محمد سعید ایزدی ازیز اما در این لحظه با اعلام ساعت 21 همراه میشیم با پارسایان سیره و اخلاق علما در کلام حجت الاسلام وحیدی محمد سعید ایزدی حجت الاسلام وحیدی محمد سعید ایزدی حجت الاسلام وحیدی حجت الاسلام وحیدی حجت الاسلام وحیدی حجت الاسلام وحیدی حجت الاسلام وحیدی حجت الاسلام وحیدی بعد از زور دیگه وقت استراحته ایشون فرمودن شما میخواید برای من ساعت کار درست کنید اگه یه فقیری بیچاره ای اومد دید که دربسته است چه کسی جواب گوه نه در رو باز بگذارید هر کسی بخواد وارد بشه در هر ساعت از شبان روز میتونست وارد منزل این آله بزرگوار بشه و ایشون دستگیری بکنه یه روزی چند تا فقیر خدمت ایشون رسیدن و طلب پول کرده بودن ایشون اون موقع دستشون خالی بود نمیتونستن کمک بکنن چیزی نداشتن خیلی نراحت شده بودن که حالا این بنده های خدا فقیر به یه امیدی اومدن در خونه ما و ما همچیزی نداریم دعا کردن گفتن خدا یه پولی برسون این بندگان خدا فقیرن من بتونم کمک به اینها بکنم بعد از زور همون روز یه کسی آمد در منزل ایشون زد و وارد شد و گفت آقا من اومدم حساب کتاب انوالم رو پیش شما انجام بدم تو این قوم از هر کسی پرسیدم که یک آلمی رو معرفی بکنند شما رو معرفی کردن قصدم هم این بود که بیام پیش شما حساب کتاب انوالم رو بکنم از شما اجازه بگیرم خودم ببرم تهران به فقرهای که در تهران میشناسم بدم به اونها اما حالا که آمدم وزع خانه شما رو دارم ببینم چه خانه فقیرانهی دارید به ذهنم رسید نه این پول رو بدم به خودتون شما انگار خودتون احتیاج دارید ایشون همین پول رو که گرفتن خوشحال شدن گفتن خدایا برسون از این جور آدم ها برسون که بیاد پول به من بده که من بتونم به مؤمنین گرفتاری که میان در خانه من بدن جالبه ایشون در احوالاتشون هست وقتی که پولی به فقیر میدادن و اون فقیر رو خوشحال میکردن خود من حمایت الله سد مهدی روحانی بیشتر خوشحال میشدن از اون فقیری که الان پول گرفته از این که تونسته بودن یه باری رو از دوش مؤمنی بردارن خب ایشون دوچاره کسالت و بیماری میشند و عمل جراحی قلب داشتند و گرفتاری بیماری برخی از دوستان ایشون میان و خدمتشون میگن که آقا شما عمل قلب داشتی مشکل بیماری جسمی داشتی حالا دیگه سنتون بالا رفته مثل جوونیاتون نیست بهتره که یه تابلوی دم در ما بیزنیم که فقط تا نوه شب اگر کسی خواست بیاد میتونه بیاد دیگه بعد از نوه شب شما به استراحت بپردازید بلا فاصله این رو وقتی شنیده بودن قبول نکرده بودن فرموده بودن من خجالت میکشم در منزلمو ببندن گرفتاری مردم که شب و روز نداره مگر کسی که گرفتاره معلوم میشه که چه ساعتی از شبان روز احتیاج به پول داره بذارید در خونه من باز باشه هر کسی هر وقت گرفتار بود بیاد در خانه من رو بزنه برخی از بستگان ایشون میگفتن که خب آقا جان شما میخواید در خونتون باز باشه تلفن هم همیشه وست باشه حرفی نیست ولی بالاخره زهره گرمایه تابستانه قوم شما هم سنتون بالاست اجازه بدید از ساعت دوی بعد از زور تا چهار بعد از زور که شما میخواید یه ذره استراحت بکنید ما این تلفن رو قعد بکنیم که دیگه کسی مزاهم شما نشه فرموده بود نه هرگز این کار رو نمی کنم قعد کردن تلفن کار صحیح نیست بنده خدای شاید کاری داشته باشه با من کاری از دست من بر بیاد و بتونم برای او کاری انجام بدن خدا به هممون توفیق بده اهل توجه به این جزئیات در زندگی و کمک کردن به دیگران که خدای نکرده ممکنه دستشون کتاه باشه گرفتار باشن قرار بده انشاءالله موسیقی گریه برای سالار و شهیدان ما را به ولایت نزدیک میکنند به امامت نزدیک میکنند علاقه بونها نزدیک میکنند وقتی بونها علاقه مند شدیم سخنان و اونها را میشتقیم میپذیریم و عمل میشیم موسیقی رادیو محرم حسینیه ایده به وسط دلها موسیقی رادیو محرم را از طریق گیرنده های دیژیتال رادیو نما و اپلیکیشن ایران صدا بشنوید رادیو محرم موج اف ایم رادیف نوود و پنج و نیم مگاه ارز دریچهی به جهان روشنایی و معرفه جلوی از جامعه دینی رادیو معرف صدای فضیلت و فطرت موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی روایت کتاب نشان حسن نوشته لیلا محتوی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از رادیو معرف میشنوید در این مرامه گذیده ای از کتاب نشان حسن در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت میشه نشان حسن داستانی جذاب و روایتی تصیر و دار از زندگی فرزندان امام حسن مشتبه علیه سلام و حضور اون بزرگواران در واقعی کربلاست نویسنده در این اثر زمن بهرگیری از منابع تاریخی از انصار خیال هم بهره گرفته و به سراغ روزهی مشهور از کربلا رفته جایی که آینه ها به پای خرشید میفتن و عطر حضور امام حسن مشتبه در دشت پراکنده میشه در ورامه قبل تا جایی شنیدید که کاروان امام حسین علیه سلام در مسجد شجره محرم شدن و به سمت مکه رفتن احالی کاروان بعد از تواف و انجام دادن مناسک به دستور امام حسین علیه سلام به خونه اموی رسول خدا عباس ابن عبدالمطلب رفتن و مهمون پسر اون عبدالله شدن عبدالله ابن عباس به گرمی از امام و همراهانشون استقبال کردن به دنبال اون مردمی که متوجه حضور امام در مکه شده بودن برای دیدار با حضرت گروه گروه به محل اقامت امام رفتن و حالا ادامه روایت کتاب نشان حسن در قسمت هشتم دو روز از حضور و اقامت امام در مکه گذشته بود خونه عبدالله ابن عباس لحظه ای از جمعیتی که به دیدار امام می اومدن خالی نمی شد قاسم و برادرانش تو اتاق نشسته بودن و از پنجره به جمعیت مشتاق نگاه می کردن کمی که گذشت عبدالله روبه برادرش حسن کرد و گفت به نظر می رسد صاحب خانهی که ما دران هستیم از متن مولان شهر مکه هست قبل از این که حسن حرفی بزنه قاسم گفت چطور به این نتیجه رسیدی عبدالله؟ آخر دو شبان روز از که ما رسیده ایم در این مدت خانه از مهمان پر و خالی می شود و همچنان دیگه تهم می جوشد و صفره های رنگارنگ گسترده هست عبدالله این از کرامت میزبان هست که هر چه دارد برای خلق خدا خرچ می کند خب باید مالی داشته باشد که به تواند خرچ کند یا نه؟ شاید هم مالی داشته و پرای روز مبادا کنار گذاشته هست شاید هم متحمل سختی شده هست یا از کسی قرص گرفته این که می گویی درست قاسم اما چه لزومی دارد؟ لزومش را نمی دانم عبدالله اما خودم با چشم خودم مردم فقیری را دیدم که از در خانه تهم گرفتند و رفتند هر کسی که برای دیدار اموی من عبا عبدالله آمد اکرام شد هیچ کس از در خانه دست خالی بر نگشت حسن که گفتگوی برادرانش عبدالله و قاسم رو می شنید رو به اونا کرد و گفت فرزندان بنی حاشم از بزرگان شهر مکه بودند و هستند عبدالله پسر عباس ابن عبدالمطلب نیست از این قاعده مستثنان نیست او در مکه اسم رسمی دارد و اکنون هم در خانش بروی همگان باز است مهمی که قاسم دیده است اکرام دوهی دستان و نیازمندان است تازه حرف حسن تمام شده بود که عمر با اجله وارد اتاق شد و گفت برادران خبری برای تان آوردم حسن و قاسم و عبدالله به سمت عمر چرخیدن و منتظر ادامه حرفای اون شدن عمر نفسنان گفت شنیدم مولای ما نبا عبدالله به اموی ما محمد حنفیه نام داد و او و اهل بیت و نزدیکان را به مکه فراخندند حسن رو به عمر کرد و گفت تو مطمئنی که عبا عبدالله و نیبدالمطلب را به مکه فراخندند؟ عمر پنجره اتاق را بست بعد به سمت برادر شسن رفت و کنارش به پشتی پشمی تکیه داد و گفت آره مطمئنم خودم از زبان عری اوسط شنیدم به زودی اموی ما محمد حنفیه با نزدیکانش به مکه میایند یعنی ممکن از برادر ما زیتن به مکه بیاید؟ با شنیدن این حرف قاسم و عبدالله به سمت برادرشون حسن چرخیدن و با خوشحالی به اون نگاه کردن کمی که گذشت باز صدای مهمون و گفتگو از حیات خونه بلند شد حسن گفت باز هم برای دیده با عبا عبدالله آمدند قاسم رو کرد برادرش حسن و گفت حالا که مردم مکه تا این حد مشتاق عبا عبدالله هستند و از هر زوب دیدار ایشان میایند قاسم حرفش رو ادامه نداد معلوم بود در گفتن اون چه میخواد بگه تردید داره حسن که تردیده قاسم و دید گفت بگو برادر جان چه میخواستی بگویی؟ راستش اشتیاغ مردم مکه را که میبینم و دران سو حکومت ظالم آل اومهیرا با خود گفتم اگر مردم مکه با امویمان حسین بیعت کنن قاسم جان فکرت تا کجاها رفته؟ مولایمان حسین اگر صدای حکومت داشت که امر حرف برادرش حسن را قطع کرد و گفت قاسم درست میگوید صدای حکومت با پیشوایی پیروان علی تفاوت دارد این که حکومت نیست با این حال خلافت حق امویمان ابو عبدالله هست همانگونه که جد و پدرمان خلافت کردند چه کسی شایسته تر از امویمان را سراخ داری؟ در شایسته بودن مولایمان حسین تردیدی ندارم امر حرف من همانیست که برادرمان زید هنگام صحبت از صلح پدرمان اشاره کرد آل علی جز برای احقاق حقوق مؤمنان و مظلومان دست به قبض شمشیر نمی برند می دانید ما برای چه در مدینه ماندیم و به مکه آمدیم؟ برای این که اعتراض کنیم هجرت امویمان ابو عبدالله از مدینه در اعتراض به حکومت فاسد یزید بود حالا خود باید برای حکومت دست به شمشیر ببرد؟ دست به شمشیر بردن نمی خواهد مردم سراسر مکه برای دیدار با مولایمان ابو عبدالله می آیند و تا شنیدم مردم تایف نیز قصد مکه کردند و به زودی به دیدار ابو عبدالله خواهند آمد کافیست مولایمان دست به ید دراست کند تا حسن دست رو شونه برادرش عمر گذاشت و گفت ببینم عمر فکر می کنی اینها را مولایمان نمی دانند بیتردید ایشان همه چیزیه را به خوبی می دانند و شرایط را سنجیدند چیزهای وجود دارد که ما نمی دانیم عمر دفعه اینگار که چیز مهم یادش اومده باشه گفت آه راستی این را هم برای تن بگویم شوهر خوهرمان عبدالله ابن زبیر مانند پادشهان خرقه مخمل برتن کرد و به هجر اسمایل رفت و کنار کعبه نشسته است از که شنیدی عمر؟ از خوهرمان نفیسه صبح به دیدار عبا عبدالله آمده بود موقع بازگشت چند قدم با او رفتم خوهرمان نفیسه بین دارد که میان عبدالله ابن زبیر و اموی من حسین کدورتی پیش آید با شنیدن این حرف قاسم گفت مگر ابن زبیر چه ادعایی بیش از متولی بودن هجر اسمایل می تواند داشته باشد؟ روشن است برادر متولی هجر اسمایل یعنی طولیت کبه طولیت کبه یعنی زمامداری مکه مکه هم قلب هجاز است هجاز هم قلب اسلام و مسلمانان از این واضح تر بگویم؟ یعنی برایش مهم نیست که روابطش با شام متشنج شود؟ حسن که به پشتی تکیه داده بود از جا بلند شد بعد شمشیرشو از گنجه گوشه اتاق برداشت و دوباره نشست با گوشه دستارش دسته نقره شمشیر رو جلا داد بعد اونو از نیام بیرون کشید و به تیغه شمشیر نگاه کرد نور و افتاب به تیغه شمشیر خورد و برق زد حسن تیغه شمشیر رو قلاف کرد و گفت متشنج هست قاسمچان یادت رفته که پسر زوبیر با یزید بیعت نکرد و شبانه و مخفیانه با برادر جعفر از مدینه به مکه آمد؟ حرکتش شب قبل از حرکت ما از مدینه بود از خواهر ما نفیس حق دارد بیمناک باشد با شنیدن حرف قاسم حسن تو فکر رفت و با خودش گفت وقتی چون این سخنانی را از برادرم قاسم میشنوم خوشحال میشوم رفتار او برایم بسیار جذاب و دلنشین است وقتی برای فهم آیه از کلام الله به سراغ پسر امویمان علیه اوسط میرود و در کمال عدب با او مباحث میکند تا دریافت کاملی از آیه برایش آسل شود یا وقتایی که به امویمان ابا عبدالله چشمی دوزد و با عشق بهش نگاه میکند اما عدب به او اجازه پیش رفتن نمیدهد و تا مولای من او را نخونند پا پیش نمیگذارد همه این رفتارهای برادرم قاسم برایم جذاب و دلنشین است قروب بود همه به سمت مسجد الحرام میرفتن کمی که گذشت حسن با برادرانش قاسم و عبدالله همراه پسر اموی بزرگوارشون حضرت سجاد وارده مسجد الحرام شدن تا ازان مغرب زمان زیادی نمونده بود هر لحظه به اده نمازگزارا اضافه میشد بعضی که حضرت سجاد رو میشناختن به نشونه احترام سرت کن میدادن ادهی هم نزدیک رفته بودن و با حضرت صحبت میکردن حسن تو حال و هوای خودش بود که یه دفعه جوانی به سمت اون رفت لباسی کهونه و نخنما پوشید و مثل قلامان حلقهی مسی به گوشش انداخته بود جوان رو به حسن کرد و گفت آقا جان شما باید حسن فرزند حسن ابن عری باشید حسن با تحجب به جوان نگاه کرد و بعد به نشونه تعیید سرت کنداد تو چشمان جوان ترس موج میزد اون نگاهی به اطراف کرد و با صدای آرومی گفت جانم فدایتان آقا من در خانه عبدالله ابن زبایر قلام خوهرتان هستم از طرف بانویم پیامی برای تان آوردم حسن به دستای زمخت و کار کرده جوان نگاه کرد عمر و عبدالله متوجه اومدن قلام نشده بودن اما غاسم کنار حسن استاده بود و با دقت به قلام نگاه میکرد قلام سرشو به حسن نزدیک تر کرد و گفت بانویم میخواهند شما سرشون صبح فردا بین و طلوعین به دیدارشان بروید پیامی مهم دارند موضوع مهمی پیش آمده که باید شما در جریان قرار بگیرید قبل از این که حسن حرفی بزنه قلام رفت قاسم روبه حسن کرد و گفت خب چه میکنی برادر؟ به دیدار خوهر ما نفیس خواهم رفت اگر دستیسه باشد چه؟ رفتن به خانه خوهر و ملاقات با او چه خطری میتواند داشته باشد؟ پس من هم با تو خواهم آمد نه قاسم جان تو نه با من خواهی آمد و نه از این موضوع به کسی سخنی خواهی گفت اما اما ندارد به حرف برادر بزرگترت گوش کن کمی که گذشت صدای ازان مغرب بلند شد همه آماده اقامه نماز شدن موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب نشان حسن خدا نگهدار موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب نشان حسن خدا نگهدار موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب نشان حسن خدا نگهدار موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب نشان حسن خدا نگهدار موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب نشان حسن خدا نگهدار موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب نشان حسن خدا نگهدار موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب نشان حسن خدا نگهدار به نام خدا سلام توی محله ما یه مدرسه هست که آیه کمالی مدیر اونه یه روز که توی کوچه داشتم میرفتم جلوی مدرسه دیدمش بعد از حال و احوال گفت راستی ها جی مردم مبالغی به عنوان رد مظالم در اختیار من به عنوان مدیر مدرسه قرار میدن تا به دانش آموزهای فقیر بدم حالا آیا همین که از زواهر و شرایط دانش آموز و خانواده هاشون معلوم بشه که فقیر هستن کفایت میکنه یا حتما باید تحقیق کنیم و مطمئن بشیم که واقعا فقیر هستن گفتم آیه کمالی عزیز در این مورد حضرت آقا رحبر معظم انقلاب فتوه دادن و فرمودن که اگه از ظاهر حالشون گمان حاصل بشه که فقیر هستن همین کافیه و تحقیق دیگه ای لازم نیست پس اگه از ظاهر حال دانش آموز و خانواده هاش گمان حاصل بشه که فقیر و نیازمنده هستن شما میتونید مبالغ رد مظالم رو به اونها پرداخت کنید ارادتمند رادیو محرم هر اول تا آخر محرم خرام موجه افم ردیف 95.5 مگاه شبتون به خیل باشه شنواندگان محترم و گرامی رادیو معارف انشالله که شب جمعه بسیار پرفیزی رو تا این لحظه سپری کرده باشیم یک بار دیگه من اطلاعیه رو خدمت شما بخونم از دل آشنای این شهر کلان این تهران با شکو در کوچه های همیشه آشنای این کوهنبوم دلیر مردی درخشید که نامش در دل تاریخ مقاومت برای همیشه ماناست گرچه که گمنام بود سرداری دلیر رشید مردی از جنس سکوت و مقاومت که راهش آقشته به اطر خاک فلسطین بوده محمد سعید ایزدی مردی که با قدم های اصطوارش پنجرهای ظلمت را شکست و در تاریکی های سحیون بر فراز مظلومیت فلسطین روشنایی بخشید اکنون وقت میساغه است وقت قرار جمعه بیستوم تیرما ساعت هفته در مسجد پیامبر اعظم سلالله علیه و سلم در مسجد پیامبر اعظم شهرک شهید محلاتی قنیمتی است برای بازخانی آن داستان بزرگ برای شنیدن زمزمه های جنفشانی و افتخار بیایید کنار هم جم شویم در لحظه هایی که یاد شهید من جان میگیرد و قلب های من از نقمه آهنگین شجاعت و ایسار این مرد گمنام فلسطین پر میشود در این ساعت مقدس با حضور خود سایه سمیتی سردار را بر دلهای من حس خواهیم کرد و اهدی دوباره خواهیم بست برای ادامه راهی که او به زیبایی پیمود منتظر شما هستیم در مراسم گرامی داشته سردار شهید محمد سعید ایزدی لحظه ها عرضشمندند و با حضور دلهایی