و تهیه کننده حسن طبقل ایزاده راوی امیر زنددلان بازیگران محمد آقا محمدی معصومه عزیز محمدی امیر زنددلان صدا بردار محمد رزا محتشم به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب را از راژیو معارف می شنوید از این برنامه گذیده ای از کتاب فراموشان در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت می شه این کتاب را آقای دعاود غفارزادگان نوشته و معسیسی انتشارات قدیانی در 96 صفحه منتشر کرده این کتاب از زبان شش شخصیت متفاوت و گمنام واقعی آشورا روایت شده نویسنده در این اثر به سراغ کسانی رفته که از نگاه مختل نویسان مخفی مودن و فراموش شدن لطفا اولین قسمت از روایت کتاب فراموشان را بشنوید این قسمت از زبان زید قاسد والی مدینه روایت شده شب بود زید کنار همسرش نشسته بود و ماجرای رسیدن نامه یزید ابن معاویه به ولید ابن اطبه حاکم مدینه را می گفت وقتی نامه رسید من انجا بودم نهیمه گمان کردم از این پیگهای معمولیست اما نبود قاسد مرگ بود از کنار سوتون امیر را می دیدم وقتی پیگ را مرخص کرد چیزی نگفت نه انعامی داد نه خلطی مثل جغت چشم دوخته بود به تاریکی با اشاری دست به پیگ گفت برو همه فهمیده بودند که خبر بدی رسیده برای همین کسی جلوی دیده امیر نبود بجز من که مجبور بودم این طور نیست که بخواهم یا نخواهم کارم است همیشه باید نزدیک امیر باشم نه جرعت داشتم عرق از پیشانیم بگیرم نه سخنی بگویم هوا خفقان عجیبی داشت نمی دانم شاید هم من گرم شده بود وقتی به بیرون نگاه کردم خرشید رفته بود آن روز زغر چیزی نخورده بودم دلزفه داشتم و زانوانم می درسید نعیمه به چشمهای شوهرده برش خیره شده بود خب بعدش چه شد؟ خواهست رفتم کنار در باده گرمی می وزید ناگهان احساس گردم نفسم گرفت خودم را به پاگرد دستندم نفس امیر ری کشیدم و سرم را بالا آوردم مقابلم خانه ها و کوه هایی بود که از دور سیاهی می زد او یه اولی بار بود که شب مدینه را می دیدم دوباره برگشتم که خواهست رفتم کنار در منتظر بودم امیر صدایم کند فیالاتی شده بودم و فکرهای عجیب و قریب به سرمی زد شاید از غرستنگی بود یا هوای بد نمی دانم شاید هم تاثیر شنفه یک شام بود که بی موقع لسیده بود خب ادامه اش را بگو همچنان منتظر از داده بودم که امیر صدایم زد با اجره نزده او رفتم لبهای امیر به کبودی می گفت گفت برو و مروان ابن حکم را پیدا کن و بگو زود به اینجا بیاید حتما ولید مروان را می خواسته تا مثل همیشه با او مشورت کند آره آره سریع از فلاپاین آمدم شب تاریخی بود مثل امشب که اینجا نشسته ایم و گفتگو می کنیم شب گرم و ظلمانی یادم نیست من رو اون را کجا یافتم پیغام را رسندم و به سرعت بازگشتم اما امیر داخل تالار قصر نبود رفته بود بر بام قصر به آنجا رفتم چند گهبان مشعل به دست آنجا بودند سایه امیر بزرگ و قولاسا روی پدلا افتاده بود نمی دانم چرا ترسیدم چیزیشون در هوا بار بار می زد آهسته به سمت بام رفتم خب منتظر می ماندی تا ورید به تالار قصر نمی شد نعیمه نمی شد باید مزد اون رفتم و می گفتم که پیغامش را به مربان رسندم و منتظر می ماندم تا امیر چیزی بگوید اینطور نیست که دست خودم باشد می دانم زید تو قاصد ولید بودی و اختیاری از خودت نداشتی آره این سرندشت همه کسانیست که زنجیر اصارات دیگران را بر گردن خود بستند خب بگو بعدش چی شد؟ وقتی به بام رسیدم امیر متوجه و حضورم نشد روب مدینه استاده بود و نگاه می کرد از بالای شانه اش پرسوی از نورخواهی مرده را می دیدم که از روزن خانه ها بیون می زد قاصد بودم و هنوز امیر به من نسبورده بود که مراقبه خزین ابن علی باشن فقط آید مربان را میافتند هر جا که برم برم در خانه در دشت یا هر جای دیگر مربان را کجا یافتی؟ ایستاده بود در تاریکی و به نخل خانه گاه می کرد شاید هم چیزی آن پشت در لیگ زاردیده بود و مراقبش بود نمی دانم مگر می شود فهمید آن هم از مردی چون مربان با آن هنه موی سفید و کینه ای که مدام در قلبش می جوشد حیغان امیر را رسیده بود؟ برای اس renewed مراقبش اینکه اشاره آن ها درِ emotionally به آشmmm آنها همچین ه período آنها در یک آرام یک گورگزoon شروط مویدن واقفا ما چون یک تا پکنه جد در مخوش فکر می کردم به اندازه یک آدم تاون زده در دنیا تنهایم و همه از من فرار می کنند حتی تو که ایالم هستی و برادر و خوهرانم که از یک پشتیم از متن نامه یزید خبر داشتی زید؟ نه آن زمان از متن نامه خبر نداشتم و نمی دانستم در آن چه نوشته هند که امیر را آن همه منقلب کرده رفتم و پشت سر امیر ایستادم جز زیاهی هیچ نبود امیر ناگه هم برگشت و با تحجب نگاه هم کرد وای! گویا هیچ وقت مرا ندیده بود یا اصلا نمی دانست من کیم و انجا پشت سرش چه می کنم نگاهش تند و پرست قصاوت بود از نگاه تند و تیزه و زانوهایم بلرسه خود داد خواستم سخنی بگویم اما زبانم در دهان نچرخید نامه با دقیقت به حرفای شوهر زید گوش می کرد امیر جلوتر آمد و در چشمانم خیلی شد تخصیر خودم بود نباید آن همه بو نزدیک می شدم هر طور بود پیغام را رسندم ولی چه گفت؟ چیزی نگفت از لبه بام اقب آمد و باز نگاه پرستلابتش را به سر تا پایم دوخت و آرام از پله ها پایین رفت کمی سبر کردم تا دور شدم بعد از پله ها پایین آمدم وقتی به پاگرد رسیدم صدای امیر از داخل طالع می آمد ایستادم اما طاقت نیاوردم و به داخل تالا می آمدم برای از داخل تالا می آمدیم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم ویدیو باید برداریم چه بحونی برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم 気ماخ هسته پای برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستی همدل همیشه همدر جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پرکر به نام خدا سلام این برنامه روایت آشغانهی از زندگی شهداست از زبان همسران و مادران عزیزشون که پا به پای مردان جنگ فداکاری کردن و هماسه ها آفریدن زنانی که از همه چی گذشتن تا مردانشون در میدان جهاد باقی بمونن در برنامه گذشته مهمون سرکار خانم الهام حیدری همسر سردار شهید حسن تهرانی مقدم بودیم یکی از مردان نامی و دلاور این سرزمین در اون برنامه آشنا شدیم با دوران کودکی و نوجوانی شهید و بعد رسیدیم به دوران آشنایی و خواستگاری که ماجرای خواستگاری شهید تهرانی مقدم از زبان سرکار خانم حیدری بسیار جالب و شنیدنی بود ماجرا به اینجا رسید که خانم حیدری در روز خواستگاری با جوونی ساده و بیالایش روبرومشن و همین صداقت سبب میشه که مهر شهید تهرانی مقدم به دل خانم حیدری بشینه حالا میخوایم از بقیه ی ماجرای خواستگاری بشنویم و بعد هم مراسم عقد و آغاز زندگی مشترک ما توی اون جلسه بعد از این که همدیگر رو دیدیم یه صحبت دهده غیب با هم داشیم صحبت دهده غیب ما که شاید یه فاصله یک متری هم با مادرامون نداشتیم همه ی صحبت ما خلاصه بره میشود که آجاقا گفتن که من همینطوری که میبینید هستم یه موقع میبینید مثلا یک ماه دو ماه سه ماه بعضی موقع میبینید شیش ماه من اصلا منزل نیستم نیم جا رسیدگی بخانی کنم و این که جنگ هم مجروحیت داره شهادت داره مشکلات مخصوص به خودم خودش رو داره بعدم از داواز مالی من الان وضعیتم یه طوری با شروع جنگ ماندم تو جنگ یعنی کار رسمی خواسته حقوق بگیری ندارم اگر این شرایط رو قبول دارید که ما این مطلب رو ادامه بدیم فقط مطلبی که براشون مهم بودیم که آیا با این شرایط ما میتونیم زندگی رو ادامه بدیم یا نه که حالا بعدها خودشون میخندیم گفتم من هر چیز سنگ انداختم گذرمشون گفتی چشکالی نداره من قبول میدم چون میگم من شاید در گذارش های دیگه یا در نوشتار هایی که به عزیزان گفتم همین مطلب رو گفتم واقعا من یه اخلاس عجیبی رو داریشون دیدم که برام خیلی مهم بود این اخلاس برای اون موقع خب ایشون اومد برنامه چندین جلسه در واقع ادامه پیده کرد تا این این این این که منجبه به عقد شد و عروسی شد و تیر رو هم خدمتون بگم که عقد ما پیش حضرت امام بسته شد این که حضرت امام برای ما خطبه رو خوندن هم یکی از افتخارات ما هست هم یکی از واقعا بهترین لحظات زندگی ما هست که حضرت امامی خطبه رو برای ما خوندن و من فکر میکنم که اگر ما توفیقاتی و آقابت خیلی در زندگی من داشته باشیم قطعا از نفس گرم حضرت امام بوده در اون شرایط که به ما اجازه دادن که ما خدمتشون برسیم و این صقیعه عقد رو جاری کنن در جمعان شروع زندگی جدید ما عملیات خیبر بود حاجه ها یه هفته بیشتر پیش ما نبودن بعد از دیگه رفتن تا یه چیزی حدود دو ماه بعدش دو ماه و نیم بعدش اومدن اما تو همین راییمه رفتن و اومدن ها همیشه احساس میکرد که یه جوری باید جبران کنه نبودنشو برای همین گاهی یه موتوری داشت من را سر رای موتور میکرد میبور میگردون یا چون نیاورون نزدیک به لواسون بود با ماشین میرفتیم لواسون اونجا که چند برام کومیته ما رو گره پتیم با ما ازدواج کردیم و نشون میدادیم حتی کارتشن اصلایی نه ولی خب مشخص میشد که بلاخره زاهبه ما مشخص بود ولی خب در هر صورت اون هم وظیفه داشتن که یه پیگی داری رو بکن زندگی قشنگه وقتی تو نگاد نمی از بارون و شادی میشینه وقتی خوش وقتی تو خونه میبزه پنجر خواب ستاره میبینه وقتی خوش وقتی تو خونه میبزه پنجر خواب ستاره میبینه خانم حیدری و سردار شهید تهرانی مقدم زندگی مشترک خودشون رو شروع کردن و همون موقع هم فعالیت های شهید تهرانی مقدم در دفاع از این سرزمین به طور خاص شروع شد خب این موقع که ما با همه زدگرمیشون برمانده ی توبخانه سپاه رو داشتن دانشگاه قبول شده بودن چند ترمی هم برده بودن یعنی فوق دیبلوم رو گرفته بودن بعد که در جمع شرکت کردن اصلا درست رو بودشت بودن که نه پایز شست و سه یه معمولیت برای حاج آقا پیش اومد توی مدت میرفتن دومیه اومدن ولی خب رفتن و اومدنشون یکمی تغییر کرده بود بعد از عملیت خیلی برد من متوجه شده بودم که یه مقدار تغییری در برنامه کارشون نیجات شده چون بیشتر تهران بود بیشتر جلسات رو شرکت میگرد و چند مورد کشورهای خایرچی رفته بود این اشوننده این بود که یه تغییراتی توی برنامه کارشون ایجاد شده بود همون زمانهایی بود که اشون رو برای فرماندهی موشکی انتخاب کرده بودن صدام بعد از دو سال از جنگ چون خیلی از اوامل پشت پرده مثل میگم بنی سرد و امسال این دیگه کنار رفته بودن پیروزی های پشت سر همدیگه یه نبرده های جهپه ایران باعث شده بود که به خصوص سپاه و بسیجی ها باعث شده بود که شکست های پیدر پی سدام بخورد با این که دجه های آهنینی رو درست کرده بود تو جهپه اما نتونسته بود در واقع از پس نیروهای قوی بر بیاد همین هم باعث شده بود که بره به طرف یه سلاح دیگه ای که در واقع اون سلاح موشکی بود موشک های دور برده زر میبزنم یه سری هم از بعدها در آخر جنگ از سلاح های در واقع شیمیایی استفاده میکرد که تو شهر ها میزد زدن موشک ها خسارت خیلی زیادی رو میابرد به این مردمی که اصلا پشت جهپه بودن هر موشکی رو که میزد در واقع چندین خانواده رو مسیبت زده میکرد حالا اون دیگه فرق داشت با اون قضیه که بمبارون میکردن موشک صدماتش خیلی بیشتر بود دولت در واقع مواجه شده بود با یه قضیهی که صدها برابر بدتر از اون جنگ رو در رو بود که انجام میدادن با سلاح های نظامش اون زمان همه میرفتن خب مرس و میجنگیدن رو در رو با دشمن و سلاح هایی رو که در واقع در دست داشتن حالا تو لحشگراب و تو نیروها این کار رو انجام ده برای حاجه ها باید از این فضای جبه و جنگ خارج میشد میرفت کشور خارجی یعنی دور از همه این فضاهایی فضای دور از جنگ و جبه و با تمام اون فشارهایی که داره میبینه داره دوست داشت و داره میشنه و که دائم این داره موشک بارون میکنه یعنی در واقع فشار شدید روحی حالت خیلی راحت و بره و یه آموزش معمولی رو ببینه نبود بقیه در یک اوج شرایط روحی بد از این جهت که هر روز داره موشک بارون میشه شرخ ها، مردم، مردم عادی بیپناه، بچه ها دیگران همه دارن از بین میرن فقط به خاطر این که اینا دارن تو جه شکست میخورن و خطرت منده به این نتیجه رسن به این وسیلیت بخوان ملت ایران رو در واقع شکست بدن یا این که بزن رو در بیارن خب این در شرایط خیلی سختی بود که اینا یه گروه سیزده چهارده نفرهی رو خود ها جاها انتخاب میکنه مسئولیت رو به ایشون میدن حالا بعدها ما تو خاطراتش خوندیم که چقدر شرایطشون سخت بود در یه اتاقای سیمانی مثلا اینا بودن دور از شهر بودن تو پادگان بودن خیلی شرایط سخت بود ولی خودشون پذیرفته بودن دود رشک و فی تو باق دریا باز هم درباره یه همانسه های شهید تهرانی مقدم از زبان همسر گرانقدرشون میشنبین و این که چقدر میتونستن در اون دوران برای خانواده وقت بزارن خب منتون میگم انقدر اون شرایط موقع شرایط حساسی حتی نام موشک رو اینا نمیتونستن بیارن نام خود موشک رو نمیتونستن بیارن بچه ها فکر کنید که در این شرایط سخت میخوان کارم بکنن حالا میخوان این موشک ها رو وارد کشور بکنن حالا میخوان از جلو همه رد کنن ببارن یه جایی دیگه اینا رو چی کارا باید میکرن که این فوشک رو بپوشنن این شرایط مردم بود بلخوا همش که باید میتونن شب تکونش بدن باید باید روز تکونش بدن اینو چجور بپوشنن که این حالت موشک برای هم منافقین هم که اون موقع فعالانه کار میکردن تا اینو برسونن به لب مرز به کرماشا برسونن چون تهران اومد مهرابود به اینا رو وردنن ببرن حالا اینا همه برای خودش خاطرات مفصلی داره که البته هیچ کدوم اینا رو حاجه ها به ما نگفته بودن به هیچ آنبا خب ما تازه اون موقع ازدواج کرده بودیم و این شرایط سخت اصلا قابل درک نبود برای ما هموقع که ایشون میامد با هم خیاف شاد و بشاش و خوشحال میامد یکی دو روزی ما در کنار هم بودیم و اونم به خاطر جلسات فرماندهی که ایشون تهرانداش میامد زندگی ما تا سال 65 که خدا با ام ما فرزندی دادش خب این زمان هم حاجه ها قایدتا نبودش بیشتر اوقات نبود من دفتر خاطراتی که دارم سال به سال نوشتم که چند روز بوده حتی چند روز نبوده مثلا سال 64 یا 63 ایشون نزدیک به ده ماهو خورده نبوده و بقیهش بوده یک ماه و نمو خورده فقط بوده اونم نپوشه سرم برکه یه روز و دو روز و نهایت استهروز ندلتنگی های دل بی غرا نمیتونن از من بگیرن تو رو من و تو به پرواز خومی کنیم تو سرچشمه های زنال امید فقط روشنی آرزو می کنیم و حالا میخواییم از زندگی مشترک این دو عزیز بیشتر با امیدیم کنیم برای شروع زندگی آیا خونه مستقلی داشتن؟ فرزندشون چه موقعی به دنیا اومد؟ و حرفهای دیگهی که دوست داریم باز هم از زبان سرکار خانمه حیدری بشنویم ما پیشه هاچگان زندگی می کردیم توی اتاق از منزل مادر هاچگان زندگی می کردیم وقتی که زینب خانم به دنیا اومد پدرشون بودن و خیلی احساس خوشحالی از یک خدافرما دختری رو انایت کرده دلیل اسمگذاری زینب جون هم چون شب اول محرم به دنیا اومد ما گفتیم اسمش رو همراه خودش رو برده و اسمش رو زینب بذاشتیم هر دفعه که هاچگان می رفت چرکه و می اومد زینب جون بزرگ تر شده بود یعنی اینقدر رفتن اومدنش طول میکشید به شما در نظر بگیر که این رفتن ها و اومدن ها اینطور نبود که چون الان شما نگاه کنین که جوانای حالا وقتی که از هم جدا می شن خب یه معمولیتی می رن خب معمولیتشون از این شهر با اون شهره ولی اینا معمولیتشون یه معمولیت عادی نبود در جپه بود جنگ بود در خیلی مشکلات خاص دوزاره با هر روز هم که یکی شهید می شد یعنی خبر شهادت یکی رو می روند یعنی همیشه این دل ما آفیزون بود الان این تلفونی که زنگ می زنه نکنین تلفونی باشه که دیگه حرف آخر رو بزنه یعنی ما دیگه اجین شده بودیم با این مسائل امروز این همسایه فرده اون همسایه همسایه پشتی فامیل بستگان همیشه ما در بوم آفیزون بود که فرده روزی هم برای ما چنین اتفاقی خواهد افتاد یعنی من با مسئله شهادت هاجه ها شاید اولین چیزی که به ذهنم رسید و سپاسگذاری به درگاه الهی داشتم همین مطلب بود که گفتم خدایا پشکر می کنم از ساحت مقدس روبوبیتت که به من اجازه دادی در کناره ها چون خب 28 سال بمونم خیلی ها یه سال دو سال سه سال در کناره همسران جوانشان بودن ولی به من شما لطف کردی و این التاف خفیدی یه برای الهی هست