موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید و به پاس زحمات همه مادران و همسران شهده تقدیم شما میکنیم عزیزانی که در کنار مردان جنگ آشغان زندگی کردن و در این برنامه آشغانهای زندگیشون رو برای ما و شما روایت میکنن از این هفته قرار مهمون همسر شهیدی از شهدهای والا مقام باشیم که از مردان دلاور و نامی این سرزمین بود و هر کشوری از وجود چانین انسانهایی به خودش میباله و به اونها افتخار میکنه بسم الله الرحمن الرحیم من الهام هیدری هستم همسر سردار شهید حسن تهرانی مقدم افتخار این رو داشتم که چیزی نزدیک به بیست و هشت زال در کنارشون در تمام فراز و نشیف های زندگیشون باشم شرف جان بگیرد در دل آتش از جان گذشتم در دل آتش از جان گذشتم از خانم هیدری خواستیم برای یکی از این کاری باید یک شروع از دوران کودکی و نوجوانی سردار حسن تهرانی مقدم برامون بگن تا با این شهید گرانقدر بیشتر و بهتر آشنا بشیم همیشه خودشون خیلی روی این نکته از زندگیشون متمرکز میشدن و تعریف میکردن برای بچه ها آشنایی ایشون با جرابه های لواسانی با مسجد با دوستانی که داشتن و همون جا نقطه ی عطفی شد که در واقع زندگی رنگ دیگهی به خودش بگیره یه شکل دیگهی بشه شکل دیگه از این جهت که چون بچه ها راه خودشون و مسیر خودشون رو پیدا کردن چون چند تا برادر بودن نه این که قبل از این پیدا نکرده بودن در واقع با پدر و مادر متدیینی که داشتن در واقع این مسیر نشونداده شده بود توسط پدر و مادر گرامی شد اما خب بچه ها توی این مسیر به خصوص با توجه به اجتباطاتی که با مسجد جنب آقای لواسانی با بزرگه و بچه ها خوبی که تشکیل داده بودن از جوانان متدیین با شروع انقلاب اسلامی و با شروع و فعالیتهای که در مسیر انقلاب انجام میدادن در واقع اینا تو این خطی سیل قرار گرفتن هرچند که برادر و خوهر بزرگترشون قبل از اینها در دانشگاه چون دانشجو بودن توی این خط و توی این مسیر خانواده ها رو انداخته بودن به یه سبق و سیاقی اما هاچه اصلا چون سن و سال پایینی رو داشتون زمان خوب اختزای سنش اینطوری جاب میکرد که همراه خوهر و بردر بزرگترشون در این فروز و نشیپا باشن باشون روی انقلاب اسلامی شرکت در راپی ما یا شرکت در تظاهرات شرکت در بسیاری از اتفاقاتی که در سال پنجه و هفت افتاد به خصوص در تهران ایشون حضور داشت ای کسمت یه ستاره است توی قربت خیابون زیر سایت قد کشیدم مثل گنشه ها تو بارون مثل گنشه ها تو بارون همیشه خاطره های دوران جوونی و نوجوونی شیرین و مندرین به خصوص خاطره های نوجوونی و جوونی انسان های بزرگ که بزرگیشون از همون دوران به چشم میاد یکی از خاطرات خیلی جالبی که خودشون برای بچه ها تعریف می کردن خاطرات شب نوزده بخمنه اگه اشتباه نکرم سال پنجه و هفت که وقتی ریخته بودن جوانان برای گرفتن پادگان نیروی هوایی اشون هم تو اون جمع شرکت داشتن دیوار رو همراه با انقلابیون خراب کردن و ورد پادگان شدن هر کدوم از کسایی که در واقع در اون جمع اعتراض کننده ها بودن هر کدوم رفتن طرف اون قسمت تسلیحات و در واقع یه سلاحی رو انتخاب کردن بیشتر اونجور خب اون موقع سلاحی جهسه و کلتای کمری و اینا بود ولی حاجه ها در اون زمان بسنده نکرد به این سلاحای کوچی همشه خودش با خنده این رو تعریف میکرد که من رفتم یه سلاح خیلی بزرگ که بعدها فهمیدین یه قطعه از یه در واقع سلاح نظامی بزرگیر یعنی اصلا به تنهاییش کارایی نه ولی اون موقع چون هیچ اطلاعی از این سلاح نظامی نداشت اون رو با قسمت پاینش در واقع ور میداره و میاره بیرون اتفاقا این رو منظر خودشون به سلاح قایم میکنن و فرد صبح میام یه واند میگیرن این رو میذارن پشت یه واند و تو شهر هر جا رو که میخواستن در واقع بگیرن چون 22 بحمن روز پیروزی بود دیگه از اون 22 و 21 و اینها به عنوان یه سلاح قدرتمند در واقعشون در شهر منور میداد با دوستشون و حتی در گرفتن صدا و سیما به همین وسیله این گفتن باز کنیم باز کنیم آقا خودشون گفت آتش با بعد میخندید گفت اصلا از این سلاحی ما نداریم به اسمه آتش با در هر صورت یعنی میخواهم بگم که این فعیلیتی که ایشون در وجودشون بود و اون رو به قوه در وجود خودشون حفظ کرده بودن ایشون به چیزهای خیلی کچکی که همه راضی بودن ایشون راضی نمیشه و این یه خاطره خیلی جاربی که خالا خودش تعریف میکرد و خیلی هم میخندید که ما به این وصل رادیو تلویزون رو فرد کرده افتاد که اگه یکی اون گال رو ازش استفاده کنه که بلد بود همین که اصلا قطعات دیگرش وجود ندارد جشم جاری شده که رود شود تا به دریای دور پیوندند همسفر با هران چه رود دیگر به سراخاز نور پیوندند تا کسی بیز شاخه بابر مقصدش را نشانه او بدهند پتر اون سیب را به خود ایراد به سهر هدیه در حضور بدهند کنت شر میشود به هر نوشه با ساوی از آخرین فریاد چشم آینده روشن از نورش میشود در طریقه یه شهید حسن تهران مقدم از مردان بزرگ روزگار بود دلاوری شجا که برای این سرزمین فداکاری های بسیاری انجام داد خواستیم از فعالیتهای این مرد بزرگ در اوائل انقلاب و شروع جنگ بیشتر بدونیم و خانوم حیدری همسر شهید این طور برامون گفتن خب همراه با برادرانشون تو قسمت های مختلف تو کومیته در قسمت شمال کشور که فتنه های برپاشده بود همراه با برادر بزرگ درشون همکاری میکردن چند سبای برادر کچیکشون هم همراهشون بود علی آقا که خب سال پنجهانویشون در زهر آشورا شهید شدن فتنه هایی که در ناهیه کردستان ناینه انجام شد ایشون همراه با برادرهای خودشون اینجام حضور داشتن مسئله جبه و جنگ ماهای اولیه شروع جنگ به عنوان یه بسیجی شکر کردن در جنگ فکر میکنم اولین جایی که رفتن احواز بودش ابتدا در سلحه خونپاره و اینه ها مثل که فعالیت میکردن بعد از چند ماهی که ایشون استداده خودشون نشون داد و توامندی ها و مدیریت های خوب بیش از بیشتر دو سه سالی اون موقع نداشتن بین این سالها توامنده هاش رو در واقع برزه زهور گذاشت و جنگ هم سحنه بود برای آدم های توامند و ایشون هم در کنر بسیاری دوستان خودشون مثل شهید خرازی مثل شهید کازمی مثل شهید شفیزاده خیلی بزرگواران دیگهی که بودن در کنر همدیگه و عملیات ها رو انجام میدادن و این که هنرمندانه خداوند به اونها کمک میکرد خیلی تدابیر قشنگی که شاید کمتر نظامی که حالا تو این فنون خیلی هرفهی از این کار رو انجام بده اینا با این که یه بچه هایی بودن که از پشت میز بلند شده بودن اومده بودن در سحنه های نبرد هقل های باده به خاطر ارتباط خاصی که اینا با پروردگارشون با خدا داشتن خداوند هم زهنهای اینا رو باز میکرد و نورانیت عجیبی رو در زهنهای اینا ایجاد میکرد که اینا سحنه های فوقلادهی رو یعنی من احساسم این هستش که هنوز من سحنه رو توی تلویزون ندیدم که بتونی اون حقانیت سحنه های نبرد تو توسط این بزرگ مردانی که اون زمان سن و سالی نداشتن نشون بده فکرهایی که شاید فکر کردنش الان در شرایط آتی خیلی سخته اون موقع اینا براحتی با جون خودشون بازی میکردن فقط به خاطر این که بتونن در واقع اون رضایت ولایت رو بر یه خودشون بخرن تلاش ها زحمات بی نتیجه نمود بلاخره بعد چند سال دو سالی که از جپه و جنگ گذشت و اواملی مثل بنیستر و دیگرانی که خب مانع بودن اینا هم جدا شدن از جپه و و شرایط مناسب شد خب الهمدارا پیروزی ها پشت سرهم دیگه پیدا شد و خودباوری ها در این جوانان به ظهور رسد در مسافه سهناک توفان ها سرخراج و استواری استاده ایم سخره های پرسلاوتی ماری ما به کوه ایمان تکیه دارده ایم ما در جنگ خیلی جانهای عزیز را از دست دادیم و خسارت های مادی و معنوی زیادی هم تحمل کردیم اما یک چیزی در دل این ملت جوشید که اون برکاتش و ارزشش برای امروز و فردای این ملت از همه چیز بالاتر است و او احساس خودباوری ملی عظیم و احساس اعتقاد به این که اگر خول مهور ایمان به خدا و عمل صالح یک ملت جنب شوند موجزات نشدنی یکی پس از دیگری قابل شدن خواهد شد پیوست پویا پیوست جاری ما میتوانیم ما میتوانیم ما میتوانیم ما میتوانیم و حالا میخواییم بریم به بخش شهر و شیرین زندگی خانوم هیدری ازدواجمون در واقع سال 62 بود و ارتباطی که در واقع پیده کردیم از ابتدای سال 62 و در انتهای سال 62 ازدواجمون صورت کرد و ازدواجمونم به این صورت بود که باز یکی از دوستان شهید هاجه ها که به اسم عبدالرزا رشکریان بودن ایشون یکی از دوستایی سر میه هاجه ها بودن خیلی احساساته قشنگی رو هم شهید نصفت به هاجه ها داشتن هم هاجه ها نصفت به ایشون داشتن ما بعد از شهادت ایشون دست نفشتهای رو پیده کردیم که این عشق و علاقه که نصفت به این دوست بزرگ با ایشون داشتن رو توی این نوشتها دست نوشتها میشون داده بودن برادر عبدالرزا رشکریان در سالای 66 و 61 ازدواج میکنم با خوهر من و این ارتباط باعثت میشه که در واقع خاشحسن رو هم در این مراسم شرکت بدن و شرکت مادر ایشون که خود ایشون نبود مادر ایشون در اون مراسم باعثت میشه آشنایی ما با مادر ایشون و این که ایشون از ما خاصه برده مادر ایشون در این مراسم شرکت بدن مادر ایشون در این مراسم شرکت بدن