ما بچه ها رو برای کهی بزرگ کردیم؟ ما بچه ها رو برای امروز میخواییم امروز اسلام نیاز به خون داره اگه من بچه های خودم رو نبرم چطور دیگران میتونم بگم که برید و از اسلام دفاع بکنیم؟ بچه هاشم تو جمعه بودن ببینی ازشون بیخبر بود فقط گفتم کجا هستن؟ گفت که تو همین درباره خودمون هستن گفتم خب اینا سنن خوچه کنید که شونید گفت با همیست نشون باید هم باشن نگهد دوبار مجروح شدم که مرحله دوم دیگه تقریبا از رده خارج شدیم و ما رو عبادان و عبادانم منزل هاجیمون بودیم بعد ایشون وقتی وارد شد تا چشمش به من خوردید که برام دوشکی انداختند و بالشتی و یه لیوان شیرم جلوم هست یک باره به من توپی که من به بچه های مردم میگم برید جلو و تو میدان جنگ توپی توپی شیخ شریف قنوطی با تشکیل گروه های الله و اکبر و گروه های مقاومت چندین بار خورمشه را از خطر سقود نجات داد از پل چه عبور کردیم یعنی از ازدابدان چه رفتیم پل رو عبور کردیم از پل چه عبور کردیم میرسیم به میدانه میدانه میدانه فرمون دادیم از اینکه ما تصور نمی کردیم سر سدایی توپا توپانه را میشنیدیم توانیم ولی تصور نمی کردیم واقعا این دو وحشیانه ایرانی ها به شهر و قطع و برزنده مردم ما برزند حمله کرده باشند آقای انایت سیحت چکو گو ما دیدیم شیخ داره قدم میزنه و عصبانی جلو منصدیت جامعه گو ناراحتیشون ناراحتی ما بود گفتیم آقا چته چرا اینجوری تو فکری گفت که سه روز بچه ها در قررمشهر دارن نان کپک زده میخورند رزمنده تو میدان رز میخواد اسلحه دستش بگیره اینا باید نان کپک زده بخورند این وضعیت بود ایشون وارد میشود تو مسجد جامعه و فریاد میزده حلمه ناصرن ینسرنی با اون حالت عجیب خودش اسم رو یه آری بکنه سحنه رو کربلایی میکنه ندای حلمه ناصر ینسرنی امام حسین شماها رو میتلبه بیا یه یه آلی بگیم و دست به دست همدیگه بدیم تا این وحسی های نامسلمان رو از این آب و خاک بیرونشون کنیم شهید شریف قنوطی دست خیانت بنی صد را به بحانه جنگ کلاسیک میدید ایشان برای روشنگری و بصیرت دیگران تلاش فراوانی کرد به بنی صد میگه که پس بفرمایید شما میخواید شهر رو باگذار کنید با مردمش بعد بنی صد به ایشان میگه که شما که تکنیک نظامی ندارید از جنگ چه میدانید ما فرمانده کل قواه هستیم ما میدونیم چه باید بکنیم شما فرمانده کل قواه هستید؟ پس چرا نیروی برای حکومت نیمیخواستید؟ شهر دارا دست میره؟ شما راجع به این مسائل چه میدونید؟ برکشور جنگه ما چند جبهه داریم میجنگیم؟ پس بفرمایید که میخواید شهر رو دودستی تحفیت بدید و خلاست؟ شما که تاکتیک رزمی ندارید؟ گفت جنگ دیگه تخصیصی نمیخواد جنگ یه نیروی میخواد که هر دقلش جهاد بکنه ما هر جه اگر تخصیصی نداشتیم جهادی هستیم شما لاغل از تهره به ما بدید آقای عزیز شهر دارست شهر رو عود بکنه؟ اون دیگه به ما مربوطه پس چرا کاری نمی کنیم؟ سرهنگی پشت سر برنیفصد رو الاز ظاهر آجدانیش اومده یا از فرمانده های وقت در میاد اشاره میکنه به شیخ میگه اینا دیوانه آقا شما مگه دیوانه شدی؟ را تر بزن حرف دهنده بفرم رسیدن دروازه خورم شهر خب خیلی که کدی با این ترکی میتونی شهر رو نژاد بدید؟ نه خیلی آقا ایشون سرشو بلند میکنه و اونها میگه بعدها معلوم میشه وقت که دیوانه چه کسانی هستن دیوانه اون کسیه که قصد خیومت به آب و خان که چشورش نداره ما قصد خوش باشه نداریم بفهمه این آقا وقت تنگه بله چی؟ مقاومت یا فرا؟ شما به کارت برس ما هم کارمونو انجام میدیم وای بر شما وای بر شما وای بر شما ما هرچی دینا میدونیم؟ همه چی میخوان مملکت رو دستی دستی تحمیل دشمن بدن اینو با اشتید بریم جا اینو با اینو با چی ماندی؟ چی ماندی؟ برو برو پرست لحن کجا داریم بگیر اینو؟ دستور دارید دینا رو کجا ببرید خرابه پیش ما چی رفتی داری؟ بوله که حرف دهت به فرش شیخه بوده یونس امتحانش کن اینو برای خرابه هم داریم برسیم گرم دیر اقل چی رفتی؟ ماندی؟ سلامتره؟ با دستور داریم اگر میگیریم اقل دستور جناب آقای منی سطح داریم دستور هر کسی که میخواد باشه باشه اینجا من دستور میدم خدمتگذار بود و مرافع صبحی زود چه میشد؟ ازام میشد، این مدار همه روشن میشد همه این بچه ها رو دوباره شیخ صدید بابانه تای چه بود، بابت های چه بودن، همه هایی میچردن، میمدن تو مندقه ایم به واقع همیشه جیروتر از ما بود همیشه در هر جایی که میدیم جیروتر از ما بود هیچگاه پشت سر اونو ما نیدیم ایم از تو مندقه ایم، تو برگشتم مجروح میبود تو اومدم مهمات میبود، آزوغه میبود، مسائل میبود همیشه ایشون حرف اولی میزد و حرف آخری میزد شریف قنوطی علاوه بر فرماندهی مهور خورمشهر و هدایت نیروها مسئولیت تأمین مهمات آنان را بر احده گرفت و چندین بار با فداکاری و رشادت دشمن متجاوز را از شهر بیرون رد وقتی آمدم دیدم که مست جامعه شلوق و رفت آمدهایی هست بعد حقیقتش روم نشد که سوال بکنم شما شیخ شریف یا آی قنوطی رو میشناسید گفتم خواهشون چند روزا دید؟ که میشناسید ایشون رو؟ یک مدتی یعنی ساعتی اونجا بودم که یک دفعه دیدم شیخ از دور از ماشین پیاده شد مقابل مسجد جامعه داره پیاده میاد که دیگه جمعیت فرصت نداد من برسم خدمتیشون اینقدر ریختن ایشون رو حاطه کردن یکی میگفت آقا عراقیه آمدن سردسکا او میگفت آقا آمدن کوی طالقانی او میگفت اسلحه نداریم او میگفت پشتیبانی نداریم او میگفت آقا مجروف فلانجا داریم من میتونم بگمید که مرجعه تقدید بود در جبه چرا بدهید اینکه هر کسی چرا بین زن، مر، بچه، جوان، پیر، همه و همه چه سنن اونایی که ازش بزرگتر بودن چه اونایی که ازش کچکتر بودن بینایت به هر پیش توجه داشتن این مقاومت، این جهاد که پا گرفت سرسلسله روحانیت بود رعص هماسه ها روحانیت قرار گرفته بود و رهبریتش رهبریتی دینی بود و خدایی بود راه رسم شهادت و مبارزه و دین خدا و پیغمبر ما از علمهایات جرفتیم گفت آقای شیخ شما کجایی هستی؟ گفت من از اسلام و ایران و خمینی هستم از اسلام و ایران و خمینی هستم گفت کار نداشته باشین چی هست کجا هست همه باید این زگهده واحد بشیم ببینیم امام چی رو گفته فرمانی رهبریتشی ولایت فقید چی گفته است و بریم به پیشتا خدا پیروزمون بکنه روحانی هم ازتنشون جدا نمیکردن ایشون با لباس روحانیشون تو جبهه بودن صورتش از بس چیز دوده ی باروت و از اینا بود تقریبا یه لایه بود رو این دماغش حتی یه لایه یز دود بسته شده بود و این چهرش پر از دود بود بعد بخواهد میتونم شما از دامشه قبابا لباسی که پوشیده بود چون عبانه داشت و امامش سیاه شده بوده است دود خاک و توپ و انفجارای اینا و سراوز لباسش سراوز جنجی بود جبهه بود یعنی تمام بدنش پرست خاک و دود بود از تهه به دست نمیگرفت اصلا از چوب کوشیکی بود که جلوتر از ما قدم بر میداشت ما این طرق چوبون گفت من با چوب شما پاس دارا شما هرتش شیان با اصله آدم به پیش بینیم چی برنده میشی چی پیروز میشی من روحانی دیده بودم شجاعت آدم های شجاعت هم زیاد دیده بودم ولی این روحانی به این شجاعت من نیده بودم حیرت این خیلی معیار شجاعت بودن یک نیروی رزمایی این شجاعتی که در این شجاعت داره من وقتی این شجاعت دیدم این برای شهادت اومده خوهر این شان که امه ما باشه به نام خانم اشرف قنواتی میگن که فلانی اخویتون آمده آقا آمده شیخ آمده گفت که وقتی برادرم وارد شد من خواستم دست این شان رو ببوسم نمیدونم چطور شد که برای اولین بار باید که خوهر کوچکش بودم دست انداختم گردن این شان و ناخواسته گلوش بوسیدم ایشون رفت بیرون خداحافظی کرد گفت یه دفعه من افتادم زمین که خانم حاجی امو آمد و گفت چطور چی شد گفت که دیگه گمان میکنم این آخرین وداه ما باشه گفتم چطور منگه گفت سحنه وداه امام حسین و زینب سلام الله علیها برام تداعی شد که من یک بار گلوی برادر رو بوسیدم احساس میکنم دیگه شیخ رو نبیبینم روزه 24 همونجوری که از قبل من به اتفاق شریف قدنوچی رفته بودیم پازگاه امیر آباد از قمحاماتی که اومده بودن توی شرق میخواستم از شرق خارجشون بکنیم که دست دشمن عراقی ها دست دشمن نیخته وقتی حرکت کردیم ساعت هلوهش ساعت دوازه دوازه و رو بود که از پل خورم شرق اومدم پایین به این قسمت فرمانداری که رسیدم قسمت فرمانداری که رسیدم اینجای قبلا میدون کوشیکی بود تانک ایرانی اون قسمت بود بعد برامه دست بلند کرد برامه توی پلوزی ولی من رام ادامه دادم اومدم تو چلمتری که اول چلمتری الان همینجا است تو چلمتری که را افتادم تا گلفروشی محمدی رسیدم قصد همین بود که برم طرف مسجد جامعه توی کوچه های بغل از این وقت از این کوچه های بغل میبرن از اون وقت که نفوز کرده بودن از طرف پلیس ها نفوز کرده بودن و از اون وقت میانبدن از این قسمت میانبدن من رسیدم سر تقریبا گلفروشی که دیدم صدای رگبار شروع شد به طرف ما تیرندازی کردن و یک گله آرمیجی هم خور به قسمت چرخ اقبا اینجا تقریبا همینجا بود ماشینم پاجبون شد همین قسمت ماشین ما رو گرفتن خب چون اون روحانی بود بیشتر سراخ اون رفتن اون رو بیشتر اولی گرفتن به بال کتک زدن سر انجام در روز 24 مهر ماه 1359 در خورمشهر خدروه حامل ایشان در کمین مزدوران وعسی گرفتار شد و بدن شیخ مورد اصابت چندین گلوله قرار گرفت وعسی ها شیخ را به اصارت گرفتند و امامه اش را برداشتند و اطرافش رقص و پای کوبی کردند آنان نعر زنان می گفتند اصرنل خمینی ما یک خمینی را اسیر کردیم شهید حجت الاسلام شریف قنوطی در این هنگام هم دست از تبلیغ و ارشاد بر نداشت با عربی فسیح روبه اراقی ها کرد و گفت امروز یزید زمان صدام و حسین زمان خمینی است از بیرق یزید بیرون بیایید و زیر پرچم حسین علیه السلام قرار می گیرید ناگهان در این هنگام برمانده سیهدل بعثی با سرنیزه کلاشینکوف به سمت شیخ حمله ور شد و آن را در شقیقه شیخ فرو کرد و او را به شهادت رسند تا لحظه شهادت از شیخ فقط تکبیر شنیده می شد و از دشمنان صدای شادی و قتلنل خمینی قتلنل خمینی برای حضب بعث چهره شیخ شریف در حکم چهره امام خمینی بود آقا برداشته در روزنامه سر مقاله ماجستی، که قامنه ای که به طرف رزیبیشان را سوال شده را باید اشاره کرده، گفتم فلانی را باید محاکمه کنیم سر مقاله روزنامه عصر تهران اظهار کردن بنده را محاکمه کنند که چون بنده در فلان خطبه یا در فلان مساحبه نگر که به طبق نظر دلسود روحانیون را برای شامل می گوید روحانیون دلسود خورنمشهر عمل می شد اون بخش از خورنمشهر سقوط نمی کرد بسم الله محاکمه کنید یکی از دوستان حجت الاسلام شریف قنوطی نقل می کرد که یک روز به شیخ شریف گفتم اگر اجازه بدهی بنی صد را با تیر بزنم شیخ گفت اگر او را بزنی تبدیل به یک بوت می شود بنی صد بر ما تحمیل شده و به زودی چهره اش برای مردم شناخته می شود و همان شد سرانجام با بصیرت مردم چهره بنی صد شناخته شد و با حمایت آنان دست دخالت او و حامیانش قد گردید رحمت و رزوان الهی به روان پاک شهدا و شهید والا مقام حجت الاسلام محمد حسن شریف قنوطی موسیقی ای دوست ای زشوق جلوه بحارش بی غرار بی غرار بی غرار ای میهن خدایی سهن امام رزایی ایران زلفقارو ایران آشورایی ای میهن خدایی سهن امام رزایی ایران زلفقارو ایران آشورایی در روح و جان من میمانی ای وطن در روح و جان من میمانی ای وطن میمانی ای وطن توی توی تو هستی حرم توی تو خانه من در روح و جان من میمانی ای وطن توی توی تو هستی حرم توی تو خانه من در روح و جان من میمانی ای وطن توی توی توی توی سی هرم توی توی توی توی ای ایران ایران دور از دامان پانکت دست دگران بدگو حرام ای نهر رقشان زیر سایه هی درباشه درمان ای دل و جان ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران بدگو حرام ای نهر رقشان زیر سایه هی درباشه درمان ای دل و جان ای میهن خدایی سهنه امام رضایی سهنه امام رضایی ایران زیره هی درباشه زیر هی ایران زولفقاه ها ایرانت عاشورائی ای میهن خدایی سهنه امام رضایی ایران زولفقاه ها ایران عاشورائی با کت آقه عشد شد بابوی، دست ایران تازه ایران انترمت ناخذ isn't evil because a tua man caught up with a hookoorigo. Thou endroit where we sleep, the would desire to find some rescue Now it is time for a可以 yağن کن شد we gather up輝ین که می کند hop up to fight hunters such as them And together we fight against your pride and the justice of mission با موی کربلا خاکت آقشت شد با موی کربلا توی توی که حسیت تو شد بیرگ سرخ سقا ای مراج ما ای آسمانت خط سرخ شهدان هستی ما نظر تو بادا دست مردان تو در دست خدا مهد وفا تو سر بلند و پیرو در کل عالم و اینی تا وقتی با تو باشم این غیرت حسینی ای میهن خود خدایی سحن امام رضایی ایران زنفگار و ایران آشورایی در روح و جان من میمانی ای وطن توی توی توی هرم توی توی خانه مردم ای میهن خدایی خدایی سحن امام رضایی خدایی ایران زنفگار و ایران آشورایی و رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله الازمان امام قامنه ای مدد زلوه العالی در اوج شهادت هماسه میافرینند و خطاب به دشمن میفرمایند بیچاره خواهید شد و لح میشوید بیچاره شدنش را دیدیم لح شدنش را دیدیم آری ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد شب شما به خیلی باشه همراهان خوب و گرامی صدای فضیلت و فطرت رادیو معارف رسیدیم ساعت بیست و پنجاه دقیقه و برنامه بعدی با عنوان حکایت آزادگی تقدیم حضورش شما شب شما با اینکه شما به شهادت همراهان خوب و گرامی صدای فضیلت و فطرت رادیو معارف را دیدیم شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما شما یکی از آزادگان اززتمند کشور عزیزمون در خدمت شما هستیم مهمان امشب ما جناب آقای ابراهیم فررخنیا هستن که در سال 1361 به اصارت دشمن بأسی در اومدن لطفاً با ما همراه باشید تا با این آزاده پر افتخار میهنمون بیشتر آشنا بشیم و خاطره هاشون رو از زبان خودشون بشنویم مهمان امشب ما جناب آقای ابراهیم فررخنیا هستن وقتی در اصارت وقتی که من ما رو معاصره کرده بودم یک سرباز اراقی با گنداغ اسلحه از پشت سر به فرق سرم زدن و ما رو مجرو کردم فقط این یادمو که در اونجا ما رو یه پانسوان سطحی کردن از سرمون بازجوی کردن بردن بسره وقتی که وارد بسره کردن یک روز یا دو روز اونجا نگهرشن ما رو حرکت دادن به طرف بغداد به طرف استخبارات اراق بعد از اونجا ما رو حرکت دادن به اردگاه انبر بعد از مدتی حدود چلی پنی روز ما رو حرکت دادن به موسیل موسیل یه اردگاه ما رو جمع کردن که بقول خودشون همه از قاساران بودن ما رو اونجا جمع کردن حدود پانسب نفر بودیم موسیل یه اردگاه ما رو حرکت دادن به طرف استخبارات اراق و اعتقاد و ایمان خودشون رو از دست ندادن قیور مردانی که نام و یادشون تا عبد در تاریخ ایران زمین باقی میمونه خب جناب آقای فراخنیا زمانی که به اصارت در اومدید روزهای محرم سال شست و یک بوده حالا میخواییم خاطرات اون روزها رو از شما بشنویم و بپرسیم که توی اردگاه چه برخورد و رفتاری با شما داشتن و آیا اجازه ازاداری به شما داده میشد یا خیر اصلا زرچش میگه حدود ده روز ماروزی و زربات خودشون میگذاشت هر روز با کابلای برق به این اصارت میزدن بعد از ده روز حدودن بچه ها دیگه تصمیم داشتن اتصاب گذار کنن که حاجه آقا عبدالعابی ما میتونیم بگیم مثل یه موجزه بود که این فرستار چون بچه ها را رسم اصارت خوب بارد نبودن نمیدونستن چونجوری با ارالیه رفتار بکنن که این رو وقتی که اومد داخل اردگاه با بچه های بازدادگان صحبت کرد و را رسم اصارت رو به بچه های یاد داد موسیقی عزیزان در این مخش از برنامه یه حکایت آزادگی میخواییم باز هم از خاطرات آزاده ی عزیز آقای فررخنیا بحرمند بشیم آقای فررخنیا فرمودید که با حضور حاج آقای عبود ترابی در اردگاه اوزایتون بهتر شد میتونید از امکانات و اوزایتون در دوران اصارت بیشتر برامون بگیین اصلا امکانات بهداشتی پزشکی و درمانی در اختیار شما بود؟ موسیقی دو بعده غذا که دو بعده رو ما یکم از صبح میزدیم یکم از شب زور میزدیم یکم میزاشیم برای شب که یه غذای بخورونمی داشته باشیم وضعیت لباس هم که قرار بود قانونی اونا قانون رو میگو که هر شش ماه شش ماه هم نمیدادن نصفشون شش ماه میدادن نصفشون برای سال دیگه میزاشتن خاطر این که میخوام تعریف کنم خاطر رفتن به کربراست بعد سالات چندین بار اینا گروه گروه بچه ها رو میبوردن و از این موقع ازشون تبلیغات میکردن تو رفتن به کربلا چی فیلم برداری و چیزهای دیگر سواکینا تبلیغات میکردن تا سال 67 شد که به دستور صدام دستور داده بود که کلیه و سرار باید برونن کربلا زیارت بعد از تجربه افتن قفنامه آزادگان اول در ابتدا قبول نمیکردن این امرو و اونا به این مصر بودن تحکید میکردن حتما ما باید چیزی کلیه و سرار رو ببریم زیارت کربلا و نجف بچه ها قبول نمیکردن چون میدونستن که اگر ببرن بخواهم تبلیغات بکنن تبلیغات سو بکنن به علیه آزادگان بعد از مدتی بچه ها گفتن که ما قبول میکنیم به شرط این که از ما تبلیغات سو نکنیم اونا هم به یه سری مذاکره خودشون با روحسای خودشون داشتن بعد این مسئله رو قبول کردن چون دستور سدان بود که حتما اینها رو به هر وزیر باید ببرن کربلا بعد اومدن گرو گرو کردن چار سن نفر چار سن نفر بردن به طرف کربلا تا اینکه نوبت ما شد ما رو بردن کربلا به جایی که اونا از ما تبلیغات سو بکنن و خود آزادگان تبلیغات بهتر کردن یعنی حتی مثلا نویشت هایی که از قبل آماده کرده بودن و میدونستن که میخوام برن کربلا از قبل آماده کرده بودن اینا رو از طریق پنجره های موتوبوس ها میانداختن بیرون به سوی مردم حتی اکس های امامی که کشیده بودن خود و بچه ها با اون چیزهایی که مثلا حتی غلمی که نداشتن یا رنگی که نداشتن با یه چری رنگ های مثل مثلا از این گول های گول های غلمی رنگ درست میکردن یه چیز نقاشی میکردن یا اکس امام درست میکردن در اون رفتنی میخواستن برای کربلا میفرستن میانداختن به سوی مردم و مردم از این مسئله خیلی هیجان زده شده بودن حتی بعضی از مردم مردم را به اون کربلا نجفت گریه میکردن از این جایان وقتی که به کربلا رسیدیم که بین و لعیمه ندودن سد پنجه ها مردیویس متفاصله داره از مرد عزت عباس و مرد امام حسین ندودن سد پنجه ها متفاصله داره این قسمت را بچه ها وقتی که از اوتوبوس پیاده شدن همه سینخیز رفتن به پابوسی امام سینخیز رفتن بودن خیلی اصرباز ها بچه ها بلند میکردن و اونا را میزدن میگفتن چرا شما سینخیز میرید چرا اینجوری میرید تا اینکه بچه ها رفتن داخل حرم یه شروعال دیگر ای داشتون جایی خاطر بازی