اون چوب یه چیز دیگه است که الان آتش میگیره بلی در جهنم هیمه و آتش یکیه هیمه خود آدمیست که خودشو تبدیل کرده به آتش جهنم این گناهان باطنش جهنمه این رضایل اخلاقی حسد مخصوصا در حدیث دارد که الحسد یعکل الامان کما تعکل نار الحتر همون گونه که آتش هیمه رو چوب خشک رو میخوره چوب که به جان آتش بیفتد یا چوبی نمیمونه که خاکسترش میکنه در وجود هر کسی حسد باشه حسد مثل اون آتشه ایمان شما را مثل اون چوب خشکه تبدیل به خاکستر میکنه دیگه نمیذاره ایمانی باقی باشه که تکبر، حسد، حرس، کینه مومن، نمامی، دوبهمزنی، ایجاد طرقه، ایجاد یست، سیاه نمایی، مردمازاری اینها موجه به اشتعال آتش جهنم میشه خدا همچون به ما محبت داره، پشتار میده میگه اونجا جوری نیست که شما از چنگ قاضی نجات پیدا کنی ربطی به قاضی نداره داری در آتش خودت میسوزی فلیام لا تظلم و نفسون شیعا روز قیامت به احدی ظلم نمیشه اینما فقط فقط تجزونه ما کنتم تعمل و نه به ما کنتم اگه میگاد به ما کنتم یعنی عملتون یه چیز مجازات یه چیز دیگه است ولی مجازات همون عمل خودته میگن اینکاری که کردی باطنش این بوده هم خودمون رو باید یه براته آزادی دیدید دعاها به ما آمختن جدی بگیرید زندگی زود تمام میشه حضرت ازرائیل اومد کجا میبری شما رو؟ در دعاها داره اللهم و اول و خاجتی الک ام تفکر رقبتی منمیدیم خدای اول چیزی که مزتمسم به من بدی اینه که من از آتش جهنم خلاسم کنم جهنمی نباشم مردم نیبتم تو گودال جهنم نسبت به زن و بچه همونم خدا ما رو مسئول قرار داده فرموده نذارید دختراتون برن جهنم نذارید بچه هاتون خراب بشن با این شبکه های مجازی با این وسبسه ها با این شهرهای شهبانی با این شیطنت های ماهوارعی با این نفوزه های دشمن در داخل کشور شما رو علیه شهداتون علیه چهرهای دینیتون مخوان بدبین کنن بدبین شدید کی رو دارید؟ این آدم کش ها کودک کش ها بناست بیان به شما محبت کنن شما رو نجات بدن خب اینا که امتحان خودشون رو دادن امتحان خودشون رو دادن دوباره میخوایم به دامن امریکا برگردیم دوباره میخوایم به همون فجایه رو برگردونیم سالار شهیدان حضرت سید و شهدا با علم و آگاهی هم خودش میدونست خودش و هر کسی با او روز آشورا بماند کشنه میشود بی پرده هم در مدینه گفت اونایی که امام را نمیشناختن امام رو با عنوان یک شخصیت احترام میکردن ولی این اعتقاده که من و شما امروز به ولایت امام زمان داریم و در غیبتش به ولایت ولیه فقیه آدل جامعه شرایط داریم اون روز مردم مدینه حتی قوم خوشوی خود حضرت شهید و شهدا به امام حسین اعتقاد رو نداشتن خیلی خدا به ما رحم کرده علما قرنها زحمت کشیدن استعدادها شکفا شده ما میپهمیم که امامت یعنی مظهریت خدا امام جامعه اسما حسنای پربردگار متعاله امام کارش امام حرفش همه بلنگوی خداست مظهر پهل خداست هیچ جا امکان نداره امام خلاف اراده تکمینی و تشریعی خدا یک جمله بگوید ولی اونایی که اینجور معرفت نداشتن و خیلی عقب بودن امروز با این همه خونهایی که از خود امام حسین و از ایمه اطحار و از سلحاب و مجاهدین و علما در طول تاریخ ریخته شده است شما به همدلله در دانشگاه معرفت امام شناسی قرار گرفتید امام را واجب و اطاعه میدانید مخالفت با امام مخالفت با خداست همون جور که لا یسالو اما یفعل خدا اگر کسی بهش بگه چرا این کار رو کردی این شیطانه کسی شیطان شد با خدا چون و چرا داشت کارهای خدا براش مبهم بود به خودش اجازه داد برای خدا اگر خدا به خدا انتقاد بکنه اشکال بکنه اولین چوبی که خدا بهش میزنه برای عبد از بهش محروم میشه پیلن از بهش بیرونش میکنن هم از بهشت خل هم از بهشت معرفت هم از بهشت محبت و هم از بهشت معنویت او دیگه اصلا انسان نمیتونه باشه بهشت برای آدم خلق شده او دیگه اصلا کسی آدمیت نداشته باشه که بهش را نمیدن که این چونه چرایی که حتی اطرافیان و قومخش های حضرت سید و شادا میمدن میگفتن حسن جان نرو آخی کسی به امامش دستور میده او که امامه او که نماینده خداست او که بلنگوی حق تالاست او که آینه استفاده جمال و جلاله او مخواد یک کاری بکنه تو بهتر از اون میفهمی؟ به امام تکلیب میکردن دلسوزی میکردن آقا شما کربنا نرید خب امامه با همه مدارا میکرد با هر کسی به اندازه محرفت خودش جواب میگفت اما وقتی محمد حنفی جلو حضرت رو گرفت حضرت فرمودن که من جد رسول خدا را در خواب دیدم فرمود حسن جان او خدا رجل الال اراق حسن برو با اطل نکن مهموری برو برو به اراق برای چی برم؟ این الله شاء ان یراک قتیلا خدا میخواد یعنی دستور خداست این تکلیم نیست تشریحه خدا میخواد دستور خدا اینه بری اونجا خونت رو نصار کنیم تو خودتو فدای دین بکن تا دین بمانند تا معنویت بمانند تا راه بهش بستن نشود تا آتش ادوان آتش ظلم آتش گناه عالم رو نسوزانند این تنها چاره اش خون توه هیچ چیزی مثل خون امام حسین بهش رو بیمنه میکنه آدمیت رو بیمنه میکنه عرزش های انسانی رو بیمنه میکنه گفتن حسین جان حالا که خودتونم میفرمایید میرید کشته میشید زینبو نبر روبابو نبر دختراتو نبر اینا رو چرا بیبرید باز سید و شهدا فرمودند که من در رویا دیدم جدن فرمود اخرج هنه الال عراق ان الله شاعه ان یرا هنه سباییه حسین جان زینب رو باید ببری بر جینب تکلیف است واجب است جهادی است که من بهرک پایه ندارد روباب باید به کربلا برود سکینه باید به کربلا برود رقیه سه ساله باید به کربلا برود چرا میخواد برود برای اینکه خدا خدا دستور داده این اصدارت رو تعمل بگنند ان الله شاعه ان یرا هنه سباییه برود خدا من دستورش فرمانش اینه که اصدارتی که در پیشداره مهموریت اینا است چرا خدای متعال اصدارت پردنش اینامه ناموس پیغمبر را به طور سریع به امام مسلم رسونده برای اینکه یک خونی بی نظیر در حد خون سالار شهیدان اگر این گروه مبلغ نبودن این خونها پامال میشود خون برای دین ریخته شده خون برای عزت ریخته شده خون برای نابودی کاخ ستم ریخته شده خون برای افشای نفاق منافقی ریخته شده خون برای تذریخ شدن در پیکرهای بیرمم ریخته شده اگر کانال کشی نشیه اگر مهندس نشیه اگر کسی که این خون رو میشناسد کنار اون خون نباشه نمیتونه در جرایان تاریخ یه جوری لوله کشی بکنن که این خون تمام تاریخ رو پوشش بده و در هر زمینی که مستعد باشه اونجا رویش به بار بیاره قیام به بار بیاره انقلاب کنه و برای همیشه پرچم عزت مباشه که در این موسلمانها رو این خون در احتضاز در بیاره و پرچم نفاق و ظلم و ستم مستکبرین رو پایین بکشه دلها رو با نور خدا با نور ایمان مشتعله به عشق امام حسین بکنه همه رو میدانی کنه این شهید سلیمانی ما این شهید رئیسی ما این شهده هشت سال دوران دفاع مقیده همه این ها واقعا معجزه ها فریدن مگه میشد با شرق و غرب جنگید هم شوروی با ما میجنگید همه امریکا و اروپا هم همه کشورهای عرب ما چی داشتیم ما چی داشتیم ما الگوی مثل عزت سید شهده داشتیم این بانوان این خانواده های شهده چطور خودشون رو وظیفه میبینن که در این سلیمانی ما این شهیده هشت سلیمانی ما کانواده های شهده چطور خودشون رو وظیفه میبینن در برابر کشف هجاب در برابر همه دغلکاری ها و انحرافات بیان به میدان بگن ما خون دادیم ما حافظ خون شهده همون هستیم این رو کلاس عزت زینبه اداره کرده کشور ما را چهلو پنس چهلو شیش ساله ما زیر خیمه امام حسین در برابر توفانهای سهمگینه که والله اگه اگر خیمه امام حسین نبود اگر صفره زینبه کبرا نبود امروز مملکت نبود نه انقلاب نبود مملکت نبود همه چیز ما را برده بودن ناموسل ما رفته بود کشور ما رفته بود استقلال ما رفته بود ولی این عزت روزفزان این پیشرفت های مخیر العقول این نفوذ کلمه نایب امام زمان این اعتقاد مردم به امامت و بلایت به این اشراف و محبت بلایت به مردم اصلا قوقا میکنه در تاریخ نظیر نداره اینا به برکت امام حسین و حضرت زینبه در ماتم نشستگان امروز آلالله لباسهاشون خیلی رقتبار بود لباس دیگه خانواده بزرگ نبود پوشیش کافی نبود وقتی وارد شهر کوفه شدن زنهای کوفه به تماشا آمده بودن چه وساهل هله میکردن اما وقتی نگاه کردن چهره رنگ بریده یه بچه های شهده رو دیدن دخترهای مابوسه رو دیدن دیدن آثار امیکسار بر چهره اینها اثر یتیمی تو چهره اینا معلومه که اینا غذاب نخوردن گروزدن نه برای اینها برای اینها میزون میچود چهره هالفه ل الحول و لا قوة الا بالله العلی العزیم الا لعنتالله الا القوم الظالمین خدایا ملت ما را رهبر ما را نظام ما را دشمن شاد نکن خیر و برکت ات را بر ایمان مردم بر اعتقادات من بر معیشت مردم من نازل بفرمون محمد و آل محمد هر نخشهی هر پتنهی هر خطری انقلاب ما را کشور بارا مردم حسینی ما را مسیر شهیدان ما را تهدید میکند از مسیر انقلاب مردم این مبانه رو بر طرف بفرما نگرانی ها را از این مردم هست بفرما جوانهای ما را به جوانان کربلا زنان ما را به بانوان عصیر در راه خدا خدایا در قیرت و افتاد ثابت قدم بفرما اله ها پروردگارا تو را به خون سالار شهیدان و شهدان کربلا این مجاهدین رو پیروز و این سهیونستارا نابود بگردان یا رب حسین یا رب البها своиی اشپی صدرا الحسین اشپی صدرا الحسین یه بور الحجت یه رب سادرالحسین به خورfel physically نوای معرفت رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حوصن نوشته ی لیلا مهدوی نویسنده تیه کننده و کارگردان حسن تبکلی زاده راوی ماگردان مکان رزایی پور بازیگران امیر عباس توفیقی معصومه عزیز محمدی مکان رزایی پور صدا بردار رامین آریاش پور به نام خدای بزرگ دوستانه عزیز سلام روایت کتاب و از رادیو معارف می شه ندید در این بررامه گذیده ای از کتاب نشان حوصن در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت می شه نشان حوصن داستانی جذاب و روایتی تأثیر گذار از زندگی فرزندان امام حسن مشتبا علیه سلام و حضور اون بزرگواران در واقعی کربلا است نویسنده در این اثر زمن بهرگیری از منابع تاریخی از انصر خیال هم بهره گرفته و به سراغ روزهی مشهور از کربلا رفته جایی که آینه ها به پای خرشید می افتن و عطر حضور امام حسن مشتبا در دشت پراکنده می شه در برنامه های قبل تا جایی شنیدید که بعد از خبر مرگ معاویه و جانشین یزید ولید حاکم مدینه امام حسین علیه سلام رو به دارال اماره دعوت کرد و از اون بزرگوار خاص با یزید بیعت کنه فرزندان امام حسن مشتبا که اموی بزرگوارشون رو تا دارال اماره همراهی کرده بودن به محض شنیدن این خبر به یاد مظلومیت پدرشون افتادن و عهد کردن تا پای جان از امو و امامشون حمایت کنن و حالا ادامه ی روایت کتاب نشان حسن در قسمت پنجام موسیقی بین طلوع این بود این که قاسدی از طرف امام حسین پیغامی رو به حسن و برادرش زید رسند اون دو با اجله به سمت خونه امام رفتن کمی بعد نفسنان به خونه اموی بزرگوارشون رسیدن حسن درزد بعد همراه برادرش زید قدم تو خونه امام گذاشت و سلام کرد امام با لبخند جواب سلام فرزندان برادرشون رو دادن حسن خم شد و شونه امو رو بوسید حضرت دست حسن و زید رو گرفتن و اونا رو کنار خودشون نشوندن و حالشون رو پرسیدن کمی که گذاشت حضرت عباس و دو برادرش امر اطرف و محمد هنفیه قدم تو خونه گذاشتن نگرانی تو چهرهاشون موج میزد چند نفری که تو خونه امام بودن سعی میکردن آروم صحبت کنن تا مبادا جاسوسی از بیرون صداشون رو بشنو و به دارال اماره خبر بده با شنیدن صدای امام همه ساکت شدن موسا از شهر مصر با حالت نگرانی و مراقبت از دشمن بیرون رفت و گفت خدایم مرا از شرق این قوم ستمکار نجات ده همه متوجه منظور حضرت شدن امام قصده هجرت از مدینه داشتن و از همه اهل بیتشون خواستن همراهشون برن اما هیچ کس رو مجبور به این همراهی نکردن هر کسی آروم حرفی میزد حسن به برادرش زید نگاه میکرد و منتظر بود اون حرفی بزنه محمد هنفیه آروم در طول حیات راه میرفت و زیر لب زکر میگفت بعد به سمت امام برمیگشت و نکته ای رو آروم کنار گوش حضرت زمزمه میکرد نگرانی تو چهرش موج میزد و عشق تو چشماش حلق زده بود کمی که گذشت محمد هنفیه دستشو روشونه امام گذاشت و با دست دیگش صورتشو پوشند هیچ کس نمیدونست چه حرفایی بین اونو امام زده شده که محمد هنفیه اینطور گریه میکنه حسن به برادرش زید نگاه کرد و با خودش گفت برادرم زید نیزم چون اموی محمد نگران است و عشق در چشمانش حلق زده مگر رفتن از مدینه چقدر اهمیت دارد که اینگونه بین مردان بنی هاشم شروع افتاده است حسن تو فکر بود که با صدای اموش امر اطرف به خودش اومد اون با امام حرف میزد برادر آل اومه یه لحظه ای شما را ندر مکه و ندر هیچ مکان دیگری آسوده نخواهد گذاشت چرا میخواهید جان خود و اهل بیتتان را به خطر بیندازید با شنیدن این حرف حضرت عبا سعی کرد با نگاهش برادرش امر اطرف رو ساکت کنه اما اون ادامه داد و گفت یا عبا عبدالله کاش شما همچنان بر سلح برادر وان حسن مشتبه باقی میمنده تا پس از او ما بیم جان شما را نداشته باشیم با شنیدن این حرف امام لبخندی زدن و با محمد حنفیه به سمت مهمان خانه رفتن بعد از حرفای امر اطرف نگاه های معنیدار بین حاضران چرخ میخورد زید هم سرشو پایین انداخته بود حسن با دیدن حالت نگران برادرش تو فکر رفت نمیتوانم حرف زید را از کشمانش بخونم آنچه برای مسلم است فرمایش امو و مولایم حسین است که مادرم از کودکی اطاعت او را در گوشم زمزمه کرده اکنون آنچه امویم بگوید همون خواهم کرد حسن با این فکر به اموی بزرگوارش حضرت عباس نگاه کرد که قمگین و ناراحت روی سکوی ایوون خونه نشسته بود یه دفعه چشمش به قبضه شمشیر نقرگون اون بزرگوار افتاد که از ردای خاکستری رنگش بیرون زده بود امر اطراف وقتی دید کسی حرفی نمیزنه گفت حسن تا این حرف رو شنید گفت با شنیدن این حرف زید سر بلند کرد و عبرو در هم کشید حسن با دیدن حالت چهره برادرش زید ساکت شد امر اطراف در جواب حسن گفت زورمان به شامیان نمیرسد آنان هم زر دارند و هم زردارند سپایان مجهز و زبده دارند که با یکیس سپک از بیت المال پا به رکاب و آماده به صف میشوند خرغه بر تن بوزین باز باشد و آل علی زنده باشند بهتر است یا برویم و تن به مرگ بسپاریم و آل علی را نابود کنیم اگر جنگ شود هیچ بختی نداریم یادتان رفته با عبا محمد چه کردند؟ با شنیدن این حرف مسلم ابن عقیر خواست حرفی بزنه که عزیز علی اکبر دست رو شونه اون گذاشت و خودش در جواب امر اطرف گفت امو جان زندگی در سایه خفت و آسودگی در ازای سکوت نه سیره جدم علی مرتزا بوده و نه شیوه امویم عبا محمد به خدا سوگن که اجرت پدرم از مدینه برای این از که دستی بی جهت به سمت قبضه شمشیر نرود و خونی از خون امت جدم رسول خدا پای مال ندارد علی جان نور چشمم اگر سرمان بکشت و کارمان باشد و در مسجد عبادت کنیم خونی بی جهت ایخته نخواهد شد سخن عالمی مشخص است امو جان یا بیعت کن یا کشت شو شما پدرم حسین را این گونه شناخته اید که متاع دنیا بردارد و حریت و عزت را واگذارد آیا یزید استحقاق بلایت بر امتی را دارد که رای امتی را دارد روزی پیشوایش محمد امین و حیدر کررار بودند عمر اطراف ساکت بود و جوابی برای حرفای حضرت علی یکبر نداشت زید همچنان ساکت و سربزیر بود آفتاب تازه طلوع کرده بود که حسن و زید از خونه امام بیرون رفتن و به سمت خونه خودشون راه افتادن تو مسیر برگشت حسن روبه برادرش زید کرد و پرسید تو چرا هیچ سخنی نگفتی برادر زید همینطور که قدم بر میداشت و پیش میرفت گفت برادر جان تو خوب میدانی که اگر اموی من حسین جانم را هم بخواهد دریغ نخواهم کرد اما این را هم میدانی که من متولی صدقات جدن رسول خدا در مدینه هستم امانت مردم در دست دارم و حق و ناس برگردن از این گذشته هنوز حرف زید تمام نشده بود که صدایی از زور بلند شد حسن و زید به سمت صدا چرخیدن اموشون امر اطرف بود که اونها را صدا میزد حسن و زید منتظر موندن تا اموشون برسه کمی که گذشت امر اطرف نفسنان از راه رسید و گفت اهل به ایت ابا محمد را چه میشود؟ بیشک آنان بر سلح پدرشان باقی خواهند مند اینطور نیست؟ با شنیدن این حرف حسن گفت از کدام سلسخن میگویی امو؟ مگر سلحی باقی منده هست؟ کدام مفاد سلح پدرم برقرار است؟ ما اگر بر مفاد سلح پدرمان وفادار باشیم باید قیام کنیم و خلافت را از پسر ناخلف معاویه بستانیم کزم قیس کن جان امو کزم قیس کن حسن حسن سکوت کرد و نفس امیقی کشید امر اطرف با آرامش بیشتری ادامه داد خدا میداند که من بیمه جان حسن را دارم ابا عبدالله اگر اموی شماست برادر من نیست هست از این گذشته پدرتان ابا محمد بر سل پیمان سلی که با معاویه بست هزینه بسیاری داد آیا رواست کرده های او را نادیده بگیریم؟ اگر پدرتان حسن مشتبه میخواست قطع خون از بینه مسلمانی جاری شود چرا سل کرد؟ به سخنان من خوب فکر کنید فرزندان برادر شما که پسران ابا محمد هستید باید بر اهد پدر خیش باقی بمانید و به پیمانش عمل کنید حتی اگر کاروانی از بنی هاشم ره سپار مکه شد شما وظیفه دارید بمانید و سلح پدرتان را زنده نگه دارید عمر اطرف اینو گفت و به چهره زید نگاه کرد وقتی چهره قرق تفکر اونو دید لبخندی زد و سکوت کرد تا نتیجه حرفاشو ببینه کمی که گذشت زید گفت بیشک مقتدا و مولای من حسین و تمام ما ولایت دارند و هرگز خطا نمی کنند آنچه ایشان اهم به فرمایند حتما درسترین کار هاست حسن وقتی حرفای برادارش زید رو شنید دفعه راحتی کشید و لبخند زد عمر اطرف همینطور که زید و حسن رو به سمت کوچه خونه هدایت می کرد گفت مسئله امروز ما اتعاد مسلمان هست در جمل و سفین پدرم علی را مجبور به جنگ کردن و برای او راهی باقی نگذاشتند ایشان در نهربان هم اگر چارهی داشت هرگز دست به قبضه شمشیر نمی برد اما داستان امروز با آن زمان تفاوت دارد امو جان زید اگر خوب نگاه کنی خواهی دید که پدرت عبا محمد همان کاری را کرد که پدرم علی مرتضا کرده بود اکنون حرف من با شما این هست وزیره وزیفه پسران عبا محمد در این برهه تاریخی مگر غیر از این است که عهد پدر را نگه دارند و وسیع ایشان باشند بر شماست که به سرنامه پدرتان باقی بمانید و حجت را بر شیعان عبا محمد تمام کنید این یک وزیفه شرعیست حق به پدرتان است بر زمه شما با شنیدن این حرف هسن گفت امو جان خودت بهتر می دانی که شیعان یک دستند و همه بر ولایت آل علی بیعت بستند این که می گوی شیعان عبا محمد حرف ما نیست امویم عبا عبدالله بر ما و تمام شیعان علی ولایت دارند و اطاعت امرشان بر ما فاجب است هنوز حرف هسن تمام نشده بود که به خونه رسیدن زید در رو باس کرد و اغب ایستاد تا اول اموش عمره اطرف وارده خونه بشه بعد خودش قدم تو خونه گذاشد برادرش هسن هم راهش رفت عمر و قاسم تو حیات خونه منتظر ایستاده بودن همین که هسن و زید و عمره اطرف وارده خونه شدن عمر و قاسم به سمت اونا رفتن عبدالله هم سریع از پله های ایوون پایین پرید هسن تشنه بود به سمت مطبخ رفت جز مادرش خوله کسی اونجا نبود خوله تا پسرش هسن رو دید گفت هسن میوه دلم تا تو و برادرت زید رفتید و بازگشتی دلم آشفته بود هزار فکر هولناک به ذهنم حجوم آورده بود حال بگو بدانم حال مولای من حسین که خوب است انشاءالله