یه اده از اینهایی که دوروبر مدینه هستن این بادی و نشین ها منافق هستن. دوت حضرت رو قبول ندارن به ظاهر دوروبر حضرت آمدن. نه فقط از بیرون مدینه و من اهل مدینه مردوانن نفاق. تو همین شهره مردوانن نفاق. تمرین کار کشته در نفاق هستن. تمرین کرده در نفاق هستن. و خناهت بکنید ظاهرش همون جمعیتیست که دوروبر حضرت بودند و در مدینه بودند و دوروبر مدینه. ولی یک مدینه نبیر و اون شهری که پیانبر بپامی کنن و میخوان یه امت بسازن انا مدینه تل علم انا مدینه تل اکمه حضرت شهری درست میکنن. و میخوان تو این شهری یه امتی بسازن ادهید به ظاهر تو این شهرن ولی کار کشته در نفاق و پنانکاری هستن. راه حضرت رو قبول ندارن احتاف حضرت هم قبول ندارن ولی میخوان از امکانات کنار حضرت استفاده کنن تره خودشون رو جلو برن. میفهمد این دوتو خصوصیت دارن که مرد و علن نفاق خیلی کار کشته هستن. دوم خصوصیت چون الله تعلم و هم پیغمبر ما تو اینا رو نبیشنسی ما اینا رو بیشنسیم البته پیداست پیانبر گرامی اسلام که در پرتوب علم الهی همه اصرارو ولدن همه منافقینو میشنسن. این سخن شاید میخواد این نکتر رو بگه. بگه اینا انقدر پنهانکارن انقدر بلدن زریف در کنار تو در شهر تو در دروبر شهری که تو ساختی و میخوای امت شهر بسازی انقدر با زرافت و پنهانکاری عمل میکنن که شما هم که رئیس امتی اشراف بر امت داری تره زیر دست توست اگر خدا تو رو آگاه نکند اینا رو نمیشنس. با علوم زرافت. با ظاهری و محاسبات ظاهری نمیشه اینا رو پیداشون کرد. خیلی پیچیده عمل میکنن. مرد و علم نفاق. لا تعلمهم نهنان علمهم. این بیان پنهانکاری و پیچیدگیه در تره نفاقه. پس یه دم اینجوری هست. یه عده سابقون هست. یه دم منافقونی که تو این صوره هست. یعنی حضرت میخواد یه امت مبرو از شرک بسازه. حضرت میخواد یه امتی بسازه که همه مباهد بشن. همه عدیان دیگر رو حضرت میخواد بساتشون رو جمع کنه. اینا قائل به این حرفان نیستن. به ظاهرم شهادتین گفتن نمازی هم میخونن. روزه هم میگیرن. ممکنه یه جا خمسی هم بنن. انفاقی هم بکنن به تعبیر قرآن. ولی این انفاقهای خودشون هم قرامت میدونن. میگن مجبوریم کنار حضرت فیلن فول جانمون رو بیاریم. بریم تو جنگ زکات بدیم. ولی این راه به جایی نمیرسن. قرآن این رو توضیح میدیم. یه منافقین از این جنس. تر حضرت رو قبول ندارن. میخوانیم وسط امت یه کار دیگه بکنن. بگیرن امت اسلام رو یه جایی دیگه برن. مسیر مدینه رو عوض کنن. مسیر مدینه رو نبیه ببرن به یه سمت دیگری. این امت رو شهره که پیانبر میسازه. بسیارم کار کشنن. بسیارم توانا عمل میکنن. نمیشه به راحتی بفهمی. لا تعلمهم نه نه نه علمهم. این پیانبر الهی که همه رو میشنسن. مثل کف دست. بهتر از همه ما خودمون رو میشنسیم. جز متوسمینن. از سیماییه که امت امت رو میشنسن. ولی خدای امت حال خواهد اشاره کنه که اینا خیلی پیچیده عمل میکنن. اون کسی هم که مشرف بر جریان هاست نمیتونه این رو بشنسه. انقدر به نانکارن. خدای امت حال به اون دست اول که آمدن کنار نبی اکرم سبقت گرفتن وعده چی دار؟ رضی الله عنهم و رضوان مقام رزوان مقام رزا بهشتهای جاودانه فوز عظیم اینها رو خدای امت حال نقطه مقابل تحدیدشون. اون که از زیر چشم ما و تره ما خارجن اگه ما بهشون محلت میدیم منافقانه میان ممکنه زمام و امت هم به دست بگیرن مثل بنی ممیه به ظاهر هم بهشون بگن امیر المومنین به بنی عباس بگفتن امیر المومنین این لقب رو خودشون گذاشته بودن ولی از زیر چشم ما دور نیستن از تره ما پنهان نیستن نه نه نه نه نه بعد میفهمد در مقابل اونها که رضی الله عنهم و رضوان عدل هم جنات هجری تحت هل انهار در مقابل اونها خدای امتحان میفهمد که سنو عذبهم مرتین ما دو مرحل اینا رو عذاب میکنیم بعد از او یه عذاب عظیمی در انتظارشونه ارجاع بون عذاب عظیم داده میشه کارشون همه مفسرین قبول دارن که این عذاب عظیم قیامت یه عذاب عظیمی یه رنج عظیمی در انتظار ایناست که پیانبر آمده یه امت موحد بهشتی بسازه اجایی که بیان دعوت عزلت رو قبول کنن کنار عزلت بیستن به ظاهر میان تو تر عزلت میخوان نقشه عزلت رو به هم بزنن میخوان از درون امت امت رو یه جایی دیگهی ببرن میخوان از درون تر عزلت بر علیه عزلت بیام کنن خیلی هم پیچیده و و با پنهانکاری تر خودشون رو جلو میبرن خدای امتحان فاقی نظیره چطر ما هستن در احاتی علم ما هستن ما دوباری نهارو عذاب میکنیم بعد سنبا یاردونه الى عذابن عزیم اون عذاب عزیم عذاب آخرته این دوتا رو بفسرین اختلاف کردن بعضی گفتن مثلا وقتی میوین کنار پیانبر میخوان منافقان زندگی کنن مجبورن تو جنگم با عزلت بینن میامدن تو جنگ احد منافقین آمده بودن دیگه قرآن میفهمد یکی از برکات جنگ احد این بود منافقین اینجا شناختشونن وقتی کار جنگ احد سخت شد جانشون رو گرفتن در رفتن همینهایی که به ظاهر صفحه اول جماعت میامدن و پنهانکاری میکردن تو جنگ احد دیگه جای پنهانکاری نیست که کارها یه نقطه این میرسه جانشون رو میگیرن فرار میکنن دو دسته فرار کردن یه عده منافقینن یه دم آرزوی شهادت داشتن ولی خودشونو نساخته بودن قرآن از هر دو درس نمرکه آل امران صحبت کرده یه جاهای اینها مجبورن جانشو بیاره این عذابه مجبور مالشو بیاره به طبیر قرآن میفهمد که انفاق میکنه ولی اینو قرامت میدونه تو همین صوره توبه میفهمد مجبوره بیاره گفتن اینا عذاب هاست ولی من گمانم چیزی غیر از اینهاست حدس میزنن دو تا عذابی که در دنیا خدایی مطالبه این جریان نفاقی که در امت نبی اکرم شک گرفته بود سالها و قرنها امت دست اینا بودن الانم یه بخش امدهی دست اینهاست بنی عباس بودن بنی امیه بودن قبلیه شون بودن بعدیه بودن قبول ندارن تر حضرت راه خودشون دادن انجلو میبرن نمازم میخونن شراب میخونم یا تو محراب نمازتو به چار رکعت میکنم میگه حالم خوب بود بقید بیشتر بخونم براتون این که نماز پیانبر نیست که اناد میکنیم یه کار دیگه ای میکنن امپراتوری مادی درست میکنن مسجد زرار درست میکنن به تعبیر همین سوره قرآن میخوند دو مرحله تو دنیا اینا را عذاب میکنه من گمانمینه یکی زهور و یکی رجعت این امت امت سازی حضرت ادامه پیدا میکنه ممکنه یه جریان نفاقی بیاد قرنها هم سواره برکار باشه ولی سنو ازده بهم مرتن یکی در زهور امام زمان یکی هم در دوره رجعت که اینا قبل از قیامته سمت یاردون ایلا عذابن عظیم به تعبیر قرآن یک عذاب بزرگ که حالا وقتی قرآن میفهمد بزرگ باید توضیح داده بشه نقطه مقابل سابقونه به سابقون خدای مترچی به عداده زالک الفوز العظیم نقطه مقابلش عذاب عظیمه قبل از این که برن تو قیامت قرنها رضی الله عنهم و رضوان در مقام رزوانن قرق در لذتن کسی که در مقام رزوانه در مقام رزاس در متن بلا سرخوشه در اون روز آشورا هرچی به زهور آشوران ازدهی میشه و چهره حضرت برفروخته تن میشه تو متن بلا میفرد مار ایتو الا جمیلا زیبایی کار خدا مورو میبینه قرق در لذته بلا این که از ناهی دشمن هم داره حجک میشه حضرت اونها در دنیا اینجوری هستن تو آخرتم عدله هم جناتن تجری تحت الانهار اینها دنیا شون سنو از زب و هم مرتن این ترتره بزرگی سهوری داره رجعتی داره تو همین دنیا برمیگردن این منافقون و سران نفاق بیچارشون میکنه خدای متعال یه تعابیری در بعضی روایت من نمیخوام نغل بکنم حضرت اون دنیا مجبورن تو رجعت از عرب و خورن را لیگه نجازات بکنن همونی که تو جهنم میکرن تو همین دنیا میکنن جهنم تعاملشون از چرک خونه جهنمی ها اندشه جردت از زقوم تعامل اصیب تو دنیا هم کارشون به همین جا میرسه حالا توضیحش در زیل آیات سرموارکی تاها اونجا روایتش آمده ملاحظه بخرمایی هم در این دنیا هم در ظهور و هم در رجعت عذاب میشن هم در قیامت این نکته هم اشاره بکنم همینطوری که سابقون امامی دارن امامشون امیر المؤمنینه امامشون سید و شهده هست و اصحاب و هباریون دنبال سر امامشون حرکت میکنن منافقون هم همینطورن این جریان نفاق هم پرچمدارانی داره هستن این منافقونی که مرد و ونن نفاق لا تعلمهم نه نون علمهم خیلی پنهانکارن اینا هم اعمهی دارن اعمه نفاق و سران نفاق اینایی که تو این آیه ازشون زیر شده ظاهرن تو رجعت برمیفن از این آیه اینجوری میفهمم که خداییم تا حال فرمان تو رجعت اینا برمیگردن سنازه به همورت هم ادامهشونو دو مرحله عذاب میکنیم یکی در زوری که در رجعت هم خود این نفاق و سران نفاق در رجعت دوباره زنده میشه برمیگردن سنازه به همورت این حالا توضیح داره خداییم تا حال سرنوشت اینا رو در بعضی از موارد در دوره زور رجعت اینجا اجمالا فرموده سنازه به همورت این سنما یوردون الى عذاب عظیم اینم یه جریان نفاقه السلام علیکم یا ابا عبدالله یبن شبیه این کنت باکی هل شهی فبکل الهسین ابن علی ابن عبی طالب فانهو ذو بخال کما یوزبال کمش نزل جناد گرتا به استقامت داشت نه سید و شهدا بر جدال طاقت داشت حواز جور مخالف چوی قیر گون گردید عزیز فاطمه از عصب سر نگون گردید تیره سه شعبه به قلبش زدن نشد تیره از پیش رو بیرون بیاورد به زحمت تیره از پشت سر بیرون آورد فجردم و کلمیزا خونجاری شد دیگه نتونست رو عصب ماند از قطعوی که انجباده بودن از قطعوی که انجباده بودن از قطعوی که انجباده بودن و تعلوی که اتقات به بباترها از این تعبیر زیارت ناهیه اینجور استفاده می شود که هنوز امام حسین زنده بودن تو گودی قد نگاه در حجوم سبار نظام زیر پای از پاق رای قدرش حل الموت جبینوک آرام آرام عرق مرک بر پیشانی حضرت نشد و اختلفت دلنگ باز ولن بسات شمال و که و یمینوک نمی دونم این جمله رو چجور منا کنیم تو دیر و طرفن خفیین الار و حلکم و بیتک با گوشه چهیمیم شبهه والد لسفر خیمه هاش نگاه میکن دید عزیزانش به صورت آمدن بالای طل زی نبی تحبیر زیارت ناهیه اینه و الام از رکم و بادرات به دنبال زل جناب بدون فوت وقت آمدن ببینن امام حسین کجا رو زمین آمده خودشون رو سپر کنن ولی یه وقتی رسیدن که کار از کار گذشته بود اینجا بود دختر امیر المومنین دستاش رو سرگذاشت با محمدا با علیه اما فی کم مسلم یا ربن حسین اشفی صدر الحسین اشفی صدر الحسین به غور الحجت یارب سخنرانی اجتال اسلام و مسلمین میرباگری در برنامه بربار سخن تقدیمتون شد شما علاقه مندان میتونید ساعت 13 امروز تکرار این سخنرانی رو بشنبیده از این که همچنان با رادیو معارف همراه هستید بسیار سپاس گذارم سلامی از سر ست گستفه تقدیم به شما شنوندگان بزرگوالی که همینک به جمعه شنوندگان رادیو معارف پیبستید و دعوت از همه شما که تا ساعت شش بامداد همراه ما باشید و اما روایت کتاب فراموشان رو همینک تقدیم شما علاقه مندان بکنید روایت کتاب بر اساس کتاب فراموشان نوشته داود قفار زادگان به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب رو از رادیو معارف میشنبید در این بررامه گذیده ای از کتاب فراموشان در ساختار روای نماشی اختباس و روایت میشه این کتاب از زبان شش شخصیت متفاوت و گمنام واقعی آشورا روایت شده نویسنده در این کتاب فراموشان در این نظر به سراغ کسانی رفته که از نگاه مختل نویسان مخفی موندن و فراموش شدن در برنامه های قبل روایت های قاسد والی مدینه و همسر زحیر ابن قین رو شنیدید و حالا روایتی که از سربازان هر ربن یزید ریاهی از کتاب فراموشان شب بود کاروان در کاروان سرایی توقف کرده بود هوا سرد بود کاروانیان در حجرهای کاروان سرا استراحت می کردند فقط علی ابن تعان بیدار بود و دوستش عمر اونا کنار آتیش نشسته و گرمه گفت و گودن کمی که گذشت عمر رو کرد به رفیقش و گفت ابن تعان با این که خستم نمی دانم چرا خواب چشمانم نمی آیم من که عادت دارم روی عصب چرد می زنم نیمی از روز را خواب بودم حالا هم سرحال کنار این آتش نشستم و می توانم تا صبح با تو سخن بگویم عمر شنیدم که تو در واقعی کربلا جزب سربازان هر ابن یزید ریاهی بوده ای درست است؟ آره سرباز رو بودم اگر افتخاری در زندگی داشته باشم همان مدتیست که سرباز خور بودم بگو چه شد که هر به سپاه حسین ابن عری ملحق شد آن هم بعد از این که راه را برو بسته بود؟ با شنیدن این حرف قماندوهی امیق شهره ابن تعان رو پر کرد و گفت می دانی عمر هر همون کاری را کرد که باید می کرد اگر من هم به حرف دلم گوش می کردم راهم همون بود اما من و امثال من عملی شیطانیم او قلاته بر گردن من انداخته و راه می برد او اگر بگویم بعد از واقعی کربلا خواب و خوراک ندارم دروغ نگفتم مدام چیزی به دلم چنگ می زند زخم که به خارش افتاد آید آن را کند همه کسانی که امراه من بودند روزگار مرا دارند همه پشیمانند اما چه سرود؟ آید بنشینیم و فکر کنیم که چه کردیم و چطور چشم من کور شد و عقل من زاید آره ما همیشه کور بودیم مگر افرین بار بود کهید به عهد ما وفا کردیم به خدا اگر ریک ها زبان باز کنند باید از شرم بمیریم که چه خونها که نریخیم و چه ستمها که نکردیم همیشه همین بوده این ما نفرین شده حالا تو از من چه میخوایی عمر؟ میخوایی تجه های خاطره هایم را به هم بچسبانم و از آنها آینه بسازم و ببینم چقدر سرفگنده و شرمندم؟ بگو ابنتم شاید این گفتن ها ببینم این ای ابرت آیندگان شد ما بودیم که راه را بر فرزند پیان بر بستیم و را به سفرایی خوش کشندیم اما نمیدانی که حسین ابن علی با ما چه کرد؟ به خدا سوگند هیچ کس چونین کاری نمی کرد برای دوید گذشتی بزرگان و جوان مردان قبیلتان را زیر رو کنید و ببینید کدام یک از آنها چونین بودند ما بهترین فرزندان روزگار من را کشتیم ما فرزندان همون مردانی هستیم که از رسول خدا فقط انتظار شنیدن قصه داشتن اما چه فایده؟ فردا اگر باز فرزند دیگری از پیانبر را بخانیم با او همون میکنیم که با حسین ابن علی کردیم صورت علی ابن تعان محاربی زیر نور شعله آتیش زرختر شده بود عمری زمی برداشت و روی کنده ای آتش گذاشت و گفت ابن تعان باز هم بگو خودت رازه از این آتش درون خلاص کن من از این آتش درون تا قیامت هم رهان خواهم شدم نه فقط من بلکه تو و همه احل کاروان که در خجرهای این کاروان سرا در خواب پرو رفتند همه در واقعی کربلا مغسلین من که در بطن ماجرا بوده مشکومایی که صدای حسین را شنیدید و یاریش نشردید من علی ابن تعان محاربی به زخمهای خود نیشتر میزنم و شما کاش انقدر این مردانگی داشتید که توف بر صورت همی انداختید و تحبیر هم میکردید که این همون ملامت خودتان بود ابن تعان صورتش رو به عمر نزدیک کرد و ادامه داد خب نگاه کن عمر خود نگاه کن و زشت خوی خودت و دیگران را در چهره من ببین من دستم به خون مردی آروده هست که از مرگ نجات هم داده بود هرچند دیگر این گفتن ها سودی ندارد باز برمی خیزید و دنبال کار خود می رویم و فردایی دیگر در کاروان سرای یا مکانی دیگر یکی از ما شروع می کند به چندن زخب های بخارش افتاده عمر به شعله های آتش زرزره بود و حرف های علی ابن تعان محاربی رو می شنید ازار نفر بودیم که از کوف حرکت کردیم با شتاب راهی شدیم از باب و خوراک چندان توشهی بر نداشتیم و من می کردیم کار را همون چند ساعت اول یک سره می کردیم و برمی گردیم گفته بودند مردیست با عده زن و کودک و چند پیرمرد و جوان که دورش جمع شدند به تاخت از کوف بیرون آمدیم خورب نگذید ریاهی از همون شروع حرکت خالت قریبی داشت من بارها با او بوده و دیده بودم که چگونه بر نروه هایش فرمان می راند و چطور هیله های جنگی می چیند خودش جلوتر از همه بود تا چند منزل فرصت استاده نداد نمی دانم نمی دانم چند ساعت راه رفتیم هوا گرمای عجیبی داشت اویا از آزمان آتش می بارید مرکبهای من از نفس افتاده بودن ناخه مراک دیدهی شطر خوبیست هیچ وقت در راه نمانده است از کنار چند خیمه رد شدیم بیان که گلولی من را با آبی تازه کنیم مشک آبی همراه هم نبود و تشنگی امانم راه رو بوده بود عرق از هفت بنده تنم می چکید هر طور بود دنبال سواران می تاختن به نزدیکی منزگاه زوح و سمرزیده بودیم زبانم خوشت شده بود و چشمانم سیاهی می رفت شطورم نیز خسته شده بود از آرشتا سوست گرده بودم و خودش هر طور که می خواست می رفت کم کم از سواران دور می رفتم دیگر در خودم توانی نمی دیدم از جانم سیر شده بودم با خود گفتم بگذار هر چه می خواهد بشود در فکر جواب دادم به فرمانده و کسی دیگری نبودم تشنگی امانم راه بوریده بود ابن تعان یک ریز می گفت و عمر در سکوت می شد دیگر از سواران فقط قباری می دیدم که هر لحظه از مقابل چشمانم دور می شد لحظه ایمانم راه بود یفزار شطر را کشیدم و ایزادم بعد لگاهی به دور برنداختم هیچ چیز نبود جو سنگ و شن تفتیده و دورتر سراب بود سراب حال مرگ به جانم افتاده بود فکر می کردم دران بره خود تنها و اتشناک می میرم بیان که کسی جنازم را پیدا و دفن کند با خودم گفتم گوشتم توامی شغالان و کرکسان خواهد شد و کسی بالایی سرام مویه نخواهد کرد ابن تعان می گفت و امر در سکور می شنی کمی که گذشت کاروان سالار خوابالود به اونها نزدیک شد و گفت امر رو کرد به کاروان سالار و گفت برو به خواب سلیمان منتظرم سخن ابن تعان تمام شد تا دقایی خوابالود دیگر به حجرهای ما می رویم و تا صبح استراحت می کنیم سلیمان از گوزهی که کنار حوز وسط کاروان سالار بود جرعی آبخورد و رفت بعد از رفتن سلیمان امر رو کرد به ابن تعان و گفت خب می گفتی ابن تعان دیگر استوارا نشانیم نبود گاه بادگرمی می وزید و شنقیزه ها را به چشمایه می باشید ناگاه به خدا آمدم شد و راهی کردن که راه بیفتد آفتاب چونان بود که نمی شد چشم آزگرد پشت پلک هایم از عرق می سخود سعی کردم از روی رد پای اسمان سباران را دنبال کنم به خودم نهید می زدم که تو سربازی و حالا وقت مرده نیست اما ایک باش مرده بودم می مرده و حالا اینجا نبودم ابن تعان نفسی تازه کرد و ادامه داد شطور دوباره جان گرفته بود و می تاخد گویانی روی تازه به جانش تمیده شده بود کم کم سیاهی سباران را می دیدم دوباره امیدواب شده بودم فکر می کردم که هر طور هست راه به جایی می برم و از تشنگی نجات بیدام می کنم شطور را حی کردم و نزدیک سباران رسیدم همه ایستاده بودند آن سیوتر پای تپه چند خیمه برپا بود نزدیک تر شدم گوی آب زلال در مشامه پیچید با خود گفتم حتما کنار چاهی رسیدند خوب که دقیق شدم دیدم سباران ایستادند و از مرشقها آب می نوشند مرکبانی سیراب شده بودند هنوز نمی دانستم مجرات چیست فقط می دیدم که زنده رسیدم و آب حیات پخش پیش روی من هیچ کس متوجه قیبتت نشده بود هیچ کس از میان همراهانم گذاشتم کسی توجهی به من نکرد و نپرسید علیت نتعان محاربی کجا بودی من هم تر پید دیگران نبودم دنبالان باریکی آبی بودم که زندگی می داد با نگاه پرسان از میان جماعت گذاشتم ناگهان مردی را دیدم که پیچ رویم ایزداده بود با دقت به چهرهش نگاه کردم او را شناختی؟ نمی شناختمش از همراهان ما نبود به حیبت و چهره با همه فرق داشت صدایش را شنیدم که گفت را ویه را بخوام لحظه خشم همه وجودم را پر کرده می دانی که راویه برای ما معنی مشک آب دارد یا شطوری که بارش مشک آب است گمان کردم اون مرد مرا به تمسخور گرفته دوباره تنین صدایش در گوشم پیچید برادر ناغه را بخوابن زردرگون بودم و او همچنان اشاره می کرد که شطور را بخوابنم خرشید برادرمیده بودم خرشید برادرمیده بودم پشت گردمم را می سوزند بی اختیار ناغه را خوابندم و زود پایین آمدم گمان می کردم دوچار وهم بیابان شدم تشنگی بی تاقتم کرده بود همه چیز پیش چشمم مثل هشباخ بود سواران را سایه بار می گیدم و آن مردی که پیش رویم ایستاده بود از کسی نپردیدی که او کیست؟ آنقدر پشت نبودم که این چیزها برایم مهم نبود این بار مرد جلو آمد و مشک آبی را به طرفم گرفت زود آن را گرفتم وقتی خونکای آب را در دستانم اصلاس کردم تازه فهمیدم دوچار اوهام نشدم سریع سر نشت را باز کردم و آن را به طرف دهانم بردم آب بر سر و صورتم می ریخت دست برمیرمم را برمیرمم دست برمیرمم را برمیرمم و من خوردم که چکنم که آن مرد جلوتر آمد و مشک را از دستم گرفت سر آن را پیچند و گفت سیراب شو و من خوردم آب از دستی خوردم که اکنون دستهایم به خونش آرود است روح حسینیت نعنی بود و تو عمر اگر مردان نگیداش