نماز پشتر ابن زیاد که عمل صالح نیست که به جنگید کشته بشید این که عمل صالح نیست که از گرستنگید بمیرید عمل صالح نیست در اردوگاه ماموسن که باشید گرستنگید عمل صالحه خوابت عمل صالحه نمازت هم این میشه عمل صالح معیار عمل صالح چیزی غیر از این نیست میفرمد این پیغمبر شما رو توی سحنه هایی میبره یه جایی باید جانتو سفر کنید احتیاج نداره پیامبر به این که شما سفر پیغمبر بشید که ملائکه حفظه او هستن دایون ادبه رو خوندید ملائکه مقربین نامداران ملائکه دوروبر حضرت میچرخن چه احتیاجی ببنی شما ولی یه جایی حضرت ما رو میبرد توی ترهی باید گرستنگی بکشیم باید تشنگی بکشیم باید خسته بشیم باید یه جایی قدم بزاریم که دشمن دلش نمیخواد ناراحت میشه ناراحت بشه دشمن اگه بخوایی حساب ناراحتی دشمنو بکنی از حضرت جدا میشید یه جایی شما رو بیبرن دشمن بهتون زربه میزنه سحنه جنگه دیگه زربه اقتصادی میزنه زربه نظامی میزنه از این حضرت جدا نشید چرا چون عمل صالح یعنی عمل کنار حضرت امکانات تو بیاری جانتو بیاری مالتو بیاری به بهترین وجبه پاداش میدن بهترین کار انسانمون کاری کنار حضرت بهترین انفاق انفاق کنار حضرت بنابراین این ترهی که حضرت دارن که تره پیروزیه پیروزیش قطعیه تردید درش نیست ترهیست برای همه آلم ترهیست برای همه تاریخی و امت تاریخی میسازن قلبه هم قطعیه مارم تو این تر دعوت کردن خدای امتحان میفهمد شما جدا نشید از این پیانبر اگر جدا نشدید همه کاراتون عمل صالح میشه همه اعمالتون پاداشو عجب برن بعد در یه آیه قبل از این آیه است منتها من این آیه رو مقدم داشتم به یه نکتهی میفهمد یا ایوهل از این آمنون در اباخر سوره براعت دیگه که خدای امتحان تره نبی اکرم رو براعت و سفندی و قتال و درگیری های سحنه و جریان هایی که شکل میگیرن و سابقون و منافقون و همه این ها رو که توضیح میده میفهمد یا ایوهل از این آمنون اتقالا و کونو ما از صادقین تو عالم که را میرید مراقب خدا باشید دامنتون رو جمع کنید شیطان دامنتون رو نگیره خارهای راه دامنتون رو نگیره ترهای دشمن شما رو زمین گیر نکنه حواستون به خدا باشه تو عالم راه میرید قفلت کنید اسیر شیطان و دشمن میشید اتقالا و کونو ما از صادقین در مقام تقوی با صادقین باشید اصلا تقوی یعنی این یه موقعی من عرض میکردم محضر اسادید و خودم استاد عزیزم درست پس میدم ما گاهی تقوی رو اینقدر متکسر میکنیم که اصلا آدم وحشت میکنه به سمت تقوی بره تقوی یک کلمه بیشتر نیست کونو ما از صادقین تقوی یعنی با امام راه رفتن متقی اون کسیست که با امام راه میره از امام جدا نمیشه هر کجا امام رفتن اونم هست یک کلمه جامعه البته با امام بودن یه مناسکی داره آدابی داره ولی یک کلمه بیشتر نیست اسیر مناسک نباید شد اتقالا در آیات پایانی این صوره میفهمد دامنتونو جمع کنید حواستون به خدا باشه خارهای راه زیاده اسیر نشید و کونوم از صادقین در همه احوال با صادقین باشید همون طوری که در زمان حیات حضرت باید با پیغمبر خدا باشید همراهی با وجود مقدس نبی اکرم بعد از حضرت به این است که با صادقین باشید این تره تریست که به دست صادقین امتداد پیدا می کنه این صادقین کیا هستن؟ مفسرین مفسر بحث کردن ولی روایاتی که از اهل به نقش شده تطبیق کرده به اهمه احداث محسنون به امیر المومنین تطبیق شده دامنتونو جمع کنید با امیر المومنین راه برید دامنتونو جمع کنید با امام زمان راه برید دعوت و سر و صدا و سخن حرف زیاده از نفاق تا کف سر و صدا در عالم شما متقی باشید شما موضع باشید از این نجید شما دامنتونو جمع کنید این صادقین کیا هستن که ما باید بهشون را بریم عرض کردم روایت ماما یه امالیمیست خود قرآن هم معرفی میکنه جاهای مختلف من یایشو عرض میکنم در سور مبارک احزاب خدای امتحان فرامد من المؤمنینه میدونید از یه احزاب بوده مشتکینه مکه با هم پیمانانشون باید یهود دوروبر مدینه هم پیمان شدن گفتن مدینه رو محاصره میکنیم کار تمام میکنیم دیگه آمدن مدینه رو محاصره کردن حضرت دور مدینه دستور دادن خندق کندن که نتوند دشمن بیاد این طرف کار سخت شد خیلی سخت شد بر مسلمان ها حضرت تو مدینه در محاصره بودن در نقل بره که یه سنگی در حال خندق کندن یه سنگی پیدا شد نتونستن درش بیارن حضرت خودشون آمدن و این سنگو با ست و زندگی زربه خورد کردن از سر را بردشتن هر زربهی که زدن تکبیری گفتن بعد گفتن آقا چرا تکبیر گفتید گفتن در زربه اول برقی جهد دیدم که تا سباب و یمن رفتیم در برق دوبم دیدم ایران فت شد در سبوم دیدم رون فت شد قرآن داره منافقین میگفتن ما وعدن الله و رسوله او الا غرورا این تیغمبر چقدر دروغ تحبیل ما میده تو مدینه محاصرهش کردن الان کار تمام بشه میگه ما رومو میگیریم ایرانو میگیریم در همین سوره خدا فهمد که اما مؤمنین اینجوری میگفتن مؤمنین میگفتن هازا ما وعدن الله و رسوله و صدق الله و رسوله این همون وعده خدا و رسوله به ما گفتن اگه شما استقامت کنید هرچی بیشتر بیستید دشمن مجتمع تر میشه متحد تر میشه دشمن قبیتر میاد به میدانتون ولی اگه استقامت کردید پیروز میشید پیروز شدید باز دوباره دشمن قبیتر میاد انقدر این ادامه پیدا میکنه تا شما ساخته بشید پخته بشید تا قلبه مطلق پیدا کنید این مسیر اینجوریه هازا ما وعدن الله و رسوله و صدق الله و رسوله خدا و پیغمبرش راست گفتن این مؤمنین و خدا امتحان در سوره احزاب که معرفی میکنه بعدش اینو میفهمد من المؤمنین رجالون صدق ما احد الله علیه در آیه قبل آیه 22 ارز کردن میفهمد ولن مار المؤمنون الاحزاب مؤمنون وقتی دیدن همه این احزاب دست به دست نام آمدن با هم آمدن دور مدینه قالو هازا ما وعدن الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ایمانن و تسلیمن هرچه دشمن قدرت منتر آمد اینا مؤمن تر شدن اینا بیشتر تسلیم خدا و رسول شدن این مؤمنین رو میفهمد که من المؤمنین از اینا یه دستشون رجالون چخصیتهای مهم میستن من المؤمنین رجالون این رجالون علامت عظمت رو گلال من المؤمنین از این مؤمنین یه دستشون رجالون این مؤمنینی که هرچی دشمن بیشتر پشار میاره مجتمع تر میشن من همیشن تسلیم تر میشن من المؤمنین اومنینه رجالو از اینا یه ادهی هستن شخصیت های هستن که صدقو ما آهد الله علیه پیمان هایی با خدا بستن این پیمان هاشونو به قطعیت رسوندن تصدیق کردن در عمل صدق پیمانشونو اثبات کردن این پیمانشون با خدا چیه در روایت توضیح داده شده پیمان بستن که به این پیغمبر وفا کنن هر کجا این پیغمبر رفت باشن توییچ سحنه سختی عقب گرد نکنن سستی نکنن استادن فمنهم من غذا نهبه ومنهم من یم یه ادهشون به شهادت رسیدن رفتن به مقصد یه اده من منتظرم حضرت اون من هستم جناب حمزه و برادرم جعفر اونها رفتن منم در انتظار اون سحنه یه هستم که در شبه 19 همه ماه رمزن بر حضرت پیش آمد اینا صادقین هم قرآن فرامد یه ادهی با نبی اکرم عهد بستن با خدا عهد بستن که راه این نبی اکرم ادامه بدن این بارو به دوش بکشن بی خودی که کسی امام نمیشه که یک عهدهایی میگیرن یه امتحانهایی میکنن بعد از اون عهدها بار هدایت امت رو دوش این آدم میگذارن تازه در مسیر هدایت هم امتحانهای سختیه که باید امتحان بدن اینا صادقین یعنی اینا یعنی اینا با خدا یه قراری بستن پای قرارش صادق یعنی سید و شهدان مکرر من این حدیث رو خوندم حدیث فوقلاده ایست در نقل دارد که بعد از ظهر آشورا اون وقتی که حضرت دست به زلفقار برد و یه جوری حمله کرد به لشکر که سی ازار نفر پراکنده شدن رو به کوفه برا حضرت پیام آمد نصرت الهی بر کربلا مشرف شد پیام آمد میخواید پیروزتون کنیم اون پیروزی که در رجعت میاد الان بهتون بدیم همه چی هم بهتون برمیگردونیم هرچی از صبت حالا دارید مثل جناب ایوب بهتون برمیگردونیم هیچ چی هم از مقام خودتون کم نمیشه ولی در یه نقلی دارد اهدنامه حضرت با خدا هم آوردن شما یه قراری داشتید قرارتون بود که بزرگ محجته و فیک لیستن قد عباده که من الجهالته و حیرتز شما قرار داشتید برید تو گودی قتلگاه این ظلمتی که بر آلم اسلام سایف کنده اینو کنار بزنید راه رو باز کنید حضرت فهمودن ما سرقرارمون هستیم حضرت تعبیر اینه همین که حضرت این جمله رو فهمودن سحنه برگشت حضرت در محاصره قرار کنید نمیدونم شیطان و قباش چجوری با خبر شدن برگشت این میشه صادق صادق یعنی صادق یعنی امام زمان که الان 1200 ساله استادن تا یه امت بسازن و بلای این سحنه رو دوش حضرت این تر تره سختیست تره بزرگیست درگیری داره صفبندی داره یه مناسبات یه جایی باید با عزیزان خودت ببوری یه جایی باید با عزیزان درگیریه شیکاری که امیر المومنی ننجام دادن یه مناسباتی رو باید قط کنه یه مناسبات جدیدی رو گره بزنی که یه امت ساخته بشه به ما دستور دادن که تو این تر با پیغمبر خدا باشید صلی اللہ علیه و سلیم بعدم با صادقین باشید اونایی که سر قرارشون با خدا استادن قرارهایی با خدا بستن بر اصلا اصلا اون قرارها بهشون خدای متعال بساید داره امامت داره اونا رو اهده داره ساختنه یک امت کرده به هدایت یک امت صادق با خدا هستن تو این قرار شما با اونها را برید از اونها تبعیت بکنید و بعدم یه حشدار بزرگ خدای متعال در پیش رو داده فهمده این کار خیلی سخته خیلی باید دامنتون تو عالم جمع کنید که بتونید با امام راه برید راه رفتنه با امیر المومنین وقتی شما بعد از وسط دنیا یه بنی امیه با همه جلوهاش عبور بکنید باید مواظب بشید دامنتون این سر و صداها نگیره خیلی کار سخت شبهاشورا وقتی امام حسین تو محاصره افتاده به حسب از آن یومون حوس رفیه حسین علیه السلام این طرف زیر صد نفر اون طرف سی هزار نفر اون طرف اون طرف سر و صدای قناعیم و پیروزی و فتوهات و عده های بنی امیه خیلی سخته که آدم اون تحدید ها و تتمیه ها یه جایی دامن آدمو نگیره آدم کنار امام حسین بیست اتقل لا حضرت وارد میدان درگیری میشن احوت دارن بد دارن خیبر دارن سفین دارن آشورا دارن اتقل لا اتقل لا اتقل لا دامنتونو جمع کنید با حضرت راه بدهد حواستمون باید به این نقطه اون چیزیست که خداییم تا از ما در آیات پایانی این سوره طلب میکنه این ترهوبه پیش منافق داره سابق داره از خونم تابعین داره جامونده ها داره مرجمونال امرالله داره شما سعی کنید از امام جدا نشید دامنتونو جمع کنید حواستون باشه این همون درسیست که درس آشوراستی اونایی که حواستشونو جمع نکردن یه جوری اوزرها اونا رو از امام حسین جدا کرد و هر اوزری انسان بیاورد در دست خدا پذیرفته نیست هیچ اوزری مقبول نیست من زن و بچم گرستن گندم ببرم یمن جابمونم از امام حسین قبول نمیشه کسانی به امام حسین میرسن که اشحد و لکب تسلیمه و تصدیقه و الوفاه و النسیهت لخلف نبی موسی السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارباه التي حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما با بقیتو و بقیه الليل و بنها و لا جاله الله آخر لحد منی لزیارتکم السلام علی الاسین و علی ابن الاسین و علی اولاد الاسین و علی ابن الاسین و اصحاب الوسین اشفع صدر الحسین اشفع صدر الحسین اشفع صدر الحسین لکموری صدر الحسین از این حنجتیه را موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حوصن نوشته ی لیلا محتوی موسیقی به نام خدای بزرگ موسیقی نشان حوصن از روایت را درسته داره جایی که آینه ها به پای خرشید میفتن و اطر حضور امام حسن مشتبه در دشت پراکنده میشه در برنامه های قبل تا جایی شنیدید که نفیسه دختر امام حسن علیه السلام و همسر عبدالله ابن زبایر به دیدار برادرش حسن رفت نفیسه به برادرش گفت که بعد از ورود امام حسین علیه السلام به مکه و دیدار پرشور مردم با اون بزرگوار عبدالله ابن زبایر امیری خودش بر مکه رو برباد رفته میبینه و ممکنه دست به کار خطرناکی بزنه حسن اونو به آرامش درود کرد و گفت به زودی این خبر رو به حضرت عباس میرسونه تا اون بزرگوار راه چارهی پیدا کنه همچنین شنیدید که اهل بیت امام حسین که با نامه اون بزرگوار به مکه درود شده بودن از راه رسیدن و حالا ادامه ی روایت کتاب نشان حسن در قسمت یازده هم حیات خونه عبدالله ابن عباس در سکوت انیقی فرو رفته بود همه خابیده بودن نفایله گوشتیس کرد از دور صدای نفایله زمزمه ای میومد نفایله در پناه دیوار جل رفت تو تاریکی هیچی دیده نمیشد آروم سرک کشید کسی تو حیات نبود دوباره گوشتاد صدا از بام خونه میومد پاورچین پاورچین جل رفت حالا صدا کمی واضح تر شده بود صدای قاسم بود که با خدا مناجات میکرد نفایله با شنیدن صدای مناجات پسر نوجبانش قاسم بدنش لرزید به سمت قاسم رفت و گفت نور چشمم تمام روز در پیه تو بودم نگفته به من جایی نمیرفتی افکن مادر جان چیزی هست که باید به من بگویی؟ چه چیز رو باید بگویی مادر جان؟ چرا اینقدر نگرانی؟ نفایله به دیوار پشت سرشتکی داد و گفت این که بعد از نماز صبح خوهرت نفیس حراسان و پریشان نزده تو و برادرت حسن آمد و زود رفت آفتاب که در آنها برادرت حسن از خانه بیرون رفت و بعد هم تو جان مادر بگو هر چه میدانی با شنیدن این حرف قاسم نگران پرسید مادر جان از این ماجره با کسی هم سخن گفته ای؟ قاسمم گویا هنوز مادرت رو خوب نشناخته ای مرا از شرح آنچه گذشته هست مزور بدار مادر جان دعا کن و به درگاه خداوند استغاثه تا شر رو بلا دفت شود تو مرا میترسانی قاسم از خودتان آموختم که اگر دل به خدا بسپاری و از امق جان او را در امورت وکیل قرار دهی حاجت به بیم و ترس نیست دلت را قوی کن و نترس مادر جان من به دعای شما ایمان دارم اگر تو چونین میخوایی دیگر پرسشی نمی کنم و تو را به امان خدا میسپارم دعا و نظر هم میکنم و از خدا میخواهم امورت را سامان دهد حال به بستر برو و استراحت کن من که تا تو را ندیدم خواب به چشمانم نرفت من همینجا میمانم مادر شما بروید لحظه دیگر منیز به اتاق خواهم رفت نجان مادر شب به نیمه نزدیک شده میخواهم وضوع بگیرم و نماز شب بخوانم خواب از چشمانم گریخته است نفعیله به سمت حیات و چاه آب رفت بعد وضوع گرفت و با خودش گفت کاش میتوانستم در دل شب به تواف خانه خدا بروم نمیدونم قاسم در چهرم چه میبیند که میگوید اگر میخواهی میتوانم تو را به خانه خدا ببرم تواف کهبه زیر نور مهداب باید دلشی ماشد نفعیله خوشحال از حرف پسرش قاسم به سمت اتاق رفت و مشغول خوندن قرآن و نماز شب شد کمی که گذشت قاسم به سراغ مادرش رفت و هر دو در تاریکی شب از خونه بیرون رفتن اونا از کوچه های تاریک مکه رفتن و به مسجد الحرام رسیدن آتشتان ها روی ستونهای دور تا دور خونه خدا رو روشن کرده بود کهبه زیر چطر آسمون و زیر نور ماه میدرخشید نفعیله هرچی به کهبه نگاه میکرد سیر نمیشد حتی میترسید پلک بزن و تصفیر کهبه از مقابل چشمانش مهد بشه نفسش به شماره افتاده بود و زربان قلبش از شوق تون توند میزد توان حرف زدن نداشت نفعیله توفیقه ذکر بود که دست پسرش قاسم رو رو بازوش احساس کرد قاسم گفت بسم الله نفعیله بانو نفعیله از مقابل هجر الاسفد شروع به تواف کرد ذکر میگفت و دور کهبه میچرخید هر بار که مقابل مقام ابراهیم میرسید برای دور بعد مشتاختر میشد نفعیله در آلم خیال شوهر بزرگوارش امام حسن مشتبه رو تصور میکرد که گوشه ایستادن و به عبادت اون نگاه میکنند نفعیله نمیدونست چقدر دور کهبه چرخیده و به درگاه خدا دعا و استغاثه کرده در این مدت از زمین و زمان قافل شده بود حتی نمیدونست پسرش قاسم کجا نشسته که اونو نمیبینه چیزی تا ازان صبح نمونده بود کمی که بزرش نفعیله پسرش قاسم رو دید که گوشه ای به نماز ایستاده بود نفعیله از شاش و پا کرد و از جایی که نشسته بود بلند شد و به سمت سکوهای اطراف خونه خدا رفت و منتظر پسرش قاسم نشست کمی بعد قاسم به سمت مادرش رفت و هر دو در سکوت به کعبه خیره شدن نگاه کردن به کعبه در اون لحظه های نیمه شب شیرینی و لذت دلنشینی داشت کمی که بزرش قاسم رو به مادرش کرد و گفت مادر جان چیزی تا ازان صبح باقی نمونده است اگر خسته نیستید بمانیم و نماز صبح را در خانه خدا اقامه کنیم نفعیله خواست حرفی بزنه که از دور زنی رو پیچیده در عبادید و گفت آنجا را ببین قاسم به گمانم امت زینب است که با همسرش عبدالله ابن جفر به سمت بیتالاه میاید قاسم به جایی که مادرش اشاره کرده بود نگاه کرد و گفت آره امت جانب زینب است که به توافه کعبه آمده گمان نمی کردم بعد از رنج سفر و گذاردن عمره مفرده در این نیمه شب به توافه کعبه بیاید قاسم بلند شد و گفت برخیز مادرچان باید به نزده ایشان برویم دلم برای امت جانم تنگ شده است قاسم چان بگذارم مد زینب با خدای خود خلوت کند او اکنون دلتنگ است و جز کعبه چیزی نمی بیند باشد مادرچان برای دیدار امت جانم فرصت زیاد است نفعیلی تو فکر رفت و با خودش گفت نفعیلی با این فکر به آسمون خیره شد کمی که گذشت صدای ازان صبح تو مسجد و نبی پیچید نفعیلی با این فکر به آسمون خیره شد نفعیلی با این فکر به آسمون خیره شد نفعیلی با این فکر به آسمون خیره شد حسن به سمت دل رفت و مشتی آب به صورتش پاشید خونکای آب حالش رو جا آبارد دوباره دستش رو پر از آب کرد و این بار چند جرعه نوشید آسم که به برادرش حسن نگاه میکرد رو به اون کرد و پرسید برادر وقتی سخنان خوهرمان نفیس را در باره شویش عبدالله ابن زوبیر به امویمان عباس گفتی امویمان عباس گفتی امویمان عباس گفتی چه میکند؟ امویمان عباس بلند شد و به سمت برادرش حسن رفت بعد مقابل اون ایستاد و گفت نگفتی امویمان عباس دقیقا چه گفتی؟ اون ایز مانند ما نگران شده و قرار است گفتهای خوهرمان نفیس را به اطلاع مولای من حسین برساند اما تو خوب میدانی غاسم امویمان عباس در اوج نگرانی فیشتندار و آرامه است و با تسلط اوزارا در دست میگیره حسن دست غاسم رو گرفت و ادامه داد خدا بزرگ است و بر تمام امور مسلط او خودش از مولای من حسین و خاندانش محافظت میکند استغفار کن و بد بدلت راه نده غاسم بیشک مولای من حسین و امویمان عباس در امور از ما برترند و خود راه چار را میابند برادر خودت خوب میدانی که من در برابر امویمان عبا عبدالله بین جانبه اگر لازم باشد حاضرم سرم را در راهش نصار کنم میدانم که خداوند پسر رسولش را محفوظ خواهد داشت اما ما هم وظیفه ای داریم که باید انجام دهیم با شنیدن این حرف حسن تو فکر رفت و با خودش گفت به غاسم حق میدم که نگران باشد اما بخشی از نگرانی هایش در باری عبدالله ابن صبهر در حد حد سکونا نست از این رو نمیخواهم او در جریان همه یه وقایی قرار بگیرد غاسم فقط سیزد سال دارد و هنوز درک کامل برخی از مسائل برایش زود است دیگر تا به مندن در خانه را ندارم باید کمی با خودم خلوت کنم خوب بیندیشم و گزارها را کنار هم بگذارم تا به توانم نتیجه بگیرم حسن با این فکر از خونه بیرون رفت هنوز تا ازان مغرب زمان زیادی باقی مونده بود حسن همینطور که قدم میزد تو فکر رفت و با خودش گفت حسن تو فکر بود و پیش میرفت که با صدایی به خودش اومد برادر برادر حسن به سمت صدا برگشت و نگاهش تو نگاه برادرش عمر گره خورد کجا میرنی برادر عجله نکن عمر من استادم اول نفس تازه کن بعد سخن بگو برادر برادر من سخن بگویم تو باید سخن بگویی بگو چه چیز تو را اینقدر پریشان کرده است چرا گمان میکنی خاطر من پریشانه است از حرفای خصوصیت با اموی من عباس در سحن مسجد الحرام حسن به چهره پرست سؤال برادرش عمر لبخند زد عمر منتظر بود تا برادرش حسن اون چرا رو عباس در سحن مسجد الحرام