که کلام ها لحظرت موسیس اینم ایه ربی خدای من با منه این پشتوانه دیدن خداست نگاه غیر خدایی با نگاه خدایی فرقش اینه توسط و تا وکلش اینه خدا رو بزرگ دیدن خدا رو قادر دیدن یه وقت به لفظ میگه آدم ولی در معنا قبول ندارد که او رزاقه حساب و کتاب دست اوست بارها من اینو عرض کردم صد و نوه بار تو قرآن تو صد و دو آیه قرآن کریم واجه حسابه رو داریم اینو حفظ بشیم نوهنم با سیاق منفیه مردم نگاه کنین ولی تحسبن لدین قتل و فی سبیل لاغم باتم بل احیان اونه اندرب به هم یرزقون من یتق الله رزقش چجوریه یرزق همه نحیس و لا یه تسب همش با سیاق منفیه اصلا حساب کتاب اینی نیست که شما میگی شما احاته به مطلبی ندارید که حساب بکنید حساب کتاب اونیست که خدا میگه خدا به خواد عزت بده تو عزمنده شو خدا عزت بهش بده خدا به خواد زلیل بکنه زلیل میکنه قواعد این نیست ما محیط به قواعد نیستیم ما آمل به این قواعد اصلا چیه یبن آدم اون چیزی که من مقدر میکنم من مقدر میکنم به تدبیر تو میخنده یه روز حضرت امام رضی اللہ تعالی علیه هایی میبرنش دهران یه نفرم باهاش نیست پیروزی رو خدا براش رقم میزنه چی کار کردن در مقابلش امروزم بدونیم شیطون کار خودش رو با ایجاد خوف ایجاد ترس کرای مختلف انجام میده ازا اردت ان یوهب بک الله فخف وتقه خدا ترس باش خطوط قرمز الهی رو را آگت کن و ازا اردت ان یوهب بک المخلوقون فاحسن الیهم ورفت وزمافی ایدی وقتی دوست داری بنده های خدا دوست داشته باشن این ها رو ارز کنم چه فرد چه جامعه هرچی محبوبیت تو جامعه آدم پیدا بکنه با چی پیدا میکنه اگه دوست داری بنده های خدا دوست داشته باشن فاحسن الیهم نسبت بهشون نیت خیر و عمل خیر انجام داد احسان رو دو قسمت بکنه یکی نیتی که عمل نسبت به مردم خیر باش برخوردات باشون خوب باشه خالت و ناسم و خالتتن این اشنام هنوه الیکم امیر المؤمنین علیه السلام کلمات قصار قسمت سبمون کلمات قصار نهجول ولاغه با بردم یه جوری رفتار کن که بیان طرف تو کیف کنن از زندگی با تو انموتون بکو علیکم اگر مردی براتون گریه کنن خدا رحمت کنه چه آدم خوبی بود فاحسن الیهم ورفز مافی ایدیهم چشمت به مال مردم نباشه آی فلانی چی خرید فلانی چی گار داره دنبالش برم برای این که یه قرون ازش بکنم مباحات المکسرین ولی ازرائب المقلین امام زینال آبدین علیه السلام اینو با سیقه یه استعازه میکنه از داهم من این نعودو بک من مباحات المکسرین ولی ازرائب المقلین خدایا به تو پناه میبرم دنبال پولدارا و مشهورا باشم ولی ازرائب المقلین ازرام مثل زرولبه رها کنم اونایی که بعض مالیشون خوب نیست حالا تحویل نگیرم ملاکم تقوی نباشه خدا ملاکه تحویل گرفتنش چیه انا اکرمکم عیندالله اتقا کن ملاکم خدایی باشه نه ملاکم دنیایی باشه بگنه وضعیت مالی ابو صوفیان خیلی بهتر است همه یه کسی از خود پیغمبرم خیلی بهتر بود از ابو زارم خیلی بهتر بود خدا ملاکه تحویل گرفتنش وضعیت مالیه ورفض مافی عیدی و ازا ارت ان یوثری الله مالکه فزکه وقتی میخوای خدا مالتو اضافه کنه مال بابرکت مال شیرین نه اضافه شدنه به معنای دنیایی خدا مالتو خوشتهم کنه خدا کسرت به مالت بده خدا مالت رو زیاد بکنه فزکه تزکیهش کن پاکش کن تزکیه تو دین ما دوتا انوان مختلف داره یکی تزکیه در ورودی ماله حواست باشه دیدید ما چجوری سرند میذاریم گاهی تمیز میکنیم یه مادهی رو میریزیم توش میگیم این آشکالاش بمونه رو اصلش برسیم سرند بذار برای کاسه بیت ورودیشو حواست باشه اینجا زیادی از جنسم تعریف نکنم اگه کارمندم وقت تلف نکنم خدایی نکرده مراجعه ای کننده ای که اومده بفرستمش بردا بیاد بگم امروز حال ندارم هر جوری منیم که معلمم تو مدرسه دارم درس میدم همینطور باید باشه به دانش آموز هم بگم حالا برید امروز و فیلن صفا کنید کیف کنید مثلا کاری نداریم امروز خیانت کردم دیگه بچه های مردم رو سپردن دست من که درس یادشون بدم خود بچه هاییم از همه رازی ترن ویل کنند برند ولی من خیانت در امانت کردم حقوق خودم رو حرام کردم هر کسی به حسب کاسبی و در امده خودش پس یه تزکیه در ورودی بود دو حالا ورودی حلال به دست آوردم حالا تزکیه در وجوهات شرعیه این که خمسش رو این که زکاتش رو بچه شرعیه نسبت به الهیش رو این رو حساب کتاب بکنم اینم چیز عجیب و غریبی نیست یه سال زندگیش و معونش و آدم حساب حالا دقیق تر از اینیه که میگم کلی شده رو میگم یه سال هرچی خرچ کردی نوشه جانه در آمد خرچ کردی سر سال هرچی اضافه تر اومد یک پنجم از اضافه تر همه خرچاتو کردی خوردی پوشیدی ماشین خریدی نمیدونم چیکار کردی اینو میرید دفتر مرجع به راحتی هم حساب میکنن تونو آویزون میشه هدر آدم رو در میاره برای این که نزار خونست رو بدی نزار بچه شریع مالت رو رو آیت بکنی و تزکیه مالت رو بکنی اینقدر پر و پات میبیچه ولی اون لحظه که آدم خونست رو میده اله شکر خدای این عمل رو انجام دادم اینقدر شیرینه بعدش اینقدر شیرینه انجام وزیفه اله است فزکه فت تزکیه رو در دو غالب ارز کرده وقتی سلامتی میخوایی چه برا خودت چه برا دیگران زیاد این کار رو انجام کسرت صدقه گاهی صدقاتیست اثرات مختلفی داره صدقه روایت داره هفتاد نوع بلا رو از بین میبره امام صادق علیه السلام میفرمه بلای محتوی با هجمی یعنی حتمی رو از بین میبره یعنی آنچه که نوشته شده است برای این آدم اتفاق بیفتد عوض میشه صدقه خیلی پرقدرته بلای محتوم رو از بین میبره حتی مسائل مالی رو حالا تو استقفار مسائل زیادی داریم مشابه صدقه استقفار رو پیدا میکنید که خیلی از مشکلات و صدمات مالیی که ما میخوریم همال مسئله استقفاره اگر خواستید پیدا کنید استقفار هفتاد بندی امیرال مؤمنین علیه علیه السلام این تو مفاتیه نیستش ولی توی محیط مجازی بزنید خیلی راحت توی انترنت پیداش میکنید شخصی بود اومد خدمت امیرال مؤمنین علیه علیه السلام آقا جان من وضعیت مالیم خرابه ایالوارم هستم حضرت فرمود کسرت در استقفار داشته باش گفت چجوری این مسئله رو داشته باش من اینی که میگید دارم ولی اثری نکرد حضرت فرمود از گناهایی که نمیدونی استقفار کن چی آقا؟ گناهایی که نمیدونم بله بخونید هفتاد بنده که حضرت آموزش بهش میده سال دیگه که خدمت حضرت میرسه رمدار و گرددار شده بود یه وقتا یادم نمیدونه چه خطاهایی داره انجام میده حالا اثر وزعیشت و زندگیش اینو از استقفار از اینها رو میخواد استقفار و صدقه دوبالیست که بسیاری از مشکلات ما رو حل میکنه صدقه رو حضرت برای صحت بدن هم فرمودن رزوان خدا بر علامه امینی رزوان خدا بلش داره که تو شب آشورایشون برا قلب نازنین حضرت حجد اجلالله تعالی فرج و شریف صدقه کنار میذاشتن خب درکی که ماها نسبت به روزه داریم در همینیه که راوی میگوید ما همین هد درکی که امام داره نسبت به مسئله آشورایشون قابل مقایست با ما نیست اون سنگینی مصیبت هم از این کسی که او میفهمد شهادت انسان کامل یعنی چی ولی خدا امام شهادتش یعنی چی او امغ مسئله و فاجر رو درک میکنه قلب مبارکش چقدر فشوده میشه فعکسر من از صدقه زیاد صدقه بدیم چه برا خودمون چه برا اطرافیان بچه ها آدم نگاه میکنه خیلی در معرض خطرات هستیم صدقه خیلیش رو رفت میکنه کسرتش هم هم کسرت به حجم گفتن هم کسرت به تعداد گفتن آموزش هم بدیم این هم یادگاری داشته باشیم میخوای خودت بری به یه نفر صدقه بدی با بچهت داری میری این پوله رو بده بچهه ببره صدقه بده دستش آدت کنه بفهمه کمک کردن به دیگران قدیمی ها میخواستن یه وقت نظری بپزن میخواستن پخش کنن بین همسایه ها به بچه ها میدادن یاد بگیرن بچه ها باید این رو پخش کردنش دستشون آدت کنه فکرشون آدت کنه یه چیزی از خونه ما به خونه دیگران میره اینا آموز ها یه وقت یه سال نیم دو سالگی هم باید باشه یه وقت من با فرزندمون میرفتیم خیابون امام رزا علیه السلام طرف حرام مشهد گنبد حضرت مهدوم از دورم که میریم حال خوشی هم آدم داره دست بچه رو گرفته بودم و میرفتیم اگر هم دیده باشید این مغازه دارا یه وقت این اصلا آب نبات یه چیزی هست بیرون میچینن از مغازه تو گنیای کچی که بیرون میریزن یه وقت همین جوری که داشتیم میرفتیم من حواستم نبودیم بچه حالا این یه سال نیم دو ساله یه دستی زد چند تا دونه از اینا برداشت فوری بغلش کردم این مند خدایی که باما بود گفت آجا آقا شما برو من میرم حساب میکنم گفتم نه اصلا این حرفا نیست رفتم تو مغازه آجا آقا بچه چند تا از اینا برداشته میخواستم لطف کنید حساب کنید آجا آقا این حرفا چیه بفرمو این شما مهمون امام رزایی کلی هم تحویل گرفت ببینیم نه آجا آقا این باید رو هم ببینه اگر چیزی برداشت ما به ازاش یه چیزی از جیب من در اومد پرداخت شد یه چیزی به نام خرید و فروش معامله مبادلت و مالن به مالت این باید از همین تو بچه که تو زهنش باشه نمیشه دست سد به مالت دیگران نمیشه همین جوری برداشت درست حلال است اگه اون رفیق ما میرفت حساب میکن درست اون مند خدا هم هبه هبه کرده حلال است ولی جنبه تربیتیش مشکل داره و تربیت رو یاد بگیره بفهمه که اگر چیزی آمد در مقابل چیزی باید برود اسمش پول است یا هرچی تعامل و معامله رو باید بفهمه هلیت و حرمت یه مسئله است محصه تربیتیش یه مسئله دیگه است داره که حضرت امام زینال آبدی ندیس سلام وقتی صدقه میدادن دست خودشون رو میبوسیدن آقا دست خودتون رو میبوسید بره حضرت فرمود مگه نشدیدید که دستی که صدقه میدهد قبل از این که صدقه به دست اون شخص برسه با دست خدا ملاقات کرده من دستی رو که با دست خدا ملاقات کرده میبوسم از این حیث میبوسم اینا آموزه است آموزش دادن نسبته به ماست یعنی مسئله صدقه اینقدر مهمه و ازا ارت انیوتیلا و امرک فصل زوی ارخامک اگر دوست داری امرتو خدا اضافه کنه سل رهن داشته باش چیزایی که بعضا متاسفانه یه ذره داره کم رنگ میشه همم بحانه داریم براش میگه آجا انقدر گرفتارم آ نمیرستم به پدر مادرم سر بزنم داری برعکس میخونی عزیزم اون فرمولو داری برعکس میخونی از وست به پدر مادرت سر نمیزنی گرفتاری داری برعکس میخونی خدا میدونه اگر همینو رئیس ادارتون بگه فلانجا بیا یه وامی میخوام برای جور کنم همچین وقت بیدا میکنی بری از زمین و آسمون وقت میزنی که بری زوی ارخام دیگه بالاتر از پدر و مادر که نداریم وقتی نگاه میکنی پدر و مادرها دل پوری دارن این بچه اصلا یادش رفته پدر و مادر داره علوم نیست یه سری به ما نمیزنه یه زنگی نمیزنه از حضرت پرسیدن چند وقتی بار بریم نسبت پدر و مادرمون عرض عدد بکنیم حضرت گفت اینقدی که نگن دلمون تنگ شده فلانی بیا به دل تنگی نکشه بچه شی پدر و مادر یه جور خواهر و برادرش یه جور آی اگه برم اینجوری میشم و دو فلان بله یه وقت خلاف شهر اتفاق میفته که معمولا نیست اینجوری حالا اگر باشه اون یه بحث دیگه ای داره حکم فقهی دارد هیچ وقت هم سلیره هم جایز نمی کند خلاف شهر را اون یه بحث دیگه ای داره میدونم بعضی ها یه مسائل اینجوری دارن حالا بره اونجا یه مسئله خلاف شهری اتفاق میفته ولی نوعا اینجوری نیست نوعا فاصله گرفتن ما از خانواده ها باعث میشه ربابت همون سرد بشه تکرار کردنش نوعا سنگین گرفتن یه جوری مهمونی میگیریم که نمیتونه طرف مقابل داشته باشه نمیتونه یه همچین چیزی رو پیاده کنه از اصل نمیاد شرکت بکنه که نوبتمونم نشه یه روزی پیادش بکنه مونم میگه وای خدا مرگم بده نمیدونم اگر اینجوری نباشه مهمونی اگر اینجوری نباشه چرا نباشه مهمش ما آدمیم مفهوم صفر آرایی رو برامون قربیش کردن گفتن چجوری نمیدونم گوجه فرنگی توی نمیدونم سالادت اینجوری باشه نمیدونم صفرت این رنگی باشه اینجوری تزینش بکنیم تزین صفر تو اسلام یه چیز دیگه بود به دست زیادی بود که تو صفر میرفت به روی باز صابخونه بود به اون دل مهربونی بود که اون مادر بزرگ و پدر بزرگ بالای صفر نشستن همه نوه ها دورشون نشستن اون دل مهربون بود اون شیرینی صفر به اون بود اونی که همه با همدیگه داشتن غذا میخوردن آراستن صفر به صفر حلال بود که مال شبهناکم نیست امام رزا علیه السلام تا وقتی اون کارگری که توی استبل برای نگهداری ایمانات کار میکرد توی اون اخبار و رزا داره تا وقتی اون نمیامد شروع نمیکرد حیقنبر وقتی سر صفر میشستن اولین کسی بود که دست توی صفر میبرد آخرین کسی هم بود که دست میکشید کسی رو درباسی نکنه این صفر آرای دینی بود از حیث این که آدمیم نه خدایی نکرده از حیث های دیگه به همین مقدار انشاءالله بسنده میکنیم خدا به همه تون خیلی بده فدای نام و یاد عبا عبدالله علیه السلام که نامش نامش و اصلا حسین جنس قمش فرق میکند چه سر ریست در سلامه به عبا عبدالله علیه السلام نامش رو قلب آدم میشینه پیر باشی جوون زن مرد فرقی نمیکنه میگی سلالله علیه کیا عبا عبدالله حال منقلب میشه دست خودشونم هست خدای شکرت خدای شکرت که دل ما رو ذهن ما رو با این خانواده گره زدی خدای اما دست من پیشه تو خالیه میخوام بگم نمازمه روزمه ولی یه ادعاه بزرگی داره خدای من حسین را دوست داره یه ادعاه رو داری سلالله علیک سلالله علیک یه ادعاه علیک یه رب al حسین یه رب al حسین يا رب الحسین یه رب الحسین یه رب حسین یه رب حسین یه رب حسین یه رب الحسین يه رب الحسین یه رب حسین موسیقی موسیقی راژیو معرف سیدانج فزیلت و فطرت موسیقی موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حسن نوشته ی لیلا محتوی موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معرف میشنوید در این برنامه گذیده ی از کتاب نشان حسن در ساختار روای نمایشی اقتباس و روایت میشه نشان حسن داسته موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی بعد مسلم نامه ای به امام نوشت و گفت که هجده هزار نفر کوفی با اون بیعت کردن مسلم از امام خواست به سمت کوفه حرکت کنن ادهی از جمعه محمد حنفیه مخالفه سفر امام به کوفه بودن دیدار سرشنازان و بزرگان با امام و مخالفتشون با سفر حضرت به کوفه ادهی از جمعه امر رو کمی دوچاره تردید کرده بود امر پسر امام حسن مشتبه علیه سلام با برادرش حسن صحبت کرد تا تردیدش برطرفشه اما وقتی حرف حسن رو شنید که گفت باید در سلح پدر بزرگوارشون امام حسن مشتبه علیه سلام وفادار باشن با تعجب به اون نگاه کرد و حالا ادامه ی روایت کتاب نشان حسن در قسمت چارده هم امر با تعجب به برادرش حسن نگاه می کرد کمی که گذشت به دوروبرش نگاهی انداخت و آروم گفت معلوم از چه میگویی حسن؟ اکنون چه جای سخنه سلح پدر است؟ سخنم را خوب متوجه نشدی امر حرف اما نیست که گفتم باید بر سلح پدر باخشیم اکنون برو برادر اهل خانه به نخلستان رفتند برداشت آخر خورماست قاسم و عبدالله و اون و محمد را راهی کردم تونیس شداب کن و به کمکشان برو اتاعت برادر من که نمیدانم چه میگوییم اما به نخلستان میرفم امر از خونه بیرون رفت حسن هم بلند شد و به سمت اتاق اموی بزرگوارش حضرت عباس رفتا نامه مسلمی برادر حضرت عباس تو اتاق نبود حسن نامه را تو اتاق رفت و به قصد مسجد الحرام از خونه بیرون رفت ماه زی حجه بود و مکه از هر زمان دیگه شروع تر مسلمانان از سرزمینه های دیگه برای مراسم حج به مکه اومده بودن جمعیت زیادی دور کعبه میچرخیدن حسن محوه دیدن کعبه شده بود که دستی روشونش خورد با این فکر که اموی بزرگوارش حضرت عباسه سر برگردوند اما اموی دیگش محمد حنفیه رو دید محمد روب حسن کرد و با دست به اون اشاره کرد که به سمت یکی از سکوها برن و اونجا بشینن حسن همراه محمد حنفیه راه افتاد و رو سکو نشست بعد سرشو پایین انداخت و به حرفای اون گوش داد خوب شدید امت امو جان خودت از وقعای این روسا با خبری برادرم ابا عبدالله همین روسا راهی کوفه خواهد شد با این که خودش خوب میداند این سفر پر مخاطره است سخن من این است که نباید اهل بیتش را با خود همراه کند با شنیدن این حرف حسن گفت حجت بر ما همانیست که مولایم ابا عبدالله فرمودند ما نیست بار سفر میبندیم امو جان همه میمیریم و دیر یا زود مزه قبض رو را خواهیم چشید امو جان چه بهتر که آخر کار من مرگ در راه دین رسول خدا باشد محمد هنفی ساکت بود حسن نفس تازه کرد و ادامه داد امو جان خوب میدانید که زندگی کردن در سایه خفت بر آل علی ناگوار است خون ابا محمد در رکهای ماست بر من و برادرانم روانیست که مولای من ابا عبدالله را حتی لحظه تنها بگذاریم حتی اگر جان من در روی من و برادرانم به محض حرکت کاروان مولای من ابا عبدالله با او راهی خواهیم شد عشق تو چشمای محمد هنفی خلق زده بود کاروان امام آروم تو سهرا پیش میرفت فرزندان و خانواده امام حسن مشتبه امام حسین رو همراهی میکردن هرچی کاروان بیشتر از مکه فاصله میگرفت ریکزارهای خوش بیشتر خود نمایی میکرد تا چشم کار میکرد ریکزار بود و سکوت فقط صدای پای از پا و زنگوله شطرها تو سهرا تنین انداخته بود مدتی که گذشت امام دستور توقف دادن کاروان ایستیم تنها چیزی که در اون بیابان سوزان به چشمی خورد چاه آب بود قاسم و برادرش امر از از پیاده شدن و به سمت چاه آب رفتن برادر کوچکترشون عبدالله هم پیاده شد و همراه اونا رفت نه تنابی داشتن و نه دلوی که با اون آب بکشن قاسم و اطراف نگاه کرد و بعد سنگی درشتی رو برداشت و تو چاه انداخت آبه بینه آب داره یا خوشگه سنگ تو چاه افتاد و صدای آب بلند شد قاسم با شنیدن صدا رو به برادرش عبدالله کرد و گفت صدا اونقدر هم دور نیست برو دلو تنابی بیاور عبدالله عبدالله به سمت کاروان دوید بعد از رفتن او امر رو به قاسم کرد و گفت از وقت خارج شدن از مکه تو را زیر نظر دارم قاسم کجا سیر میکنی برادر؟ حواست نیست و قدری پریشانی قاسم نفس بلندی کشید و گفت امین بود که امسال عمره تمتو میگذارم شبیه تشنهی هستم کنار رود امروز یه مترویه بود امر دلت را قوی کن برادر شاید حجی که تو به آن محرم خواهی شد جای دیگری باشد مگر غیر از این است که کعبه دل بر کعبه ظاهر برتری دارد قاسم خواست چیزی بگی که عبدالله و بسران مسلم با تناب و دلو رسیدن قاسم تناب و به در بست و از چاه آب کشید امر روبه قاسم کرد و گفت به اینجا بستان ابن معمر میگوید این توی که از آن آمدیم نخله یمانیست و سوی دیگر نخله شامی اینجا را بطن نخله نامیدند دانستان اینها چه فایدهی دارد امر دلم هوای هروله دارد و تقصیر دوست دارم زیر آفتاب سوزان مکه بنشینم و دعای عرفه بخانم اینقدر آشفته مباش قاسم جان اگر دلت با خدا یکی شود دعا را از هر جا که بخانی و میشنود درست میگوی امر ولی دلم آرام نیست به قول خودت که همیشه میخانی ولی امر میخواستم روز عرفه در عرفات باشم و مشعر و منا را ببینم محرم شو برادر همینجا هم میتوانی ما بارها با هم دعای عبا عبدالله در روز عرفه را خانده ایمی اکنون این تو و این آسمان بیکران اگر دلت را احرام ببندی اینجا هم عرفات میشود قاسم چشماش رو بست و زیر لب و اخشای از دعای عرفه رو زمزمه کرد بغز به گلوش چنگ انداخته و عشق تو چشماش حلقه زده بود قاسم، عمر و عبدالله مشغول مناجات بودن که برادرشون حسن به سمت اونا رفت و گفت کاروان به زودی حرکت میکند مندن در بستان ابن معمر طولانی نمیشود همین که چار پایان جام بگیرن باروبونه را جم می کنیم و دوباره به راه میفتیم کمی که گذشت کاروان دوباره به راه افتاد هرچی کاروانی در بستان ابن معمر طولانی نمیشود از این جلوتر میرفت گرد و غبار بیشتر میشود قاسم سوار بر عصب پیش میرفت با گوشه دستارش صورتشو پشونده بود تا گرد و غبار چشماشو عذیت نکنه باد شدید شده بود شبیه گرد بادی بود که گرد و خاکو میچرخوند و میخواست اونو در خودش حل کنه عصب قاسم بیقراری میکرد معلوم نبود که در اون گرد و غبار چی دیده که ترسیده عصب شیهه میکشید و روپاهاش بلند میشد قاسم به زور خودشو روزین نگه داشته بود چند مونده بود افسار از دستش رهابشو روز زمین بیفته قاسم افسار عصب رو شل کرد تا آروم بشه اما بیفایده بود عصب دوباره روپاهاش بلند شد قاسم خودشو به گردن عصب چسبوند کاروان ایستاده و صدای فریاد از هر طرف بلند بود هر کسی حرفی میزد اما قاسم متوجه نمیشد کمی که بزشت پاهاش از رکاب جدا شد قاسم دستشو تویال عصب فرو برد و نوازشش کرد تا آروم بشه هر کاری میکرد نمیتونست آرومش کنه یه دفعه حسن جلو رفت و مقابل عصب ایستاد میخواست افسار عصبو بگیره نفس قاسم به شماره افتاده بود میخواست فریاد بزن و از برادرش حسن بخواد که از جلو عصب کنار بره اما حسن با زحمت زیاد تونست افسار عصبو بگیر و اونو آروم کنه قاسم از عصب پیاده شد زانوهاش میدرزید کمی که گذشت امرو عبدالله به سمتش رفتند قاسم در حالی که بغض به گلو چنگ انداخته بود تو فکر رفت و با خودش گفت خدا میداند که این بغض مانده در گلو از ترس نیست شبیه کودکی دور مانده از پدر دلم آغوش گرم پدر میخواد و دست حمایتگرش را که بر سرم بگیشد قاسم حس میکرد همه اهل کاربان به اون نگاه میکنن برگشت تا دوباره سوار عصبش بشه که یه دفعه خودشو در آغوش برادرش حسن دید خدا به ما رحم میکرد قاسم چون ببخش برادر من نتوانست برای همه ما پیش آمده قاسم زین پس از بد را به من بزبار و تو با رعب بیام قاسم خواست حرفی بزنه که حسن ادامه داد تو با رعب سواری کردم را آمخته ای او تو را خوب میشه ناسد حتی بهتر از عصب خودت من هم عصب تو را رام خواهم کرد تا حساب کار دستش پیایه قاسم به زحمت به صورت برادرش حسن لبخند زد بعد با سری پیش افتاده رفت و افزار رعب رفت و سوار شد کمی بعد دوباره کاربان براه افتاد جز صدای زنگ کاربان و پای از پا صدای دیگه تو سهران نمی اومد کمی که گذشت صدای پای دو سوار نزدیک شد حضرت عباس از کاربان جدا شد و به سمت اونا رفت یکی از سوارها با صدای بلند گفت برادران خطری شما را تحدید نمی کند ما برای ملاقات با مولای من حسین لبن علی آمده ایم مرد محاسنی سفید داشت و امامه سفید مکشی به سرش بسته بود حضرت عباس که مردو شناخته بود از از پیاده شد و اونو در آقوش گرفت