امام رو برای که شامی ها به اسطلاح جذب امام نشن گوه نمیشنسن امشون اینجا فرزدق این شاعر خنرمند ببینید آدم خوبه هنرشو هم در راه دفاع از حق علمشو کلامشو بیانشو قدمشو درهمشو هنرشو کسی چیزی داره در مسیر حق اینا رو استفاده بکنه ای عرضش داره شام گفت که به اون مرد شامی و دیگران شنیدن گفت من این آقار میشنسم این علی ابن الحسین ابن علی ابن عبی طالب بعد این قصیده رو گفت و هاذا لذی تعرف البتها بتعتهو و البیت یعرفهو و الحل و الحرمو هاذا ابن خیر عباد الله کلهمو هاذا تقیی و نقی و طالبه خاهر و لعلمو هاذا علی و رسول الله مالدهو امسد به نور هداهو تحت دل اممو هاذا ابن فاطمه تا این کنته ده ها بیت این قصیده داره گفت تو نمیشنستی آقارو شخصیتیست که از سر ریگزارهای هجاز سرزمین بطه و سالکونشو میشنسته هل و حرم و صفاب و مروب و مشعر و منا و همه این این این این علی ابن الحسینه این فرزند رسول الله هست این فرزند فاطمه زهرا هست این شخصیتیست که این اده اهل و طقا کانو ائمته هم او قیل منه خیر اهل الارض قیل همو یعنی اگر از دنیا از تاریخ سال بشه انسانهای با تقوی ممتاز و عالم شمارش بشن این اده اهل و طقا این اده اهل و طقا کانو ائمته همو این امام و پدر این امام امام انسانهای با تقوی هستن پیشوایان انسانهای با تقوی هستن و اگر سآل بشه که خیر اهل الارض کیه بهترین مردم روی زمین کیه قیل همو گفته میشه این آقا و این اهل بیتن حالا مفصل منظور این که امام استادیاد رسول الله این مقدمه طوله همویی نقش امام استادیاد علیه السلام در زندنگه داشتن آشورا دو نکته شو من عرض میکنم یک نکته در خود جریان قیام کربلا خب عرض کردم حضور اهل بیت امام حسین به ویجه حضرت زینب و کبرا و امام زینال آبدین در تکمیل نحظت آشورا نقش مهبری داره و امام زینال آبدین شاعری به خوبی گفته که کربلا در کربلا میماندگر زینب نبود سرنه در نینوان میماندگر زینب نبود اگر حضرت زینب امام استادیاد و بقیه اهل بیت نبودن این پیام کربلا و آشورا به تاریخ منتقل نمیشد اصلا بنی امیه نمیزاشنن جریان کربلا به گوش نسل های آینده برسه این نقش مستقیم امام استادیاد در احیا و حفظ و نگهداری آدسی آشورا که آمدن با خطبهاشون با سخنرانیهاشون با افشاگریهاشون مبلغ رسالت سید و شهده مبلغ پیام کربلا و نحظت آشورا شدن این حضور و نقش مستقیمشون وقتی که وارد مدینه شدن و برامرزی کردن مردم مدینه به استقبال آمدن اونجا یک جمله امام استادیاد دارن فرمودن مردم پیغمبر خدا بر محبت ما ایقاست سفارش به توصیه کرده اگر پیامبر به جای سفارش به محبت ما به ظلم ما توصیه میکرد بیش از آن که ما ظلم شد در این سفر دیگه نمیشه نمیتونستن بیش از این ظلم بکنن مردم مسیبت بزرگی برای اسلام و بشریت رخ داده چه مسیبتی بالاتر از شهادت حسین و اصارت نوامیس پیغمبر محارم رسول الله تو مجالس نامهرمان و این شهر و کچه و بازار خرابه شام اینها سیر داده بشن این نقش مستقیم امام استعداده سلام بعد از این قضیه امام استعداده سلام باید آشورا زنده بماند و آشورا زنده میماند آشورا و شعار یا لفاراتل حسین شعار امام زمان و اصحاب اون حضرت برای تشکیل حکومت جهانی اسلامه فرهنگ آشورا در اصر و ظهوره حضرت مهدی فرهنگ عمومی بشریت خواهد بود فرهنگ حیهات من نزله فرهنگ سلابت و استقامت فرهنگ زیر بار زل نرفتن با زلم و ستم مبارزه کردن فرهنگ اقامه نماز فرهنگ امر و معروف و نهی از منکر ای حادثه ای سرمایه بزرگ خدا میشه گفت ای زمین سازی بزرگ خدا برای شکل گیری خدا برای حکومت جهانی اسلام این باید زنده بوده و اوامل مختلفی در حیات و زندگی و مانائی آشورا اثر داره اخلاص سجد و شرعدا ای که کار صدر و زیلش برای خدا بوده رنگ خدایی داشته برای خدا بوده و هر رنگی در این عالم کهونه میشه رنگ باخته میشه جز رنگ خدا سبقت الله و من احسن و من الله سبحانه و سلامه بخواهد بگذاره حالا یکی از اوامل زنده نگه داشتن اینه که امام سجاد علیه السلام آقایان خوهران خدا قبول کنه ازاداری های شما رو عرض ارادت های شما رو قدر این مجالس و حسینی رو بدونیم ولی ما گریه میکنیم برای امام حسین و برای مظلومیت ها ازاداری میکنیم بیاییم حساب کنیم که امام سجاد چه میکردن مبرخین گفتن امام زین العابدین اقام العذاع علا عبیه نه و اربعین سنه امام سجاد حدود چهل سال حالا دوران امامتشون بعد از آشروعه سی و پنس سال یا سی و شیس سال بوده یا بیشتر یا همین حدود نزدیک به چهل سال امام سجاد در هر کوی و برزنی مجالس عذای سید و شهدار رو سرفاد میکردن چشمشون به آب میفتاد گریه میکردن روزه بودن موقع افطار براشون آب و غذا میوردن اونقدر عشق میخدن که این آب و غذای افطاریشون به عشق چشمشون مخلوط میشود یک کسی میگفت آقا جون روزه بودید تشنه اید گرسته اید آب بنوشید افطاری میلو کنید میفرمود به من میگید آب بخورم غذا بخورم در حالی که قتلت نرسول الله اتشانا پسر پیغمبر رو بالا به تشنه کشدن این حدیث رو شنیدید امام صادق ظاهر میفرمون البکاونه خمسه پنی نفر در تاریخ خیلی گریه کردن بکا اینه بسیار بسیار گریه کننده پنی نفر در رأس بکاینه تاج البکاینه آدم های گریه کنه تاریخ هستند یکی حضرت آدم وقتی که از بهش خارج شد گناهی هم مرتکب نشده بود حضرت آدم هست پیغمبر هست گناه انجا اصلا بهشت انجای تکلیف نبود گناهی نبود یه ترک اولایی بود اما اونقدر گریه کرد که شدی که از بکاینه تاریخ حضرت یعقوب علیه السلام در فراغ فرزندش یوسف اونقدر گریه کرد که ابی از زد اینا چشماش سفید شد نابی ناشد متقابلن یوسف هم در فراغ یعقوب بسیار گریه کرد بسیار نالذر یکی هم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها همون هفته دو پنج و نود و پنج روز بعد از رفات پیغمبر بسیار حضرت زهرا هم بر فقدان رسول خدا هم بر مظلومیت ولی امرش امام زمانش امیر المومن بسیار گریه کردند یکی هم امام سجاد علیه السلام گاهی بعضی ها به امام میگفتند آقا چرا گریه میکنید؟ یا بعضی از خانم های اهل وید به بعضی از دوستدارانشون میفهم بودند شما به امام سجاد بگید که ایشون در معرض هلاکت هستند وفات هستند با این همه گریه و ناله و سوز و گداست به امام میگفتند امام میفهم بودند که شما و من میگید گریه میکنید؟ یعقوب دوازده تا پسر داشت یکیش قایب شده بود اونم میدونه زنده است نمیدونه در فراقش اوقدر گریه کرد چشماشو از دست داد من با چشم خودم بدن قطع قطعی حجت خدا رو توی گودی قتلگاه دیدم من با چشم خودم بدن اربن اربای برادرم علیه اکبر رو دیدم دست های اکبر رو دیدم دست های اکبر رو دیدم دست های بریده امویم عبالفز رو دیدم من اونجا دیدم هیجده جوان رشید بنی هاشم که بقول فرماش امام رضا ما لهم شبیهون فلعرض در عالم مثل و ماننده داشتن اینها تو خاک و خون قلتیده بودند به من میگید گریه میکنید؟ خب این گریه هم جنبه عاطفی داشت خب امام سجاد اینها رو دیدند این سحنه ها رو با چشم خودشون مشاهده کردند هر موقع چشمشون به پسر عبالفز عباس میفتاد عبالفز سلامون رحل فرزندانی از خودشون داشتند بعد از شهادتشون چشم امام سجاد به پسر عزیزت عبالفز میفتاد استعبره یعنی از دو چشمشون مثل عبر بحار عشق میریخدند و روزه امو جانشون عبالفز رو میخوندند امام سجاد یاد میکردند از دو دوسته دست بریده عبالفز و اینکه خدا به جای دوتا دست بریده دوتا بال به او اناید میکنه در عالم محشر و بهش ملاکه پرواز میکنه میفهم بودند امویم عباس منزلتی دنز خدا داره که همه شهده رو مقامش قبطه میخورند اینو هم جنبه احساسی داشتند اما به نظر مهمتر از این جنبه احساسی همینه که آشورا زنده بماند فراموش نشه عظمتش مظلومیتش از اون طرف سلابتش بوده هماسیش همه به همه امام سجاد علیه السلام نقش مهمی هم با بیاناتشون با جهاد تبهینشون با خطبهاشون و هم با این گریه ها و ناله هاشون نقش بزرگی در حفظ حادثه ای آشورا و زنده نگه داشتنه حادثه ای آشورا داشتن من این جمله رو هلا به مناسبت شهادت امام سجاد خدمت شما یاداوری بکنم که امام باغیر میفرماین وقتی موقع شهادت پدرم فرارسید پدر امام سجاد منو در آغوش گرفت فرمود پسرم تو رو وسیعت میکنم به چیزی که پدرم حسین در آشورا در ودا آخر منو بو وسیعت کرد اوسی که به ما اوسانی بهی عبی هین حضرت و شهادت در آشورا او لحظه های حساس آشورا هسته امام سجاد چی فرموده؟ که امام سجاد هم پسرش منتقل کردن اوی جمله بوده ایاکا وظلم من لایجد علیک ناصران قل الله پسرم برحضر باش از ظلم کردن به کسی که یار و یابری جز خدا ندارد ظلم به هر کسی بده ولی ظلم به کسی که ناصر و یار و یابری ایاکا وظلم من لایجد علیک ناصر و یابری جز خدا ندارد الالله ارزم تمام امروز اهل ویت امام حسین را از کربلا حرکت دادن بیارند کوفه شاید چه بسابه تقاظای خود اهل ویت اهل ویت را از کنار قتلگاه عبور دادن ناله زینب بلند شد یا جدا یا رسول الله ای رسول خدا نگاه کن حسین در خاک و خون قلتیده سرشو از بدن جدا کردن اعضای بدنش قطع قطع رو زمین افتاده عباب امامش رو به قارت بردن یه وقتم حضرت زینب متوجه شد امام سجاد رو ناقه این سحنه رو دونه نگاه میکنه رنگ امام پریده بدن امام میلرزه حضرت زینب بدن امام سینو گذاشت خودشو با اجله به امام سجاد رسون عرض که اصلا زد مالی عراکت جود و به نفسه که یا بقیت جدی و عبی و امی یادگار برادرم یادگار پدر و مادرم چیه میبینم با جان خودت داری بازی میکنی داری جان میدی چرا ایقدر نراحتی چرا ایقدر قصد داری شما خودجت خدا هستی اشاره کن امام سجاد به بدن متحر سید و شهداب بفرماید امم جان مگر این بدن بدن حجت خدا نیست تو خاکهای گرم کر بلا افتادید صلوالله علیک یا ابا عبدالله و علل ارواهی لطیحلت دفنائی اللهم عجل ولی که الفرج ول آفیت و نصر خدمتگزاران به اسلام و قرآن و کشور و ملتمون خواسته رحبرمون معید و منصور و محروم و افزایی و حفوظ بدار شهدامون امام راهلمون انوات و در گذشتگانمون از این عرض ارادتهای ما مصطفیز و بحرمند بفرما یا رب الحسین یا رب الحسین اشفی صدر الحسین اشفی صدر الحسین صدر الحسین بی غمور الحجت یا رب اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم برامه بربال سخن تقدیم شما شنونده های عزیز شد با سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین شریعتی تبار و نقش امام سجاد علیه السلام در زنده نگه داشتن قیام آشورا برامه ساعت سیزده امروز هفته هام تیر ما مجدددن از همین رادیو سراسری معارف تقدیم شما خواهد شد صل الله علیک یا سید از ساجدین بار دیگه سال روز شهادت امام سجاد علیه السلام رو خدمت همه شما پیروان اون حضرت تسلیت ارز می کنیم برامه روایت کتاب ادامه روایت کتاب نشان حسن هست پانزده دقیقه بشنوید موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حسن نوشته ی لیلا محتوی موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از رادیو معرف می شنوید در این مرامه گذیده ای از کتاب نشان حسن در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت می شه نشان حسن داستانی جذاب و روایتی تحصیل بذار از زندگی فرزندان امام حسن مشتبه علیه السلام و حضور اون بزرگواران در واقعی کربلا هست نویسنده در این اثر زمن بهرگیریه از منابع تاریخی از انصار خیال هم بهره گرفته و به سراغ روزهی مشهور از کربلا رفته جایی که آینه ها به پای خرشید می افتن و اطر حضور امام حسن مشتبه در دشت پراکنده می شه در برنامه های قبل تا جایی شنیدید که بعد از خبر مرگ معاویه و جانشینی یزید ولید حاکم مدینه امام حسین رو به دارال اماره دعوت کرد و از اون بزرگ بارخواست با یزید بیعت کنه حضرت تصمیم گرفتن از مدینه هجرت کنن امر اطرف برادر امام از اون بزرگ بارخواست در مدینه بمونن و امچنان به سلح امام حسن علیه السلام با معاویه پای بند باشن اما حضرت قبول نکردن چون معاویه بعد از مرگش مفاد سرنامر و نغز و پسرش یزید و به جانشینی خودش معرفی کرده بود یزیدی که به هیچ یک از آداب اسلامی پای بند نبود امر اطرف وقتی دید امام حرفشو قبول نمی کنن به سراغ حسن و زید پسرانه امام حسن مشتبه علیه السلام رفت و از اونا خواست به سرنامه پدرشون پای بند باشن اما اونا گفتن که گوش به فرمان امو و مولاشون امام حسین علیه السلام هستن امر اطرف وقتی از حسن و زید نامید شد به خونه اونا رفت تا با بقیه فرزندان امام حسن حرف بزنه و حالا ادامه روایت کتاب نشان حس در قسمت ششم سب بود سب بود امر اطرف مقابل برادرزادش قاسم نشسته بود و با اون حرف میزد تو چه میدانی امو جان؟ از موضوعی سخن میگوی که شاید هنوز سنت برای درکان کافی نباشد امو جان، هجرت مولاییمان حسین از مدینه به مکه و مجاورت به تلاه در راستای سل پدر است غیر از این نمیتواند باشد پدرم بی هدف با معاوی سل نکرد است همانگونه که جددمان رسول خدا بی علت با مشرکان در هدیبی سل نکرد این چه سخنانیست که میگوی غاسم؟ چه کسی به تو گفته است که سل پدرت شبیه سل هدیبی است؟ کسی نباید بگوید امو جان من در این باره بسیار فکر کردم هیچ کار پدرم بی حکمت نبوده است که سل نامش با کسی همچون معاویه بی حکمت و فقط از روی مسلحت و... حسن که تازه از مطبخ بیرون اومده و حرفای برادرش غاسم رو شنیده بود با نگاهی تحسینامیز به اون نگاه میکرد زید و عمر هم ساکت به غاسم خیره شده بودن میدان رو در اختیار اون گذاشته بودن تا برادر نوجوانشون با سلابتی حیدرگونه استدلال کنه کمی که گذشت حسن به سمت غاسم رفت و کنارشی استاد از جواب حوشمندانه اون تحجب کرده بود عمر اطرف به زید و حسن نگاه کرد و گفت شما چه میگویی؟ زید حرفی نزد تو فکر رفته بود حسن که سکوت برادرش زید و دید گفت راه ما مشخص است و آشگار عبا عبدالله بر ما ولایت دارند و ما موتی ایشان هستیم من و برادرانم همون کار رو میکنیم که مولای من حسین فرموده است با شنیدن این حرف چشمان غاسم برق زد عمر اطرف که به اون چه میخواست نرسیده بود عصبانی به سمت در حیات رفت حسن به برادرش زید و تردیدی که تو نگاه اون بود فکر میکرد زید که سنگینی نگاه حسن رو حس کرده بود سر بلند کرد و به چشمان اون خیره شد و گفت حرف همان است که تو گفتی حسن عجت بر شما تمام است اما من در این سفر نمیتوانم همراه شما بیایم شما بروید و اگر ازن الهی حاصل شد و توفیر حضور داشتم در پیش ماروانه خواهم شد زید اینو گفت و از خونه بیرون رفت هنوز در کاملا بسته نشده بود که قاصدی از طرف امام حسین وارده خونه شد و با حیجان گفت مولایم حسین ابن علیم فرمودند که اهل بیت ابا محمد بار سفر بردارن که راهی مکه ایم با شنیدن پیغام امام خوله و نفایله به سمت حیات اومدن حسن روبه مادرش خوله کرد و گفت شنیدی مادر جان؟ باید بار سفر ببندید این همان سخنی بود که گفتن به زودی متوجه خواهی شد خوله و نفایله بحت زده تو حیات ایستاده بودن بار سفر بستن راحت نبود اما وضعیت اونقدر پیچیده و زمان کم بود که چاره نداشتن جز این که زود آماده بشن هرکس تو خونه به سمتی میدوید و کاری رو انجام میداد در این بین ام سلیمان و دو پسرش با چشمان پر از عشق کار میکردن بالاخره جهاز شطران بسته و بار سفر آماده شد قبل از سفر همه برای ودا به سمت مسجد و نبی و بقی رفتن نفایله عبای مشکی رو صورتش انداخته بود و کنار مزار امام حسن مشتبه عشق میریخت شونهاش از شدت گریه تکون میخورد خوله عشق در چشم نشسته و شونه های نفایله رو گرفته بود و سعی میکرد اونو آروم کنه قاسم هم سر مزار پدر بزرگوارش نشسته بود و عشق میریخت کمی که گذشت امام وارده مسجد و نبی شدن تا با رسول خدا ودا کنن کمی که گذشت همه به سمت کاریوان برگشتن اما قاسم همچنان سر مزار پدر نشسته بود پرسد کم بود حسن به سمت قاسم رفت و گفت برخیز برادر همه منتظرند حسن بازوی بردارش قاسم رو گرفت و اونو از رو زمین بلند کرد همین که کاریوان خواست راه بیفته چند زن سیاه بوش گریه کنن به سمت کاریوان رفتن مسلم و حسن جلو رفتن و اونا رو آروم کردن در بین زنها ام سلمه همسر رسول خدا با چشمان پر از عشق خودشو به امام حسین رسوند امام با دیدن ام سلمه از عز پیاده شدن با اشاره حضرت رباب به سمت ام سلمه دوید و زیر بازوی اونو گرفت خوله به سمت نفعیل رفت و آروم کنار گوشش گفت ام سلمه حسین رامانند جانش دوست دارد به گمانم همراهش راهی سفر شد اما بعید از با این سن و سال تا بیاورد نفعیل گفت حالا او را درک می کنم دل کندن جان کاه است نفعیل اینو گفت و به بقیه نگاه کرد خوله گفت نکند پشیمان شده اینو فعیل بانو نه خوله جان هیچگاه از همراهی با کاروان عبا عبدالله پشیمان نخواهم شد فقط دلم با هم تک سنگ بقیه خوش بود که گاهی از دور سرک بکشم و سلامی بکنم از این پس فقط در قلبم حسن ابن علی را جستجو می کنم و لا تحسبنن لذین قتلو فی سبیل الله امواتن بل احیاون اندربهم یرزقون اگر تو نبودی من چه می کردم خوله جان؟ نفعیل بانو ابا محمد همکنون در میان ماست زنده و حی حاضر خوله و نفعیل مشغول گفتگو بودن که یه دفعه ام سلمه نالهی کرد و از خوش رفت هیچ کس نفهمید امام به اون چی گفتن که بیخوش شد مدتی گذشت تا ام سلمه رو به خوش آوردن کاروان باید زود راهی می شد قبل از این که سربازان بنی امی خبردار بشن موسیقی کاروان تو بیابون پیش می رفت نفعیل پرده یک اجاور رو کنار زد تا چشم کار می کرد جز خاک و آفتاب چیزی دیده نمی شد نفعیل همینطور که به بیابون خیره شده بود تو فکر رفت و با خودش گفت تا چشم کار می کند ریگزار است تو بیابون این سفر چه دلتنگی قریبی دارد گویا هست و نیستم را در مدینه جا گذاشتم کاروان پیش می رفت نفعیل همچنان تو فکر بود که یه دفعه کاروان نیستاد نفعیل پرده یک اجاور رو کنار زد و به بیرون نگاه کرد حضرت عباس و حضرت علی اکبر با چند نفر دیگه دور امام حلقه زده بودن عبدالله با دیدن مادرش نفعیل به سمت اون رفت و گفت چه می خواهی مادر جان؟ هنگام سواری خوب از خودت مراقبت کن جان مادر حتی لحظه ای از برادرت امر دور نشو خیالت راحت باشد مادر جان چرا توقف کرده این؟ قبل از این که عبدالله حرفی بزنه ام سوار برعصب از راه رسید و گفت مسلم گفت بهتر از بیراهه به سمت مکه بردیم اما عبا عبدالله نپذیرفت و فرمود همین راه را ادامه می دهیم نفعیله پرده ی کجاور را انداخت و تو فکر رفت خاطرات گذشته به یادش اومد خاطرات روز تشری و خاک سپاری امام حسن و تیر باران تابوت اون بزرگوار نفعیله با یادوری خاطرات گذشته عشق تو چشمش حلقه زد تو فکر بود که با صدای خوله به خودش اومد به چه فکر می کنی نفعیله جان که این گونه عشق در چشمانه تلقه زده از؟ نفعیله آهی کشید و گفت روز تشری و دفن ابا محمد افتادم و ظلمی که به آن وجود شریف شد به یاد روزی که نگذاشتند ابا محمد در کنار جدش رسول خدا دفن شد آن روز ابا عبدالله با چشمان عشق بار برادرش ابا محمد را قسل داد و کفن کرد اما مروان با مردان جنگی راه مدفن و نبی را بر سبت و نبی بستند و نگذاشتند تی کر متحر ابا محمد در کنار جدش دفن شد آن روز ابا عبدالله برای این که آتش جنگ فروزان نشبد پیکر برادرشان را به قبرستان بقی بردند و آنجا دفن کردند خوله با این که معاجره اون روزو می دونست عشق در چشم به حرفای نفعیله گوش می داد روزی که تابوت ابا محمد را از خانه بیرون بردند عبدالله شیرخار بود و قاسم فقط سه سال داشت پسرم عمرو به دنبال تابوت می دوید اما ناله نیمی کرد بحت زده بود باور نمی کرد پدر مهبانی که او هنگام نمازش می دوید و خود را روی دوشه اون می افکند خفته در تابوت از کوچه بنیهاشم برای آخرین بار گذر می کند آن روز صدای ناله از هر طرف بلند بود اما نگاه مظلوم و قریبانه ی قاسم بیش از همه دلم را آتش می زد کودک سه سالهی که تازه شیرین زبانیش برای پدر آغاز شده بود حالا گرد یتیمی بر سر سورتش نشسته بود نفعیل نفس بلندی کشید و ادامه داد آن روز عبدالله را در آغوش داشتم و با دست دیگرم دست قاسم را گرفته بودم و دنبال تابوت عبا محمد می رفتم رسم نبود زنی در پی تابوت راه بیفتد اما دلم قرار نداشت دنبال تابوت عبا محمد می رفتم و مویه می کردم ناگهان صدای هم همه بلنده و بعد از آن تیرهایی به سمت تابوت راه شدند یادم هست بیدرن دستم را روی چشم قاسم گذاشتم و از همون خمه کوچه به خانه بازگشتم با یاداوری خاطرات تلخ گذشته در تو قفصه ی سینه نفعیل پیچید احساس نفس تنگی می کرد بغز به گلوش چنگ انداخته بود اما نمی تونست گریه کنه خوله که حال آشفته نفعیل را دید دست برد و از مشکی که به عمود کجاوه آویزونده تو کاسه ی آب ریخت و به نفعیل داد و گفت نفعیل کاسه ی آب ریخت و چند جوره نوشید بعد نفس بلند و امیقی کشید حسگرد