گفت امیر اگه اون آیر رو خوندی این آیر هم بخون فتلکه بیوته هم خوابیت به ما زلم این هم بخون تو همین قرآن اومده که خونه های زلمه خراب خواهد شد بقا نداره نمیمونه خانه های اهل ستن باقی نمیمونه برقرار نمیمونه شما کدوم ظالم تاریخ رو دیدی که بنای خانه ش باقی مونده باشه بنای حیبتش باقی مونده باشه ازمت پوشالینش باقی مونده باشه گو این آیر هم بخون میگن انقدر رو امر لیس سفاری اثر گذاشت سربازاش رو از شهر بیرون کرد گو برید بیابون خیمه بزنی تو بیابون باشی چون ظلم آقابت مندگاری نداره برای طرف تخریب میکنه اپیل میبره این حالا تو اون سطح بلندش ماها یه اشتباه داریم ماها که سلطان نیستیم ماها که لشگر نداریم ماها که قبا نداریم که اون سطح از سطح هم برای ما معنی نداره تا هم بگیم ظالم سدام و اینجور چیزا به زین آدم نیست اما اینطوری نیست ظلم مراتب داره شما اگر مال کسی رو خوردی یعنی ظالمی شما اگر آبروی کسی رو بردی یعنی ظالمی شما اگر حیثیت کسی رو لگردمان کردی ظالمی شما اگر به کسی بی احترامی کردی شخصیتش رو خود کردی ظالمی دیگه فرق نمی کنی حالا اون ظلم نه این ظلم که هست مرجع تقلیدم که باشی آه باید جبران بکنی حالا شما یه آه مرجع تقلید ظلم یعنی چی؟ انسانه دیگه ممکنه اونقدر اتفاق بیفته حالا باید نمی کنیم یه نمونه شو میگم زمان محروم اتولا بروجهدی آه بروجهدی یه جمعی از علما رو جمع کرده بود که احادیث شیعه رو جمع بکنن و چاپم شد آه جام و احادیث شیعه کار محروم اتولا بروجهدی اینو استلاح هم یه لجنه علمی یه کارگروه علمی که بیان کل احادیث رو جمع بکنن توی یه کتاب باشه رئیم رئیس این کانون و این لجنه شخصی بود به نام آیتالله ملاگری من دیده بودم البته چون عمرش طولانی بود من دیده بودمش استخاره های عجیبی هم میگرفت یه دو اومدن با آقای بروجهدی سعایت کردن گفتن آقایی این آقایی که رو داشت اینجا به درد نمیخوره یعنی این سعایت چقدر اثر میزده اومدن بی جهد رو حسادت رو گخ رو کیله گفتن آقاییشون مناسب نیه ایشون رو برد آقای بروجهدی همون سر درس یه روز گفتش که من تا الان آقای ملاگری رو گذاشته بودم ولی اتمینان ندارم ایشون رو عوض میکنم دیگری رو میذارم آقا این این بوم تو قم پیچید که آیتالله بروجهدی اون مرجعه علال اطلاق آیتالله ملاگری رو دیگه صالح نمیدونه این پیچار ها برافت کن خونه آبروی نمونده دیگه حالا آقای بروجهدی رسیده بوده به این مسئله دیگه در اصل سایت اونها اما آیتالله بروجهدی شد که محسوم نیست که اون امام ما چاردت رو محسوم داریم بیشتر که نداریم یه مدت میگذره قصد مشخص میشه که نه آقا اینجوری نبوده اینا خراب بودن این که میگن آقا مشابر امین به خاطر همینه ولی گزارش های قلط میدن به یه آدمی که مستر کاره گزارش های خراب میدن آی بروجهدی میفهمه که کار اشتباه بوده اما یه مرجع هره نمیگه حالا ما این حرف رو زدیم برگردیم حق و ناسه شوخی هم نیست آیتالله ملایری رو میخواد به این شو میگه من اشتباه کردم تعمد که نبوده در کار گزارش اشتباه نتیجه اشتباه شو میگه من اشتباه کردم اصخایی میکنم و جبران میکنم برات جبران میکنم ببین هر گناهی نماز شب به دردش نمیخوره والله ست بار عربعین بری یعنی ست سال عمر مفید بکنی هر سالم پیاده بری عربعین این جبران یه آبروریزی رو تو این عالم نمی کنه هر چیزی مناسب خودشه آبرو ریختی برو احیا بکنه اینو چی نماز شب چیه استقبال چیه شما طرف رو بیهیسیت کردی لاغر اون مقداری که توانده دی برو مشکل رو حل بکن آی برجدی فرمود من اشتباه کردم ولی جبران میکنم برات جبران میکنم اومد سر دست که مردم من اشتباه کردم طلبها من اشتباه کردم آیت الله مناگیری مورد اعتماد من ببینید ظلم که فرق نمی کنه که حالا من برم مثلا ظلم های کذایی رو نگاه کنم نه بله اونا سنگینتره کارشون یقینا سنگینتره اما ظلم ظلمه دیگه توحین توحینه ظلم ظلمه فرق نمی کنه که نظر پیغمبر خدا فرمود ستو گناهه که اینا خدا نمیذاره به آخرت میکشه همینجا تلافی میکنه یکیش ستمه ظلم کرده کسی به کسی ظلم بکنه همینجا خدا خونه خرابش میکنه من یادم نمیره این جزو تجربیات شخصی خود من همین مسجد گوهرشاد همین ستمه گوهرشاد این که میگن بله قبل از انقلاب بله حالا نیست یه آقایی الان جزو معاریف اون آقا حالا خصوصیتشون نگم که خدایی نکرده تطبیق نکنه ایشونز در تو گوشه یه بچهی همینجا تو ستمه گوهرشاد بچه شروع میکرد عذیب میکرد چون ورزشکارم بود دستایی خیلی قوی داشت این بچه تاب خود تاب خود با صورت خود زده خب این کار کاملا ظلمه دیگه حالا شیطنت کرده سرسدا کرده مجلسته تو به هم زده بهش بگو آقا برو بیرون آن تو صورت کسی زدن که این ظلمه فرمود اگه یه خدشهی یه خدشهی دست کسی بندازی فردای قیامت دارد پاسخشو بدی این همگو نازه یه خدشه بقید یه خراش سیری بزن آدم به کسی یک سال بیشتر نگذشت همون جا همون مکان یکی دیگه پیدا شد از ایشون قوی تر بود همون سیری رو بر اساس یه فعل و انفعات دیگه به گوش این آقا سرد یعنی فقط یک سال فاصله شد یک سال گفت ببری مال مسلمانو شما لطف ببرن داد و فریاد براری که مسلمانی نیست با این داد و فریاد رو اون موقعی بکن که تو داری مال مسلمانو میبری تو داری آبرونو میریزی پیغمبر خدا فرمود ظلم همینجا پاسخش را درم میبینی چقدر سنگینه کار دو فرمود آقه والده اینکه احسان پدر و مادر ازش راضی نباشه اینم همینجا دیده میشه سه فرمود کفر و رحسان اینکه یه نفر با آدم خوبی میکنه آدم ناسپاسی میکنه اون موقعی که نیاز داشتی کمکت کرد حالا میاد در مقابلش میست این که نیاز داشتی کمکت کرد حالا میاد در مقابلش میست من حرف همو میخوام جمع بکنم به روزه برسم پس یکی از عواملی که انسان رو به کفر میکشونه به تعبیر قرآن انسان رو عذر میخوام عذر میخوام مثل سگ میکنه باز به تعبیر قرآن این تعبیر اگه تو قرآن نیمده بود من عبادشتن بگم اما خود قرآن میگه مثلهو که مثله کرد آدم رو مثل سگ میکنه آدم رو بدبخ میکنه بیچاره میکنه ظلم و ستم به انسان هاست حالا هر کسی فراخوره حال خودش دیگه شما تو حیطه قدرت خوده من تو حیطه قدرت خودم حاکمان و امیران و وزیران و رئیس چنبور و نمیدونم پادشاهانم در حیطه خودشون یکی از نکته های مهم آشورا همین معنی است که آقا از ستم پرهیز اییا که و ظلم من لا یجد و علیکه ناصرن غیر الله اون موقعی که امام میخواد به میدان بره امام سجاد یه توصیه میگنه میگه موازب باش به کسی که پناهی جز خدا نداره ستم نکنه آدم زعیفیه ستم نکنه سلالله علیک یا عبا عبدالله میخوای متوسط بشین به عباسب نعلی این خاطره رو سریع میگم که مقدمه روزم بشه ما یه عالمی در تهران داشتیم وشیخ محمد زای جعفری فوت کرد کتب فقهیم زیاد داره من از ایشون نقل میکنم ایشون میگفت یه آقایی توی پاکستان زارم توی یه سفری که رفته بوده برای تبلیغ متوجه شد گو یه آقایی توی پاکستان زن داشت و سه تا بچه داشت میبینه تو پاکستان زندگیش نمیچرخه وروپا اونجا کار میکنم اون مقام که تلفون آینا که نگودی که از طریق نامه ارتباط برقرار میشه رفت و اینا تو پاکستان موندن و یه مدتی نامه ها قد شد پولی هم نرسید این زندی چه کار میکنی با دو سه تا بچه شوهرم توی یه کشوری دیگه بلند شد زحمت کشید ریزایی گرفت کاری کرد رفت تو اون کشوری آدرس هم داشته گه چون نامه ها که میامد با آدرس بود که برونی اصلا شوهرش کجاست گفت اومد طبق اون آدرس بر خونه رو زد یه کسی اومد بیرون گفت فلانی اینجاست گفت تا چند سال پیش اینجا بوده ولی اینجا رفته یا چند ماهی پیش این مون چه کار بخواهیم توی یه کشور غریب هیچ اثری از شوهرش نداره به اون راننده تاکسیه گفت منو یه جا ببر با این دو سه تا بچه زیر یه چراق یه چیزی که هبام داره تاریک میشه من یه جایی شبو بگذردم تا اینو فردا چه میکنم این علامه آیت الله آیه آشق محمد دزای جعفری گفتش که این وقتی پیاده شد این زنه مشخصات شوهرشو به راننده گفت پنه نگو من نمیشنستم ما اینجا مسافر این برانور برمیبرد بری بری تو زهنمون که نمیمونه که گفتی پیاده شد توسط پیدا کرد به عباسب نهلی گفت آقا تو قیرت داری من یه زن جوان با سه تا بچه تو این کشور بمونم تو قیرت داری تو قیرت آل اللهی تو راضی نبودی تا زمانی هم که زنده بود به شهادت نرسیده بود کسی جرعد نمیکرد به خیمه ها حمله بکنه که گفت آقا تو قیرت داری شروع کرد به گریه کردن و توسط به عباسب نهلی گفت بعد از یکی دو ساعت رانندهه برگشت گفت این خصوصیتی که گفتی من روش خیلی فکر کردم چند وقت پیش یه آدمی با این هیکر با این شماعل من فلانجا رسوندم بیا برسونم اتون گفت اینها رو سوار کرد رفت شوهر رو پیدا کرد توسط به عباسب این تجربیه که عرض کردم دیگه توسط به عباسب نهلی تو حل مشکلات اثر بخشه واقعا هم عباسب نهلی غیرت الهیه گفت گفت نخدی که بدن افتاد رو زمین عبی عبدالله یا دیگران مزمون کاره گفت تا الان یه چشمایی نمیخوابید از ترس تو نمیخوابید از ترس تو یه چشمایی هم با تکیه بر تو میخوابیدم بچه های عبی عبدالله احساس آرامش میکردن وقتی عباسب نهلی زنده بود دیگه گفت ولی با شهادت تو برعکش شو اون چشمایی که میترسی خواب راحت میکنه اون چشمایی که خواب ناز داشتن دیگه خواب نخواهند داشت وقتی اون بدن رو دید دست از بدن جدا شده عمود آهنین برفرق زده شده مشک هم سراخ سراخ شده پسر فاطمه یه جمله گفت گفت الانه انکسر از زهری الان کمر من شکست انقدر مقام داره انقدر عظمت داره ببینید امام سجاد میتونست عباسب نهلی رو هم کنار پای حسین ابن علی دفن بکنه همه شهدار رو کنار پای دفن کرد اما عباسب نهلی رو کنار الغمه گذاشت تازه سه تا زیارتگاه داره شففل عباس هم داره رفتید اونجایی که دست راست افتده یه سلام میمیدن اونجایی که دست چپ افتده یه سلام میمیدن اونجایی که میرن کنار مرغد شریفش یه سلام میدن آبروی دنیا و آخرت عباسب نهلی یه نگاه به این بدن پاره پاره یه برادر کرد نتونست کمر راست بگن وقتی اومد کنار خیمه ها دختر بچه هاش اومدن جلو اینه هم میال عباس بابا از امومون چه خبر فرمود برید یه اموی باقی نموند خیمهش رو سلالله علیکم یا اهل بیت نبوه خدای حقیقت و معرفت عباسب نهلی ما رو اهل معرفت خرارده ما رو اهل حقیقت خرارده ما رو اهل شجاعت و غیرت خرارده زیارتش در دنیا و شفاعتش در آخرت نصیب ما بگردان ما رو از گریه کنای عبی عبدالله در این ایام قرار بده آقابت هممون ختمه به خیلی بگردان چه زمان خراقه بده شاید برش مط sources و سبراهاش و سوال دیدی به اقاولات و دویدرار به ن medi و مدیر Dr و دو دزده changer که نه مشکل است و در خرول ديگری خواهد راί احساس کنه موسیقی موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حسن نوشته لیلا مهدوی موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معرف می شنوید در این برامه گذیده ای از کتاب نشان حسن در ساختار روایی نمایشی اقتباس و روایت می شه نشان حسن داستانی جذاب و روایتی تحصیل گذار از زندگی فرزندان امام حسن مشتبه علیه سلام و حضور اون بزرگواران در واقعی کربلا است نویسنده در این اصر زمن بهرگیری از منابع تاریخی از انصر خیال هم بهره گرفته و به سراغ روزهی مشهور از کربلا رفته جایی که آینه ها به پای خرشید می افتن و اطر حضور امام حسن مشتبه در دشت پراکنده می شه در برامه قبل تا جایی شنیدید که قاسم و برادرانش از مرگ معاویه با خبر شدن هر کس حرفی زد قرار شد در این موضوع مثل موضوعات دیگه منتظر نظر اموی بزرگوارشون امام حسن علیه سلام بشن و حالا ادامه روایت کتاب نشان حسن در قسمت سوام خبر مرگ معاویه همه جا پیچیده بود همیه شهر خبردار شده بودن از بیرون خونه سر و صدا بلند بود قاسم دلتنگ بقی و زیارت قبر پدر بزرگوارش شده بود اون به سمت مادرش رفت و گفت مادر جا مادر جا قصد دارم به زیارت مزار پدرم در بقی بروم برو قاسمم فقط یادت نرود از طرف من هم به آن امام مظلوم سلام بدهی بروی چشم مادر جا قاسم از خونه بیرون رفت و به سمت بقی راه افتاد بعد از زیارت مزار پدر بزرگوارش امام حسن مشتبه تو راه جمعیت زیادی رو دید که به سمت دارول اماره میرفتن هر کسی حرفی میزد و رد میشد خرقه خلافت قاسم از آن آل علی است باید با حسین ابن علی بیعت کرد معاویه بر سر کدام پیمانش بوده از که اکنون وارس او خلافت را به نفع آل علی وانهد؟ بیهوته به جانب حسین میروید اهل خدا را که به سیاست خبر مرگ معاویه جنب و جوشی در مدینه برپا کرده بود جنب و جوش مردم قاسم رو به سمت مرکز شهر به حوالی دارول اماره که شوند اون همینطور که پیش میرفت با خودش گفت قاسم تو فکر بود که از دور برادرانش امر و حسن رو دید که به میدون شهر ندارده بود قاسم به سمت اونا رفت و از حسن پرسید به کدام سمت برویم؟ خانه امو یا مسجد نبی؟ حسن گفت به مسجد نبی برویم باید کسی درانجا باشد که در صورت لزوم خبرهای صحیح مسجد را برای امو بازدو کند با شنیدن این حرف امر گفت نکند ولید میخواهد جانشین خلیفه رو محرفی کند حسن با گوشه دستار شرق پیشونش رو پاک کرد و گفت محاویه چندی پیش مرده از که امروز خبرش به مدینه رسیده بیشک اکنون جانشین او در شام بر تخت نشسته است مگر میشود؟ بیشور و مشورت؟ خرقی خلافت که دیگر از آنه باید دید چه خواهد شد امر سخنان امروز ولید همه چیز را روشن خواهد کرد قاسم و برادرانش به سمت مسجد نبی رفتن جمعیت تو مسجد موج میزد کمی که گذشت سربازان دارال اماره مدینه اومدن و صف کشیدن کمی بعد ولید وارد شد به دنبال اون مروان ابن حکم و همراهان والی مدینه وارد مسجد شدن و خودشون رو تو صف اول جا دادن همه منتظر بودن تا ولید روی منبر بره صدای همه همه جمعیت فضای مسجد رو پر کرده بود کمی که گذشت ولید در حالی که نفس نفس میزد از پله های چوبی منبر بالا رفت یکی از سربازان کمکش کرد و زیر بازوی اونو گرفت ولید رو منبر نشست و به پشتی تکیه داد بعد سرشو با تبختور بالا آورد و به چهره جمعیت خیره شد عمر که بین جمعیت نشسته بود روبه برادرانش خاسم و حسن کرد و گفت روزی رسول خدا بر این منبر برای صحابه خطب میخاندند و اکنون هنوز حرف عمر تموم نشده بود که صدای ولید والی مدینه بلند شد انا لله و انالالله انالالله راجعون امروز امت محمد در ازای یکی از نیکوترین یاران و مجاهدان خود فروه رفته است ولید اینو گفت و صداش لرزید و صدای هقه گریش بلند شد دستار سیاهشو پایین کشید و صورتشو پنهون کرد شونهاش به شدت تکون میخود همزمان صدای ناله و زاری اددهی از بین جمعیت بلند شد و یکی گفت دیده اینگر خلیفه ای به درایت معاویه بر مرکب خلافت نزول اجلال نخواهد کرد مرد اینو گفت و با مشت به سینه اش زد قاسم به برادرانش که بین جمعیت نشسته بودن نگاه کرد حسن از خشم طوری دستاشو در هم پیچیده بود که نکه انگشتاش سفید شده بود امرهم طوری اخم کرده بود که انگار عبروهاشو به هم گره زده بودن اون مشت به پاش میزد و با هم گره زده بودن و با خشم سرت کن میداد کمی که گذشت ولید نفس بلندی کشید و ادامه داد با شنیدن این حرف صدای همه همه جمعت و سکوت در مسجد حاکم شد همه منتظر بودن ببینن معاویه چه کسی رو به جانشینی خودش محرفی کرده ولید که انتظار جمعیت رو دید صداشو صاف کرد و گفت با شنیدن این حرف همه همه دوباره اوج گرفت کمی که گذشت مردی که چرم مخصوص آهنگران رو دور کمرش بسته بود از بین جمعیت بلند شد و گفت یزید شرابخار بوزینباز که حتی نماز را سبق می شمارد و به آن کاهل است او خلیفه شده است و باید به او اقتداع کنین هنوز حرف مرد آهنگر تمام نشده بود که چند سرباز به سمتش رفتن و اونو کشون کشون از مسجد بیرون بردن چند نفری که به طرفداری از اون بلند شده بودن به دنبالش بیرون دویدن صدای همه همه جمعیت تو مسجد پیچیده بود و هرکس حرفی می زد و ملید به صورت از منبر پاین اومد و از مسجد بیرون رفت عمر که مرد آهنگر رو شناخته بود روبه برادرانش قاسم و حسن کرد و پرسید او را شناختید؟ حسن گفت آره از نزدیکان و مریدان عبدالله بن صبیر از که در بازار مدینه آهنگری می کند اما عبدالله که در مسجد بود چرا به حمایت از مریدش بر نخواست؟ اصلا مگر عبدالله با آل امیه هم پیمان نیست؟ با شنیدن حرف قاسم عمر گفت عبدالله فقط با خودش هم پیمان است با نگاه اتابالود حسن عمر دیگه ادامه نداد مرگ معاویه و سخنرانی ولی در اعلام خلافت یزید ذهن قاسم رو بیش از هر چیز به سمت مفاد سرنامه پدر بزرگوارش مام حسن مشتبه با معاویه برد ذهنش پر از سؤال بود قاسم با ذهنی پر از سؤال به خونه برگشت موقع نهار مادرش نفعیله ظرف قضای مقابلش گذاشت و گفت قاسم هم حواست کجاست؟ در عالم دیگری سیر میکنی؟ امورت را فقط به خدا واگذار کن دستی بالاتر از دست خدا نیست قاسم میدونست که مادرش هم خبر جانشینی یزید و بد احدی اومویان رو شنیده چهره مادر پر از فکر و اندیشه بود اون مثل همیشه کتا اما انیق و معصر حرف زده بود از واجه هاش آرامش و اتمیان به قلب قاسم سرازیر شد قاسم زیر لب بسم الله گفت و مشغول خوردن قضا شد اون چند لغمه خورد و زودتر از همیشه از سر صفر کنار رفت قروب بود قاسم و بادرش قاسم و برادرانش منتظر خبری تازه بودن اما ازان شد و خبر جدیدی نرسید تازه نماز مغرب تموم شده بود که صدای در خونه بلند شد عمر رفت و در رو باز کرد مردی که پشدر استاده بود گفت سلام جناب عمر من قاسد امویتان ابا عبدالله هستم ایشان شما و برادرانتان را احزار کردند قاسد اینو گفت و رفت عمر به سمت اتاق برادر بزرگش زید رفت و خبری رو گفت که از قاسد شنیده بود گفت زید شمشیری برداشت و رو به عمر گفت عمر برو حسن را متلکن من نیز به سراغ قاسم می روهم به روی چشم برادر زید به سراغ قاسم رفت و گفت لحظاتی پیش قاسدی از جانب امویمان ابا عبدالله آمد گویا ولید حاکم مدینه امویمان را به دارو الاماره فراخنده است امو خواست است من و حسن و ام به همراه پانز دهتن دیگر ایشان را در رفتن به دارو الاماره همراهی کنیم امو ترا نیز خانده است قاسم وقت آن رسیده که برای خود شمشیری داشته باشی خواسته امو برای حضور داشتن من همراه ایشان برایم بسیار شیرین است احساس می کنم لباس نوجوانی را زمین گذاشتم و جوانی شدم که به امر مولایش گردم می نهد قاسم جان برای هر جوان عربی همایل کردن شمشیر افتخار است زید اینو گفت و در حالی که ذکر می گفت تصمیه چرمین شمشیر را دور کمر برادرش بست قاسم حس خوبی داشت خودشو سربازی در کنار برادرانش می دید اون در حالی که شور و زق وجودشو پر کرده بود با خودش گفت اکنون زمان آن رسیده است تا به توانم خودم را بسنجم و توانایی هایم را محک بزنم قاسم و برادرانش از خونه بیرون رفتن و به سمت خونه اموی بزرگبارشون امام حسین براه افتادن موسیقی ولی تاکم مدینه موسیقی امام حسین را به دارالعلم مدتی از رفتن امام به داخل دارالعلم می گذشت قاسم و برادرانش به همراه ادهی بیرون دارالعلم استاده بودن و منتظر بودن تا امام بیرون بیاد لحظه ها به سختی می گذشت هیچ کس حرفی نمی زد همه می دونستن که مهمون کشی برای بنی امی سنت جدیدی نیست همه نگران جان امام بودن حضرت عباس دستشو بر قبضه شمشیر فشار داده بود و مدام مسیری رو می رفت و برمیرده می گشت معلوم بود تا امام از دارالعماره بیرون نیاد آروم نمی شه قاسم هم منتظر و نگران استاده بود صدای زربان قلبشو می شنید حس و حال قریب