بارخانه خدا چه وضعی داشت؟ صفیه با کنشکاوی پرسید در ایام هجران همه تشویش؟ کنشکاف شده بودم که بدانم نگاهی به دورو برانداختم باید میفهمیدم که چه اتفاقی افتاده موج جمعیت را دیدم که به اندازه ریگهای بیابان بودند از همه جا، از همه سو، از هر قوم و قبیله بودند به زوهر نزدیک شدم و دوشا دوشش پیش رفتم به جمعیتی که در یک جا حلقه زده بودند نزدیک شدیم ناگهان مردی نورانی را دیدم که مثل نگینی در میان حلقه مردم بود و زوهر با شرم و حسرت صورت از او میگرفت با خود گفتم مگر او کیست؟ او را شناختی دلم؟ پیش رفتم و سخنان مردم را شنیدم و فهمیدم آن مرد نورانی حسین ابن علی است حسین؟ پسر علی و فاطمه دختر رسول خدا با چنیدن نام حسین دلم در سید و بغز گلویم را گرد زوهر را دیدم جایی استاده بود که فرزند فاطمه او را نبیند استاده بود و عشق میریفت همراه او برگشتم کنچکافتر شده بودم و به حرفای مردم بیشتر دقت میکردم آنان چه میگفتن دلم؟ سخن از دستگیری و خون ریزم بود میگفتند میخواهند حسین فرزند علی و فاطمه را بکشند شاید دلشروع و تشمیش شوید زوهر به همین خاطر بوده است چندین بار خواستم در این باره با زوهر حرف بزنم اما او گوش نمیکرد تا اسم علی و حسین را میشنید بدنش میلرزید از من رو برمیگردند و دور میشود دوباره برخواستم و از خیمه بیرون رفتم آفتاب همچنان داغ بود میان خیمه ها گشتم به این امید که از کسی حرفی بشندم یاد فرزند فاطمه چیزی را در ذهنم روشن کرده بود حالا دیگر میدانستم نگرانی زوهر از چیست اما بروی خودم نمی آوردم به خیمه برگشتم با زوهر نگاهش را از من برگردند آن لحظه نگاه هم به او سرزنش بار بود با خود گفتم او از که میگوریست؟ اوزد اهل کاروان را خسته کرده هنوز نمد از پا خوشک نشده دستور حرکت میدهد چرا چون این میکردن هم؟ گمان میکرد کسی نمی فهمد که اون نمی خواهد کاروانش با کاروان حسین ابن علی همراه شود از چه میترسی؟ آن موقع نمیدانستم گمان میکردم شاید از بنی امیه میترسد شاید هم از این که اگر ابا عبدالله چیزی از او بخواهد نتواند دست رد به سینهش بزند شاید به چیزهای دیگر هم فکر میکرد چه میدانم؟ حالا که خونش با خون فرزند فاطمه بر زمین ریخته شده همه چیز معلوم شده است اما این موقع هزار فکر در سرم چرخ میزد تعریف کن درهم ادامه ماجره را بگو دیگر خسته شده بودم رفتم و روبرویش نشستم و گفتم یادت می آید زهر که روزی از جنگ پیروز برگشتی و قنائم زیادی به چنگتان افتاده بود؟ انقدر خوشحال بودی که نمی توانستی خوشحالی بی اندازت را پنهان کنی؟ ناگه هم سلمان را دیدی که صدایت می زنه به سویش رفتی و در چهری تکیدش دقیق شدی سلمان دست برشانت گذاشت و پرسید خوشحالی؟ و تو گفتی آری بسیار خوشحالم سلمان گفت پیروزی بزرگیست زهر اما وقتی فرزند پیام بر تو را بخواهد چه می کنی؟ این حرف ها را به یادش آوردم چشمانش گشات شده بود و لبهایش می لرزید خودش این ها را به من گفته بود سالها پیش و گفته بود که هنوز نفهمیده منظور سلمان چیست دلهم مکسی کرد و بعد ادامه داد سرش را پایین انداخته بود گفتم زهر شاید این همان روزی باشد که سلمان گفته سرش را بالا آورد و با حیرت نگاهم کرد دیگر حرفی نزدن بلند شدم و بیرون رفتم خودم را سبرتر حس می کردم از زهر خیلی گذشته بود و هنوز تعامی نخورده بودیم آمدند و داخل خیمه صفره گستردند به همه گفتم بیایند و بنشینند برادرم کنار زهر نشست تعام را آوردند اشتهای عجیبی پیدا کرده بودم کسی چیزی نمی گفت همه دست دست نکردند و منتظر بودند زهر اولین لغم را بردارد اما او دست به تعام نمی بود به ناچار صدایش کردند نگاه خستش را بالا آورد و با تعجب به ادیه که دور صفره نشسته بودند نگاه کرد بعد نفس بلندی کشید و گفت بسم الله و لغمه کوچکی برداشت همه شروع به خوردن کردند من چشمم به شویم بود لغمه را در بیرون دهان گذاشته بود و آهسته می جوید دیدم نان از گلویش پایین نمی روید پیاله آب به دستش دادم بعد تکه این نان کندم و در دهانم گذاشتم اما زیر چشمی نگاه هم به او بود دلهم همسر زوهایر ابن قین تعریف می کرد و صفیه زن همسایه می شنید در خیمه نشسته بودیم که ناگاه از بیرون صدای پای عصبی بلند شد هر کس بود غریبه بود جون از آشنایان ما کسی دران اطراف نبود به زوهایر نگاه کردم سر تا پا گوش شده بود به بیرون خیمه نگاه کردم سایه عصبی جلوی خیمه افتاده بود کمی که گذشت مردی از عصب پیاده شد و به سمت ما آمد اجازه خواست و قدم در خیمه گذاشت ناشناس بود سلام کرد زوهایر برخواست و جایی را کنار صفر نشانش داد مرد سر به زیر انداخت و گفت اجاله دارد و باید سریع باز گرده گفت دنبال زوهایر ابن قین آمده هم مولایم حسین ابن علی او را فراخنده هست صفیه با اشتیاغ به دلهم نگاه میکرد منتظر ادامه ی حرفهای اون بود دلهم نفس بلندی کشید و ادامه داد با شنیدن این حرف لغمه در دست ها ماند همه خشکشان زده بود زوهایر نیمخیز به قاسد فرزند فاطمه نگاه میکرد اما چیزی نمیگفت روبه او کردم و گفتم فرزند پیانبر تو را خانده نمیخواهی نزدش بروی و سخنش را بشنوی و بازگردی؟ خب زوهایر چه کرد؟ گویا منتظر این حرف بود سینه راست کرد از کنار صفر برخواست بعد بیرون رفت و اسفش را تلدید وقتی رفت من هم از کنار صفر بلند شدم و از خیمه بیرون رفتم دیگر میلی به خوردن نداشتم رفتم بالای تپهی که نزدیک من بود دست روی پیشانی گذاشتم و به دور دست خیره شدم سیاهی خیمه های عبا عبدالله را دران سر دشت میدیدم همانجا منتظر ایستادم لحظه ها بکندی میگذشت نشستم و زانو بغل کردم و گفتم خدایا چه بین آنها میگذرد؟ فکر کردم مبادره دا دست و دل زهر بلرزد مبادر در مقابل فرزند پیامبر گستاخی گند نگرانی را از خودم دور کردم مردم را خوب میشناختم نگاه عجیبش را در خانه خدا دیده بودم و میدانستم منتظر است دلهم نفسی تازه کرد و ادامه داد آفتاب آزارم میداد انتظار طولانی شده بود ناگاه زایی دیدم که از خیمه های عبا عبدالله جدا شد و به سمت ما آمد دقیق شدم زهر بود که به تاخت میامد مثل تیری که از چله کمان رهاشده باشد از تپ پایین رفتم و منتظر ایستادم زهر با پیشانی باز و چشمهای پر از اشتیاق از راه رسید رفتم و افسار عصب را گرفتم بعد دست در یال عصب بردم و نوازشش کردم نگاه هم به زهر بود گفتم در چه حالی من؟ لحظه ای به صورتم دقیق شد و ما نگاهی خندان گفت خیمه ی مرا برچینید و به سمت خیمه های حسین ابن علی ببرید همه ایستاده بودند و با تعجب نگاه میکردند زهر حرفش را تکرار کرد چند نفر دست بکار شدند و زود خیمه را جمع کردند دلهم در حالی که با اغز گلوش را گرفته بود ادامه داد کمی که گذشت زهر رو به من کرد و طوری که همه بشنوند گفت تو آزادی دلهم نزده کسان خود برو نمیخواهم به خاطر من گرفتار شدید چشمانم پر از عشق شد میدانستم آخرین باریست که او را میبینم خواستم حرفی بزنم زهر انگوشت به لب برد و امر به سکوت کرد لحظه ای عجیب بود گفت هر کس میخواهد همراه من بیاید این آخرین دیدار ماست دلهم از لحظه ودا با زهر میگفت یادم نیست چطور راهیش کردم فقط یادم از فقط میرفت سرش را بالا گرفتم میدانستم که او کسی نیست که حسین را ترها بگذارد دعای خیر بدرقه راهش کردم و گفتم روز قیامت نزد فرزند فاطمه شفیم شد دلهم رو کرد به صفیه و ادامه داد حالا برای چه مویه کنم صفیه نه گریه کنم گریه نمی کنم چه بد می شد اگر زهر می ماند میان مردان فراموش شده ی شما صفیه از پشت پرده اشک به دلهم نگاه می کرد که سر بلند کرده بود و با افتخار از شوهرش زهر ابن قیم یاد می کرد دوستان عزیز تا فردا و ادامه ی روایت کتاب فراموشان خدا نگهدار پردooooo آمدگه های فرد sencill ذ wifi پرو أجابان رینماری دل‌های ادامه خبف لطف فرد تو هذا یہ وای اصطناعیه جد viennent الباشایی از cd کو lolir اینجا ایران است شبکه معارف صدای جمهوری اسلامیه ایران روی موج مهربان صدای قضیمت و فطرت سرگشتگان کویت پروای سر نداند سرگشتگان کویت پروای سر نداند آشفتگان مویت از خود خبر ندارد آشفتگان مویت از خود خبر ندارد پار سایان بر درگه تو بهریست از آب چشم اوشا خلق جهان از آن رو در رب گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی در رب گذر ندارد بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمين و سلالله علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا به هممون توفیق بده مراقب وقتمون باشیم همون وقتی که مولامون امام سجاد علیه السلام در مناجاتشون با خدا اینجور عرض میکنند و عمرنی مکان عمری خدایا به من عمری بده تا وقتی که عمر من در مسیر عبادت تو باشیم در مسیر بندگی تو باشه اما اگر خدای نکرده عمرم مرتع شیطان بشه عمر من رو بگیر و من رو از این عالم ببر نکنه وقت ما به بتالت بگذره و مرتع شیطان بشه سعدی اینگونه میگه مکن عمر زایع به افسوس و حیف که فرصت عزیز است و الوقت زیف یا در تعبیر دیگری دارد قضا روزگاری ز من در رو بود هر روزش از وی شب قدر بود هر روزی که میره مثل شب قدر میتونه عرضشمند باشه و ما میتونیم از این روزمون برای رشد خودمون استفاده بکنیم و بالا بریم انشاءالله قدر فرصتهای خودمون را بدانیم موسیقی خدا رحمت کنه مرحوم صاحب جواهر رحمت الله علیه ایشون کتابی نوشتن به نام جواهر الكلام که شامل فقه استدلالی میشه در همه ابواب فقه این کتاب در بیش از چهل جلد در همه دوست دارد در همه دوست دارد نوشته شده این کتاب رو ایشون با احتمام به وقت خودشون نوشتند مراقب وقت خودشون بودند وقت خودشون رو تلفت نمی کردند نقمی کنند یکی از فرزندان ایشون از دنیا رفت این آله بزرگوار بخبر شد که حالا فرزندش به رحمت خدا رفته دست از قلم کشید و کنار جنازه پسر آمد و شروع کرد آیاتی از قرآن کریم رو تلاوت کرد بعد از این که قرآن رو بست بلا فاصله کتاب خودش رو باز کرد و شروع کرد به نوشتن کتاب جواهر تا حالا دیگرانی که اونجا بودن مشغول غصب بودند و مشغول کفن بودند که بعد نوبت نماز و دفت برسه تو همین فرصت شروع کرد به نوشتن و استفاده کردن از وقت خودش وقت نکنه وقتمون به بتالت بگذره و از وقت خودمون استفاده نکنیم خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله حاج صد احمد زنجانی رحمت الله علیه نغمی کنن ایشون وقتی که بر میگشتن از سر درس و بحث و نمازشون رو خونده بودن زهر میامدن منزل خسته که حالا یه نهاری میل کنند و استراحتی بکنند تو همین فاصلهی که تا به خواد نهار آماده بشه که در کنار خانواده قضاشون رو میل بکنند یک کفنی برای خودشون تیعیه کرده بودند و کل قرآن رو با خط خودشون روی این کفن می نوشتند کل قرآن رو نوشته بودند از همین فرصتهای کتاه کتاه استفاده کرده بودند وقت خودشون رو تلف نکرده بودند نغمی کنند در مورد مرحوم حاج آقا حسین قمی رحمت الله علیه ایشون اگر بنامی شد به مسافرتی برند با برخی از کسانی که اهل علم بودند طلبه های فاضلی به اونها هم پیشنهاد می کردند که شما هم اگر می خواهید این سفر رو با من همراه بشید خب می پذیرفتند برخی از طلبه ها با ایشون همراه می شدند برخی می گفتند آقا برای چی شما به خودتون هم سفر می برید ایشون فرموده بود من طلبه هستم مشغول درس و بحثم همین سفر رو هم می خواهم ازش استفاده بکنم گفتگوی علمی داشته باشیم درس بخونیم درس بگیم و این شهریهی که می گیریم از امام زمان علیه السلام در مسیر تحصیل علم مصرف شده باشه مراقبت می کردن در احوالات مرحوم شیخ میرزا محمد تهرانی که کتاب مستدرک البحار رو نوشتن نقل می کنن که هر وقت ما ایشون رو می دیدیم مشغول نوشتن بود یکی از دوستان ایشون می گه یه وقتی با ایشون هم سفر شدیم در یک سفری خب به یه جایی رسیدیم بعد استراحت می کردیم شب بود من خابیدم نیمه های شب از خواب بلند شدم دیدم ایشون همچنان داره می نویسه مقدار کمی استراحت می کرد هر این مشغول علم بود مجدانه کار می کرد باید تلاش کنیم خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله سید محمد محقق داماد رحمت الله علیه روزهای آخر عمرشون یه آرزه سکت قلبی براشون پیش آمده بود خب در ماه مبارک رمزان بود و در منزل بستری شده بودند و شاگردها می اومدند و می رفتند وقت درسشون که می رسید همین که خودشون رو از شرکت در جلسه درس محروم می دیدن عشق می ریختند دلشون می سخت برای وقتشون که من توی فرصتهای قبل قبل از این بیماری می تونستم کار علمی بکنم درس بگم و از طلبه ها استفاده بکنم و باعث رشد اونها بشم اما حالا محروم هستم یه وقتی ایشون فرموده بود من از مرگ نمی ترسم ولی از این می ترسم که وجود آتل و باطلی بشم که نتونم انجام وظیفه شریعی بکنم حالا ایشون در بستر بیماری افتاده بوده دست خودش نبوده ولی بعضی ها هستن که وقتشون براشون عرضش نداره از وقتشون استفاده نمی کنن به بتالت می گذرونن و خصوصا امروز که این فضای مجازی آمده و همه وقت ما رو دزدیده مراقب وقت خودمون باید باشیم مدار احمد کنه مرحوم امام رحمت الله علیه برای تمامی ساعت های شبان روزشون برنامه داشتند اینجور نبود که حالا بریم ببینیم چطور می شه نه با برنامه زندگی می کردند ساعت مطالعه شون ساعت عبادت شون ساعت رسیدگی به امور مملکت اسلامی شون ساعت خواب شون ساعت امور شخصی خودشون دقیقا برنامه داشته نقل می کنند جوری برنامه ریزی کرده بودند که روزنامه های صبح ها اص رو بتونند بخونند از رادیو بتونند استفاده بکنند نشریات داخلی و خارجی رو گزارشش رو بتونند مطالعه بکنند قراعت قرآنشون رو و درسشون رو و بحثشون و عبادتشون و دیدارهای عمومیشون و کارهای دفتریشون رو هم به خوبی بتونند انجام بدن در کنار اینها ورزششون رو هم داشته باشند ملاطفت با خانواده رو هم داشته باشند برنامه ریزی کرده بودند که از وقتشون به بهترین وجه استفاده بکنند مراقب وقتمون باشیم که شیطان تمام تلاشش رو می کنه که وقت ما رو از ما بگیره و بعد ما گرفتار بشیم خدا به هممون توفیق بده انشاءالله موسیقی ربنا مرا بخوا مرا بخوا تا دعای شما بپذیر مرا بخوا مرا بخوا حلا به دکر الله تطمئن القلوب اگه میخوای اتمینا سکینت وقا یه زندگی منهای غم و غصه یه زندگی منهای دلوره استراب خاتر نگرانی یاد خدا یاد خدا شفای هر مرزی موسیقی یقین داشته باش بیشکی در اون نیست هیچیزی نمیتونه تو رو از گرفتاری ها نجات بده هیچیزی نمیتونه یک زندگی منهای غم و غصه منهای استرابیل سکینت و قلوب خاتر به تو بده جز یاد خدا یاد خدا دوای هر درمیدید موسیقی و انت خیر راحمی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی شده بيا بیان شده بیان موسیقی من شده بیان شده بیان من شده بیا بیان من شده بیا بیان شده بیا بیان من شده بیا بیان انداز گACE وموسیقی سنامی خدا bowls این کشور موسیقی آواه ملک ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام معرجائی لرحمتکا و صفحکا ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی ام بعد حبی ایوکا تبعدنی