در این وارد یه تحول جدیدی، یه اتفاقات جدیدی میفته که حالا در آینده انشالله باید ببینیم و مردم حتما شاهد خواهند بود که اتفاقات بزرگی روخ خواهد داد بر ترتیب این عملیات، عملیات مهمی بود که به نظر من ارادش مهمتر از خودش بود ما یک عملیاتی رو که تا الان ازش اسمی به میان نیوردیم در عملیات شهید سلیمانی انجام دادیم بعد از ضربات موشکی با تحچیزات ویژهی که از قبل آماده کرده بودیم یک عملیات مهم جنگ الکترونیک رو آغاز کردیم اولا 15 دقیقه بعد از عملیات و همه ی هواپیماهای بدون سرنشینی که روی منطقه اینالاسد در حال پرواز بودن این هواپیماهای بدون سرنشینی که روی منطقه اینالاسد در حال پرواز بودن این هواپیماهای بدون سرنشینی که روی منطقه اینالاسد در حال پرواز بودن این هواپیماهای بدون سرنشینی که روی منطقه اینالاسد در حال پرواز بودن این هواپیماهای بدون سرنشینی که روی منطقه اینالاسد در حال پرواز بودن از این مرکز کنترول فرمانده ای وضعیت را داشتند. به نظر می رسد که امریکایی ها و نظامیان هایی که پای سیستم بودند از ضربات مشکلی شاید انقدر ضربه نخوردند. تا این عملیات جنگ الکترونی که همه پهبادایی اینه کنترول خارج شد. صد آمان دقیقی از مشکلی هایی که سه بار بازتران اقلاب اسلامی شدی کردند اینجا این قایگاه نگفتند. بعضی گفتند ۱۱ و بعضی گفتند ۱۵ و بعضی گفتند بیش از ۱۵. نه، ما تعداد شلیکه همه ۳۰ فرمانده بودیم. آماده ولی بودیم که چندصد فروند مثلا برای همون یکی دو ساعت اول آماده بودیم. چندصد فروند و فکر کنیم که مثلا اگر ادامه پیدا می کنیم ما فکر می کردیم مثلا دو سه روز این درگیری شاید تا یک هفته در حد محدودش اگر گسترش بدان نمی کرد، طولانی نمی شد. یعنی دو طرف خوشتنداری نمی کردن، ممکن بود بین ۳ روز تا یک هفته طول بکشه خب در این شرایط ما برای چند هزار فروند خودمون آماده کردیم. و واقعا امریکا اگر مخاص به مواخونش می شونده پنجاب و محتره اینا رو می زنند؟ ببینید من به شما این توضیح رو بدم. این یک بلفت. اولا خب زدن که بله، امریکایی ها امکان زدن دارند، بله دارند. منطقه ها چرا وارد این جنگ نشدند؟ اونها با تبلیغات و با مرعوب سازی و با عملیات رسانه ای کاراشون رو پیش می برند. در مقابل کشورهایی که خل اصلاح هستند، خب حتما با مرعوب سازی، با استفاده از ماشین جنگی، حتما کاراشون رو پیش می برند. ولی در مقابل یک قدرتی مثل ایران، نمیتونند. چرا؟ من توضیح میدم. ببینید، کشور ما کشور بزرگی است. اگه اونها بخوان اهداف رو در ایران دنبال بکنند، این تعداد هدف، تعداد نقاطی که در ایران هست، اونها باید بزنند. کشور پهناوری هستیم. چندصد هزار مختار رو باید بزنند. چون هر جایی، از هر نقطه بر نقطه میخواید برین، این هدف دیگه. پادگار نظامی هست، تحسیصات اقتصادی هست، تحسیصات نفتی هست، کارخانجات هست، همینطور سرمایه های ایران در منطقه کم نیست. خب، وضعیت اونها چگونه است؟ درسته که اونها در یک تعدادی مثلا از اینکه ۲۸ تا ۳۰ تا پایگاه حضور دارند، ولی اونها متمرکز هستند. ببینید این پایگاه هایی که در منطقه هست، اینها یک زندانه هایی هست، اینها در یک فضای محدودی نظامی ها رو جمع کردند، حالا بزرگترینش که همین باشه، اینو لحظه یک چیزی حدود ۶ کلومتر در ۸ کلومتر. خب، مشخصه، نقاط مهم و سرمایه ای اونها معلومه، یعنی ما با تعداد محدودی موشک و امکانات تهاجمه میتونیم اونها رو از بین ببریم. ولی متقابل اینجوری نیست. اونا جمع شدند، خودشون رو متمرکز کردند رو یک نقطه، نقطه آسیدپذیر. تا الان با مرعوب سازی دیگران، برای خودشون امنیت ایجاد کردند، ولی این امنیت دیگه از بین رفت. امنیت و آرامش و آسایش نیروهای نظامی امریکا از بین رفته. من این مطلب رو هم عرض بکنم. این خطاب مسئولین امریکایی نیست، خطاب به مردم، ملت امریکاست. ببینید، مردم امریکا دارن هزینه میکنند، این هزینه هم شامل هزینه های مالی، هم هزینه های جانی. چون بالاخرار سهرباز ها وابستگان وابستگان امریکایی هستند، دارند به عنوان ارتشی و نظامی تو منطقه حضور دارند. این ها هزینه چی میشن؟ یعنی الان ببینید در این اتفاقی که افتاد، در ترور شهید سلیمانی و این عملیاتی که ایران برای این رو انجام داد، خب معلوم دنیا میدونه که بازنده است که برنده است. این هزینه وحشدناکی که برای امریکایی درست شد، این برای چی بود؟ یک بخشش به خاطر مسائل انتخاباتیشون بود و یک بخش به خاطر حمایت سهیونیستا است. به سفارش سهیونیستا دارند. یعنی سهیونیستا از جیب مردم امریکا دارند هزینه میکنند. این روشن است. و خب الان این حضورشون و این اقداماتشون تا الان هیچ چی برایشون نداشته. و من به مردم امریکا سفارش میکنم از این عملیاتهای اخیر، از این وقایی که در این روزها اتفاق افتاد درس بگیرند، به سردمداران امریکا، به حاکمان خودشون فشار بیارند، از این منطقه کمحزینه جمع کنند و برند. چون موندن اینجا آنچه که بنده خبر دارم از مهور مقابمت و مهورهای جدیدی که هستاهای جدیدی که داره شکل میکرده تو منطقه، اونها خواهند رفت از این منطقه با خسارت و افتضایی که به بار میارند. توصیه بعدین به کشورهای عربی منطقه است. دیدید این امریکا بود. امریکایی که کشورهای عرب منطقه به ویژه حوضه خلیج فارس. اونجا رو به عنوان نقاط حیاتی برای خودش تلقی کرده بود. یعنی اگر کسی به سرزمین امریکا حمله بکنه، یا به این کشورهای عربی بخواهد حمله کنه. چیزی که رو کاغذ ها نوشته بودن این بود. وارد میشن و دفاع میکنن و وارد جنگ میشن. امریکایی ها برای خودشون هم وارد جنگ نشدن. سند و فرد از خدود انساعتی که داشتن شروعات و تدلیلات به اسمانی. همه آدمی که هفته شش با درو میگه مدتش که یک نفر هم کشته نشده، خسارت رسیارکنی هم زدن و چیزی مهم نیست، همه چیز هم خوب است. اما در این تصاویر که ما دوست دیدیم، قبل و بعد عملیات، ترشیزات کاملا بوده و سردرسات کارخونان این قایبا هم حضور داشتن. شما هم فهمید که ما به دنبال کشتار نبودیم، به دنبال ضربزدن نشون بدیم که میتونیم. اگر رو دنبال به درک واصل کردن نظامیان امریکا در وایگاه اینور اصطلاح دارید، چند نفر از این نفر بود؟ ببینید ما بدون حضوریت شرعی کاری نمیکنیم. ما همونطور که عرض کردن در این عملیات دنبال کشتن کسی نبودیم. ولی خب به هر حال حتما در این عملیات تعداد زیادی ده ها نفر حتما کشته شدن، حتما تعدادی مجروح شدن، این آمارش خب حتما میاد بیرون. این آمار به اصطلاح حمل مجروح رو، هفوخ مایسترسی رو توضیح دادن. اینها میاد بیرون. ببینید ما اگر قرار بود که دنبال کشت سازی باشیم، کفش بیتونستیم. تو این عملیات تررایی کنیم پونسد نفر کشته بزنیم دست شد. و اگر تو گام بعدی اونا جواب میدادن، دیگه ما شرایطمون عوض میشد. یعنی ما اگر مواجه بودیم با عملیاتهای اونا دیگه اون موقع ما تکلیفی بر حفظ جان نیروهای نظامی امریکا نداشتیم. در گام دوم و ثوم من فکر میکنم ظرف ۴۸ ساعت عددل پنج هزار کشت ما میزشیم و دست نمیکنیم. چون همینها رو ما آمواجش داریم، نقاطش داریم و حتما این اتفاق میفتاد. ولی در شروع کار و در به اسطلاح انتقامگیری از خاک ایران دنبال کشت گرفتن نبودیم انصافا. ولی خب تعداد زیادی کشتشان این آموارش هم در میاد. این تصوری که اونجا رو تخلیه کرده بودن، نه این یه پایگاهیه که بعضا تا پنج هزار نفر ولی اون ایامی که به صورت این عملیت انجام شد، عدود ۲۰۰۵۰ نفر نیرو داره. و جاها هم ما میدونستیم منطقه دهران منطقه ایرانه منطقه ایراق شناخ داریم آشنایی داریم و اگر میخواستیم بکشیم میتونستیم ولی نکردیم. اونوان شده بود که وقتی که این حملات انجام میشه، این سیگه مختلف نظره میشه، آیا رادارها و پلافندهای دشمن عمل نکرده نتونستم؟ و نمیکنستم اونو دفع کنم در محاول این تاج و مرتبه ها چون اونو همه یک کنه واقعیشی نشون ندادن. ببینید امریکا یک واقعیتی داره و یک تصویری هم تو زهن دیگران داره، یه تصویر یه واقعیت. اون چیزی روی که به عنوان تصویر در ذهن ملت ها تجسسم کردم، یک کشور و ارتش شکست محافظیر، قوی، و اگر موشکی به سمجھون شلیک بشه، اینا رو هوا میزنن، این کار رو میکنن، میکنن، میکنن، این یه بحثایی بالاخره یه بخشش هالیوودیه دیگه، توامندیه که دارن این کار، یه بخش هم واقعیت. ببینید، ما که جمهوری اسلامی ایران هستیم، کشور مختدر، قدرتمند، یعنی من باید بگم میگم ای که عبرقدرت هستیم. نه، اینا ها قلوب میکنن، در ارتباط به قدرت خودشون قلوب میکنن، و با مرعوبسازی دنبال هستن که در واقع حرفاشون رو به کرسی بنشونن. اونها اونقدر که میگن قوی نیستن، و شما نگاه بکنید الان، حزینه های گذافی که با پول کشورهای عربی در منطقه خلیج پاس انجام شده، و با این اتفاقات اخیر هم دوباره دارن پول میگیرن از عرب ها، امکانات اونجا اضافه میکنن، در صورت اینکه هیچ کدوم اینها خاصیت نداره. پیشبینی شما چیه؟ وقتی که مشخص بشه که فرضا تعداد تلافات زیاد باش، الان یه نفر دیگه، سر نفر، سیست نفر، پیشبینی شما از واقع شامل شما چیه؟ ببینید، تلافات که خب برای ماها نامشخصه، برای اونا مشخصه، اونا این خواست این کاری بکنن که میکردن، ولی ما نظامی هستیم و هموارا همه چی رو بددینانه نگاه میکنیم، همه چی که میگم در اعتباد به دشمن، در اعتباد به دشمن ما خوشبین نیستیم و نیروهای ما آمادن، اگر واقع نشون بدن، دیگه حرکت بعدی ما سیلی آروم و کوچک نخواهد، دیگه این حرکت بعدی تعین کننده خواهد. این عملیات از یک زاویه عملیت کوچکی در مقابل خون شاهده، از جهتی به لحاظ عملیت نظامی، تراحی این کار، شما از فاصله بین 500 تا 700 درخواست دارید، 700 کلومتر، این نقطه است، این آشیانها دیگه، اینها چیزایی نیستش که ما بتونیم با فوتوشاپ درست بکنیم که اکسای محاوره یکی روزانه، چندین بار از این نقاط دارن اوهر میکنن، اکس میکردن. شما از فاصله 700 کلومتر یک نقطه رو هدف گیری بکنید، با این پایگاه های پرتعدادی که امریکا داره، با این تشیزات، با این پیشرفت، با این محاوره، با این، خب، بتونید دقیق بزنید. ببین، کار کچیک نیست، عملیات عملیت بزرگ نظامیه، ولی خب، به حال اون چی که باعث میشه اونها کتاه بیان، و ما هم یه قدر راه فرار باید براشون بگذاریم دیگه، حق بدیم دیگه، طرفی که تا روز قبل گفته من 52 نقطه میزنم، حالا امروز بگه نمیزنم. خب، بلاخره باید چی بگه؟ اگر، بلا، خالص تشمیح مثلا وحشان کسی مثلا بخواد جایشون باشه مثلا بگه که بخواد چی چی راه فرار برخودش پیدا بکنه؟ این دامال راه فراره، خب، ولی بلاخره یه خود اجازه فرارت میشون داد بگه. یا ربن حسن، قادای زهرا به حقل حسن، روز آشورا عشق صدرن حسن، یا ربن حسن، قادای زهرا به حقل حسن، روز آشورا عشق صدرن حسن، به ظهور الحجر. یا ربن حسن، قادای زهرا به حقل حسن، روز آشورا عشق صدرن حسن، به ظهور الحجر. انشاالله پرج امزا میشه، انشاالله پرج امزا میشه، این آقا منجی دنیا برخورده، این آقا منجی دنیا برخورده، این آقا منجی دنیا برخورده، غوهای عرب این معنا میشه، فرمانده مهدی زهرا بیشه، فرمانده مهدی زهرا بیشه، پریاد منجی عالم تا آخر دنیا میره، روزی که پرچم خون خواهیه، حسن بالا میره، دنیا تحت فرمان حضرت زهرا میره، پریاد منجی عالم تا آخر دنیا میره، روزی که پرچم خون خواهیه، حسن بالا میره، دنیا تحت فرمان حضرت زهرا میره، سربازان کربلا ها از نما، باشن شیر تشنه بیرون از نیا، آماده برای فرمان انتقام، یا لسارات الهسن، یا لسارات الهسن، یا لسارات الهسن، یا لسارات الهسن، یا لسارات الهسن، یا لسارات الهسن، یا لسارات الهسن، یا لسارات الهسن، درود به روح متحل تمامی شاهدای بزرگوارمون، مردان منی، مردی، این که جان در طبق اخلاص بذاشتند و از کشور از مردم معافزت کردن درود به روح پاکشون بر بال سخن رو شندیم مسابقه با سردار شهید امیرالی حاجی زاده در باری حمله به اینول اسد پایگاه امریکا در اراق ساعت 13 امروز این مسابقه برای شما تکرار خواهد شد 1 و 45 دقیقه رادیو موارد بخش 3 برنامه ها و روایت کتاب نشان حسن روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حسن نوشته لیلا مهدوی نویسنده تیه کننده و کارگردان حسن توکلی زاده راوی ماکان رزایی پور بازیگران امیر عباس توفیقی معصومه عزیز محمدی ماکان رزایی پور صدا بردار رامین آریاشکور تصدیق وزار از زندگی فرزندان امام حسن مشتبا علیه سلام و حضور اونا در واقعی کربلا است نویسنده در این اثر زمن بهرگیری از منابع تاریخی از انصر خیال هم بهره گرفته و به سراغ روزهی مشهور از کربلا رفته جایی که آینه ها به پای خرشید میفتن و عطر حضور امام حسن مشتبا در دشت پراکنده میشه لطفا اولین قسمت از روایت کتاب نشان حسن رو بشنوید نیم روز بود آفتاب به حیات خونه میتابید نوجوان کنار نخل ایستاد و تو فکر بود کمی که گذشت مادرش به سمتش رفت و گفت قاسم جان نوره چشمه مبادا یک دم از بلندی نخل غافل شوی یا به سخنان برادرانت گوش ندهی باشه قاسم با خنده گفت مادر جان گویا هنوز باور نکرده اید که من بزرگ شدم من که هیچ حتی عبدالله هم به راحتی از نخلها بالا میرود و خوشه های خورما را با خنجر میچیند چرا هر بار میخواهم به نخلستان بروم اینگونه نگران میشوید چون هیچیک از پسران ابا محمد سر نترس تو را ندارند جان مادر بین دارم که بروی و کار دست خودت بدهید یادت نیست آن سال که از نخل بالا رفته بودی و نمیتوانستی پایین بیایی؟ هر دو خندیدن کمی که گذشت امر برادر قاسم به سمت اونا رفت و پرسید مادر جان به قاسم چه میگوید که اینگونه میخندد؟ پسرم امر قاسم را به تو و برادرتان حسن میسپارم و هر ستای شما را به خدا یک دم از قاسم جدا نشو جان مادر بین دارم خدای نخواسته با این سر نترسی که دارد کار دستمان بدهد مادر جان به خدا که بسپارید دلتان قرستر است قاسم هم کودک نیست خیالتان راحت باشند بلد از خودش محافظت کند امر اینو گفت و به قاسم اشاره کرد که سبد حسیری خورما را از گوشه حیات برداره قاسم سبد را برداشت اما همین که خواست راه بیفته ابو سلیمان با شتا به سمت شفت گفت آقا چه سبر کنید سبد را به من بدهید شما چرا سبد را برداشتید این کار من است برای تا می آورم قاسم همینطور که از کنار چاه وسط حیات رد می شد گفت نیازی نیست ابو سلیمان تو به کارهای خودت مشغول باش قاسم دستی به شونه ابو سلیمان زد کمی که گذشت حسن برادر قاسم از راه رسید و هر سه به سمت نخلستان راه افتادن فاصله خونه اونا تا نخلستان زیاد بود و باید از بازار شهر رد می شدن اونا از کنار حجره حریف فروشی رد شدن و به میدونگاه سنگ فهر شده بازار رسیدن ستونهای زیر تاق حجره ها صاف و منظم بود و بویهل و عدویه همه جارو پر کرده بود قلامان طبقهای خرما رو رو سرشون گذاشته بودن و پا به پای صاحبانشون پیش می رفتن صدای فروشنده ها تو حیاهوی خریدارا گم شده بود برد فروشی دست چند بردر رو بسته بود و اونا رو دنبال خودش می کشید قاسم نگاهشو از بازار و بازاریان گرفت و قدماشو تونتر کرد تا به برادرانش حسن و عمر برسه توا گرم بود و راه طولانی قاسم از چاه وسط نخلستان دلوه آبی بالا کشید و آبی به دست و صورتی زد بعد به سمت برادرانش حسن و عمر رفت و گفت قاسم اینو گفت و همراه حسن و عمر از بین نخلا رد شدن و به نخلای خودشون رسیدن فصل برداشت خرما بود و نخلستان شلو قاسم و از بین نخلا رد شدن سبت خرما رو از روی دوشش روزمین گذاشت بعد به برادرش حسن نگاه کرد تا به اون اجازه بده از نخل بالا بره حسن لبخندی زد و گفت برادرشون ببزار یک بار من یا عمر از نخل بالا برمیم و تو خوب نگاه کن سپس تو برو اما من که باره اولم میست عمر قبلا با ابو سلیمان قاسم ابو سلیمان پیر کار است میداند چطور راه نمایت باشد که آسیب نبینی من و ام تجربه ای او رو نداریم بهتر از سب کنی برادر حسن اینو گفت و تنابو به کمر خودش محکم کرد بعد سبت حسیری رو رو دوشش گذاشت و همینطور که پاهاش رو رو شیارای نخل جا به جا میکرد سریع از نخل بالا رفت با خنجر خوشه خرما رو از نخل جدا کرد و تو سبت انداخت در چشم هم زدنی دو خوشه دیگه هم از نخل کند و تو سبت گذاشت و از نخل پایین اومد خرما ها هنوز خوب نرسیده بودن و باید مدتی میمودن تا تعمه گستشون شیرین بشه قاسم از زیر یکی از خوشه ها خرمای تلایی رنگی کند و تو دهنش گذاشت اون مشغول خوردن خرما بود که صدای برادرش حسن رو شنید بیا قاسم بیا تا ریسمان را روی کمرت محکم کنم قاسم هسته ی خرما رو پای نخل انداخت و روبروی حسن ایستاد بعد شالو از دوره ردای خاک سری رنگش باز کرد تا حسن تناب و دوره کمر اون بیندازه عمر که با فاصله ایستاده بود گفت گره ریسمان را بالاتر بیا بر حسن قاسم کتافتر از ماست گره را تنگتر کن تا تعدلش را حفظ کند قاسم به برادرش عمر نگاه کرد و گفت مگر به قد دقامت هست در عوض من از هر دوی شما سریع ترم در پایان مسابقه پیروز معلوم می شفت زربل مسلهایت را به روخ من نکش برادر خواهی دید که تیز و چابت می رویم و خوشه های برباری را می کنم حسن تناب و دوره کمر قاسم محکم کرد و گفت حال می توانی از نخ بالا برای قاسم برو برادر قاسم پاش رو اولین شیار گذاشت احساس کرد کار سختی نیست قدم های بدی و سریتر برداشت و سریع بالای نخل رسید بعد نفسه بلندی کشید و دستشو سایبون چشماش کرد تا از بالا بتونه مدینه رو خوب تماشا کنه قرغ تماشای مسجد و نوی بود که با صدای برادرش حسن به خودش اومد قاسم فقط دو خوشه را قد کن همین که قاسم سرشو پایین انداخت تا جواب برادرشو بده یه دفعه پای راستش رو شیار نخل لیس خورد سریع دستاشو دور نخل انداخت تا تعادلشو حفظ کنه اما یه دفعه خنجر از دستش رها شد خنجر مثل تیری که از کمان رها بشه از کنار صورت حسن رو زمین افتاد و با تیغه تو خاک فرو رفت قاسم نفسشو به سختی بیرون داد پیشونی شراخ کرده بود قفصه سینش به شدت با آنها پایین میرفت سرشو به نخل چسبند و با خودش گفت اگر خنجر بر سر یا صورت حسن فرود میامد چه؟ قاسم با این فکر لرزید گلوش خشکیده بود و کف دست راستش میسخت امرو و حسن با نگرانی به قاسم خیره شده بودن همین که قاسم از نخل پایین اومد امرو به اون کرد و گفت خدا را شو که خطر از سر گذراندی قاسم این حادثه های اول کار طبیعیست من هم این خطرها را تجربه انشالله بار دیگر که از نخل بالا برویم موفق میشدی قاسم ساکت بود و حرفی نمیزد حالا نوبت حسن بود که با اون حرف بزنه حسن دست زیر چونه قاسم گذاشت و سر اونو بلند کرد و گفت هیچ کس بدون تمرین در کاری موفق نخواهد شد برادر نگا کن پایت قرغ خون است باید زودتر برگردیم برای امبوز همین مقدار خورما کافی است هر سه به سمت خونه راه افتادن همین که به خونه رسیدن و قدم تو حیات گذاشتن عبدالله با دیدن پای زخمی برادرش قاسم به سمت مادرش دوید و گفت مادر جان بیا پای قاسم را ببین زخمی شده مادر با اجل از مطبخ گوشه ی حیات بیرون اومد و همین که چشمش به پای خونی قاسم افتاد به سمت اون دوید و گفت چی شده قاسم با خودت چه کردی؟ قبل از این که قاسم حرفی بزنه امر گفت چیزی نشده مادر فقط زخمی ساده است چرا اینگونه به هلو ولا افتاده اید؟ مادر دست قاسم را گرفت و اون رو پله نشوند بعد مقابلش زانون زد و زخم پای اون را وارسی کرد کمی که گذشتی که از کنیزان خونه با پارچه آبی به سمت قاسم و مادرش رفت مادر پارچه آب را از کنیز گرفت و پاهای قاسم را شوزد بعد به زخم زمات زد و با تک پارچهی تمیز اون را بست همه به خاطر قاسم به تکاپو افتاده بودن قاسم خودشو بالا کشید و به مادرش نفعیله و خوله نگاه کرد که خورما را تو خمره می ریختن و روشو با پارچهی تیره می پوشندن تا در خونکهای سرداب سالم بمون و ترش نشه عبو سلیمان همراه دو پسرش و هفت و سلیمان خمره های خورما را به سرداب خونه بردن کمی که گذشت اهل خونه سینی خورما و نون تازه را روی ایوون گذاشتن عم سلیمان کاسهی ماست آورد زید خورمایی از ظرف مقابلش برداشت و رو تک نونی گذاشت و گفت از خورمای تازه نمیتوان گذشت بخور تا جام بگیری قاسم فردا باید با من به مزرعه بیایی شاید سریع هم به نخلستان زدیم قاسم به ردای روشن زید نگاه کرد و لبخند کمرمقی زد ساعتی از شب گذشته بود همه برای خواب به بستر رفته بودن قاسم پاش آروم رو پله سنگی گذاشت تا زخمش دوباره سر باز نکنه اون از پله ها بالا رفت و با دیدن خواب امی قبدالله لبخند زد عمر قرآن رو بست و رو تاخچه گذاشت بعد کنار حسن رو بستر دراز کشید قاسم هم کنارشون دراز کشید هنوز سرش رو روزمین نگذاشته بود که به خواب رفت قرق خواب بود که با صدای بست شدن در از خواب پرید چشم آس کرد و به اطرافش خیره شد بعد بلند شد و پاورچین پاورچین به سمت ایبون رفت و سرک کشید هیچ کس تو حیات نبود برگشت و چشمش به بستر خالی برادرش حسن افتاد هیچ اثری از اون تو خونه نبود قاسم تو فکر رفت و با خودش گفت هیچ خبری از برادرم حسن نیست شاید به خانه مادرش بانو خوله رفته باشد قاسم با این فکر زیلوی لوله شده کنار دیوارو تو ایبون پهن کرد و نشست ستاره ها تو آسمون سو سو می زدن قاسم به آسمون و ستاره ها خیره شد دلتنگ پدر بزرگوارش امام حسن مشتبه شده بود تو فکر رفت و با خودش گفت دلتنگ پدر شدم بیش از ده سال از که او را ندیدم با این که فقط سه سال با او زندگی کردم می دانم که هی حاضر است و از جایی مرا می بینند این وعده خداست که فرموده هرگز ما پندار کسانی که در راه خدا کشته شدند مردند بلکه آنان زندند و نزد خدا روزی می خورند قاسم تو فکر بود که با صدای در به خودش اومد به در خیره شد و قد دقامت برادرش حسن رو تو چارچوب در خونه دید قاسم کنار دیوار مخفی شد حسن چند قدم پیش رفت و توبره رو که ردوشش بود کنار مطبخ رو زمین گذاشت قاسم بلند شد و آروم به سمت مطبخ رفت و حسن رو دید که در نور کمجون آتشدان مطبخ ایستاده بود و آب می نوشید قاسم با اجله به سمت پله ها رفت و قبل از حسن خودش رو به اتاق رسوند هرچی فکر کرد متوجه یک کار برادرش نشد قاسم تو فکر بود که به خواب رفت