امیر المؤمنین علی ابن عبی طالب علیه السلامه چون در ایام قدیر و مباهله و آیه ولایت و آیه حلعتا و فضائل و مناقب امیر المؤمنین هستیم از محضر عزیزان خودم خوهران و برادران شیعان امیر المؤمنین فرصت میخوام یه چند روایت از فضائل و مناقبی که از امیر المؤمنین علی ابن عبی طالب حضرت سید امدیا نقل کرده و بزرگان اهل تفسیر از آم خاص یعنی شیع و سنی به این روایات اشاره دارن خصوصا مرحوم علامه بحرانی در تفسیر شریف برهان و علامه تبرسی در تفسیر شریف برهان و در تفسیر شریف مجمع البیان علامه تبا تبایی رضوان الله تعالی علیه مجمعین در تفسیر المیزان بهش اشاره دارن توجه عزیزانم رو به عنوان این مطلب که ذکر و علیین عباده به چند فضیلت از فضائل و مناقبی که پیغمبر از امیر المؤمنین ذکر کرده و او را به عنوان جان خود در برابر مسیحیان نجران آورده اشاره داشته باشم قرآن می فرماید لنوریهو فی آیاتنا در ابتدا سوره شریفه اصرا سبحان اللذی اصرا به عبدهی لیلم من المسجد الحرام الى المسجد الاقصا که ماجرای سفر شبانه پیغمبر رو ذکر می کند می فرماید پیغمبر رو در این اسفار آسمانی و معراجی بردیم که از آیه های خودمون به اون نشان بدهیم با آیه های ما بیشتر معنوس بشه آیات ما را ببیند حضرت می فرماید در این سفر معراجی خداوند گوشه ای از فضائل علی ابن عبی طالب علیه السلام رو به من نشانده داد تا جایی که وقتی سفر کردم به آسمان چهارم رسیدم اونجا قطاری از شطران رو دیدم این مطلب رو مرحوم علامه تبا تبایی در تفسیر المیزان ذکر می کنه که این قطار شطرها در حال حرکت بود توقف کردم جبریل گفت یا رسول الله به راه ادامه بده گفتم که این قطاری از شطران رو دیدم در حال حرکت بود گفتم که این قطار شطرها در حال حرکت بود کراحت داره از میان بار شطر در حال حرکت رد شدن فرمود یا رسول الله از لحظه ای که خدا مرو خلق کرده این قافله شطران در حال حرکت هست و تا قیامت توقفی برای اینها نیست اگر منتظر توقف هستی حضرت می فرماید سآل کردم بار این شطرها چیست ارزداش یا رسول الله اینها حامل فضائل و مناقب علی ابن عبی طالب علیه السلام هستن حضرت می فرماید حرکت کردیم کنار درد بهش توقف کردم این حلقت الجنه من یا قوتتن همراه من صفایتیم من صفایه منفزه دربه های بهشت از کلونهایی که از در بود شکل گرفته بود من صفایه منفزه صفه هایی از تلا داشت که به آن حلقه هایی بود که اون حلقه وقتی ازا نادت و ترنمت وقتی که اون حلقه به اون صفه می قرد نادت و ترنمت من صفایه من فرماید حرکت کردیم کنار درد بهش توقف کردم من صفایه من فرماید حرکت کردیم کنار در درد بهشت از ترنمت و ترنمت من صفایه من فرماید حرکت کردم کنار در درد بهشت از ترنمت و ترنمت من صفایه من فرماید حرکت کردم کنار در درد بهشت از ترنمت و ترنمت من صفایه من فرماید حرکت کردم کنار در درد بهشت از ترنمت و ترنمت و ترنمت من صفایه من فرماید حرکت کردم کنار در درد بهشت از ترنمت و ترنمت و ترنمت من صفایه من فرماید حرکت کردم کنار در درد بهشت از ترنمت و ترنمت و ترنت من صفایه من فرماید حرکت کردم کنار در درد بهشت از ترنمت و ترنمت و ترنمت و ترنمت councilEL من صفایه من فرمایی من صفایه من همwerИ اوpleas cog 처دي بر شاطبانت جایه آس Remember AllahDid not give a proclamation of subhuman treachery in my Land for persistent destruction. یعنی عزیزم خوهرم برادرم کسی که توفیق و لیاقت و سرمایه محبت ولایت آل الله خاص حضرت مولا رو با خودداری پیغمبر فرمود در هر شبان روز کار این ملاحقه این است که سواب می فرستن برای شیعان امیر المؤمنین در روی زمین حضرت می فرماید به معراج که رسیدم توی نقطه قرار گرفتم که جبریل دیگه با من نتونست همراهی کنه گفت یا رسول الله از اینجا به بد من اجازه آمدن ندارم عجیبه این روایتی رو که درم می خونم از اهل سنت خدا رحمت کنه مرحوم علامه بحرانی کتابی داره علی و ولایت به روایت اهل سنت مرحوم آیت الله فیروز آبادی هم مجموعهی داره تحت عنوان فضا علو الخمسه در اون قسمتی که مربوطه به امیر المؤمنین می شه این روایتی رو که می خواهم ارز کنم اونجا نقل می کنه مرحوم آیت الله مستنبت در جلد دوم کتاب القطره به این روایت اشاره داره راوی خلیفه دوم اینها تردید داشتن شک داشتن تا پیغمبر گفت جبریل دیگه با من نتونست بیاد خدا با من حرف زد کلمنی ربی سآل کرد یا رسول الله به ای لغه خدا با کدام زبان و لسان با تو حرف زد پیغمبر فرمود به لغت علی ابن عبی طالب خدا با زبان علی با من حرف زد لیکن گفت من شیع نیستم کل اشیا خدا خالق صوته صوتی خلق کرد در وزن لحن و صوت علی و با اون با من سخن گفت خاتبنی به لغت علی ابن عبی طالب با کلام علی خدا با من حرف زد پیغمبر می فرماد در این حال وحشتی من را برداشت شروع کردم لرزیدن فوز عیده علا آتقیده دستی از سکان صدرت المنتحه آمد روی دووش من قرار گرفت من آرام شدم به من گفتن به پاین پاد نگاه کن چون به سکان صدرت المنتحه که نگاه کردم جمال علی ابن عبی طالب علیه السلام رو دیدم به هم خطاب شد به زیر پاد نگاه کن نگاه کردم فخرق از سماوات آسمان ها یکی پس از دیگری گشوده شد باز شد آسمانهایی در این وقت یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله یا رسول الله موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی سورنا به سمت پارچه آب نوید موسیقی دکتور برای مایینه دوباره صحرا به خونه سالار اومد و آذر آمد موسیقی هم معاینه کرده بود حالا خیال همه راحت شده بود دای جمشید رو به زنش آلیه و سالار کرد و گفت خدا را شد که دکتر به موقع رسید اگر یعنی چی کار میخواستیم بکنیم با این حال زارازر سالار به دیوار تکیه داده بود و عشق میریخت شونه هاش از شدت گریه تکن میخورد دای جمشید هر سال تازیه ی حضرت علی اکبر رو برگذار میکرد شعر میخوند و همه گریه میکردن دای جمشید به سمت سالار رفت بعد دستشو رو شونه ی اون گذاشت و گفت سالار سهراب وقتی میتونه نقش علی اکبر را تو تازیه خوب بازی کنه که شونه های دکه پدرشی از گریه بلطسه وگرنه اون تازیه تازیه نمیشه انشالله سهراب زود خوب میشه و مراسم تازیه حضرت علی اکبر رو پرپا میکنیم سهراب سالار دستشو جلو دهنش گرفت و شونه هاش بیشتر لرزید دکتور به چشمای سهراب نگاه کرد بعد روبه سالار گفت امروز خیلی بتره دورشو یکم خلبت کنین قدردان اون زنی باشید که گلوله رو از دست این جوون تره برد سالار عشقشو پا کرد و آب دهنشو فرو داد گوشش پر از ناله و روزه بود زیر لب گفت من نگویم مرو ای ما برو یک قدری بر من راه برو سالار دوباره به گریه افتاد آلیه قصرهای آب و با حسله تو دهن آزر ریخت صدای آزر تو خونه پیچید آلیه گفت خدارو شکر آلیه خدارو شکر کرد و زیر لب خوند لاله پر پر من بهترین یا آور من ای علی اکبر من یه دفعه صدای گریه آزر تو تاخ پیچید آلیه اونو بغل کرد و گفت گریه کن آزر جان گریه کن گریه مرهمه درده آزر تو گریه همه ی حرفای دلشو برای آلیه گفت حرفایی که یه ام تو سینش مونده بود حرفایی که پنهونشون کرده بود تا کسی نفهمه آزر از تنهاییاش گفت از آرزوهاش برای پسرش سهراب سهرابی که یه دفعه عوض شده بود من رو سهراب کلی آرزو داشتم همه اون یه دفعه عوض شد یه روز به من گفت بابا زندگی فقط همین طوری روز نیست ما باید به فکر مردم باشیم نزداریم بهشون ظلم بشه تورش کردم گفتم مردم خودشون به فکر خودشون هستن تا باز به فکر من و خوهرت سهر نباشیم به فکر کاسه بیان سر و سابون دادن به زندگی خودمون مردم به تورشه اما سهراب گوشش به دکار نبود و حرف خودشو میزن حالا آروم باشه آزر خوب نیست بالای سر جوونت گریه کنی بزار بگم تا خالی به شوالی خالی سهراب همیشه اصرار میکرد که باید باباش برگرده یه روز تحتیدم کرد یه نظرم باباش برگرده اونم از خونه میره سهراب هیچ وقت نگفته بود روز سالار قمه میکشه من دروغ گفتم دروغ گفتم برای همین بچه همه یه روز افتاد چه ربطی داره آزر اتفاقه حالا نگران نبار سهراب که خدا روش رو بهتر شده و چند روز دیگه انشالله خوب و سر پا میشه آلیه شونه های آزر و مالید تا نفس پیدا کن و حرفای دلشو بیرون بریز و دل بیقرارش آروم بشه آزر بعد از مدتها حرف زد و بار یوم تنهایشو از دوشش برداشته بود آبش کنار رفت و آزری نو پیدا شده بود آلیه کنار آزر جا باز کرد و روب سالار گفت بیا آقا سالار بیا بشین پیش زن تو کنارش باش بزار چی دلش میخواد بگه و حرفاشو بزنه حرف که تو دل بمونه و ناغ میشه من میرم یه چیزی بیارم بخوره آزر گریه میکرد و عشق میریخت سالار چند بار خواست حرفی بزنه اما زبونش نچرخید یادش رفته بود با زن چطوری باید حرف بزنه دسته اونو گرفت یه دفعه صدای گریه آزر بلند شد و سرش روی بازوی سالار افتاد چند روز گذشته و آلیه دوباره به خونه سالار رفته بود اون دست آزر رو گرفت و تو حیات برد و گفت خدا رو شکر حالت بی پر شده آزر جان گذشته ها گذشته باید بلند بشی زندگی زن میخواد توهوش و حواظت به زندگی باشه سخرابم بلند میشه زن و شوهر چشماتونو باز کنید حالا دیگه ماشالله دوتا جوون دارید آلیه اینو گفت و رفت آزر دلش میخواست تا عبد چشماش باز باشه وقتی چشماشو میبست کابوس به سراغش میوند حس می کرد سالار عوض شده و دیگه اون سالار قبلی نیست دای جمشید مدام به سالار کار میسپرد و اونو میفرستاد بیرون آزر چند بار دیده بود که سالار سرشون نزدیک سهراب میبره و زیر لب چیزایی زمزمه میکنه نمیدونست چی میگه و چی میخونه این روزا صدای روزه مدام تو گوش سالار بود شب و نیمه شب تو حیات و خونه تو خلوت و شلوقی برای پسرش میخوند زخمت و بردل من داقت و مشکل من لاله برپر من ای علی اکبر من بقص به گلو یه آزر چند انداخته بودون دست برد و