همون جایی ازداده بودم و سداها را میشنیدم مروان از حسین ابن علی چه میخواست؟ مروان سر صحبت را باس کرده بود و با ملایمت از حسین میخواست با یزید بیعت کند شنیدم که گفت این کار برای دنیا و آخرت تو خوب است خوبه حسین چه گفت؟ نهیمه حسین گفت از جدم رسول خدا شنیدم که خلافت بر آل ابو صوفیان حرام است زید نفس بلندی کشید و ادامه داد من آن روز تا شب دنبال حسین بودم هر جا میرفت تقریبش میکردم بس که خبرها را به امیر رسندم فکر کردم که دیگر وقت آسودگی است اما نبود امیر میخواست همکرم چنان مراقب حسین باشم زید یک ریز حرف میزد در اون شب تاریخ خواب به چشمش نمیومد برگشتم در راه حسین ابن علی را دیدم که به سمت مزار رسول خدا میرفت به دنبالش رفتم تاریکی هجاب خوبی بود برای پنان شدن گوشه نشستم و منتظر مندم ناگاه صدای حسین ابن علی را شنیدم که با جدش زخم میکفت زمزمش را گاه به وزوح میشنیدم و گاه گنگ و کر و خور در تاریکی فرو میرفتم و چیزی نمیشنیدم و چیزی نمیدیدم جز زفیدیه قرص صورت حسین ابن علی که در تاریکی شب به روشنی میزد نعیمه ساکت بود اما زید هنوز حرف میزد نزدیک صوت بود که حسین ابن علی از کنار مزار جدش برخواست و بازگردد روز در میان بنی خوشم گشت و شب باز همون جا بود کنار مزار جدش رسول خدا خدا من نیز از دور مراقبش بودم تا شبیه که به سمت مکه رفت از کچه هم میدانستم که این طور میشود و من هر شب خواب چشمهایم حرامی گردد زید اینو گفت و به همسرش نعیمه خیره شد حوشت با من است نعیمه؟ نعیمه پلکاش گرم شده و به خواب رفته بود چه زود خوابت بود نعیمه تو هم رافت رو بودیم از این موشتردهی مثل آنهایی دیگری زید اینو گفت و به نقطه نمعلوم خیره شد دوستان عزیز اسمت پایانی روایت قاسد واری مدینه رو از کتاب فراموشان شدید تا فردا و روایت تازهی از این کتاب خدا گردان موسیقی جلوی از جامعه دینی سدای فضیلت و فطرت موسیقی رادیو معارف موج افعین ردیف نوود و شش سرگشتگان کمویت پروای سر نداموند سرگشتگان کمویت پروای سر نداموند آشفتگان مویت از خود خبر ندارد آشفتگان مویت از خود خبر ندارد پار سایان بر درگه تو بحریست از آب چشم اوشان خلق جهان خلق جهان از آن رو در رد گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا به هممون توفیق بده اخلاقی مثل هزارات معصومین علیهم صلوات الله خوش داشته باشیم قرآن کریم در باره نبی مکرم اسلام می فرماید اعوذ بالله من شیطان الرجیم و اینکه لعلا خلق عظیم پیانبر اخلاق بسیار بزرگی داشتند بسیار زیبایی داشتند در جای دیگر قرآن کریم می فرماید اعوذ بالله من شیطان الرجیم لو کنت فضلن غلیز القلب لم فضل من حولک اگر تو غلیز القلب بودی بد اخلاق بودی مردم از دور تو پراکنده می شدن وجود نازنین نبی مکرم اسلام در روایتی ازشون نقش شده که فرمودند که چه چیزی مانع می شه که زندگی پسندیده و مرگ با سعادت داشته باشی بعد فرمودند که انما بعفت علا تمام محاصن الاخلاق من برای کامل کردن اخلاق زیبا مبعوض شدن مثل اخلاق من رفتار بکنید تا هم زندگیتون زیبا باشه و هم مرگتون با سعادت باشه خدا به هممون توفیق بده که هم زندگی زیبایی داشته باشیم و هم مرگ با سعادتی انشاءالله و هم مرگتون باشه به او هم احترام میکردن اون وقتی که پاشون درد نمیکرد هر کسی که وارده اتاق ایشون میشد ممکن نبودین آله بزرگوار آیت الله الازمه گلپایگانی در مقابل او نعیسته احترام نکنه میایستادن احترام میکردن شما میگن من یه قضیه یاد دارم کودک بودم ایام آشورا خب طبق معمول در منزل مرهم آیت الله الازمه گلپایگانی جلسه یه ذکر مسیبت برگزار بود و این آله بزرگوار هم دم در میایستادن و به مردم احترام میکردن شما میگن یه وقتی خب وقتی کسی نمیامد مینشستن باز کسی که از در وارد میشد بلند میشدن به احترام او میایستادن یه وقتی یه فرد نابینایی وارد شد بلا فاصله ایشون احترام کرد تمام قد در مقابل این فرد که حالا نابینا هست ایستاد روزهای بعد هم همون مرد نابینا برای جلسه روزه ابو عبدالله حسین علیه السلام میامد و مرحوم آیت الله ازمه گلپایگانی در مقابل او تمام قد نیستادن و احترام میکردن آزاده مرحوم آیت الله گلپایگانی میگه من یه وقتی به ایشون ارز کردم که این مرد که میاد نابیناست و اصلا شما رو نمیبینه متوجه نمیشه که شما در مقابلش نیستید و مینشینید ایشون فرمودن مردم که میبینن من از این شخص نابینا باید احترام بکنم او یک مؤمنه مؤمن احترام داره حالا او نمیبینه خدای او که میبینه دیگران که میبینن و باید یاد بگیرن این عدب الهی رو که به همه مؤمنین باید احترام کرد نقل میکنن که توی زندگی خانوادگیشون خیلی به بچه ها محبت میکردن همیشه ام میکردن که شکلات و شیرینی و اینها تیه میکردیم ما توی کمودی که کنار دست ایشون بود قرار میدادیم یه وقتی بچه خوردسالی خدمت ایشون میومد گاهی با زحمت بلند میشدن از توی اون کمودی که شکلات و شیرینی بود چیز رو بر میداشتن و به این بچه میدادن تا او رو شاد بکنن یکی از شاگردان مرحوم آیت الله العظمى گلپایگانی خیلی خوشخلاق بودن با شاگرده هاشونم سر درس خیلی مهربان بودن نه اون کنن یه روزی یکی از طلبه ها سر درس اشکال کرد و این آله بزرگوار ناراحت شدند و با عصبانیت باش برخورد کردن دلاخره بحث بود گفتگوی علمی بود یه چیزی اون گفت استاد ناراحت شدند و گفتن این حرفی چیه شما میزنی اون رو ساکت کردند فردای اون روز گفتن من خیلی ناراحت شدم که با اون طلبه محترم تندی کردم اون طلبه رو پیش من بیارید وقتی اون طلبه رو آوردن ایشون تفقد کردند و احترام کردند و او رو در آغوش گرفتند و بعد هم یک دست قبا لباس طلبگی به اوشون هدیه دادند که از دل او در بیارند مراقبت میکردند تو منزل که بودن عدب رو رعایت میکردند اگر مهمان میخواست بیاد بلا فاصله میرفتند لباس رسمی به تن میکردند جلوی مهمان همینجور با لباس خونه نمیشستند امامه سرشون میگذاشتند قبا به تن میکردند عبا میگرفتند به دوششون با احترام احترام مهمان رو نگه میداشتند یکی از شایردان دیگری ایشون نقل میکنه که من سر درس این آله بزرگوار بودم و درسای ایشون رو یادداشت گرده بودم استلاحا میگن تقریرات درس مرحومات و لازم و گلپایگانی رو من نوشته بودم خب مناسب بود که من که درس استاد رو نوشتم ببرم بدم به ایشون اگر تعیید کردن مثلا برای چاپ یا برای انتشار پیش دیگر طلبه ها ازش استفاده بکنیم یه جایی من مطلبی رو نوشته بودم از قول استاد ایشون مطلبی رو از قدم ها از علمای دیگر نقل کرده بودن و گفته بودن کسی که این مطلب رو بگه حالا اسم اون قائل رو هم نبرده بودن ولی گفته بودن کسی که این مطلب رو بگه لا علمله یه استلاحیه یعنی علم نداره این خیلی چیزی مثلا متوجه نشده این حرف رو زده من دیدم که آیت الله الازم و گلپایگانی رحمت الله علی من رو صدا زدن و گفتن این تقریر درس منه یعنی من سر درس گفتم لا علمله اون آقا علم نداره گفتم بله آقا جان شما سر درس فرمودید ما هم نوشتیم ارهوم آیت الله الازم و گلپایگانی رحمت الله علی فرموده بودن این عبارت رو حضر کنید این از لحاظ عدب خوب نیست آدم باید احترام دیگران رو داشته باشه خدا به هممون توفیق بده اهل اخلاق خوش و اهل مراقبت نسبت به عدب در باره دیگران باشیم انشاءالله موسیقی رسانه گیر رسانه گیر داستان حفظ موسیقی بسم الله الرحمن الرحیم دوستان عرجمند سلام علی فرهناک هستم و توفیق دارم این هفته هم به همراه حسن تبکلی زاده سردبیر تحیه کننده و نبیسنده داستان حفظه و رزا رزایی صدا بردار با این برنامه در خدمت شما عزیزان باشم برای این هفته داستانی از تاریخ اسلام انتخاب کردیم به اسم حرف تازه لطفا بشنبیم موسیقی نزدیک قروب بود موسیقی آفتاب پرتوهای تلاییش موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی peso pain menos nao no nao mut Mitchell nao roc no امر خندید و گفت این روزها خبر بسیار است زید کدامش را میگویی؟ زید صرفهی کرد و گفت منظورم خبرهاییست که از مکه می آید میگوین به تازگی مردی ادعای پیامبری کرده است و میگوید از جانب خدا برنگیخته شده امر نفس بلندی کشید و گفت آری این خبر را شنیدم میگویند افراد بسیاری نیز به او و آین تازه ایمان آبردند زید و امر مشغول گفتگو بودن ابو زر هم گوشه ای استاده بود و حرفاشون رو میشنید زمزمه هایی که گاه و بیگاه در قبیله بنی غفار به گوشه ابو زر میرسید حس کنشکاوی اونو تحریک کرده بود خیلی دلش میخواست از اتفاقات و خبرهای مکه آگاه بشه گاهی ادعی گزارش های پراکنده و نامنظمی به ابو زر میرسوندن اما از اون خبرها اطلاعات زیادی نصیبش نمیشد فقط این براش مسلم شده بود که در مکه حرف تازهی گفته شده و مشرکان قرعش سعی میکنن اون حرف تازه رو خاموش کنن ابو زر گوشه ای نشسته بود و به اتفاقات مکه فکر میکرد اون در حالی که بروبرو خیره شده بود با خودش گفت این چه سخنیده بود؟ این نیست که مکیان در صدد خاموش کردن آن هستند مگر گوینده این سخنان چه میگوید که با اون مخالفت میکنند؟ ابو زر تو این فکر بود که صدایی شنید در چه فکری برادر؟ مدتیست گوشه ای اصدادم و تو را مینگرم حال عجیب و قریبی داری آنچه را در دل داری بگو شاید بتوانم کمکت کنم ابو زر نفس بلندی کشید و گفت خبرهایی که این روزها از مکه می آید فکرم را مشغول کرده برادر میخواهم به مکه بروم و خودم از نزدیک ببینم چه اتفاقاتی افتاده است برادر ابو زر وقتی این حرف را شنید گفت من فردا به مکه می روهم بگو چه خبرهایی شنیده ای تا تحریخ کنم و هنگام بازگشت خبرهای دقیقی برایت بیا برم ابو زر با خوشحالی گفت خوب گوش کن ببین چه می گویم برادر حتما خبرهایی را که در این مدت در قبیله ایمان دهان دهان می چرخد شنیده ای هم؟ می گوین شخصی در... در مکه ظهور کرده و سخنان تازه ای آورده و متعیست که آن سخنان از طرف خدا به او وحی می شود اکنون که غصد داری به مکه بردی از نزدیک تحقیق کن و خبر درست را برایم بیاورد برادر ابو زر وقتی شروع شعف اونو دید گفت من هم در این بار خبرهایی شنیدم با خبرهای دقیق در و دست پر به قبیله بازگردم اکنون باید بروم و استراحت کنم که فردا سپیده صبح باید راهی شدم ابو زر گفت برو برادر امیدوارم که به سلامت بروی و بازگردی موسیقی روزها می گذشت و ابو زر منتظر برادرش بود تا از مکه برگرده و خبرهای دقیق و تازر و به اون درست دارده بود برسونه بلاخره انتظارش به سر رسید و برادرش برگشت ابو زر با دیدن اون به سمتش رفت و بعد از احوال پرسی گفت بگو برادر خبرهای تازه مکه را بگو خوشخبر باشی بگو که بسیار مشتاق شنیدنم برادرش گفت تا آنجا که من توانستم تحقیق کنم محمد کسیست که آینی جدید آورده است و مردم را به یک تا پرستی دعوت می کند او مردیست که مردم را به اخلاق نیک فرا می خاند کلامی هم آورده است که شعر نیست ابو زر گفت منظور من تحقیق بیشتر بود برادر این مقدار کافی نیست باید خودم شخصا بروم و حقیقت ماجره را دریابم فردای اون روز ابو زر مقداری آزوغه تو کول بارش گذاشت و راهی مکه شد تصمیم گرفته بود هر طور شده با مردی که حرف تازه آورده ملاقات کنه و حرف اونو از زبان خودش بشنوه در طول مردم را برامیده است ابو زر به این موضوع فکر کرد و با خودش گفت باید هر طور شده محمد را ببینم و سخنانش را بشنوه اما چگونه من که تا کنون او را ندیدم و نمی شناسم از که سراغش را بگیرم ابو زر تو فکر بود و دنبال راه چاره می گشت که به نزدیکی مکه شده بود که رسید اون با دیدن خونه های مکه پا توند کرد و خودشو به شهر رسوند و تو کوچه پس کوچه ها به راه افتاد نه پیانبر را می شناخت و نه جرعت می کرد از کسی سراغ اونو بگیره محیط مکه پر از ترس و وحشت بود ابو زر بدون این که به کسی حرفی بزنه حواسش به اطراف بود و به حرفای مردم گوش می داد تا شاید خبری را برده بود که دنبالشه به دست بیاره می دونست که مرکز اخبار و وقایه مکه مسجد الحرامه به سمت مسجد الحرام رفت اون روز تا شب دو مسجد الحرام موند تا نشونهی پیدا کنه اما بیفایده بود و نتونستیچ خبر جدیدی به دست بیاره کمی که از شب گذشت خسته و بیحال گوشهی دراز کشید چشماش باز بود و به اطراف نگاه می کرد کمی که گذشت جوونی به اون نزدیک شد و به سرتاپای عبوزر نگاه کرد و رد شد نگاه جوون برای عبوزر معنی دار بود عبوزر همونطور که دراز کشیده بود با خودش گفت شاید این جوان شایستگی داشته باشد که رازم را با او درمیان بگذارم اما باید احتیاط کنم با این فکر از جاش بلند شد و دنبال جوان به راه افتاد اما جرعت نکرد چیزی به اون بگه سر جاش برگشت و در انتظار روز بعد خوابید موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی بسیار موسیقی موسیقی بسیار موسیقی موسیقی اما موسیقی موسیقی موسیقی قهرو cakes موسیقی قهرو cake قهرو که قهرو، که قهرو، که طبعا قهرو قهرو… قهرو جای قهرو دلچسه قهرو دلچسه قهرو دلچسه قهرو دلتری قهرو med از اینجا باید برداریم باز همون جوان اومد و ابو زر رو با خودش به خونه برد این بار جوان سکوت و شکست و گفت مایلی به من بگویی برای چه کاری به این شهر آمده ای؟ بگو شاید بتوانم کمکت کنم ابو زر فکری کرد و گفت من تو را نمی شنستم جوان اما از سیمایت آشکار است که جوانی برومند و پاکدامنی شب گذشته میخواستم رازم را به تو بگویم اما راستش بیم داشتم در این وحشتی که بر مکه حکم فرماست به خطر بیفتم و به هدفم نرسم از این رو تصمیم گرفتم محتاطانه عمل کنم اما اینک بس می کنم که می توانم به تو اعتماد کنم و رازم را بگویم به شرط این که کمکم کنی جوان وقتی حرف ابو زر را شنید گفت عهد می کنم که رازت را چون راز خود در سینه نگه دارم و کمکم را از تو دریغ نکنم ابو زر آب دهنشو فرو داد و گفت من ابو زر قفاری از قبیله بنی قفارم حقیقت این است که مدت هاست در قبیله ما سخن از مردی است که در مکه ظهور کرده و سخنانی آورده و مدعی است آن سخنان از جانب خدا به او وحی می شود من آمدم تا با چشم خود او را ببینم و سخنانش را بشمم و در باره ادعایش تحقیق کنم حال از تو که یکی از جوانان این شهری می خواهم نظرت را در باره این مرد بگویی و اگر می توانی مرا نزده او ببری جوان با لحنی که ایمان و وفاداری در اون موج می زد گفت مطمئن باش که او برداری در اون موج می زد و او بر حق است و آن چه می گوید از جانب خدا است صبح تو را نزده او خواهم برد اما باید احتیاط کنیم اگر مردم این شهر بفهمند که من تو را نزده او می برم جان هر دوی ما به خطر خواهد افتاد فردا صبح من جلو می رویم تونیز پشت سرم با کمی فاصله بیا و ببین کجا می رویم من مراقب اطراف هستم اگر احساس خطری کردم می ایستم و خم می شدم مانند کسی که می خواهد چیزی از زمین بردارد تو با این علامت دور شو اما اگر خطری پیش نیامد هر جا که رفتم تونیز بیا ابو زر گفت باشد من برای رسیدن باید من به هدفی که دارم هر چی بگویی می کنم فقط پرسشی از تو دارم می خواهم بدانم تو جوان مرد کیستی که دو شب مرا مهمان خیش کردی و بزرگ واران پناه هم دادی جوان گفت اجل نکن مرد به خانه ی رسول خدا که رسیدیم خودم رابطه فقرمونت و معرفی خواهم کرد اکنون استراحت کن تا فردا به دیدار پیانبر خدا برویم رینا سبحانه صبح که شد جوان از خونه بیرون اومد و به راه افتاد ابو زرم پشت سرش قدم به قدم پیش میرفت اونا