شما عزیزان هستیم از پخش راژیو معارف و مجبورمهای بخش دوم رو در دوشنبه 23 روز از تیرماه تقدیم شما عزیزان میکنیم امیدوارم که شما همچنان این افتخار رو به ما بدید و همراه گرم و سمیمی رسانه خودتون صدای فضیلت و فطرت راژیو معارف ماشید دوستان عزیزم همراهان ارجمند ساعت 21 هست و با الام ساعت 21 تبقی قرار قبلیمون در این لحظه در خدمتون هستیم با برنامه پارسایان کلام ارزشمند و حجت الاسلام استاد وحیدی رو با موضوع سیره و اخلاق علما و بزرگان به مدت حدودن نه دقیقه همراهی بفرمایید هسم کارتان زندگی خاصی بیرون های غالب و ه liner شبهز est دست peur هستیم بي string کúpی remain سپس قطعه جاری حمل محرم میده یاری مست 굉장히 زندگی اسو ondo همه نکته اولا نه زن بااز که ساز موسیقی ارانی و آم Colorado رای پاço جم sai ک راس گرulent دردرباب ه و عزم از آب چشم اوشان خلق جهان مزار رو در رب گذر ندارن حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمين و صلی اللہ علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا به همه من توفیق بده آنگونه که هزارات معصومین علیهم صلوات الله میپسندند زندگی کنیم مولا من امام رضا علیه السلام فرمودن من فرج من مؤمنن فرج الله انقلبه یوم القیامه کسی که از یک مؤمنی گشایشی انجام بده اندوه مؤمنی رو برطرف بکنه حال یه مؤمنی رو خوب بکنه خدای متعال روز قیامت قم از دلش میزد آید چقدر زیباست چه معامله پرسودیه تو این دنیا یه کاری انجام بدیم یه مؤمنی خوشحال بشه روز قیامت خدا برای ما جبران میکنه پیانبر گرامی اسلام صلی اللہ علیه و آلیه و سلم فرمودن من قضا ل مؤمنن حاجتن قضا الله لهو حوائج کثیره ادناهن الجنه کسی که حاجت برادر مؤمنی رو براورد به خیر بکنه خدای متعالیه حاجات او رو براورده میکنه نیازهای فراوان او رو برطرف میکنه که کمترین اون نیازها بهشت چقدر زیباست بهشتی که انسانها درش خالت هستند انتهایی نداره کمترین اون نیازهاییست که خدای متعال میخواد بکسی بده که در راه براورده کردن حاجت مؤمنی قدم برمیداره اجازه بدید یک روایت دیگری همه تقدیم بکنم از مولامون امام صادق علیه السلام حضرت فرمودن هر وقت نیاز یه برادر مسلمانی رو کسی بر بیاره کمکی بکنه خدای متعال ندا میده بهش پاداش تو بر اهده من پاداش تو بر اهده من و من به کمتر از بهشت برای تو راضی نمیشم خدا به هممون توفیق بده اهل مراقبت باشیم و اهل دقت و برطرف کردن نیازهای مؤمنین انشاءال نسیم اونس می آید دل باید به دوس فرد دل زنگار غفلت را باید ستون نسیم اونس خدا رحمت کنه مرهوم آیت الله نیرزا جواد تبریزی رحمت الله علیه این آله بزرگوار صبح های زود پیاده به سمت حرم می رفتن از منزلشون قبل از ازان صبح خب نانوایی ها اون موقع شروع کردن به درست کردن خمیر و روشن کردن تنور تا آهست آهسته نان بپزن نانوایی های اطراف حرم میگن آیت الله تبریزی به ما مراجعه میکرد خود ایشون می اومدند و مبلغی پول به ما میدادن و بعد می فرمودن هر کسی مراجعه کرد و از شما درخواست نان داشت و فهمیدید که مشکل مالی داره به اون نان مجانی بدید و از این پولی که من در اختیار شما قرار میدم اون نان رو حساب بکنید خیلی ایشون مراقبت میکردند خودشون می رفتند برخی از فقرارو ازشون سرکشی میکردند یه آقایی هست که شغلشون راننده هست و ایشون میگی من شغلم این بود که مسافر می بردم بیرون شهر شهرهای اطراف قوم می بردم بر می گشتم یه وقتی وقتی که مسافر به قوم آوردم دیدم یک ساعت بیشتر تا ازان صبح نمونده نیمه شبه الان بخوام برم خونه خب خانوادم ازید میشن از خواب زابرا میشن استلاحا برم حرم زیارت کنم نماز صبح هم رو که خوندم بعد میرم خونه خانوادرم بیدار میکنم بر نماز صبح که اونها ازید نشن ایشون میگه من رفتم حرم خب هوا هوای خوشی بود توی سحن متحر حرم فاطمه ای معصوم سلام علیه نشسته بودم و تماشای این سحن رو سرار میکردم و منتظر ازان بودم یه دفعه دیدم که یه حاجه های خیلی با معنویتی وارد حرم شدند و من رو دیدند بلا فاصله به سمت من اومدند اومدن پیش من با من احوال پرسی کردند و گفتند که آقا جان جوان به چیزی احتیاج نداری درمانده که نیستی که اگر در راه موندی پولی چیزی میخواهی من در خدمت شما هستم اگه به چیزی احتیاج داری بگو شما میگه اونقدر این آقا با معنویت و با نورانیت و زیبا با من سخن میگفت ناخداغاه از جا بلند شدم و بی اختیار گفتم که آقا جان ممنون خیر اومدم زیارت کنم نماز بخونم همین که این رو شنید من حمایت الله تبریزی یه لبخندی زدند و گفتند الحمدلله این آقای راننده میگه بذارید من بی پرده بگم همین احوال پرسی که این آلم نورانی از من کرد انقلاب عجیب و قریبی در وجود من اتفاق افتاد دیگه حالا من نسبت به کسانی که این لباس رو داشتن یه محبتی پیدا کرده بودم رفتار با ملاتفت با مؤمنین راه رو باز میکنه دلها رو به هم نزدیک میکنه خدا به هممون توفیق بده اهل دقت و اهل توجه به این دستورات باشیم انشاءالله از خیش بیادر گذر از خیش چون باد رها باش و از این خواب سفر کن این پنجر را بشکن و از خواب گذر کن این پنجر را بشکن و از خواب گذر کن توی هم سفر دل توی راه رسیدن توی بان و پره اشت توی راز پنجر را بشکن توی راز پریدن در خلوت خرشید پر از نور خدا شا آینه در آین شو منشور خدا شا هر گز هر گز هر گز مشو مقلوبه غمه هم نفس درد برخی زرحاش و نفسی از نفس درد برخی زرحاش و نفسی از نفس درد توی هم سفر دل توی راه رسیدن توی بان و پره اشت توی راز پریدن توی راز پریدن تاسا، د Reporter و Wahab بر Judy flexible طریف زاده طريف تا رصیر جو دیگر ما jack زوس لیزه در چیلی به جهان روشنائی و معرفت روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حسن نوشته لیلا محتوی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معرف می شنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب نشان حسن در ساختار روای نمایشی اقتباس و روایت می شه نشان حسن داستانی جذاب و روایتی تحصیل گذار از زندگی فرزندان امام حسن مشتبه علیه سلام و حضور اون بزرگواران در واقعی کربلا است نویسنده در این اثر زمن بهرگیری از منابع تاریخی از انصر خیال هم بهره گرفته و به سراغ روزهی مشهور از کربلا رفته جایی که آینه ها به پای خرشید می افتن و اطر حضور امام حسن مشتبه در دشت پراکنده می شه در براموهای قبل تا جایی شندید که نفیسه دختر امام مشتبه علیه سلام و همسر عبدالله ابن زبایر به دیدار برادرش حسن رفت نفیسه به برادرش گفت که بعد از ورود امام به مکه و دیدار پرشور مردم اون بزرگوار عبدالله ابن زبایر امیری خودش بر مکه رو برباد رفته دیده و ممکنه دست به کاری خطرناک بزنه حسن حرفای خاهرش نفیسه رو در مسجد الحرام به اموی بزرگوارش حضرت عباس گفت روز بعد حسن از خونه بیرون رفت و تو فکر حرفای حضرت عباس بود که برادرش امر نزدیک شد و از اون خواست بگه چرا بعد از دیدار با اموی بزرگوارشون حضرت عباس نگران و پریشان خاطر شده و حالا ادامه ی روایت کتاب نشان حسن در قسمت دوازده هم امر با دقت به برادرش حسن نگاه میکرد و منتظر بود تا اون رازی رو که تو دلش بود آشکار کنه پچارو معتلی برادر بگو که جانم به لب آمد حسن نفس بلندی کشید و گفت خبر رسید از که یزید اددهیم اددهیم اددهیم حسن را جمع کن و ببین چه سخنانی از دهانت خارج میشود کاش خواهن ما نفیسه در نکاه مردی چون اون نبود تو راست میگوی حسن باید از سخنانی که نباید بر زبانم جاری شود استخفار کنم حال چه میشود برادر؟ تصور میکنم که مکه برای مولای من ابا عبدالله امنیست چه درد بزرگیست بر مسلمانان که فرزند رسولشان در کنار خانه اش امنیت نداشته باشد حسن آهی کشید و به سمت دامنه ی کوه رفت برادرش امر همراهش رفت و گفت ببینه برادر گمان میکنی اکنون بتوانیم تا بالای کوه بردیم؟ چرا نتوانیم؟ راه زیادیست اما امر حرفشو ادامه نداد و ساکت شد حسن پرسید چرا ساکت شدی برادر؟ به جد ما نمیر المومنین میاندیشم او بارهای مسیر را برای بردن آزوگو و آب برای رسول خدا پیموده است تمام زرات خاک به رد پای او گواهی میدهند حس قریبیست برادر گویه حطر رسالت همه جا پیچیده است شاعر شده ای امر؟ اگر این سخنان را از دهان قاسم میشنیدم تحجب نمیکردم اما از تو گفتنه چون این سخنانی دور از انتظار بود مرا دست کم گرفته ای برادر اگر فقط یکی از شیعان بودم و خون جدم علی مرتزا در رکهایم جاری نبود باز هم یاد او مرا قهرق شور و شفت میکرد خوشحالم که خون علی ابن عبی طالب در رکهایم جاریست حق با توست امر اما بدان که آن چه نزده خداگی را میترست تقواست روز حساب ما با اعمال و تقواییمان محشور میشویم نه با خون در رکهاییمان امر همینطور که از کوه بالا میرفت گفت درست میگوی برادر من همیشه با خودم اعمالم را مرور میکنم سخنانت حشتاری بود به من تا بیشتر دقیق کنم مولای ما نبا عبدالله به ما مخته که با اعمال و نیات من خود را بشناسیم نبا تیرو اجداد من امر اینو گفت و تونتر قدم برداشت برادرش حسن چند قدم جلوتر از اون بود هرچی پیش میرفتن شیب را تونتر میشد کمی که گذشت حسن ایستاد و گفت آفتاب رنگ باخته و بعید است قبل از غروب آفتاب به توانیم بازگردیم حسن سرشو به سمت مکه چرخوند از بالای شهر همه چی کچیک دیده میشد حسن به برادرش امر نگاه کرد که در سکوت به خونه های مکه خیره شده بود بهتر از برگردیم امر دیدن غار حرابه ماند برای وقت دیگری باید قاسم و عبدالله را هم با خود بیاوریم باشد برادر راستش حرفی هست که دلم میخواهد بگویم اما تردید تا کنون مانه گفته نشده است حتما حرف خاصیست که اکنون میخواهی بگویی راستش را بخواهی حرفم در باره توست برادر مدتی پیش زمزمه ازدواجت را از زبان مادرت بانو خوله و مادرم نفعله شنیدن خب به خیال خودشان در خفا سخن میگفتن اما کافی بوده خود از کنارشان عبور کنی و استراغ سم میکنی؟ استغفرالله استراغ سم چرا؟ بانو خوله و مادرم آنگرد قرق سخنانشون بودن که مرا ندیدن یا شادم دیدند اما مهرم دیدند حتما همانگونه از که تو میگویی حال بگو تا من هم بدانم آجراشیست خب اگر میدانستم که از تو نمیپرسیدم اکنون تو بگو برادر آیا قرار است به زودی همسری اختیار کنی؟ هر جوانی که بالق میشود باید به حکم قرآن و سنت همسر اختیار کند اما در این موردی که میگویی خودم از ماجرا خبری ندارم فرصدیم پیش نیامده است که مادرم بخواهد در این موضوع سخنی بگوید یعنی حتی نمیدانی چه کسی را برای تو در نظر دارند؟ بیشک مادرم چشم به عمر مولای من ابا عبدالله دارد تا امویم از ندهد حرفی به میان نخواهد آورد عمر به جوابی که میخواسته نرسیده بود حسن با خنده ادامه داد اما اگر تو برای خودت فکری داری بسم الله با شنیدن این حرف صورت عمر سر شد سرشو پایین انداخت و گفت نه چه فکری دارم وقتی برادر بزرگتری دارم که زمان ازدواجش فرارسیده است عمر و حسن حرف میزدن آنهایی مولا یمان ابو عبدالله اندیشه در سر دارند و از که از که امویم دارد که ما از آن بیخبریم بگنه با شناختی که من دارم باید زودتر از اینها در مکه منظری اختیار میکردیم مگر این که مگر این که نخواهیم در مکه بمانیم با بلوایی که معموران یزید در خانه شوهر خوهرمان عبدالله ابن سوغی به راه انداختند معلوم از مکه دیگر برای امویمان ابا عبدالله امنیست اگر مکه امنیست به کجا باید بردیم با امویمان عباس حرف زدم ایشان نیزبازه نمیدانست فقط گفت این وضعیت آبستن حوادث هست و هل لحظه باید آماده بود گویا نامه ای از کوفه به دست مولای من رسیده است امروز صبح نامه؟ از طرف چه کسی؟ از طرف جمعیت بزرگان شیعه در کوفه حسن قدماشو تونتر کرد و گفت چرا زودتر نگفتی ام؟ میدان این نامه چقدر میتواند مهم باشد؟ رسیدن اینگونه نامه ها برای مولای من چیز عجیبی نیست بسیاری از شیعه هم برای ایشان نامه مینویسند اما داستان کوفه فرق دارد ام روزگار کوفه کانون خلافت جد من امیر مؤمنان علی بود است به قول پسر امویمان علی اکبر به آتش پنهان زیر خاکستر میماند حالا چند قدر عجله میکنی براد؟ باید به نماز مقبه به مسجد الحرام برسیم شاید بعد از نماز فرصتی پیش بیاید تا از این ماجرا با اموهای من عباس و محمد حنفیه سخن بگویی شب بود امام حسین علیه سرکاره برادرشون محمد حنفیه صحبت میکردن محمد حنفیه چهره در همون نگران داشت وسط اتاق مجمعی نسی بود و چند نامه در اون دیده میشد قاسم به نامه ها اشاره کرد و روبه دو برادرش حسن و عمر گفت آه نامه ها چیست؟ عمر گفت از جانب کوفه آمده است کمی که گذشت حضرت علی اکبر نامه های اکبر برادرش حسن و عمر گفت از جانب کوفه آمده است از جانب کوفه آمده است کمی که گذشت حضرت علی اکبر نامه رو برادرش حسن و عمر گفت نامه رو برادرش حسن و عمر گفت برادر من قیص ابن مصهر صيداوی صبح امروز همراه چند تن دیگر وارد مکه شد فقط سه روز پس از اولی نامه فقط سه روز پس از اولی نامه آنان نیز نامه هایی رو از بزرگان شیعه و سرشناسان کوفه آوردند کفه آوردند که همه آنان خواستار به اتباع پدرم حسین ابن علی ابن ابی طالب هستند حضرت علی اکبر نفسی تازه کرد بعد نامه رو بالاتر آورد و ادامه داد مانند این نامه که شبس ابن ربعی حجار ابن ابجر و چند تن دیگر نوشتند حضرت علی اکبر نامه رو برای حاضران خوند نامه کفیان پر از شور و اشتیاغ دیدار امام بود وقتی نامه تمام شد محمد هنفیه در حالی که عباش و دور خودش جمعی کرد گفت طوری که از محتوی نامه برمی آید شور و اشتیاغشان بسیار هست همان مردمی که سالها قبل برادرم عبا محمد را در مسجد تنهارها کردند و آن وجود شریف را مجبور به سلط کردند محمد هنفیه با گوشه دستارش عشق چشمشو پاک کرد و ادامه داد در میان این نام ها برخی سرشناس و معتبر هستند حبیب ابن مظاهر هانی ابن اروه درست میگویی علی جان درست میگویی اما اینهایی که نام بردی مگر چند نفرند هیچی از حرفی نزد محمد هنفیه که سکوت جمع رو دید گفت اگر من اشتباه می کنم سخنان جدد ابو تراب را که در باره کفره افیان شنیده ای زلت بر پیشانی و چهره آنان است کمی که گذشت امام حسین علیه السلام بیهی چرفی از جا بلند شدن و از اتاق بیرون رفتن بعد از رفتن حضرت صدای همهمه اوج گرفت من عبور را پدر به نتیجه که تشکريد ثورت رانده کامل أي دریافه ه!!!!! و بودیم این啦یت فر passou شکر را به دماغ شادین است و ش forensکار را بده می کنم موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید موسیقی درست دارید