اسلام داریم، چه جماعه در مقابل پیغمبر خدا داریم؟ در روزدامنه خونده 500 ملیون دولار یهودی های سایر نقاط دنیا، نه یهودی هایی که فعلا شناسنامه اسرائیلی دارن 500 ملیون دولار در سال گذشته از یهودی های دنیا پول جمع کردن سرستادن برای اینا، سرستادن که تار بکنن سرستادن که با این پولها پانتوم بخرن بوم بریدن به سر مسلمان هم ایران خودمون در سال گذشته سنیدم معادل پول دو پانتوم یهودی ها فرستادن 36 ملیون دولار پول از ایران خودمون برای اونا به عنوان کمک رفت از یهودی ها و من اون یهودی ها رو به عنوان اینکه یهودی ها اصلا ملامت نمی کنم و خودمون رو باید ملامت کنیم، اون به همکیشش کمک کردن با کمال افتخارم پول میترستد، رسیدم یاد از موشده هایان که بازرم نشون میده میگه بیا رسیدشم بیا ببین مگر همین دستش در پیش من الان گریده شاید اطلاعات دارم، مگر نمیشتن که الان فقط امریکای ها، فقط یهودیان مقیم امریکا روز یهد ملیون دولار به اسرائیل کمک میکنند اون وقت تلاش ما مسلمین در این زمین چی بودند؟ و خدا خجالت داره که ما خودمون مسلمون بگویم خجالت داره ما خودمون شیعه ی علی ابن عبی طالب بخونیم، اصلا من باید بگم بعد از این این داستانی که از علی ابن عبی طالب نقل میکنیم، حرام است که در منادر نقل بکنیم که علی ابن عبی طالب روزی که شنید، دشمن حمله برده است به کشور اسلامی، در وحا با اخو غامد وقت دخل خیله العنبار بعد ببین من شنیدم که اینها آمدند آمدند که دینت زن مسلمان یا زنی که در حمایت مسلمان است گرفتند بعد علی جبل و النمره ان مسلمان مات علاها و اسفا، ما کان بهی ملوما، بل کان بهی انجیز جدیران میگه به خدا قسم من شنیدم، دشمن چنین احالتی کرده است، آمده است سر زمین مسلمین رو غارت کرده است مردانشون رو کشته است، اسیر کرده است متعرز زنان رو اونها شده است، زیبرها رو از گوش زنها، از دست زنهای اونها جدا کرده است بعد همین علی ابن عدی طالب که ما اظهارش تشیعه شمی کنیم و یه حساسیت بیمانی و دروغی نشون میدیم قبل و النمره ان مسلمان مات علاها و اسفا اگر یک مرد مسلمان با شنیدن این خبر دق کند و دمیرد، تضابار است و مورد ملامت نیست آیا ما وظیفه نداریم که کمک مالی بکنیم؟ آیا اینها مسلمان نیستند؟ اونها عزیزان ندارند؟ آیا اینها برای حق مشروع بشری قیام نمی کنند؟ چیه در دنیا که امروز منطر بشود از پلسینی ها یا آباره حق ندارند به وطن خودشون برگردند؟ به خدا قسمت، وقتی که انسان اینها را میبینند، من در سفر مکه دیدم بعضی از اینها را اجدن یک جوان هایی، جوان هایی که خیلی از جوان های پرزندان منسومان، اونها رفیدتر، گیزفهمتر، تو دلبروتر و فقط میگفتند که دماع شهدا، دماع شهدا، ما فقط امید ما فقط به خون شهیدان ما، غیر از خون شهیدان ما، ما امید رو دیدن باشیم افراد توی اینها اصلا که بله برای لباسشون محتاجند، و به ره ندارند می جنگند ما به زیفه نداریم، های قرآن بخونیم قرآن بابا به مال که میتونیم کمک بکنیم؟ شیر ما در کمک مالی، والله واجب است، مثل نماز خوندن واجب است، مثل روزه گرفتن واجب است، این انفاق واجب است اولین سآلی که بعد از مردم از ما بکنن همین است، تو در زمین این همبتجی اصلاوی چه چه کردی؟ پیغمبر فرمود من سمع مسلمان، ینادی لا یال المسلمین، ولم یجبه فلی شم مسلم یعنی گفت هر کس که دشنه و شدای مسلمانی که او فریاد میکند یال المسلمین، یعنی مسلمانان به فریاد من برسید و نرود او را کمک نکند او دیگه مسلمان نیست من او را مسلمان نمیدونم چه معنی داره که ما حساب برای اینها باز بکنیم؟ چه معنی داره که یه مقداری چندی از درامت خودمون را اختصاص به اینها بدیم؟ چرا یهودی های دنیا، حتی یهودی های ایران، کمک بکنند ملت دیگر اونها را تهدین میکنند؟ بارکالله میگن، ملت دیدار میگن، ولی ما نکنیم، چرا نکنیم؟ مردم دیدار، اون مردمی هستند، که فرصت شناس باسند، درب شناس باسند، حقائق شناس باسند، من وظیفه خودم را گفتم، وظیفه من فقط گفتن بود، و خدا میدوند جز تحت پشار وجدان خودم و وظیفه خودم، چیزی دیگری نبود که باید بگم و وظیفه خودم میدونم، وظیفه شما میدونم این کمک مالی را، و وظیفه خودم میدونم که این را بگم، و وظیفه هر خطیب و واعظی میدونم، در هر خطیب و واعظی من واجب میدونم که همچه هرکی را بگذارد، شما میدوند مراجع تقلید بزرگی مثل آیت الله حکیم، رسمن فتوى میدهد که کسی که در اونجا شهید میشود، اگر نمازم نکنه، شهیده در راه خدا، و دیگران هم، پس بیم به خودمون عرضش بدیم، بیم به کار خودمون عرضش بدیم، به فکر خودمون عرضش بدیم، به کتابهای خودمون عرضش بدیم، به طولهای خودمون عرضش بدیم، خودمون را در میان ملن دنیا آبرومند بکنیم، من نمیدونم خودکی و خودمونیست که باید گفت روز آشوراست، میخونیم ما، علت اینکه دولتهای بزرگ جهان تنظیم درباره سرنویست ما ها نمیاندیدن، اینست که معتقدن مسلمان غیرت ندارد، فقط این یکی، امریکا را فقط همین یکی جری کرده است، میگم مسلمان جماعت غیرت ندارد، مسلمان جماعت هم‌بستگی ندارد، مسلمان جماعت هم‌دردی ندارد، یهودی که برای پول می‌میرد دلیل هم داره راستمید، راستمید، میگم یهودی که جز پول چیزی را نمی سناسد، یهودی که خدا ش پولب، زندگیش پولب، حیاتش پولب، مماتش پولب this christian, he doesn't know anything but money, wine or photo arts, he does not know anything, پولت زندگیش پولت حیاتش پولت مماتش پولت در یک همچن مسئله حساتی که میرسد روز یک میلیون دولار به همکیش های خودش کمک میکنن ولی 100 میلیون مسلمان دنیا خوشکترین کمکی به همکیش خودش نمیشنن تنور برای همکیش خودش نمیفرستن بسمت العظیم الاعظم الاعجل الجل الاکرام یاالله یاالله یاالله خدای آقابت امر همه ما را ختم بخیر بفرما ما را به حقایق اقلام آسنا کن این جاهلها را به این نادانیها را به کرم و لطف خودت از ما دور بگردان توفیق عمل و خلوص نیت به همه ما انایت بفرما آجات مشروعه ما را براور انواع که همه ما ببخش و بیامو رحمالله من غره الفاتحه الموت اولا من رکوب العاری یبنالحسن من آمدم به یاری الموت در راه تو سر میدهیم آری ملاقه مرسط استر!! حکیوه قرآن مالی defin Infinite حرگز نخواه هم داتن و خری فلاری! این بانگ حلم ناصر است ایران سراپا حاظر است این بانگ حلم ناصر است ایران حاضر است این جرم به فضل خدا پایان قوم کافر است نحن و ناصر ولی هر کدام من یلی نحن و ناصر ولی در میان مرکه میزنیم نرکه یا مظهر الحجاحب و یا مرتضانی یا مظهر الحجاحب و یا یا مرتضانی یا مرتضانی تزا علی یا مرتضانی یا مرتضانی یا مرتضا علی نه نجنود و که بقیت الله نه نجنود و که بقیت الله نه نجنود و که بقیت الله پیروزی از انتهای این راه نه نجنود پیروزی از انتهای این راه ما دست دشمن می کنیم کتا بیچار گردت صحیح نیست والله بیچار گردت صحیح نیست والله بیچار گردت صحیح نیست والله وقت نبرد آخر است وقت نبرد آخر است کارش به دست حیدر است کارش به دست وقت نبرد آخر است وقت نبرد آخر است وقت نبرد آخر است کارش به دست حیدر است وقت نبرد آخر است حیدر است ای قوم سهیون ذکر ما فریاد خیبر خیبر از الفرار و الفرار حیدر است و کارزار الفرار و الفرار حیدر است و کارزار ای قوم ظالمان این خط تو این نشان ای قوم ظالمان این خط تو این نشان بیچاره میشوید به یک چرخ زلفقار بیچاره میشوید به یک چرخ زلفقار یا مظهر حجاگار و یا مرتضی علی یا مزهر الحجاب و یا مزهر الحجاب یا مزهر الحجاب و یا مرتضی علی یا مرتضی علی لعنت الله علی اسرائیل لعنت الله علی اسرائیل لعنت الله علی امریکا لعنت الله علی امریکا بیا صاحت بندگی را بسازی برنگ خدا زندگی را بسازی بیا رکعتی آسمانی بخانی منوتی پر از مهربانی بخانی ردیف 96 مگه هرتز رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حوزن نوشته ی لیلا محتوی موسیقی نشان حوزن نشان حوزن جایی که آینه ها به پای خرشید میفتن و عطر حضور امام حسن مشتبه در دشت پراکنده میشه. در ورامه قبل تا جایی شنیدید که کاروان امام حسین علیه السلام در مسجد شجره محرم شدن و به سمت مکه رفتن. احالی کاروان بعد از تواف و انجام دادن مناسک به دستور امام حسین علیه السلام به خونه اموی رسول خدا عباس ابن عبدالمطلب رفتن و مهمون پسر اون عبدالله شدن. عبدالله ابن عباس به گرمی از امام و همراهانشون استقبال کردن. به دنبال اون مردمی که متوجه حضور امام در مکه شده بودن برای دیدار با حضرت گروه گروه به محل اقامت امام رفتن. و حالا ادامه روایت کتاب نشان حسن در قسمت هشتم. دو روز از حضور و اقامت امام در مکه گذشته بود. خونه عبدالله ابن عباس لحظه ای از جمعیتی که به دیدار امام می اومدن خالی نمی شد. قاسم و برادرانش تو اتاق نشسته بودن و از پنجره به جمعیت مشتاق نگاه می کردن. کمی که گذشت عبدالله روبه برادرش حسن کرد و گفت. برادرش حسن کرد و گفت. برادرش حسن کرد و گفت. برادرش حسن کرد و گفت. قبل از این که حسن حرفی بزنه قاسم گفت. قبل از این که حسن حرفی بزنه قاسم گفت. قبل از این که حسن حرفی بزنه قاسم گفت. قبل از این که حسن حسن گفت. قبل از این که حسن حسن گفت. قبل از این که حسن حسن گفت. قبل از این که حسن حسن گفت. قبل از این که حسن حسن گفت. قبل از این که حسن گفت. قبل از این که حسن حسن گفت. قبل از این که حسن حسن گفت. قبل از این که حسن حسن گفت. قبل از این که حسن شفت. قبل از این که حسن شفت. قبل از این که حسن شفت. خواهند آمد. کافیست مولای من دست به ید دراست کند تا حسن دست رو شونه برادرش امر گذاشت و گفت ببینم امر فکر میکنی اینها را مولای من نمیدانند؟ بیتردید ایشان همه چیز را به خوبی میدانند و شرایط را سنجیدند. چیزهای وجود دارد که ما نمیدانیم. امر دفعه اینگار که چیز مهم یادش اومده باشه گفت آه راستی این را هم برای تان بگویم. شوهر خوهرمان عبدالله ابن زبیر مانند پادشاهان خلقه مخمل برتن کرد و به هجر اسمایل رفت و کنار کعبه نشسته است. از که شنیدی امر؟ از خوهرمان نفیسه. صبح دیدار عبا عبدالله آمده بود. موقع بازگشت چند قدم با او رفتم. خوهرمان نفیسه بیم دارد که میان عبدالله ابن زبیر و اموی من حسن کدورتی پیش آید. با شنیدن این حرف قاسم گفت مگر ابن زبیر چه ادعایی بیشی از متولی بودن هجر اسمایل میتواند داشته باشد؟ روشن است برادر. متولی هجر اسمایل یعنی طولیت کعبه. طولیت کعبه یعنی زمامداری مکه. مکه هم قلب هجاز است. هجاز هم قلب اسلام و مسلمانان. از این واضح تر بگویم. یعنی برایش مهم نیست که روابطش با شام متشنج شود؟ حسن که به پشتی تکیه داده بود از جا بلند شد. بعد شمشیرشو از گنجه گوشه اتاق برداشت و دوباره نشست. با گوشه دستارش دسته نقرهی شمشیر رو جلا داد. بعد اونو از نیام بیرون کشید و به تیغه شمشیر نگاه کرد. نور آفتاب به تیغه شمشیر خورد و برق زد. حسن تیغه شمشیر رو قلاف کرد و گفت متشنج هست قاسم چان. یادت رفته که پسر زبیر با یزید بیعت نکرد و شبانه و مخفیانه با برادر جعفر از مدینه به مکه آمد. حرکتش شب قبل از حرکت ما از مدینه بود. پس خوهر ما نفیس حق دارد بیمناک باشد. با شنیدن حرف قاسم حسن تو فکر رفت و با خودش گفت وقتی چون این سخنانی را از برادرم قاسم میشندم خوشحال میشدم رفتار او برایم بسیار جذاب و دلنشین است. وقتی برای فهم آیه از کلام الله به سراغ پسر امویمان علیه اوسط میرود و در کمال عدب با او مباحث میکند تا دریافت کاملی از آیه برایش حاصل شود. یا وقتایی که به امویمان ابا عبدالله چشم میدوزد و با عشق به اشن نگاه میکند اما عدب به او اجازه پیش رفتن نمیدهد و تا مولای من او را نخونند پا بیش نمیگذارد. همه این رفتارهای برادرم قاسم برایم جذاب و دلنشین است. قروب بود. همه به سمت مسجد الحرام میرفتن. کمی که گذشت حسن با برادرانش قاسم و عبدالله همراه پسر اموی بزرگوارشون حضرت سجاد وارده مسجد الحرام شدن. تا ازان مغرب زمان زیاده نمونده بود. هر لحظه به ادهه نمازگزارا اضافه میشد. بعضی که حضرت سجادو میشناختن به نشونه احترام سرتکن میدادن. ادهه هم نزدیک رفته بودن و با حضرت صحبت میکردن. حسن تو حال و هوای خودش بود که یه لفظ جوانی به سمت اون رفت. لباسی که اونه و نخنما پوشید و مثل قلامان حلقهی مسی به گوشش انداخته بود. جوان رو به حسن کرد و گفت آقا جم شما باید حسن فرزند حسن ابن علی باشید. حسن با تحجیب به جوان نگاه کرد و بعد به نشونه تایید سرتکن داد. تو چشمان جوان ترس موج میزد. اون نگاهی به اطراف کرد و با صدای آرومی گفت جانم فدایتان آقا من در خانه عبدالله ابن زبایر قلام خوهرتان هستم. از طرف بانویم پیامی برای تان آوردم. حسن به دستای زمخت و کار کرده جوان نگاه کرد. عبدالله متوجه اومدن قلام نشده بودن. اما قاسم کنار حسن استاده بود و با دقت به قلام نگاه میکرد. قلام سرشو به حسن نزدیک تر کرد و گفت بانویم میخواهند شما صبح فردا بین و طلوعین به دیدارشان بروید. پیامی مهم دارند. موضوع مهمی پیش آمده که باید شما در جریان قرار بگیرید. قبل از این که حسن حرفی بزنه قلام رفت. قاسم رو به حسن کرد و گفت خب چه میکنی برادر؟ به دیدار خوهر ما نفیس خواهم رفت. اگر دستیسه باشد چه؟ رفتن به خانه خوهر و ملاقات با او چه خطری میتواند داشته باشد؟ پس من هم با تو خواهم آمد. نه قاسم جان تو نه با من خواهی آمد و نه از این موضوع به کسی سخنی خواهی گفت. اما... اما ندارد به حرف برادر بزرگترد گوش کن. کمی که گذشت صدای ازان مغرب بلند شد. همه آماده اقامه نماز شدن. موسیقی دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم دوستان عزیزم از خود خبر ندارند آشفتگان موید از خود خبر ندارند پار سایان بر درگه تو بهریست از آب چشم اوشتا خلق جهان از آن رو در رد گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی