برای آد گرفتیم یک پرچم نصف شد به نام عبا عبدالله الهسین دلائه هممونو کشید رفتیم اونجا نشستیم برای من روایت خوندن برای من آیه خوندن برای من حدیث خوندن برای من احکام گفتن از اول تشیع از آداری امام حسین بهانه شد برای بیان احکام برای بیان اقایت برای بیان معارف ما زنده شده ی جلسات ازای عبا عبدالله ایم ازای عبا عبدالله فقط گریه نبود که یک مقایسه بکنید خودتون رو با بعضی از مسلمان ها بعد میفهمید چیه من در مشعر با چند تا استاد دانشگاه الجزایه رو تونس و بعض از کشورها روبرو شدم صحبت میکردم برایشون قصه کربلا رو گفتم از این چار پن نفر یک نفرشون فقط اجمالا خبر داد چار نفرشون اصلا خبر نداشتن که کربلایی بوده آشورایی بوده امام حسین چطور شهید شده شما فکر میکنید این معلوماتی که شما دارید بقیه هم دارن یک وقتی یک ادهی از دوستان ما با یک از علمای بزرگ برادران اهل سنت دیدار داشتن اینو برای من نقل کردن گفتن اونجا که ما رفتیم جلسه خصوصی بود بهش گفتیم که آب آگاهی عموم مردم شما نسبت به دین پایینه اول وقت نماز میخونن اما اگه ازشون بپرسی تفسیر و تاریخ و روایه اینا آگاهی ندارن چرا اینجوریه این عالم شیعه با اون عالم اهل سنت گفتن خیلی من تعجب کردم اون عالم اهل سنت برگشته بود گفته بود علتش اینه که شما حسین دارید ما نداریم شما یک پرچم نصف میکنید بیاد عبا عبدالله الحسین مردم رو میارید احکام میگید معارف میگید تاریخ میگید صحبت میکنید ما چطور اینا رو جمع کنید ما کجا اینا رو ببینید ما زنده شده امام حسینیم فداش بشم فداش بشم هرچی داریم فداش بشم هرچی داریم سر صفره امام حسین یاد گرفتیم بعد چه بودیم مادرها ما رو آوردن توی این مجالس عبا عبدالله از کودکی من با خدا و پیامبر و دین آشنا شدیم سر صفره عبا عبدالله الحسین آقا ازاداری چرا جواب برای این که ازاداری بحانه ایست فرصت ایست معرفت برای آگاهی برای معارف دینی برادران عزیز خوهران محترم به ویش عزیزانی که مسئول حیعت هستید این بعد رو فراموش نکنی این طلبه کوچک که دستبوس همه ارادتمندان به امام حسین هست ارز می کنم ازاداری وسیله ایست که معرفت بره بالا مبادا منبرا کمرنگ بشه چار ساعت سینه بزنیم نیم ساعت حرف گوش نکنیم این خطره خدا می دونه خطره بحث این امامه ما و ماها نیست خدا رحمت کنه اموات همه شما را پدر من از علما بودن توی اون محل ما هم مثل همه جار رسم بود اونه که می خواستن سینه بزنن بیرون دسته می گرفتن وارد مسجد امام حسین می شدن اینشون گفت نه این درست نیست وایستاد پای این سی سال گفت این جوانا باید اول بشینن پای منبر همه بشینید پای منبر منبر گوش کنید فرمایشات امام حسین بشنوید بعد پاشید ازاداری کنید اصل اینه عزیزان من برادران من خوهران من یک دقیقه غیر از این جلسه رو ارز من فکر کنید اگر امام حسین شهادت بود این همه حرف زدن چرا از مدینه که راه افتاده هر بحانه پیش آمده امام حسین صحبت کرده هی صحبت کرده هی سخنرانی کرده ما این داره جمع کردیم یه کتاب شده چاب شده موسوعت و کلمات الامام حسین علیه السلام هزار و خرده یه صفحه هست چقدر صحبت کرده آقا روز آشورا که روز جنگ دیگه تمام شد آماده شدید خیلی از اصحابتونم در حمله اول شهید شدن بجنگید دیگه هر کار میخواید بکنید هی امام حسین آمده خطبه خونده باز رفته دوباره خطبه خونده دوباره بابا اینا که آدم به شو نیستن میبینی سوت میزنن کف میزنن مسخره میکنن باشه امام حسین با تاریخ صحبت میکنه با شما صحبت میکنه این حرفای امام حسین کهی باید گفته بشه این خطبه های امام حسین کجا باید گفته بشه فردا امام حسین روز قیامت جلو من بیسته بگه تو شست سال هفتار سال هشتار سال تو روزه های من بودی یه حدیث از من بخون یه خطبه منو بخون تو جوانی که زمینه داشتی ماشالله استعداد داری هزار و یه چیز بلدی یه خطبه امام حسین یه فرمایش امام حسین از این هفتار و دوتنیار این که ما میگیم بیستش شما اسم ببر تیم فوتبال انگلستان از این ببر میبری بیستا از یاران امام حسین این سه شارتاش که هممون بلدیم حرب ابن یزید ریاهی حبیب ابن مذاهر چار پنجتر بیستا در شبشنیم معرفت برادرها اصل رو بگذارید برای معرفت این هفت یادتون نره از اون عالم بزرگ ابو ریحان بیرونی تو برادرها سر افتاده بود داشت جان میداد یکی از علما به دیدنش آمد گفت آه فلان مسئله فقهی در ارس جدات سمانیه رو بگو ببینم این چیه میخوام بحث کنیم با هم اون عالم رو کرد به ابو ریحان گفت ابو ریحان تو میدونی الان وضع چجوره گفت بله در حال رفتنم منتظر حضرت ازرائیل گفت خب حالا مسئله میخوایی چی کنی گفت بدانه و بمیرم بهتر از اینه که ندانم و بمیرم اگر از این بنده ی طلبه ی کوچک سؤال کنی آه ما الان میخواییم بریم زیارت بشینیم پای منبر یه روایت بشنویم بهتره یا اول بریم زیارت من فهمم اینه از روایات بنشینی و این روایت رو گوش کنی و در ذهن بسپوری بعد بری زیارت امام رضا خوشحال داره خدا میدونه الان فرصت نشد و دیگه وقت ما هم گذشت روایتهای عجیب روایتهای عجیب فرمود خواهش میکنم به این دقت کن چقدر زیباست فرمود اونه که بدون بصیرت و آگاهی کار میکنه مثل اینه که مسیر اشتباه میره آه از شهر خودتون را افتادی به مشهد اگه تو جاده مشهد افتادی به مشهد میرسی آروم بری یا تن بری یا کن بری یا پیاده یا سواره یه روزی به مشهد میرسی اما فرمود اگر بصیرت نداری مثل کسیه که میخواهد بره مشهد اما چپه داره میره به اون طرف داره میره این اگر آروم بره دور میشه تندم بره دور میشه هرچی تنتر بره از امام رضا دورتر دورتر دورتر خدا نکند ز آستان رضایم خدا جدا نکند من و جدایی از این آستان خدا نکند عرض من تمامیه دقیقه خلاصه کنم و دعاتون کنم برادران عزیز خوهران محترم عرض کردنین بحث ما کار کرد استحای ازاداری سید و شهداز چرا ازاداری می کنیم چه اثری داره یکی از کارکرتهای ازاداری سید و شهدا معرفت بخشیست معرفت افزاییست آگاهیست عرض کردم دین ما بر اساس معرفته ثواب بر اساس معرفته اقاب بر اساس معرفته درجه مال معرفته زیارت با معرفت از ما میخونم دین با معرفت میخوند دین با تعقل میخوند دین با اندیشه و خردورزی از ما میخوند این خردورزی و اندیشه و تعقل و فهم و بصیرت و علم یک جای امدش و اساسیش پای پرچم حضرت عبا عبدالله ما پای منبر عبا عبدالله دین من رو تکمیل میکنیم ارز کردم از این ارزش قافل نشید انشاءالله جلسات ما پای و اساس رو بگذارید در منبر به منبری هم یاداوری میشه که اینا جوانن اینا یاد داشت میکنن اینا ما منبر کم مطلب نمیخواییم ما منبر ارزش قائل بشن و اون منبری هم حتما توجه میفرماین که این اوقات شیعه اینا امانت پیش ماست تا هر جلسهی که نشستیم یه قدم به عبا عبدالله انشاءالله نزدیکتر بشه انشاءالله ارز من تمام بسیاری از اونهایی که در کربلا آمدن به شمشیر به روی امام حسین کشیدن همه نولی بسیارشون رو جهل بود و یکبرون به ان قتلت و انما قتلو بکد تکبیر و تحلیلا این شاعر میگه حسین جان شمشیر برای به صورت تو کشیدن و شما رو به شهادت رسندن و تکبیر گفتن اما نمیفهمیدن که اینها الله اکبر و زیبه کردن لا اله الاقر الالله رو کشتن نمیدونستن نمیفهمیدن هر که دارد حوث کرب و بلا بسم الله یا حسین انشاءالله یا اشورا و محرمم کربلا ازاداری کنیم السلام علیکم یا ابا عبدالله حسین جان رسیدن پاکستان خدا ب 없습니다 را بازگاهی، بادن کهدار vollkon نگذم پرست هستید، دست دن Map د کاثرctive اینهاfull حسین جان افراد پیاده بشن زینب دختر امیر المؤمنین میخواد از ناغه پیاده بشن شاید عبل فازل دوید علی اکبر دوید جوانان بنی هاشم دویدن کنار مرکب حضرت زینب با چه احترامی امبرو پیاده کردن با چه احترامی زینب از شطور پیاده شد آماده اید یک دقیقه بگم و داتون کنم روز یازده همه معرمم دوباره زینب میخواد سواره بر شطور بشه هی نگاه کرد ببینه نهوید حسینی نهبل فازلین علی اکبری روکت طرف قتلگاه حسین من محرم زینب رسید وقت سواری بر شطور من نمانه نه ملو اری حسین جان یا تو زجاخیز یا که اکبر و عباد یا به سپه بو که رو کند به کناری خدایا این ملت را این مردم را این نظام را این غلاب را این کشور را این دین ما فرزندان ما زرعه ما تا قیام قیامت علمای ما مراجع ما رهبر معظم انقلاب خدایا همه و همه را در پناه امام حسین در مسیر امام حسین حفظ و هدایت بفرما یا رب الحسین یا رب الحسین اش فی صدر الحسین بمور الحجت یا رب سدایی مندگاه جلوی از جنوی دینی راديو مهاره در این چهید جهانه روشنا pyroclastic روشنایی رای مارف صدای فضیلت و فطرت روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حوزن نوشته ی لیلا مهدوی نویسنده تیه کننده و کارگردان حسن توکلی زاده راوی ماکان رزایی پور بازیگران امیر عباس توفیقی معصومه ی عزیز محمدی ماکان راوی ماکان رزایی پور صدا بردار رامین آریا شبور به نام خدای بزرگ دوستانه عزیز سلام روایت کتاب و از راژیو معرف می شه ندید در این برنامه گذیده ی از کتاب نشان حوزن در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت می شه نشان حوزن داستانی جذاب و روایتی تأثیر گذار از زندگی فرزندان امام حسن مشتبه علیه سلام و حضور اون بزرگواران در واقعی کربلا است نویسنده در این اثر زمن بهرگیری از منابع تاریخی از انصر خیال هم بهره گرفته و به سراغ روزهی مشهور از کربلا رفته جایی که آینه ها به پای خرشید می افتن و اطر حضور امام حسن مشتبه در دشت پراکنده می شه در برنامه قبل تا جایی شنیدید که نفیسه همسر عبدالله ابن زبایر به دیدار برادرش حسن رفت که همراه امام حسن علیه سلام تو خونه ی عبدالله ابن عباس ساکن بودن نفیسه به برادرش حسن گفت که بعد از ورود امام به مکه و دیدار پرشور مردم به اون بزرگوار عبدالله ابن زبایر امیری خودش بر مکه رو برباد رفته می بینه و ممکنه دست به کار خطرناکی بزنه و حالا ادامه ی روایت کتاب نشان حسن در قسمت دهون بوی نان تازه تو خونه ی عبدالله ابن عباس پیچیده بود قاسم که برای آوردن آب به مطبخ رفته بود برگشت و کاسه ی صفالین پر از آبو به خوهرش داد نفیسه چند جور آب خورد و گفت قاسم که برای آوردن آب به مطبخ رفته بود حال شویم عبدالله طبیعی نیست اون مدام در سرسرای خانه راه می رود و با خودش سخن می گوید نمی دانم چه می گوید اما معلوم از آش رفته است و از چشمانش آدش می بارد بیم دارم بیم دارم که زبانم لال قصد جان امو و مولای من عبا عبدالله رو داشته باشد نمی دانم با چه کسانی مکاتبه می کند اما مدام سفیر و پیک به اطراف می فرستد آنچه مرا آش رفته کرده حدسیست که از مکاتبات او با مدینه و مروان ابن حکم بر جانم افتاده است شیطان را لحنت کن خوارم می ترسم برادر می ترسم نمی توانستم در خانه بمانم باید این سخنان را به گوش اموی من عباس برسانی تا چاره بیندی شد من فرصت زیادی ندارم و باید بروم هر لحظه بیم دارم شویم عبدالله با خبر شود و بی شود آنچه نباید بشود اینها را به تو گفتم تا خودت امور را زر و سامان دهی جان خوهر لحظه درنگ نکن بوی خیانت به مشامه می رسد آرام باش خوهرم آرام باش نباید رفتارت نشان داد که شوید عبدالله را زیر نظر داری او مرد سیاس و زیرکیست بعید از خود را در مخمسه دشمنی با آل علی بیندازد شک نکن که عبدالله با ما آشگارا ستیز نمی کند چه می گوی برادر در چشمان عبدالله آتش فتن شولور است بعد از این همه سال او را خوب می شناسم هیچگاه عبدالله را اینچونین حریص ندیده بودم صدای حکومت و امیری مکه دیوانش کرده خوهر جان آرام باش تو هنوز بر گفتهایت اتمینان نداری عبدالله پدر فرزندان توست در کلامت باید جانب احتیاط و انصاف را مراعات کنی تو او را خوب نمی شناسی برادر پرسخنانم تردید نکن از مردی که من می شناسن هیچ چیز بعید نیست حتی مساله با یزید بر سر امیری مکه قدرت چشمان بنزوبای را کور کرده است سخنانت را درک می کنم خوهر کار سختی در پیش داری اما اکنون باید خیشتندار باشی تا ببینیم راه حل عبور از این بوران چیست خوهر جان خودت خوب می دانی من نیز می دانم که عبدالله تا کنون دشمنی با آل علی مخصوصا با مولای من عبا عبدالله نداشته است من روزی را می بینم که عبدالله در آتش این زیاد خواهی هایش می سوزد او شوی من است نفرین بر او نفرین بر من است من در لعن و نفرین او سعیم هستم برادر خداوند بیش از وسع کسی از او انتظاری ندارد خوهر جان نمی دانم نمی دانم خدا مرا ببخشد و بر من رحم کند خوهر جان در جهاد تو همین بست که اگر در خانه بن زبیر قرق سیم و زر هم شوی باز هم جان به حق را می گیری شاید حکمت بودن تو در خانه عبدالله بن زبیر همین باشد که امروز چشمان مرا باز کردی حال برخیز و به خانت باز کرد در اولین فرصت آن چرا گفتی برای اموی من عباس خواهم گفت نفیسه آشفت و با اجله خداحافظی کرد بعد بلند شد و از خونه عبدالله بن عباس بیرون رفت در رو پشت سر خوهرش بست بعد رو کرد به برادرش قاسم و گفت قاسم کن حواست را خوب جمع کن برادر هیچ کس نباید از سخنانی که امروز میانه من و خوهر ما نفیسه رد دو بدل شد خبردار شود حواستم هست برادر می دانم جان برادر اما گفتم تا خیال خودم آسود شود پرسشی دارم برادر بپرس قاسم کن چرا پدر ما نفیسه را به نکاه عبدالله بن زبیر دارا ورد این را که چرا پدر رازی به وسط دخترش با بسر زبیر شده است نمی دانم اما این را خوب می دانم که پدر بی علت و حکمت کاری انجام نمی داد تو فکر کن خوهر ما نفیسه در خانه ابن زبیر تمرین سعی سعد و بردباری می کند ما که همه چیز را نمی دانیم و از پس پرده حکمت آگاه نیستیم اما نفیسه در این میان مشووش هست معلوم از اعتقاداتش با اعتقادات شویش زمین تا آسان از اعتقادات شویش زمین تا آسان نخند برادر یادت نیست زید چه می گفت محاسبه اعمال آن روز را خوب به یاد دارم برادر من عبدالله کچکتر از امبوز بود و می گفت مگر اعمال من درهم و دینار هست که محاسبه کنیم قاسم و حسن حرف می زدن و می خندیدن که نفیله مادر قاسم به سمتشون رفت هر دو به احترام اون بلند شدن قاسم رو کرد به مادرش و گفت نفیله پیش رفت و گفت خوب دو برادر خلوت کرده اید و به محاسبه مشغولید خداوند حفظتان کند نفیله اینو گفت و به سمت مطبخ رفت بعد از رفتن نفیله قاسم رو به برادرش حسن کرد و گفت برادر جان همه اهل خانه از خواب برخواستند پس کهی می خوایی سخنان نفیس را به امویمان عباس بگویی؟ حسن اینو گفت و از خونه بیرون رفت نفیله تو مطبخ نشسته بود و زیر لب زکر می گفت کمی که گذشت مشتی جو از سینی برداشت و روی سنگ زیرین آسیاب ریخت و دستاس و چرخوند صدای شکست شدن دونه های جو با صدای زکر گفتن نفیله یکی شده بود اون به دردی که تو مچ دستش پیچیده بود توجهی نکرد بعد از چند دور چرخیدن دونه های جو آرد شد نفیله نشسته بود و همچنان زکر می گفت که صفیه همسر عبدالله بن عباس رفت و کنارش نشست و با لبخند گفت نفیله نگاهی به صورت صفیه کرد از روزی که مهمون خونه اون شده بودن جز لبخند از صفیه ندیده بود نفیله به چهره خندان صفیه نگاه کرد و گفت نفیله نشسته بود و همچنان زکر می گفت خونه رو آتیش بیرون مطبخ حلوه می پخت نفیله آرد و تو تشت مسی سرازیر کرد بعد به سمت خونه رفت و گفت بوی حلوه تو خونه پیچیده بود یکی از کنیزان چند طبقه مسین برای حلوه آورد صفیه با دست به اون اشاره کرد و گفت سر تشت را بگیر تا از روی آتش برداریم وگرنه ته می گیرد نفیله و خونه به کنیز و صفیه کمک کردن و تشت را بگیرد و گفت و رو زمین گذاشتن خونه رو به نفیله کرد و گفت نفیله جان به گمانم تا کنون باید مسافران به مسجد الحرام رسیده باشن باید ردا و جلباب من را پاکیزه کنیم که به زودی بانوی من زینب و روغیه و ام کلسوم سقرا را زیارت خواهیم کرد نفیله و خونه به اتاق رفتن تا برای استقبال از مهمونای تازه آماده بشن موسیقی سدایی هم همه تو حیات پیچیده بود خونه و نفیله از اتاق بیرون اومدن کمی که گذاشت اهل بیت امام حسین قدم تو حیات گذاشتن همه به احترام اونا استاده بودن نفیله با دیدن حضرت زینب بغز به گلوش چنگ انداخت و با خودش گفت با دیدن بانویم زینب ریاد شوی مظلومم ابا محمد افتادم گویا دوباره قم قربت مدینه به جانم چنگ انداخت است از چهره قمگیل بانویم زینب معلوم است که اونیز لست کمی از من ندارد چشمانش سرخ است و اشکالود شک ندارم که اونیز دلتنگ مدینه است و گوهری که در بقیه مدفون است نفیله تو فکر بود که یه دفعه حس کرد حضرت زینب مقابلش ایستاده با صدای زعیف و بغزالود گفت خوش آمدین بانو جان حضرت زینب نفیله رو در آقوش گرفت یه دفعه صدای حقق گریه نفیله بلند شد اون میخواست تا میتونه گریه کنه و عشق بریزه اما جلی صاحب خونه و مهمونای جدید خیشتنداری کرد کمی که گذشت همه به سمت اتاق مهمانی رفتن خدا نگهتار موسیقی وصاند دینی صدا رادیو معرف صدای فضیلت و فطرت