مادرم فدات مادرم فدات قصه قصه مبارزه با دینه قصه بیهجابی بدون تردید از اونوره آب آب میخوره بیگانگان که میخواهن دینتون نباشه در سال 1314 مردم مشهد تحسن کردن بر زد بیهجابی رزاخان قلدر سهر دستور داد درب حرم را درب گوهرشاد را بستن مردم را به گلوله بست بیش از صد نفر هشتا شبستان داره مسجد گوهرشاد از این شبستان فرار میکردن به اون شبستان اونجا به گلوله میبستن به اون شبستان بیش از صد نفر را اینها کشتن هنوز رمق داشتن بردنشون تو چاله ریخدن دفلشون کردن گفتن بیهجاب ها به فکر این خونه ها باشن فردا یقشون رو میگیرن همین شهده ها میگن ما برای هجاب خون دادیم این چه بساطیه دارید بعضی ها نوشتن که دوره این حرف ها گذشته یعنی دوره دین گذشته نگذشته والا چرا؟ چون به نظر بیرسه برخی از این بیهجابی ها از سر ناغاهیست از سر چشم و هم چشمی های قلطه بعضی ها این شنینند ما برای بعضی ها که گل خوردن میگیم والا بلا ترسم نرسی به کعبه ای عرابی این ره که تو می روی به هیچ استا نست دینه شوخی بردار نیست علما استادند و خون دارند خون دادند در این راه این عرض می کنم که لب بیچه یا حسین یعنی لب بیچه به دین بابا روز دوازده هم که آزادگان را وارد کر بلا کردن گرس نه بودن تش نه بودن نان و خورما آوردن لب نان و خورما ها را پس زد گفت ما بچه های فاطمه هستیم صدقه قبول نمی کنیم اما یه خانمی چادر آورد روز سری آورد زینب روز سری قبول کرد چادر قبول کرد جزوه متن دینه حتی چادر مشکی هم آدرس می دهد علمیزان جلد شونزه ام سلمه می گوید بعد از اینکه آیه نازل شد که به پیغمبر گفته میشه به همسرانت بگو به دخترانت بگو یدنی نه علیه نه من جلابی بهن گفت همشون چادر مشکی سر کردن هم چادر حساب داره هم اصل هجاب من نگرانم از اینکه این مطالب رو ما نمیگیم بعضی ها فراموش کنن هجاب جزوه دینه لبایچه یا حسین یعنی لبایچ به دین بعد دیگر دین این است از این از این همه اونها که صدای من رو میشنوند به سراحت میگویم ما افتخار میکنیم شیعه افتخار میکنیم و به تعبیر مقام معظم رهبری تقییم نمی کنیم زیر این آسمان میگویم که ما شیعه جعفری اسماعشری هستیم قانون اساسی هم این رو تصریح کرده که مذهب رسمی کشور مذهب شیعه جعفری اسماعشری هست و در آخرین اصل قانون اساسی هست تا عبد یکی از اصول غیر قابل تغییر همین هست القدیر علامه امینی نوشت برای حقانیت من کنت مولا فهازا علیون مولا بیدار باشن اونا قانونی هستن عزیز من قصه کلمه هست ما پای دین استادیم ما پای تشیع استادیم قانون میگوید مذهب رسمی شیعه جعفری اسماعشری هست اینه مسئله شخی که با کسی نداریم با برادران اهل سنت برادرانه زندگی میکنیم دور و بر کشور ما همش برادران شیعه و اهل سنت هستن خوب هم زندگی میکنیم مسالمت ها میز هم زندگی میکنیم علمای شیعه با جان و دل شهید شدن شهید اول رو برای تشیعه کذاشتن جنازه او را زیر نهر آبی دفت میچردن پیدا کردن جنازه رو سوزدن شیعه این سرمایه ها رو داده لبایشه یا حسی یعنی ما پای دین استادیم پای دین و تشیعه جعفری اسناعشری استادیم سر میدیم برای این مذب اجازه نخواهیم دادیم کسانی بیان این اصل مقدس رو با عمل از بین ببرم وقت من تمام شد گفتم لبایشه یا حسین یعنی فدای دین شدن و همه چیز را فدای دین کردن به فضل خدا عباده بودن از این اصلاعیت رو با عباده دیگر رو محضرتون عرض میکنم زن مگو مردافرین روزگاه زن مگو بنت الجلال اختل وقار زن مگو خاک درش نقش جبین زن مگو دست خدا زن مگو دست از این روزگاه زن مگو حریت زن مردافرین رو برپرده بودن زن مگو دست از این روزگاه وقتهای سخت ولی در هیچ جا طاقت زینب طاق نشد در هیچ جا صبر زینب تمام نشد ولی یک جا زینب بیتاب شد در دروازه کوفه وقتی سخنرانی کرد دستگاه ابن زیاد ترسیدن الان مردم بریزند کاخ را دربوداغون کنند گفتن زینب را باید یه جوری آرام کرد یکی گفت ازان بگید زینب آرام میگیره گفتن تازه سوجه پیده دیگری گفت برید زینب را بزنید آرامش کنید گفتن پیش این مردم نمیشه زینب را زد یکی گفت من خوب میدونم چطوری زینب را آرامش کنم زیر این آسمان خوهر و برادری مثل حسین و زینب نیامدند راهش اینه به اون عیزدار بگید سر بریده حسین را پیش چشم زینب ببرند الله اکبر یه مرتبه مخاطب زینب عوض شد به جای این که با مردم حرف بزنه با یکی دیگه حرف میزنه یا هلابه ای ماه شب اول زینب میدونید ماه شب اول همه با انگشت اشاره میکنن ای ماه شب اول زینب خیلی زود قروب کردی داداش همه مسئبتها رو باور میگردم اما باورم نمیجاد یه روز سر بریده ما تا و هم تویا شقیق فؤادی کانه ها زام و قراریم ای ماه شب اول زینب نیامدین با قدرن مکتوبا همین تو که داره با سر بریده برادر حرف میزنه نازدانه سه ساله ی عبی عبدالله خیره خیره به سر بریده داره نگاه میکنه گفت حسین من اگه با من حرف نمیزنم زنی عر نزن برادر یا اخوه فاطمه سخیره تکل ما دو جلمه با این احتیمت سخن بگو کاد قلبها ان یزوبا سلالله و علیکم یا احسانیم احل بیت نبوه و موزه رساله و مختلف الملائکم و رحمت الله و برکات ما را حسینی زنده بدار حسینی بمیران توفیق ادامه راه عبی عبدالله رو به همه ما انامدین سایت بفرما سایه نظام اسلامی مقام معظم رهبری بر سر ما مستدام بدار امام عزیز شهدا در جوار رحمت خواستت قرار بده فرج امام زمان ما را برسن و سلام علیکم و رحمت الله و برکاته یا رب حسین یا رب حسین اشفی صدر حسین اشفی صدر حسین بگمور الحجت یارب دوستان عزیز شنبنده با این دیگه ساخنانوی های ترلا سعید احمد خاتمی در برنامه یه بربال ساخن همراه تون بودیم شما علاقمندان میتونید ساعت سیزده امروز تکرار این ساخن رانی رو بشنمیده از این که همچنان همراه شبکه خودتون هستید شبکه راژیو یه موارد بسیار سپاس گذاریم در ادامه تا لحظه دیگه پارسایان رو تقدیمتون روایت کتاب رو ازخواهی میکنم پارسایان تقدیم میشه سیره و اخلاق علما در کلام حجت الاسلام وحیدی دو ده دقیقه مشق راه موضوعش راهکار ایجاد حضور قلب در نماز و ملاک کار برای خدا هست با سخنان جنوب استاد فقهی بعد از مشق راه دو سی و پنج دقیقه زمزم احکام رو میشنبیم صبح نیاز دو پنج و پنج دقیقه پخش میشه و به اتفاقش مساخیزان با این برنامه به استقبال لحظات ناب دعا و نیایش و نماز خواهیم رفت هنگام ازان صبح به افق شهر مقدس قوم سه و بیست و سه دقیقه خواهد بود طلوع خورشیت هم پنج و چهار دقیقه است بعد از صبح نیاز زیارت وارست رو سه و چهار و پنج دقیقه زمزم خواهیم کرد چهار بامداد با مکارم خوبان با سخنان اخلاق مرحوم های طلا شب زنددار همراه تون هستیم زلال جاری تفسیر روان قرآنی کنیم توسط استاد گراهتی چهار و بیست دقیقه پخش میشه رواق معرفت چهار و سی دقیقه برای شما رقمندان پخش خواهد شد سرمخ برسه موضوع نحچ و براغه پنج بامداد میشنبیم پنج و پانزده دقیقه سلوک آشورایی و پنج و چهر و پنج دقیقه تنافس صبح ترابط صبحی قرآن کریم روایت کتاب رو همینک میشنم روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حسن نوشته ی لیلا بر اساس کتاب نشان حسن محتوی محتوی محتوی حسن روایت کتاب نشان حسن نهیسته به برادرش گفت که بعد از ورود امام به مکه و دیدار پرشور مردم با اون بزرگوار عبدالله ابن زبایر امیری خودش بر مکه رو برباد رفته دیده و ممکنه دست به کاری خطرناک بزنه حسن حرفای خوهرش نفیسه رو در مسجد الحرام به اموی بزرگوارش حضرت عباس گفت روز بعد حسن از خونه بیرون رفته و تو فکر حرفای حضرت عباس بود که برادرش عمر نزدیک شد و از اون خواست بگه چرا بعد از دیدار با اموی بزرگوارشون حضرت عباس نگران و پریشان خاطر شده و حالا ادامه ی روایت کتاب نشان حسن در قسمت دوازده هم عمر با دقت به برادرش حسن نگاه میکرد و منتظر بود تا اون رازی رو که تو دلش بود آشکار کنه پچارو معتلی برادر بگو که جانم به لب آمد حسن نفس بلندی کشید و گفت خبر رسیده از گیزید ادهی از معموران مخفیش را به مکه فرستاده گویا آنان به قصد جان مولای من حسین وارد مکه شدند اما گمان اشتباه آنان را به سمت عباس بزرگوارشون عبدالله ابن زبعر کشنده است اونیز با خبر شده و آنان را از مکه بیرون کرده بن زبعر خودش از همه بدتر است نشینده ای چگونه در هجر اسمایل نماز میخاند؟ صدای ولزالینش تا مقام ابراهیم یاید استغفار کن عمر حواست را جمع کن و ببین چه سخنانی از دهانت خارج میشود کاش خواهن ما نفیسه در نکاه مردی چون او نبود تو راست میگوی حسن باید از سخنانی که نباید بر زبانم جاری شود استغفار کنم حال چه میشود برادر؟ تصور میکنم که مکه برای مولای من ابا عبدالله امنیست چه درد بزرگیست بر مسلمانان که فرزند رسولشان در کنار خانهش امنیت نداشته باشد حسن آهی کشید و به سمت دامنه یکور رفت برادرش عمر همراهش رفت و گفت ببینه برادر گمان میکنی اکشنون بتوانیم تا بالای کو بردیم؟ چرا نتوانیم؟ راه زیادیست اما عمر حرفشو ادامه نداد و ساکت شد حسن پرسید چرا ساکت شدی برادر؟ به جد من امیر المومنین میاندیشم او بارهای مسیر را برای بردن آزوگو و آب برای رسول خدا پیموده است تمام زرات خاک به رد پای او گواهی میدهند بس قریبیست برادر گویه حطر رسالت همه جا پیچیده است شاعر شده این؟ اگر این سخنان را از دهان قاسم میشنیدم تحجب نمیکردم اما از تو گفتنه چون این سخنانی دور از انتظار بود مرا دست کم گرفته ای برادر اگر فقط یکی از شیعان بودم و خون جدم علی مرتزا در رگهایم جاری نبود باز هم یاد او مرا قرق شور و شعف میکرده برای این سخنان خوشحالم که خون علی ابن عبی طالب در رگهایم جاریست حق با توست امر اما بدان که آن چه نزد خداگی را میترست تقواست روز حساب ما با اعمال و تقوای من محشور میشویم نه با خون در رگهای من امر همینطور که از کوه بالا میرفت گفت درست میگوی برادر من همیشه با خودم اعمالم را مرور میکنم سخنانت حشتاری بود به من تا بیشتر درسته مولای ما نبا عبدالله به ما مخته که با اعمال و نیات من خود را بشناسیم نبا تیر و اجداد من امر اینو گفت و تونتر قدم برداشت برادرش حسن چند قدم جلوتر از اون بود هرچی پیش میرفتن شیب را تونتر میشد کمی که گذشت حسن ایستاد و گفت آفتاب رنگ باخته و بعید است قبل از غروب آفتاب به توانیم بازگردیم حسن سرشو به سمت مکه چرخوند از بالای شهر همه چی کچیک دیده میشد حسن به برادرش امر نگاه کرد که در سکوت به خونه های مکه خیره شده بود بهتر از برگردیم امر دیدن غار حرابه ماند برای وقت دیگری باید قاسم و عبدالله را هم با خود بیاوریم باشد برادر راستش حرفی هست که دلم میخواهد بگویم اما تردیب تا کنون مانه گفته نشده است حتما حرف خاصیست که اکنون میخواهی بگویی راستش را بخواهی حرفم در باره توست برادر مدتی پیش زمزمه ی ازدواجت را از زبان مادرت بانو خوله و مادرم نفعله شنیدن خوب به خیال خودشان در خفا سخن میگفتن اما کافی بود از کنارشان عبور کنی و استراغ سم میکنی؟ استغفرالله استراغ سم چرا؟ بانو خوله و بانو خوله مادرم آنگرد قرغ سخنانشون بودن که مرا ندیدن یا شایدم دیدند اما محرم دیدند حتما همانگونه از که تو میگویی حال بگو تا من هم بدانم آجرا چیست؟ خب اگر میدانستم که از تو نمیپرسیدم اکنون تو بگو برادر آیا قرار است به زودی همسری اختیار کنی؟ هر جوانی که بالق میشود باید به حکم قرآن و سنت همسر اختیار کند اما در این موردی که میگویی خودم از ماجرا خبری ندارم فرصتی هم پیش نیامده است که مادرم بخواهد در این موضوع سخنی بگوید یعنی حتی نمیدانی چه کسی را برای تو در نظر دارن؟ بیشک مادرم چشم به عمر مولای من ابا عبدالله دارد تا امویم از ندهد حرفی به میان نخواهد آورد عمر به جوابی که میخواسته نرسیده بود حسن با خنده ادامه داد اما اگر تو برای خودت فکری داری بسم الله با شنیدن این حرف صورت عمر سر شد سرشو پایین انداخت و گفت نه چه فکری دارم وقتی برادر بزرگتری دارم که زمان ازدواجش فرارسیده است عمر و حسن حرف میزدن و از کو پایین میرفتن مسیر نفسگیر بود کمی که ازشت عمر گفت برادر فکر میکنی چه میشود ازدواجم گفتم که چشم به ازن امو دارم معلوم است و هم بدت نمیهاید زودتر سر سامان بگیری منظورم ماندن من در خانه عبدالله ابن عباس هست حسن خندید عمر ادامه داد مولای ما نبا عبدالله اندیشه ای در سر دارند که ما از آن بیخبریم بگنه با شناختی که من دارم باید زودتر از اینها در مکه منظری اختیار میشه مگر این که مگر این که نخواهیم در مکه بمانیم با بلوایی که معموران یزید در خانه شوهر خوهر من عبدالله ابن صبای به راه انداختند معلوم است مکه دیگر برای اموی من عبا عبدالله امنیست اگر مکه امنیست به کجا باید بردیم؟ با اموی من عباس حرف زدم ایشان نیزوازه نمیدانست فقط گفت این وضعیت آبستان حوادث است و هل لحظه باید آماده بود گویا نامه ای از کوفه به دست مولای من رسید است امروز صبح نامه؟ از طرف چه کسی؟ از طرف جمعیت بزرگان شیعه در کوفه حسن قدماشو تونتر کرد و گفت چرا زودتر نگفتی ام؟ میدانی نامه چقدر میتواند مهم باشد؟ رسیدن اینگونه نامه ها برای مولای من چیز عجیبی نیست بسیاری از شیعه ها برای ایشان نامه مینگیسند اما داستان کوفه فرق دارد ام روزگاری کوفه کانون خلافت جد من امیر مؤمنان علی بود است به قول پسر اموی من علی اکبر به آتش پنهان زیر خاکستر میماند حالا چند قدر عجله میکنی براد؟ باید به نماز مقبه به مسجد الحرام برسیم شاید بعد از نماز فرصتی پیش بیاید تا از این ماجرا با اموهای من عباس و محمد حنفیه سخن بگویی شب بود امام حسین علیه السلام تو اتاق نشسته بودن و با برادرشون محمد حنفیه صحبت میکردن محمد حنفیه چهره در همون نگران داشت وسط اتاق مجمعی مسی بود و چند نامه در اون دیده میشد قاسم به نامه ها اشاره کرد و روبه دو برادرش حسن و عمر گفت آه نامه ها چیست؟ عمر گفت از جانب کوفه آمده است کمی که گذشت حضرت علی اکبر نامه ای رو برداشت و گفت برادرمان غیص ابن مظهر سیدان ایداوی صبح امروز همراه چند تن دیگر وارده مکه شد فقط سه روز پس از اولی نامه آنان نیز نامه هایی رو از بزرگان شیعه و سرشناسان کوفه آوردند که همه آنان خواستار به اعتبا پدرم حسین ابن علی ابن عبی طالب هستند حضرت علی اکبر نفسی تازه کرد بعد نامه رو بالاتر آورد و ادامه داد مانند این نامه که شوس ابن ربعی حجار ابن عبجر و چند تن دیگر نوشتند حضرت علی اکبر نامه رو برای حاضران خوند نامه کوفیان پر از شور و اشتیاغ دیدار امام بود وقتی نامه تمام شد محمد حنفیه در حالی که عباش و دور خودش جمعی کرد گفت طوری که از محتوای نامه برمی آید شور و اشتیاغشان بسیار هست همان مردمی که سالها قبل برادرم عبا محمد را در مسجد تنبید و آن وجود شریف را مجبور به سر کردند محمد حنفیه با گوشه ی دستارش عشق چشم شوپا کرد و ادامه داد رفتن به کوفه یعنی اعلان جنگ اینکه کوفیان بنویسند که ما در مراسم والیان شرکت نمی کنیم و پیشبای تو را می خواهیم و چه و چه و چه نمی توانیم از شور و اشتیاغشان ها ultra کنار Oo وب am Tod همچنین عنوان شروع محمد حنفیه که سکر