کار مشغول شوید در ازایش مانند بقیه کارگران که در مزاره مشغولند موز دریافت می کنید خوبه است؟ آره بهتر از این نمی شود برادر قاسم که مطمئن شده بود خطری برادرش حسن رو تحدید نمی کنه و اون شبها برای کمک به نیازمندان از خونه بیرون می ره نفس راحتی کشید و همراه برادرانش به سمت خونه رفت حسن سرشو از رو قرآن برداشت و با لبخند به قاسم لگاه کرد و با خودش گفت قاسم چه چهره گندانگون و کشمان سیایی دارد همه می گویند شبیه رسول خداست اما نه به قدر علی اکبر قاسم چه چهره گندانگون و کشمان سیایی دارد می گویند قاسم هم چهره شبیه به رسول خدا دارد بلندی قدر امرانه دارد و به اندازه من چارشانه نیست اما ورزیده و چابک است نمی دانم خدا چه در وجود اونهاده است که همیشه با نشات است و اخلاق نیکو دارد خوب می داند که با همه اهل خانه چگونه رفتار کند حتی مادرم خوله گایی که وارد خانه می شدم می بینم قاسم نشسته است و خوله برایش سخن می گوید او هم با دقیقت به درد دلهای مادرم گوش می داد حسن با این فکر قرآنو از روی رحل برداشت و بوسید و رو چشمش گذاشت عبدالله قرآنو از قاسم گرفت و با خودش به اتاق مادرش برد قرآن یادگار امام حسن مشتبه بود که به همسرش نفعیلسه برده بود کمی که گذشت یه دفعه در خونه با اجله باز شد و سلیمان نفس زنان قدم تو خونه گذاشت و گفت خبری آوردم با شنیدن این حرف حسن و عمر از پله ها پایین دویدن سلیمان از شدت نفس دادن نمی تونست حرف زنه قاسم با تعجب به اون نگاه می کرد همه یه اهل خونه دور سلیمان جمع شدن ابو سلیمان شونه های پسرشو تکنداد و گفت آرام باش سلیمان آرام باش و به گوچه شده پسرم سلیمان نفسی تازه کرد و گفت معاویه معاویه مرده است با شنیدن این حرف سکوت امیغی به جمع حاکم شد کمی که گذشت زید گفت قاسم با تعجب به برادرش زید نگاه کرد و گفت استرجاه خوندن آن هم برای قاتل پدر؟ با شنیدن این حرف حسن رو به برادرش زید کرد و گفت نه یا مختیم از مرگ انسانی ولو دشمن باشد یا بدخا خورسن شویم اما در باره معاویه قضیه متفاوت است برادر او پدرمان را با دستان جهده به شهادت رسند جهده بحانه بود قاتل اصلی پدرمان معاویه بود که اکنون مرده است از مرگ او تصف نمیخورم وجود شرقی از زمین کم شد امر دنبال کلام برادرش حسن رو گرفت من با حسن موافقم دشمنی او با خاندان پدر و جدمان علی را نمیتوان کتمان کرد راه روشنست و مسیر آشگار برادر برچه امویمان ابا عبدالله کرد ما نیز همان میکنیم کافیست به رفتار پدر و جدمان علی فکر کنیم مولایمان حسین میتوانست خونخواه پدر شبد اما حکمت را در این دید که بر سرنامه میان پدرمان و معاوی باقی بماند پس تردیدی برای ما نمیماند جز برای خدا و خواسته فرزند رسول خدا شمشیر از نیام بیرون نمی کشیم امروح حسن با شنیدن حرفهای زید دیگه حرفی نزدن قاسم در سکوت به حرفهای برادرانش فکر میکرد حس میکرد زخمی قدیمی دهن باز کرد و درد وجودش پیچیده دوستان عزیز تا فردا و الامه روایت کتاب نشان حسن خدا نگردیم امیدوارم از خدا را در اینجا درخواست کنید امیدوارم از خدا را درخواست کنید امیدوارم از خدا را درخواست کنید امیدوارم از خدا را درخواست کنید پار سایان بردرگه تو بهریست از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در ره گذر ندار حجت الاسلام وحیدی در ره گذر ندار بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علی محمد و آله طاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا به هممون توفیق بده آنگونه که هزارات معصومین علیهم سلوات الله میپسندن زندگی کنیم زندگی هامون رو برنگ زندگی هزارات معصومین علیهم سلوات الله در بیاریم یکی از دستوراتی که به ما دادن اینه که آلم رو احترام داریم استاد خودمون رو مورد کرامت قرار بدیم امام کازم علیه السلام فرمودن عظم العالم لعلمه آلم رو به خاطر علمش تعظیم و احترام کن با این آلم منازعه و جنگ نکن همین که میبینی کسیست که آلم است به خاطر علمش به او احترام بگذار باز روایت دیگری نغب بکنم از وجود نازنین مولام امیر المؤمنین علیه السلام حضرت طبق نغف فرمودن من وقر عالمن فقد وقر ربه کسی که یه آلمی رو تکریم بکنه بزرگ بداره و احترام بکنه مثل این نمونه که خدا رو احترام کرده چقدر زیباست احترام عالم احترام خدای متعال پیانبر عظیم الشن صلی اللہ علیه و آلهی وسلم فرمودن اکرم العلماء فانهم ورثت الانبیاء فمن اکرم العلماء فقد اکرم الله و رسوله علماء رو احترام کنید اکرام کنید اونها رو بزرگ بدارید گرامی بدارید برای این که علماء ورثان انبیاء هستن انبیاء صاحبان علمند و این علماء ورثه انبیاء هستن از انبیاء علم رو به ارس بردن بعد ادامه حضرت فرمودن طبق این نقل کسی که علماء رو اکرام بکنه و احترام بکنه مثل این میمونه که خدا و رسول رو احترام کرده باشه خدا به هممون توفیق بده اهل توجه به این معارف و عمل کردن به اونها باشیم انشاءالله خدا به این معارف در بحث استسحاب یه کلامی رو از استاد خودشون مرحوم آخوند خراسانی رحمت الله علی نقل کرده بودند و بعد گفته بودند این کلام وهم است میخواستن اشکال بکنن که این حرف استاد رو من قبول ندارم این جمله رو انتخاب کرده بودند که این کلام وهم است شاگردان میگن تا این کلام از زبان مرحوم آیت الله اسفهانی رحمت الله علی خارج شد یه چند لحظه ای ساکت شدند و گفتن جلسه تأتیله درس رو تأتیل کردن دو تشریف بردن خب اونقدر عظمت داشتن که شاگردان جرعت نمی کردن به اون حالی که ایشون پیدا کرده بود بپرسن آقا برای چی وسط درس که دفعه جلسه رو تأتیل میکنید اما بعدها خود ایشون فرموده بود ما که این گونه به بزرگان بی احترامی میکنیم و زرفیت لازم برای رعایت احترام استاد خود رو نداریم لیاقت درس گفتن هم نداریم نباید درس بگیم توجه پیدا کرده بود که این کلام شاید مناسب شهن استاد نباشه بل همین درس رو تأتیل کرده بود خب البته بعدها دو مرتبه درس رو آغاز میکنن ولی خود همین درسی که میدن خودشون توجه دارن و به شاگردان خودشون هم درس میدن که باید به وساطید خودمون احترام بگذاریم کلمات رو با کلمات حساب شدهی در مورد اونها به کار ببریم حتی اگر انتقاد علمی داریم به اونها خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله الازمان هائری حادشخ عبدالکریم هائری مؤسس حوض علمی قوم ایشون فرموده بودن در یه کلامی توفیقاتی که در زندگی نصیب من شد و تونستم بیام قوم حوض علمی قوم رو باز تأسیس بکنم و این رونق رو بدم همه این توفیقها به خاطر خدماتیست که من به استادم مرحوم سید محمد فشارکی دادم خدمت ایشون بودن ایشون مریض شده بودند شش ماه من در خدمت استادم سید محمد فشارکی میرفتم حتی برای کارهای خصوصی ایشون من خدمت گذاری میکردم برای ایشون تشتی بیارم ببرم آبی بیارم ببرم خدمت ایشون میکردم من همه این توفیقاتی که خدای متعال در عمرم به من داده به خاطر خدمتیه که به استادم مرحوم فشارکی رحمت الله علیه داشتم میبینید مرحوم امام رحمت الله علیه نسبت به استادشون به هر مناسبتی که نام استادشون مرحوم آیت الله شاهبادی رو میبردند خیلی با جلال و جبروت از استاد خودشون یاد میکردن با احترام از استاد خودشون یاد میکردن تعبیر مرحوم امام اینه شیخ آرف کامل روحی فدا ببینید چه تعابیر بلندی در باره استاد بکار میبرند مقام علمه مقام یاد گرفتن از استاد وظیفه داریم احترام بکنیم تا رشد بکنیم و بالا بریم خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله الازمه بروجردی رحمت الله علیه در مسجد بالاسر در حرم بیوی دوالم حضرت فاطمه ایم اسمه و علیه درس میگفتند خب منبری گذاشته بودن این جمعیت طلبه های محترم شلوخ شده بود تا به قبر متحره برخی از مراجعه مثل مرحوم آرشخ عبدالکریم هایری رسیده بود از منبر تا این قبر متحر بعدیشون از همون دور دیده بودن که یه طلبه محترمی به این قبر که حالا بالاتر از زمین هست تکیه داده نشسته سر درس مثل این که به دیوانه بار تکیه میدن به قبر مرحوم آیت الله هایری رحمت الله علیه تکیه داده تا مرحوم آیت الله علیه از ما برو جردی این سحنه رو دیدن با تندی گفتن آقا به قبر تکیه نکنید این بزرگان برای اسلام زحمت کشیدن احترام بگذارید قبر آلم هم باید مورد احترام ما قرار بگیره این قدر دقت میکردن این جمله رو هم عرض بکنم نقم میکنن در مورد مرحوم مرزا حیبالله گلپایگانی رحمت الله علیه وقتی که ایشون میرفتن برای درس وضوع میگرفتن قبل از درس سوره مبارک یاسین رو در مسیر از حفظ میخوندند و بعد کنار قبر استادشون این سوره یاسین رو تمام میکردن هدیه به استادشون میکردن و بعد سر درس حاضر میشدن این توجه به استاد و احترام استاد رو نگه داشتن خدا به هممون توفیق بده اهل دقت به این رائف باشین انشاءالله از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این و وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که از این وقتی که دوستانی هفته بسم الله الرحمن الرحیم دوستان عزیز سلام من علی فرحناک توفیق دارم این هفته هم به اتفاق حسن توکلی زاده سردبیر تهیه کننده و نویسنده داستان هفته و مهدی سلیمی صدا بردار در خدمت شما خوبان باشم برای این دوستانی هفته این هفته داستانی انتخاب شده به نام لباس پاسداری لطفاً بشنوید محمود جان جا به جا کرد و با لبخند گفت اومدم بدرغت کنم مادر چون ممکنه به همین زودیا شما مجبور بشین بدرغم کنین مادر اخم کرد و گفت منظور محمود یه تیکه از سوهان اصلی رو تو دهنش گذاشت و کمی چای خورد و گفت یادتونه وقتی میخواستم برم تو سپاه چقدر ناراحت بودین و مخالفت میکردین اصلاً استخاره و سوره یوسف بود که به دادم رسید یادتونه؟ صورت مادر کمی قرمز شد و گفت خب مادر جون اول وحشت داشتم بعد دلو زدم به دریا و توکل کردم به خدا مادر اینو گفت بعد به لباس خاکالود محمود نگاه کرد و ادامه داد خب محمود جان بگو از مکه چی برات سوغات بیارم محمود گفت مگی نمیخواستی منظورم رو بدونین؟ مادر لبخندی زد و گفت اول بگو سوغات چی میخوای بد محمود خندید و گفت سوغات یه ساعت موچی مردونه برا وقتی که خواستم ازدواج کنم با شنیدن این حرف دل مادر قنج رفت و با همه یوردیکوییمه برمی داریم. ومفرمی خب مادر نموشه ماندیده های خوردونی. وجودش خندید و گفت مبارکه انشالله مبارکه پس خبرهای ما بیخبریم هان؟ محمود تیکه دیگه ای از سوهان اصلی رو تو دهنش گذاشت و وقیه چایشو سر کشید و گفت اگه زنده موندم که هیچ ولی اگه شهید شدم باید این ساعتو به یکی از برادرهای پاستار بدیم یکی که بخواد ازدباش کنه مادر دستای پسرشو محکمتر گرفت و با اخم گفت این چه حرفیه محمود جان؟ تو فقط بیس سالته آرزو دارم دمادی تو ببینم من طاقت دوری تو ندارم محمود نفس بلندی کشید و گفت حضرت علی اکبرم جوون بود که شهید شد اما مادرش تا قطع برد مادر بخص کرد و گفت منو با کی مقایسه میکنی؟ با حرفات اینقدر دل من مسافر و خون نکن مادر محمود بلند شد و استکان خالی خودش و مادرشو تو سینی مسیی گذاشت که کمی دورتر از اونا بود بعد گفت شما برو خونه خدا رو زیارتونه منم اگه قابل باشم خدا رو زیارت میکنم مادر سرشو پایین انداخت و در حالی که عشق توی چشماش جم شده بود گفت پس پیمانتو بستی بله؟ محمود گفت بستم مادر فقط قبل از تشرف بریم مسجد جمکران و از آقا امام زنگیر و از زمان بخواین شهادت نصیبم بشه مادر به پنجره نگاه کرد و گفت چشم مادر هم خدمت آقا میرم هم وقتی دستم به کهبه رسید از خدا میخوام اسماییلمو قبول کنه محمود دست دور گردن مادرش انداخت و سرشو رو شونه اون گذاشت محمود دست دور گردن مادرش انداخت و سرشو رو شونه اون گذاشت مادر نفس بلندی کشید و آروم گفت مادر نفس بلندی کشید و آروم گفت وقتی میخواستی بری سپاه استخاره کردم سوره یوسف اومد از همون موقع باید میفهمیدم که امانتی محمود گفت همه دوستان رفتن مادر جعفر هیدریان چه نسüğ خریدن تقایش برطلب امر درفت تمرین راس بار رفت وجود راست رائش عهد فهمن اومدی سرازیر میشن اینجا محمود و سایی محمود و سایی سرفکنده کنی هرگاه خبر شهادتم را شنیدی جشن بگیر و سبز بپوش مبادا محزون شوی که چهرت را نمیخواهم محزون ببینم میخواهم همچون مادر وحب باشی که وقتی سر پسرش را به سوی او انداختند پس فرستاد و گفت من چیزی را که در راه خدا دادم پس نمیگیرم محمود دیگه چیزی ننوشت چشماش سرخ شده بود و سرش درد میکرد این سردرد سالها بود اونو آزار میداد فقط وقتی جبهه بود سردرد نداشت تا صبح زیاد نمونده بود ساعتو کوک کرد و بالای سرش گذاشت بعد چراغو خاموش کرد و سعی کرد بخوابه محمود دیگه چیزی ننوشت از خواب خبری نبود رو گرده راست چرخید یه دفعه دردی خفیف از پشت سر تا رو پیشونیش رد کشید نشست بارون میبارید بلند شد و رفت کنار پنجره پشت دریو کنار زد و زل زد به قطرهای بارون که آروم رو درختهای باخچه میریخت تا سهر مدت زیادی نمونده بود دوباره برگشت و سعی کرد بخوابه زیر لب چند بار سلوات فرستاد کم کم چشماش گرم شد و خوابید تو غاب دید که دو دشتی بزرگ ایستاده دشتی که تهش به کوه میرسید کوهی بلند و خاکستری عصب سفیدی تند اومد و دشتی که تهش به کوه میرسید جلی پاش ایستاد و سم رو زمین کبید بعد سرشو بالا آورد و شیهه کشید محمود نگاهی به خودش کرد کل پشتی دستش بود و لباس خاکی بسیجی تنش عصب باز سرخم کرد و سم رو زمین زد محمود به دلش افتاد که باید سوار بشه کوله رو رو پشتش اندازه محمود به دلش افتاد که باید سوار بشه محمود شد وزو گرفت و نماز خوند بعد لباس پوشید باید به ایسکاه راه آهنگ میرفت قطار به سرعت پیش میرفت هوا سرد بود تو کوپه فقط محمود و دوستش حسین بودن از غم تا احواز فاصله کم ندارد و محمود و حسین وقت زیادی برای حرف زدن داشتن برای مرور خاطرات مشترکشون از روزای مدرسه از بچه هایی که بیشترشون شهید شدن از منافقینی که مثل مار چمبره میزدن و تو موقعیت هایی که حس میکردن دیگران درگیرن سر بلند میکردن و زهرشونو میریختن محمود و حسین تعریف میکردن و میخندندن کمی که گذشت محمود لبخند زنان سرشو به پشتی نیمکت چرمی تکیه داد و مدتی تو سکوت به بیرون نگاه کرد حسین گفت چیه محمود؟ رفتی تو فکر؟ محمود نفس بلندی کشید و گفت میدونی حسین مادرم خیلی سخت قبول کرد که برم تو سپاهو لباس پاستاری بپوشم تنها چیزی که کمکم کرد استخارش بود سوره یوسف اومد و رضایت داد حالا میخوام ازت یه خواهشی کنم حسین حسین لبخندی زد و گفت مادر خدمتیم دادش هرچی میخواهد دل تنگت بگو محمود گفت ازت میخوام اگه خدا خواهشیم و ازت شهید شدم این خبر رو تو به مادرم بدی حسین خندید و گفت باز شروع کردی محمود تا پلوی عروسیتو نخورم محال دست از سرت بردارم محمود چند تا مهره سبز تسبیح و یه جا جدا کرد و دوتا دوتا از دیره انگشتاش سر داد و گفت بازی در نه یا حسین نگا کن خوب اومد لبای خندون حسین جم شد و گفت که این طور محمود گفت آره حسین جون میخوای بازم استخاره کنم بیا و دوباره چند تا دونه تسبیح و یه جا گرفت و از دو سر اون جفت جفت جدا کرد و گفت