فِد درجت لطف تسستهون به ها قد تزوه ها بفهمون خدای این مقام یعنی مقام خلافت و امامت و ریاست و مدیریت جامعه اسلامی این مقام خلفاء توست مقام بندگان صالح و برگزیده توست جایگاه کسانیست که امین تو هستن و مناع تو هستن در آلم اون کسانی که اونا را از نظر معنویت در درجات عالی قرار دادی ولی این مقام خلافت و ولایت اسلامی به قارت رفته توسط ستمگران قاسبین به یغمار این بیان امام سجاد علیه السلام میخواهم بفرمایم که یعنی باید مدیریت جامعه اسلامی در دست کسانی باشد که اینا به لحاظ معنوی و دینی خلیفه خدایم به لحاظ معنوی امین خدا هستن یعنی نفی اسلامی در درجات عالی قرار دادی این بیان امام سجاد علیه السلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی در درجات عالی قرار دادی مدیریت جامعه اسلامی برندرbenice.com بهشون گوشترد می کردن بعد می فهم بودن شما هم به من بگید یا علی یقنال حسین همونطور که تو یک نامی عملی بری ما داری خدا هم یک نامی عمل بری تو داره و همه طور که دوست داری خدا تو رو ببخشه تو هم ما رو ببخش یه برنامه اخلاقی معنوی اجرام می کردن بعد هم اینها رو آزادشون می کردن خب اینا می رفتن تو جامعه کار فرهنگی کار معنوی کار سیاسی اشتباهی می کردن و چپ بسیار انسانهای بزرگ و شایستهی رو که سعید ابن مصیب می گه یه موقع تو مدینه خوشصالی عجیبی بود مدتها بود که بارندگی نشده بود مردم رفتن برای استسقا برای طلب باران خیلی آمدن و دعا کردن و خبر نشدید یه قلام سیاهی تحت نظر گرفتن و آمد قطره عشقی ریخت و دست به دعا برداشت و یه وقت قبر نمایان شد و باران مفسدی فهمیدم این به برکت دعای همین قلام سیاهی این رو تعقیب کردم دیدم آمد خانه امام سجاد رفتم خدمت امام این سعید ابن مصیب از فقه های مدینه است با امام هم ارتباط داره گفت که به امام عرض کردم و آقا یکی از قلامات رو می خواهم بخرم فرمود که خب چرا بخری به هدیه میکنم کدوم میگفت باید نگاه بکنم ببینم آمدم هر که آمد من دیدم اون نیسته چند نفری گفت بعد معلوم شد یک نفر از این قلامات در استبل اونجا مسئوله تمیز کردن اونجا و خوراک دادن به حیوانات ایناست او که آمد دیدم این همونه گفتم آقا من همین رو میخواهم اون قلام من گفت که آقای سعید ابن مصیب چرا میخوای من از مولام جدا بکنی بهش گفتم من دیدم که اونجا دعای تو و قطره اشک تو دریای رحمت خدا رو خروش اوورد باران آمد من میخواهم تو بیایی منزل من که من به تو خدمت بکنم نه این که تو خدمت گذار من باشی میگه تا اینو گفتم این دست به دعا بلند کرد گفت خدایا این یک رازی بود بین من و تو و من نمیخواستم این راز رو کسی مترجه بشی حالا که این راز من بین من و تو برملا شده جان منو بگیر من نمیخواهم از مولای امام سجاد جدا بشم حالا که این راز برملا شد میگه این حالتی بهش دست داد که امام سجاد متحصر شده هر کنگا بود متحصر شد منم اشکم جاری شده از خواستم سرف نظر کرده خداحافظی کردم رفتم طرف منزل به منزل رسیده یا نرسیده یه وقت نمایندی و سجاد آمدن فرستاده شد فمودن اگه میخواد تو تشریح جرازه یه قلام شرکت کنی بیا ای از دنیا رفت اینا رو امام سجاد با اون نفس رحمانی و نفس معنوی قدسی خودشون تربیت میکردن تو جامعه و اینا یه دانشگاه سیار فعال تو عرصه فرهنگ معنویی سیاست عزیزان ما امروز در جامعه خودمونم نیاز داریم که معنوییت رو نزدیم فراموش بشه زرق و برق زندگی و مادیات و حالا گرفتاری های اقتصادی و مشکلات ما رو معنوییت رو ارتباط با خدا رو تقوای الهی رو همون چی که اونا معنوییت تلقی میشه در برابر مادیاتی که حالا در دنیا فرامونن افرادی که گرفتارشن این نیاز جامعه ماست اخلاق معنوییت این پیام امام سجاد علیه السلام صلی اللہ علیه وسلم علیه که یا ابو عبدالله و علی الارواهی اللتی حلت دفناه اللهم عجل ولی کل فرج والعافیت و نصر ارز سلام و ارادتمون و محذر مولامون امام زمان ابلاغ فرما قلب و مقدسشون رو از ما رازی و خوشنود فرما ما رو از منتظران باقی و زمینستازان ظهورشون قرار بده خدمتگزاران به کشور و ملت و نظامون خاصه رهبر عزیزمون معید و منصور و محفوظ بدار شهدا امام انباتمون غریب رحمتت بفرما آقبت امرمون و نسلمون به خیر و سعادت ختم بفرما یا رب الحسین یا رب الحسین اشفی صدر الحسین اشفی صدر الحسین صدر الحسین خدد همین استداختران که اسنا just backup من لاپوان نمیدونند بهای دوست Development موسیقی متعلق در پایین راژیو معارف جریجهی به جمهاه روشناری و معرفه وراوشن های Claudia آدارای من آسان دافتری تحریب-رزای står." آسان دفتری روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حوصن نوشته لیلا محتوی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معارف می شنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب نشان حوصن در ساختار روایی نمایشی اختباس و روایت می شه نشان حوصن داستانی جذاب و روایتی تحصیل گذار از زندگی فرزندان امام حسن مشتبه علیه سلام و حضور اون بزرگواران در واقعه ی کربلا است نویسنده در این اثر زمن بهرگیری از منابع تاریخی از انصر خیال هم بهره گرفته و به سراغ روزهی مشهور از کربلا رفته جایی که آینه ها به پای خرشید می افتن و اطر حضور امام حسن مشتبه در دهشت پراکنده می شه در برنامه قبل تا جایشن دید که امام حسین علیه سلام نزدیکانشون رو به اتاقی دعوت کردن حضرت علی اکبر نامه بزرگان کوفه به امام رو خوند بعد از خونده شدن نامه دعوت کوفیان از امام محمد هنفیه به سابقه بیوفایی کوفیان اشاره کرد امام بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفتن و حالا ادامه روایت کتاب نشان حسن در قسمت سیزده هم صدای همهمه تو اتاق پیچیده بود هرکس حرفی می زد کمین که گذشت امام به اتاق برگشتن و همه ساکت شدن از چهره و دستهای حضرت معلوم بود که وضوع گرفتن امام در گوشه اتاق به نماز ایستادن بعد از نماز قاسم و عمر از خونه بیرون رفتن و به سمت مسجد الحرام راه افتادن امام در گوشه اتاق به نماز ایستادن بعد از نماز قاسم و عمر از خونه بیرون رفتن و به سمت مسجد الحرام راه افتادن فکرم تا ابراهیم نبی می رود و گاهی به رسول خدا و قصه هجر الاسفدی که مقابل من قرار دارد و چکافی که محل تولد جد من امیر المؤمنین علی بوده درست هست؟ آره و همینطور نامه های کوفیان کرا نامه های کوفیان تا این حد فکر تو رو مشغول کرده هست آنان در نامه هایشون اخبار خوشی فرستادن دلم می خواهد کوفه رو ببینم آنجا هم مانند مکه و مدینه خانه پدریست نشنیدی امویمان محمد حنفیه که گفت قاسم؟ من از نامه کوفیان بیم دارم بارها و بارها ماجرای سلح پدر را مرور کرده ایم اما این بار شاید فرق داشته باشد از چرا همه نگرانند؟ چه می خواهی بگویی امر؟ هیش از آن که ما راهی مسجد الحرام شویم عبدالله ابن عمر به دیدار امویمان ابو عبدالله آمده بود تا ایشان را از سفر به کوفه برحضر دارد خب این که دلیل نمی شود بیشک امویمان ابا عبدالله بهتر از دیگران می دانند که چه راهی درست است نکنه تردید داری امر؟ نه قاسم جان اما در دل به جماعت کوفی اعتمادی ندارم حکایت ما با کوفیان حکایت پدر کشته است قاسم می خواهم سوالی از تو بکنم برادر اگر کسی اشتباه کرد تو به او فرصت جبران گناهش را می دهی؟ راستش به کاری که او کرده است بستگی دارد اما برادر تو بهتر از من می دانی که خداوند راه توبه را بر هیچی که از بندگانش نبست است انگاه آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت کرد و خدا توبه او را پذیرفت زیرا اوست که توبه پذیر مه بان است احسنت امر خوب شاهدی از قرآن آوردی پس وقتی افریدگار مهبان می بخشد یعنی از بندش نامید نیست بزرگی چون اموی من ابا عبدالله نیست از مسلمانان نامید نیست و راه هدایتشان را بسته نمی داند قاسم بلند شد مقابل برادرش امر استاد و گفت برادر جان باید مرا که چند سالی از تو گوچکترم ببخشه من شک ندارم که تو روح بزرگی داری و سخوت را از پدر من ابا محمد به ارز برده اما هر درسته هر دو باید حواسمان باشد که اعمال و کارهای من فقط برای رضای خدا باشد نه خودمان این سخنان را از کجا محتیقاسه؟ آنچه میگویی از نوجوانی که فقط سیزده سال دارد عجیب است خودت بهتر از من میدانی امر من و تو هر دو از پرورشیافدگان مولای من حسین هستیم اگر من این سخنان را گفتم فقط برای یاداوری بود و بس انسان ممکن و لخوشی خطاست قاسم اما باید خطایش حد اقل باشد امر اینو گفت و به برادرش قاسم نگاه کرد که مهوه تماشای کعبه شده بود نیم روز بود نفعیل مادرش خانه قاسم تو حیات خونه نشسته بود و لباس میشست کمی که گذشت فاطمه دختر امام حسن و مجتبا به سمتش رفت و گفت نفعی لبانو در این گرمای سوزانو با زبان روزه تنها نشسته یا لباس میشویی؟ خب کرا مرا سدا نکردی تا با هم لباسها را بشوییم فاطمه جان شستن لباسها را بحانه کردم تا دلان رو ازان همه شور و نگرانی برهانم بیم دارم از این تذویر و تنگ نظری از ماجرای این روزها بیم دارم فاطمه کنار نفعی لباسها نشست و گفت دنیا همینست نفعی لبانو بسیاری از آنانی که اطراف پدرم را با مشتی زر و سیم خالی کردند اکنون برای بیعت کردن با امویم از یک دیگر سبقت میگیرند فاطمه سرشو نزدیکتر برد و آروم گفت شمیدم امویم حسین مسلم را از مدینه فرا خانده تا به کوفه برود و اوزارا بسنجد یعنی میشود در کوفه از این همه خوف و رجا نجاتیابی؟ خدا کند نفعی لبانو جان خدا کند اما شمیدم که امویم محمد هنفیه با سفر مولای من ابا عبدالله مخالفت کرده و حتی دیگران را واسطه کرده تا ابا عبدالله از این سفر منصرف شد امروز صبح دوباره عبدالله بسر خلیفه سانی به دیدار ابا عبدالله آمد و با امویم حسین گفت و بو کرد عبدالله وقتی میرفت بسیار براشفته بود خدا رحمت کند اباس ابن عبدالمتلب را و بر توفیقات پسرش عبدالله بیفضاید که ما را به خانه خیش دعوت کرد اینجا کمی از مرکز مکه دور است وگرنه هر دم از بیم جان مولای من حسین در خوف و حراس بودیم حراستش فاطمه جان از خدا که پنان نیست از تو چه پنان من از جان برادرانت همی درسم جان اولاد ابا محمد نیزمانند جان پدرشان بر امویم گران است فاطمه دلو برداشت و رو دست نفایله آم ریخت نفایله لباس و آب کشی کرد فاطمه یه سر لباس و نفایله هم سر دیگه لباس رو گرفتن و چلوندن خدا امرت بدهد فاطمه جان به موقع آمدی اینقدر هنگه اینقدر هنگه اینقدر هنگه با عجله به سمت اتاق دوید تا اونو ساکت کنه نفایله لباسای شست شده رو تو تشریخت و با خودش به هیات پشت خونه برد بعد یکی یکی برداشت و تو هوا تکند و پهن کرد یه دفعه سایهی رو دیوار دید به سمت اون رفت و گفت تو که هستی؟ کسی جواب نداد نفایله به سمت اتاق رفت و حسن رو صدا زد حسن به سمت ایوون دوید به دنبالش امر و قاسم هم از اتاق بیرون دویدن امر دستبا چه پرسید؟ چه شده مادر؟ چرا آشفتید؟ در هیات پشتی مشخول پن کردن لباسای شسته بودم که احساس کردم کسی از روی دیوار خانه به پایین پرید و گریخت مطمئنید مادر جان؟ شاید حیوانی بوده یا حتی... نه پسرم شک ندارم که سایه یه انسانی روی دیوار بود امر رفت و بازوی مادر رو گرفت و اون روی پله های ایوونشوند و گفت بشه مادر نه ترسید شاید سایه بی نوا بوده نه امر اگر فقرها بخواهند به خانه عباس ابن عبدالمطلب بیایند از در وارد میشوند این خانه شهرت دارد چرا کسی بخواهد از روی دیوار سرک بکشد؟ حسن که نگرانی نفل دارو دید رو به اون کرد و گفت نگرانه باشید بانا اوزد یا امویم عباس میگویم قاسم دنبال حرف برادر شسن رو گرفت بیم به دلتان راه ندهید مادر جان خدایی که مارا آفریده است بیشک بهتر از همه حافظ ما خوهر بود حسن تو اتاق نشسته بود و برای چندومی بار نامه مسلم ابن عقیل رو زیر لب زمزمه میکرد فرست داده به بستگانش دروخ نمیگوید هجده هزار نفر از مردم کوفه با من بیعت کردند با رسیدن نامه من زودتر حرکت کن که همه مردم بادا هستند آنان به خاندان معاویه تمایلی نداردن بس سلام همه چیز را میدانستند بگو مانم مولای من حسین از اموی من محمد هنفیه رنجیدند فکرش را نمیکردم که اموی من محمد تا این انتازه با سفر مولای من حسین به کوفه مخالف باشد که حتی فرزندانش را از همراهی با عبا عبدالله باز دارد نمیدانم عمر نمیدانم آنچه من میدانم اینست که فرزندان عبا محمد هزن ابن علی باید در کنار مولا و امویشان حسین ابن علی باشند آره اموی ما نبا عبدالله بر ما ولایت دارند اما به راستی راه درست کدام است برادر با شنیدن این حرف حسن و اطراف نگاه کرد میخواست مطمئن بشه کسی از اهل خونه حرفای اونا رو شنیده یا نشنیده بعد از جا بلند شد و به سمت برادرش ام رفت و با اخ به اون نگاهد ام که اخمه برادرش حسن رو دید محکم گفت معنواز که هرچه اموی من حسین بگوید به آن عمل خواهیم کرد اما تردید جانم رو میسوزاند همه سرشناسان و بزرگان می آیند و می روند تا مولای من حسین رو از رفتن به گفه باز دارند این چه حکمتیست که اموی من ابو عبدالله می دانند و دیگران نمی دانند تفاوت همین است امر مولای من ابو عبدالله می دانند و دیگران نمی دانند ایشان چیزی می بینند که دیگران نمی بینند برادر تو که خوب می دانی اگر امویم جانم رو هم بخواهد دریغ نخواهم کرد سفر به گفه که سهل است باید از لفظ به اموی