بلیه ادعای بزرگی داره خدا یا من حسین را دوست داره ایه ادعا رو داری سلالله علیک یا ابا عبدالله یا ابا عبدالله یا ابا عبدالله یا ربا الحسین یا ربا الحسین اشفی صدر الحسین اشفی صدر الحسین بله صوبت های حجرهای سعیدی آریه رو شمیدید دلهای خود رو حفظشون کنه میدونید داشتم به چند تا گزاره فکر کنید فکر کنید روایت اشق روایت اشق روایت اشق روایت اشق روایت اشق روایت اشق روایت اشق روایت اشق روایت اشق روایت اشق روایت اشق روایت پی خدم از عموی وهی درخواب روایت اشق روایت عزیزی بازی ریمه روایت اشق روایت اشق روایت اشق روایت اشق روایت اشق Mobile روایت اشق روایت اشق روایت اشق Rrandor Rrandor بعد اینکه من دختران باید همینجا زنده ای کنه جای دیگه نبرش بعد خیلی من بابایی بودم خیلی شدید پنج تا خوهرین بلی تو همه شن شد من مثلا بابایی تر باشم بلاخره دپلومو گرفتم دیگه بابا راضی شد که مثلا گفت باید اجازه بدی درسشو بخونه و از خانوادش دور نکنی چون خودم به شده دادم احساساتی هستم اصلا تعمل دوری خانوادم ندارم ما عید خوربان بود 8-9 که جشن نامزدی گرفتیم روزه خوبی بود به نظرم خیلی خوب بود فقط احمد بند خدا داشت همینجور مثلا آب میشد کل من خیلی خجالتی بود بعد دیگه دوی مهرش رفتیم سر خون زندگی من که قربه دیرتر عرض بگیریم ولی احمد عجله داشت دوی مهر که نصف مهمونان نیمدن چون اول مدرسه بود مهمون های رای دور ولی خوب بود موسیقی زینب و احمد در سن خیلی کم در کنار هم آشیانه ی قشنگشون رو میسازن حالا دیگه قراره ی عالم عشق و سمیمیت بین همدیگرد رو بدل کنن قراره در کنار هم با همدیگردو هاشون رو بسازن اونا واقعا همدیگر رو دوست دارن و حالا زینب عزیز از اخلاق احمد برامون میگه سیگد احمد یه همراه خوب برای زینب و سادات خیلی آروم برعکس خودم و خیلی پر جمع وجوش خیلی شلو خیلی شر بودم ولی خیلی آروم تو جمع که اصلا حرف نمیزن تو خونم من باید مثلا سره بحث رو باز میکردم انقدر به حرف میکشدمش تا دو کلمه حرف بزنه ولی کم کم بعدن دیگه برعکس شده بود من سکوت میکردم نیم ساعت تا احمد حرفاش توان بشه یکی این که واقعا شعار نیست نمازش اول وقت بود من خیلی دوست داشتم خودم چون تو پدرم دیده بودم تو مادرم دیده بودم خیلی دوست داشتم یه عقیده که بابام داره میگه که هر کاری میکنه هر جور آدمی هستی اگه نمازت درست باشه زندگیت بلاخره یه جایی درست میشه بعد یکی هم این که از قیبت خیلی بدشونه یعنی ما زنان مثلا میریم یه مجلسی می آیم شروع میکردم آره فلان اینجوری مثلا گفتش که زینب چون تو الان داری به طرف لطف میکنی چون داری مثلا گناهانش رو میشوری به طرف لطف میکنی زرار به خود میرسه و دقیقه شما بود که قیبت یه دروزه اونه که وقتی واردش میشی راهت باز میشه که بقیه گناه ها راحت تر انجام بده چون وقتی آب روی مردم براد مهم نیست بقیه چیزا دیگه قو پشت براد میوزه در مورد این چیزا خیلی صحبت میکرد اصلا یه کاری که ازم میخواست انجام بدن من گفتم باید اول قانم کنی که چرا من این کار انجام ندم بعد دیگه این که نمازم برعکس قیبت میگفت مثل یه حسار میمونه که خیلی جابه خاطر اون نمازی که میخونی اون ارتباطی که با خدا داری وصلی خودت خجالت میکشی که اون گناه ها انجام بدی این لحظه که میخوای اون گناه ها انجام بدی این لحظه این حسی که همین که میگن آلم محضر خداست احساس میکنی که خدا داره تو رو میبینه تو قراره مثلا یک ساعت دیگه روبره خدا واشتی باش صحبت کنی چجوری میخوایی نتنن رود میشه بعد در مورد اینجا صحبت میکرد و این صحبت خیلی برام شیرین بود موسیقی کم کم موسیقی موسیقی خواهد برامون میگفت موسیقی خواهد برامون میگفت موسیقی خواهد برامون میگفت موسیقی خواهد برامون میگفت موسیقی Zhane Sajnors Zhane Sajnors Zhane Sajnors Zhane Sajnors Zhane Sajnors Zhane Sajnors Zhane Sajnors Zvarsh این شب ساعت 3 شب بود. اداره شکر کردم احمد. این شب مثلا پرش نواندا یه ذره بچهگاه نوشه. ولی خب توی 19 ساله بیم. که احمد من مثلا بستنی میخوام. ساعت 3 شب رفت. گوشیش هم جا بذاش. 4 و نیم 5 برگشت. انقدر گشته بود. وقتی خب یک کسی به آدم انقدر اهمیت بده یه خواسته یکی مثلا میتونست بگه باشه فردا. مثلا باید انجام. این شب برگشت برد بلا. خیلی حساس شده بودم. خیلی زود رن شده بودم. و بعد خیلی وابسته. مثلا اگه وقعی حرفی میزن ناراحت میشدم. با خودم فهم کردم که آره مثلا اگه احمد بود انا این رفتار با من نمیکن. من جلوی خواسته ای من کتر میمد. یعنی همه جوری با هم رفتار کرده بود که جلوی احمد پدر و مادرمم اصلا سعیم کردن و اما آروم با هم رفتار کنن. یعنی یه موقع حرفی نزنن که مثلا من ناراحت شم پشت بندش احمد ناراحت شد. مو tua مقابل ، نا که خدا بفهمت. تا به جلوی جلوی خور دفاع، فرا حeny комментар ام za Robin Louk ! Let me take you to a place where you're going to see your boy looking on the sky looking at you like B B موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی سید احمد یه جوونه حیعتیه از اون جوونای با اعتقاد افغانستان سید احمد ارادت عجیبی به خانوم حضرت زینب سلام الله علیها و آقا امام حسین علیه سلام داره انگار داره با تاریخ آشورا زندگی میکنه خوشاب مرامشون که این همه دل باخته بودن برادرم با احمدی حیعتی داشتن چارشنبه شبا مال جوونانه بابا من کلن حیعت محرم و اینا تو خونه شونه الان سی سی و پنی ساله این حیعت حیعت محبین قاسم ابن الحسن علیه سلام بعد من گفتم چرا این اسمو مثلا انتحاب کردیم برام سوال بود بعد احمد میگفتش که حضرت قاسم یه نوجوانی بوده که توی واقعی کربلا شاید هیچ کس ازش توقعی همچین فداکاری نداشته چیزی نبوده که جبر باشه خودش انتخاب کرده و اصرار داشته موسیقی ولی در موردش کم کار شده کم صحبت شده میخون کتاب هایی که مربوط به مثلا واقعی ها شروع ها بود مثلا بیشتر از این که گریه کنیم باید بفهمیم که مثلا چقدر آزادگی اون عقیده برای محمود حسین چقدر محترم بوده که اموال و اولاد و اصحاب و همه رو فدا کرده و چقدر محکم بوده که همه خانوادهش پشتش باید سادن کلن خیلی بسان صحبت هم میکرد در موردش بعد خیلی سوال داشت خیلی سوال داشت خیلی براش یه سری ساله پیش میمد که میرفت دنبالش میپرسید از آلمش که علمشو داشته بشه بعد توی مهر یادم گفتش که پنشنبه شبایی هیعتیه برای حضرت زینب بعد گفت بچه هایی که میرن سوریه وقتی میان مرخص اینجا پنشنبه شبایی جمع میشن محفل دارن بعد من گفتم که سوریه مگه از ایران میرن اصلا نمیدونستم در جایان نبودم بعد گفتش که آره ولی ایسه را افراد خواست اصلا تخصصی داشته بشن همه را نمیبرن یکی دو هفته رفت بعد توی آبان بود خیلی روک اومد نشسته شب شام خوردیم و شستم داشتیم تلویزیون میدیم یه ها گفت میخوام با تحرف بزنم بعد گفت که آره من تصمیم گرفتم که برم سوریه کتاه نمی آییم به دم المظلوم از خط علی هرگز کتاه نمی آییم به دم المظلوم بالشگر قد داره ما راه نمی آییم به دم المظلوم سید احمد اهل کشور افغانستانه و چقدر به این جوونای افغانستانی میبالیم کم کم قضیه یه رفتن به سوریه مطرح میشه زینب عزیز دلش میخواد یه جوری قلبش آروم بشه تا بتونه به سید احمد اجازه بده اما وقتی در قلب یه نفر دوست داشتن جای خودش رو باز میکنه دیگه خیلی برات سخت میشه که بخوای فکر دوری از اون آدم رو به ذهنت راه بدی خیلی سخته که حتی یه روز هم بخوای به نبودنش فکر کنی همسران شاهده واقعا از خود گذشتگی کردن از هرچی که داشتن گذشتن و حالا زینب و سادات با سه دحمت درباره یه سوریه رفتنش حرف میزنه بعد بفتم سوریه مثلا نرم تو چه تخصصی داری که اونجا بدر باش گفت خب من مثلا دوره تکتیر اندازه رو قبلن دیدم مثلا یه سری دوره های مثل مثلا اردو جهادی آماده که دفاع اینا گفت ولی میتونم مثلا تقویت کنم و برم اول جدی نگرفتم بعد که دیدم نخیلی جدی و محکم داره میگه گفتم با گریه آره تو به فکر من نیستی من چی میشم من اینجا بمونم مثلا به فکر پدر مادرت نیستی پدرت پیره مریضه مادرت دق میکنه بعد تو بری مثلا خیلی غرزدم بعد احمد گفتش که تو هنوز نفهمیدی که من برای چی میخوام برم درک میکرده حرف من گفت دو ماه تا ماه به من فرصت بده من قانیت میکنم یه کاری میکنم خودت منو بفرستی بعد من اون موقع مثلا با خودم فهمی کردم نمیتونه این کار رو بکنم گفتم باشه قبول کردم بعد دیگه از اون روز شروع شد مثلا مثال های زنده برام میزن اصلا یه شب همسای برنایی داشت خیلی ساده نصفه شب خواب بودیم و خواب را جور ریختم از خواب پردیدم خیلی ترسیدم بعد آرمان که گفت که ببین زینه بلان تو اینجا راحت سرکت گذاشتی رو بالش بعد فیال جمعه که امنیت داری و امنیت راحت خوابیدی بعد برای فرداتیش ترسی نداری ولی همین کنار گوشمون یه اده زن و بچه هستن که شاید حتی مرد کنارشون نباشه بعد شب میخوابن با استرس میخوابن شاید اصلا نخوابن بعد روز با استرس هر لحظه ممکنه که مثلا جونشون به خطر بیفته بعد از اون برگفت بدتر برای مرداشونه فکر میکنن که فردا ممکنه ناموسمون دسته که بیفته دختر من کجا باشه اصلا زن من کجا باشه بعد این حرفا کم کم تأثیرشو بذاشت یعنی به جایی رسید که محمد گفتم که اینا دلیلهای خوبیه ولی تو یه جور دیگه شدی اصلا یه چیزی توت اتفاق افتاده بعد گفتش که یادت ساله هشتا دو پنج بود فکر کنم با پدرم اینا پیاده رفته بودن کربلا گفت رفتم کربلا گفت نجف رفتم همه جا رفتم گفت ولی جایی که خیلی آزارم داد تل زینبیه بود وقتی که اونجا وایستادم یه لحظه به اون چیزهایی که میدونستم فکر کردم با اینکه خیلی سرنش کم بودم فکر کردم مثلا گفتم یه زن مثلا چقدر میتونه سبور باشه ما فقط شنیدیم ولی حضرت زینب دیده به چشم دیده بعد گفت ما فکر میکردیم مثلا تو بچه گی فکر میکردیم که این اتفاقا شاید در عرض ده روز افتاده در صدی که همشون یه صبح تا قروب بوده گفت از همون موقع دیگه نتونستم فکر نکنم موسیقی از شبکه ی رادیو ی معارف برنامه ی روایت عشق رو تردیم شما کردیم و مهمون خانوم زینب و سادات حسینی همسر شهید مدافع حرم سید احمد حسینی از شهدای افغانستان بودیم روایت زینب و سادات باز هم ادامه داره حرف شما با این همسر شهید چیه و هستوحال توی این حدودیه از شنیدن این برنامه برامون بگیم سامانه ی پیامکی 3553 در اختیار شما تا یه روایت دیگه از زینب و سادات عزیز خدا نگهدار رادیو معارف صداق ایمان نواق معرفت موسیقی رادیو معارف موسیقی صداق فضیلت و فطرت موسیقی پیام ولادیت موسیقی موسیقی موسیقی نور ددبو نور ددبو خامنه ای رهبر ما نور ددبو خامنه ای رهبر ما نور ددبو خامنه ای رهبر ما پنده هیچ نظام انقلابی رو در دنیا در تاریخ این دو سه قرن انقلاب ها نمی شناسنه که تا این اندازه در معرض توتعه و دشمنی و تراحی دشمنان قرار گرفته باشه شما نگاه کنید ببینید از اول انقلاف از تحریکات قومی قومیت ها رو تحریک کردن تا مسلح کردن گروه های چپ گروه های چپ در ایران کم و بیش بورن اینا رو مسلح کنن در دانشگاه و جه های دیگه اینا رو بگنجانن آماده برای حرکت علیه نظام تا تحریک و پشتیبانی بورگ خونخاری مثل صدام حسین تحریکش کردن وادارش کردن تشبیخ کردن که به مرزهای ما حمله کنه تا ترور های هدفمند ترور شهید متحری ترور شهید بهشتی ترور شهید مفته ترور شهید رجایی ترور شهده محراب و همینطور ادامه پیدا کنه تا ترور دانشمندان هستهی تا ترور جوانان فعال انقلابی اینا ببینید اینا مجموعه تراحی هاییست که علیه نظام برخواسته از انقلاب در ایران انجام گرفت بعد هم تحریم ها تحریم های همه جانبه بعد هم حملات مستقیم مثل حمله تبس حمله امریکایی ها به تبس و اون قضیه معروف و موجوده جز آسا یا حمله به هواپیمای مسافر بری از این قدیل کارها به اسخاد هواپیما این کارها جثبت به نظام بر آمده از انقلاب اسلامی از اول انقلاب شروع شد البته تا این روز هم ادامه داره این انواع این ترها و این توته ها اللحاظ تنوع از لحاظ شدت عمل اللحاظ مضمون قباصت آمیز اونها به نظر من در هیچ انقلابی از این انقلاب های شناخت شده دنیا سابقه نداره چین توته ها رو انجام میداد یه وقت از که گروه های تروریستی کاری رو انجام میدن در ایران اینجور نبود این توته ها این تررایی ها این خباصت ها به وسیله دولت های مستقبل عمدتا امریکا و سهیونیزم و به وسیله دستگاه های جاسوسی معروف دنیا مثل سیاه که مال امریکا است مثل ام آی شیش که مال انگلیس است مثل موساد که مال رژیم سهیونیستی است