم دستی به محاسنش کشید فتوشو کنار زد و عرقچین سفیدشو رو سرش جا به جا کرد بعد چارزانو نشست و با مهربونی گفت جمله هایی رو که خوندی شنیدم اونا نوشته های صفحه پنجاه و یک کتابیه که داری میخونی تو فضای نیمه تاریک اتاق کتاب آروم باز و به اون سفهی کتابیه که داری میخونی اون سفه نگاه کردم یه دفعه چشمام گرد و گشات شدن داشتم از تحجب شاختر می آوردم اما به روی خودم نیووردم زبونم رو به سختی چرخوندم و پرسیدم خب که چی؟ شیخ با همون لحن آروم ادامه داد جمله ها رو قلط خوندی اتفاقا این بحث آسون و شیرینیه فقط کمی قلق داره که شاید استادت اونو درست تو زهنت جان انداخته از شنیدن این حرف جا خوردم نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم با خودم گفتم نکنه این شیخ آدم معمولی نباشه نباشه فکر بودم که شیخ بی معطلی از حفظ شروع کرد به خوندن جمله های کتاب منم چشمامو لقزوندم رو جمله ها خیلی عجیب بود این همون جمله ها رو میخوند درست و دقیق خودم رو آروم نشون دادم و زورکی لبخند کمرنگی زدم بعد دستم رفت به سمت فتیله پاین گردزوز و اختیار اونو بالا کشیدم شروع کرد به توضیح دادن درس حرفشو میشنیدم و کیف میکردم بیان خیلی خوبی داشت و بحثا مثل موم توی دستش بود شیرینی مثل شکر از لباش میریخت و نسیم گفتهاش شاخه های خیالمو نوازش میکرد از برخورد بدی که تا اون موقع با اون کرده بودم پشیمون شدم شیخ از استادمونم سر بود و معلوم بود روحانی فازل و باسوادیه چون گاهی از بحث گریز میزد و از علوم دیگه میگفت دیگه مطمئن شده بودم که آلم بزرگیه بعد از توضیحاتشمه شیخ درسو خیلی خوب یاد گرفتم خدا توفیق بزرگی به هم داده بود دیگه استاد خصوصی و خودمونی داشتم استادی که گمنام بود باز با شرم نگاش کردم پنجره چشماش به رنگ محتاب در اومده بود آروم بود و زلال و خوش رنگ دستان با شرم نگاش کردم با شرم نگاش کردم از این به بعد تو درسم مثل کارای دیگه خادم تو میشم با شنیدن این حرف دلم تو ریخت و مچاله شدم نمیدونستم چی بگم