از ایشون گرفتم و من جابل خودمه ما در قوم همیشه داده ولایت فقیه میزدیم دو سه مرتبه من ولایت فقیه در قوم گفتم از ابتدای نهزت همراه امام در هر جهتی در هر زمینه نیاز به حضور بوده چه در اطلاعی های علم و قوم که بعد تحت عنوان جامعه درسین درست شد و چه نیاز به در سحنهای مختلف تبلیغی مبارزاتی و غیره همیشه ایشون حاضر و پشت سر امام و بعد از امام هم پشت سر مقام معظم رحبری یه رابطه ویجهی بین این دوتو بزرگوار بوده حجت الاسلام و المسلمین رزوی همدانی از جمعه اساتیدی که همواره مبانی اخلاقی امام رو یاد میتردن معظم الله بودن که رسمن و سراحتن در درس چون از نزدیک از چشمه فیاض علمی اخلاقی معنوی امام جرع نوشی کرده بودن یاد میکردن حجت الاسلام و المسلمین ابتحی در محضر بسیاری از علمای حوضه علمی اسمهانیشون کسب فیض کردن و بعد هم که وارد حوضه علمی قوم شدن در محضر امام مرحوم های طلال ازمای برو جردی مرحوم های طلال ازمای داماد و شخصیت های بزرگ دیگر کسب فیض کردن و مدارج عالیه علمی حوضه رو تی کردن از شاخصه های این بزرگوار مقام علمی این بزرگوار هست که در بین حوضه علمی مورد توجه هستند فوزلای زیادی که در محضر ایشون کسب فیض کردن و الان خودشون در حوضه علمی قوم دارای کرسی تدریس هستند آقایانی که مخان محمد بشن باید مخیا تحییق تحییق صد در صد برای این که از مربجین خوب اسلام بشن همزمان با درس خاندن درس گفتن نیز آغاز می شود کلامش بر جان می نشیند و گفتار دین جویانش شنونده را جز می کند برای همین است که پس از مدتی شاگردان بسیاری گردا گردش می آیند شاگردانش به اصرار از او می خواهند که درسهای دیگر را هم تدریس کند اصول، خارج، فقه و بیش از همه فلسفه و سرامد همه درس اخلاق فروتنی اخلاقی آیت الله حسین مظاهری را از گفتن درس اخلاق باز می دارد امام خمینی به ترکیه تبعید شده است از آنجا از او می خواهد که درس اخلاق را در حوضه شروع کنند هنوز مردد است اما از او می خواهد که درس اخلاق باز می دارد اما از او می خواهد که درس اخلاق باز می دارد حجت الاسلام و المسلمین صالحیان حجت الاسلام و المسلمین رزوی همدانی اشتیاغ کردنی در کارهای حساسی قرار گرفتن حجت الاسلام و المسلمین آقا تهرانی حجت الاسلام و المسلمین آقا تهرانی حجت الاسلام و المسلمین آقا تهرانی حجت الاسلام و المسلمین آقا تهرانی حجت الاسلام و المسلمین آقا تهرانی حجت الاسلام و المسلمین آقا تهرانی برای که کل انعام برای هم نزده باشد برآن به برمه با او را قضیه شنه از برآن که نمیخواهد قصه بگوید میخواهد اخلاق بگوید ادامه این مستند رادیوی را در برنامه بعد بشنوید پایان بخش اول جلوی از جامعه دینی صدای فضیلت و فطرت رادیو معارف رادیو معارف موج افعی رادیو 96 موج افعید موج افعید موج افعید خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامون لازم افتخار بود اصلا از شهادت باکی نداشت از مظلومیت هکاویت آزادگی آقابت همه ظلمت سرامد یوسف از غیر زندان برامد یوسف از غیر زندان برامد روز دیدار یه خوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد بسم الله الرحمن الرحیم به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین خداوند بخشنده دستگیر کریم خطا بخش پوزش پذیر سلام به شما همراهان گرامی با برنامه ی حکایت آزادگی در خدمت شما هستیم در برنامه گذشته میزبان آزاده بزرگ بار آقای علی رزا نیکپور بودیم ایشون از نیروهای پدافندی جبهه های جنگ بودن که در سال 1367 در شلمچه زمانی که فقط 20 سال داشتن اسیر شدن ایشون در برنامه گذشته گفتن که در عملیاتی مجروح و اسیر شدن و با وجود وضعیت سخت و جراحت ها و خونریزی های بسیاری که داشتن تحت درمان مناسب قرار نگرفتن از آقای نیکپور میخواییم که ادامه خاطراتشون رو برامون بگن موسیقی مرو بردن موسیقی مرو بردن موسیقی مرو بردن تیر جرایی رو گرفتن تمام اطراف این زدجایی رو که از پا موند گلوله به صورت رش رش کرده بود به صورت خلال خلال در آوردون اینو همه رو با چاقو بدون اینکه بیهست کنن شروع کردن بریدن هدچی ما خدا خدا کردیم با فشار یا حسین یا زهرا یا عباس میگفتیم اینا گفتن نه شما باید بگید یا خمینی گفتیم بابا این بیهست یا خمینی جای خود این یا حسین خود هسته این کارو کردن یک طرف بعد از این شروع کردن زخمو بخیه کردن بخیه شو هم جوری بود که یه لباسی که اوتو میذاری وسطش سراخ میشه شما وصفتی که سراخ شده رو ویدش کن دو طرفشو بگید به هم جمع کن برای من خب سراخش به اندازه تقریبا سنگاش بود اینا رو جمع کرد درد داشت ولی بخیه میروادی باید نمیشد ولی بعد از ما یکی از این بسیجه رو بردن ترکش خورده بود پشتش به اندازه یکی افتست قشنگ بریدشون این همین کار کردن با چاقو بریدنش این هر جیدار روار کردن نه بیست کننده زد نه ایچی بریدنش برد شروع کردن از بالا تا باین اینو با هم جمع کردن موسیقی وقتی پای حرفای آزادگان میشینه میبینیم قصه پر از درد و رنج درمان یکی از مهمترین و بزرگترین مسائب و مشکلات و بخرانهای آزادگان سرفتیه افراز در زمانه اصارت بوده فقان دسترسی به دارو استفاده مکرر از وسایل یک بار مصرف مثل سرنگ جراحی بدون بیهسی و بیهوشی و موارد دیگهی که دل هر انسانی رو به درد میاره آگه نیخبور شما چند روز در بیمارستان بودین و اوضاع بیمارستان و درمان چطور بود؟ از در خناهات پزشگی کلن سطحشون پایینه چون هیچ چی حالیشون نبود من حدور بیستو یک روز در بیمارستان بودم تو عربیل تنها کاری که از اینا کردن انا چند مورد پزشگیشونو میگم شما ببینید تنها کاری که اینا کردن از دست پرستانه ما برمیاد البته اینم بگم بخاطر اینکه جان روشتن تختا مال مریضه بطالتر ما رو زمین یه پتو گذاشتون رو زمین بشینید طرف که میامد تهی میکشید همینجا که ما خوابیدیم دورشو با این مواد زده فونه کرنده میکشید ما رو زمین بودیم بقل دستیم توی منطقه میدوید میدونفجه شد میدونفجه شد میدونفجه شد حدودا یه چیزی حدوده حالا بین 50 تا 80 ساند بعد پر ساشمه ساشمه منفجه شد دوتا پاش پر ترکش ساشمه بود اینا آبادن همینجوری اول شستنش با همین مواد غیر مزدرنگ اسمش چیه زده فونه کرنده بعد پانسو مان کردن بعدا چند روز این گفت آقا این پان فکر کنم کرم افتاده امروز مثلا شمبه این کاره کردن تا روز چارون پنجام این گفت کرم افتاده گفتن نه حفظ نزد ما میریم کار میکشید گذشت گذشت گذشت تا اینکه روز شمبه که قرار بود دکتور بیاد این دیگه داده وارش برن شد پرستاره اومد گفت چیه انقصاد رفت بزنه گفت بابا پام کرم افتاده نگاه کرد یه تیکه از پانسو مان باز کرد دیدن پای این بند خود از بالا با این کرم افتاده اونا برای اینکه دکتورشون مثلا این رو دعوان افتاده سریع ماندن پانسو مان رو باز کردن با این چوب های ماینه چوب بستنیه ماینه دوده همیدون تمام این کرم ها رو ریخدن پایین پاشو با مواد زده فونه کرنده شست و شد دارن دوباره بند پیشی کردن تا دکتوره میاد این رو دعوان نکنه یه مورد که میگم یا نمیدونن یا اینکه خیلی سطحشون پایینه یه بسیجی بند خود پاش رفته بود روی مین مین گوجه یه قسمتی از پا رفت یعنی نرزده به مچه با انگشتا تا مثلا دو انگشتش رو تشغلت کردن بعد از چند روز دیدیم این پاش وانند دکتور که نگاه کرد گفت این پاش سیاه شد بریدن او بریدن تا مچ بریدن دوباره بریدنش رو تا غمک تا مچ بریدن بستنش او بریدن این مندخوده بیهوش بود از خوش که رفت دیگه نتونست بهوش بیاد ولی این همچنان میادن بعد چند روز دیدن مچشم سیاه شده یعنی افونت زده چیز رو سیاه شده او بریدنش تا نزدیک زانو از اینجا بریدن آخرین باری که ما اونجا بودیم قبل از این که از اون 21 روز نتونستی ما رو بیارن این مندخوده دوباره پاش سیاه شد و بردن زانوش رو بریدن اصارت تنها دوری از وطن و خانواده نبود بلکه با شکنجه های همراه بود که بر جسم و روح آزادگان وارد می شد زرباتی که استخانهای بدن رو می شکست و زخمهایی که التیام پیدا نمی کرد بسیاری از آزادگان ماها و سالها زیر شکنجه های دشمن صدای فریادشون در گلو خفه شد اونها با دست ها و پاهای بسته شاهد شکنجه های دشمن دوستان و همرزمانشون بودن و هیچ کاری نمی تونستن انجام بدن اصار این شکنجه ها تا سالها پس از آزادی بر جسم و روح اونها باقی مونده زخمهای کهنه دردهای مزمن و کابوسهای شبانه یاداور روزهای تلخ اصارته آقای نیکبور وضعیت اردوگاه ها چطور بود؟ از این جا بعد 21 روز ما رو ماشین سبار کردن بماند جای زخممونو همون بار که اومدن تموم شد دیگه کاری با من نداشتن خودمون میرفتیم میشستیم به خاطر اینکه باندن داشتیم این لباس عربی که با من داده بودن لباس بلندی بود لباشه میگرفتیم میشستیم شبیه باند درست میگردیم میشستیم میبستیم دوباره همینجور روی زخمها کم کم جوش خورد یک گوشتایی آورد ما از ترز اینکه دوباره این رو ببرن با همون تیق جروی قیچی کنن ببنن اصلا نگفتیم خیلیشو خوردیم بره بسیار یک روز ما رو بردن توی پادگانی از پادگان اررشید همه ارسال هایی که قبل از ما یعنی با هم اومده بودیم توی اردگاه اون دوستان ما که گفتم گردان ما اصیر شد اونا رو برد بردن اینجا تا از اینا با قول خودشون استقبالاتشون اطلاعاتشون تخلیه اطلاعاتی کنن جایی که واسه اونو تصور میکنم جایی بسیار وحشتناک از ذر بهداشتی جایی بسیار چی میگن وحشتناک از ذر تنبیه و انزیباتی ما رو بردن اینجا پیادمون کردن ما با لباس های عربی دشتش های بهش میگفتن اینجا پیاده شدیم دیدیم اصلا کسی که حیات با نمیشه خدای اینو چرا بعد که ما اومدیم پایین توی حیات راه رفتیم به خاطر اینکه هیچی پامون نبود پامون تاول زد از گرمای منحیات اونا از گرما هیچی بیرون نمیدوند همونجا دو سایه اتاقا منشستن اتاقا رفتیم دیگه کردیم سلولای تقریبا 12 تا 15 یا مثلا 20 متری بسطرشون یه دالون انتهای سالون یه سرویس دستشویی که متشکل 5 شهر مثلا دستشویی بود روزا ایران رو میرخوند بیرون چون اینا سالم بودن باید زیر سایه های کنارهای دیوار اگه پیدا میکردن وایسن یک کاغذ یکی داشت مثلا یکی لباس چی درمید زیر پاش که نسوزه ما که مجروبونیم ما میرفتیم تو مجروبونیم اینا سالم باید درست داریم ازیزان مشقت های دوران اصارت تنها تونل های وحشت و شکنجه های سخت نبود اگرچه که این رفتار های بیرهمانه و غیر انسانی در رأس سختی های دوران اصارت بود و اوسرا هم از امتحان اون سر بلند بیرون اومدن اما در حقیقت زندگی با کچکتره از شکنجه ها و سختی های اردوگاه برامون بگیم این ها به خواب هستند با خواب بشینند چون نمیتونستند با همدیگی جا نمیشونند به خواب هستند یک سری ها توی سالون پخش بودند همینجوری یک سری ها بیادبی است بخاطر هوای داغ و متعفن داخل سرویس ها فقط یک هواکش اونجا رو با روشنبود میرفتند اونجا دا بتونند زنده بمونند سرویس هاشون کاملا غیر به داشتید چه هاشون گرفته اینجا ما حدودا پنج روز تا یک هفته بودیم از ازره غذایی همون سیستم غذایی که توی اردوگاه ما میبینیم دو تا نون ساندویچی کلن سهمی هر نفر بین نونا میگن سمون یه اسکان چایی مال این میشد صبحانه شما و همراه شام یه چیزی مثل صوب میدادند اما بیشتر آب صوب بود یعنی یه دونه موافق هست که از این دیگه داخل یه دیگه حیاتی بزرگ و اینجا ما فکر میکنم حدود دویست نفر اینجا بودیم سره پنج رو تا دویست نفر چون ما عمدتا ما مجروی جدا میکردن هفته زن هم با همدیگه کلا ممنوع بود در زمانی که بیرون بودیم داخل خب دیگه چاره اینو داشتید دست اینقدر متحفه بود خودشون داخل نمی آمدند در این فرصت از برنامه یه حکایت آزادگی کتابی در حوضه دفاع مقدس خدمت شما عزیزان معرفی میکنیم کتاب نگهبان تاریکی نوشته ی مجید قیسری مجموع داستانیه که با نگاهی به دوران جنگ ایران و اراق از وقایه این دوران روایت می کنه. داستان کتاب نگهبان تاریکی در باره سربازان نظامی و شخصیت هایی که برای یافتن حوییت خودشون در جنگ به خاطراتشون رجوم می کنن و گاهی هم درگیر وقایه خطرناک می شن. مجید قیصدی در این مجموع داستان با تراحی اناسور داستانی مشترک باعث پیوند رویدادها به همدیگه و ارتباط شخصیت های داستانی می شه. کتاب نگهبان تاریکی رو انتشارات افق منتشر کرده و در هشتمین دوره ی جایزه ی عدبی جلال آل احمد از این کتاب تجلیل شده. خوندن این کتاب رو به شما علاقه مندان عدبیات داستانی ایران توصیه می کنه. مجید قیصدی در این مجموع داستانی می شه. مجید قیصدی در این مجموع داستانی می شه. شهر صدامه. اردوگا قالباً بسط یک پادگان نظامی دایش شده که هم از امنیتی اینا خیالش جمع باشه همین که برای شفت نگهبانی خوردیدیه معتدل رو از بیرون نیرو بیارن دور تا دور ما رو محافظت می کردن. اومدیم توی اردوگا من ابتدا توی اردوگا دوازده تکریت بودم. همون جور که توی فیلم ها دیدید ستونه. حالا. کتک درست می کردن. بچه های ما رو از این ستون رد کردن. همه بندازه کافی کتک قردن. رفتن. ما هم که مجروع بودیم از این کتک ها بینسیم داریم. من در چون نمیتونستیم راه بریم. همون نشسته بودیم سهمی خودمونو خوردیم. ولی باز یه احترامی به ما گذارد. گفتن شما بیرون بشین. بعد از اینکه جا به جا شدیم. وارد یک اتاق شدیم. به عربی بهش می گفتن. ما می گویم آساشگاه. توی آساشگاه به هر نفر بعد از اینکه جا دادن به هر نفر به عرض حدود چلتا چلپنیسان به طول و نزده قدی آدم جا دادن. یعنی یک آساشگاه شیش در بیس متر که می شه سر بیس متر ما حدود سد و پنجاه نفر توی آساشگاه بودیم. جوری باید می خواهیدیم که پای ما کنار سر بقل دستیم باشید که بتونیم جا بشیم بخوابیم. وسائل سرمایشی و گرمایشی کلن نداشت. تا زمانی که من توی اردوگای دوازه بودم نداشت. بیشترین چیزی که با اونجا به دستمون رسید یه دست لباس راحتی ما اینجا می گویم لباس راحتی پیراهن و شلوار که زم سون و تاب سون پامون بود. این لباسو که گرفتیم برای تقریبا می شود اول آخر ما بود. نگه داشتیم تا از این اردوگا ما رفتیم. به پایان برامه ای امشب حکایت آزادگی رسیدیم. انشالله در برامه بعد با ادامه خاطرات آقای علی رزانیکبور آزاده ازیزمون در خدمت شما خواهیم بود. از انتقادها و پیشناتهای سازنده شما مثل همیشه استقبالیم. تا فرصتی دوباره خدای مهربان یار و نگهدارتون. از این اردوگا ما رفتیم. جلوی از جامعه دینی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت از خود خبر ندارد. پار سایان بر درگه تو بحریست از آب چشم اوشا