واجب نهیه از منکر اجتماعی هم واجب اما منکر اجتماعی قابل قیاس با منکر فردی نیست و حالا اینجا دقیق می کنید که وقتی خودت تمام مقاتل هست نفس المهموم هم داره وقتی حضرت حسین ریح سلام با لشگر خور مواجه شد اول به اونها آب داد تشنه بودن و بعد صحبت کرد اول این حدیث پیغمبر رو که شاید خیلی از آیون حفظید فرمود ایوه ناس این رسول الله صلی اللہ علیه و آلهی قال من را سلطان جائر مستهلا لهروم الله ناکسا لأهد الله مخالفا لسنت رسول الله یعمل في عباد الله بالعثم والعدوان فلم يعیر علی بفعل ولا قول کان حقن الالله ان یدخله و مدخله اگر یه زمان داریست مقدسات رو به بازی گرفته این همون کشتن دین نابود کردن اسلام یه سلطان جائریست ستمگریست خوب دقیق کنید ببینید موادی رو که حضرت میگه حلاوه های خدا را حلال کرده اهد خدا را شکسته با سنت پیغمبر مخالفت کرده در بندگان خدا به گناه و عدوان عمل میکند تاگوته تاگوت یه معنیش بطه یه معنیش انسان طقیانگر حکومت طقیانگر و حکومت زالم رو میگن تاگوت خوب برابر این در این شراعت میگه باید قیام کرد اگر نه خدا مردم را به همون مسیری میبرد که اون تاگوت رو میبرد و به همون کیفیت عذاب میکنه یه آیه یه توران اینه که میخونن یایوها لذین آمنو علیکمه انفسکم لا يذركم من ظله اذا اتدیتم الى الله مرجعكم جمیعا فينبعكم بما کنتم تعملون سوره ما ادس آیه یکصد و پنج میگه ای مومنین بر شما باد به خودتون و به نفس خودتون و به اصلاح خودتون یعنی مراقب خودتون باشید خودتون و واضح باشید لا يذركم من ظله اذا اتدیتم به شما زرر نمیزند کسی که خودش گمراه بشه اگر شما در مسیر هدایت باشید شما در مسیر هدایتید او گمراه شده به شما زرر نمیزنده بعد میفرماید مرجع شما به خداست بازگشتتون به خداست شما را به کارهاتون آقا هستند از اینجا از اینجا باشید خدا میگه برد مراقب خودتون باشید آقا هستند خواب که برد مراقب خودتون باشید مولد خودتون باشید اگر دیگران گناه می کنند به شما زرر نمیزند خب آها این مثل این که بوش میاد که اگر کسی میخواد ور بره بگه خب پس چرا نه یذرم کنید این فرنگیا هایی که میگن افراد آقا هستند که میگن افراد آزادن مداخله در کار دیگران نکنید همینه میگه من اگر خوبم اگر بد تو برو خود را باش که گراه دگری بر تو نخواهن نوشت برید کار خودتونو درست کنید لای از اون رو که من وله ازه تدهیتو اکیزی گمراه شد شما در هدایتیش زرار دارید این چی میشه این آیه چجوره این رو که خواهش کردم دقت بفرمایید برای این است که روشن بشه خوب مطلب در اینجا دو بیان میشود صحبت شد در تاسخ یک احتمال اینه که مخاتب کم مسلمانان درست کار صحیح العمل وزیف شناسن واقع شده اند در محیط آلوده به گناه و ناپاکی و ارتکاب جرائم و جنایات و اعمال غیر مشروع این احتمال یک احتمال آیه میگوید یا ایوها الوین آمنون یعنی ای مسلمان ای مسلمانان واقعی ای مسلمانان راستین ای پیروان حقیقی پیمبر اکرم اگر میبینید در دوره تاقوت زنان نیم اوریان رقصهای دست جمعی انواع میگساری و مشروبهایی خاری و قمان و ده ها گناهان دیگر رو اگر میبینید و میبینید که صدای تو به جایی نمیرسد علیکم انفسکم در این موقع به خودت بپرداز زن مسلمان به خودت بپرداز اگر اون زنهای لا اونه او بالی در دوره تاقوت نیم اوریان شدن زرر به دین تو نمیزنن اگر تو در مسیر حقی به تو زرر نمیرسه این یک احتمال البته وظیفتونم انجام بدید عمر معروف در حدی که ممکنه بکنید نه یه ازمونگرم بکنید ولی ای رو بدونید که بیدینیه اوناهره زرر نمیزنید این احتمال شاهد دارد یک روایت این روایت رو یه تفسیبی هست به نام جلالین هاشیه قرآنه تفسیب مقتصریست هاشیه قرآنه در این تفسیب جلالین دیدم در این آیه این روایت رو نوشته حالا شاید این روایت رو جایی دیگه هم پیدا کنید این عبی صعلبه قال سألت رسول الله انها این عبی صعلبه میگه من از این آیه از پیغمبر سوال کردم مثل اینکه اونم توش گیر کرده قرآنی که میگه یعمرون بالمعروف و ینهون ان المنکرم یعمرون بالمعروف و ینهون ان المنکرم یه مرتبه آب پاکی ریخته دو دست رو همه علیکم انفسکم برید دنبال کار خودتون لا یذرکم من زلع زهتد ایتو آه این چیه این آیه چیه فقال حضرت رسول اکرم گفت اعتمرو بالمعروف و تناهو ان المنکرم و تناهو ان المنکرم حتی ازا رئیت شحا مطاعا و هبا متبعا و دنیا مؤثرة و اعجاب کل ذی رأی برآیه فعليك نفسک و این کم هم در قرآن گاهی بکار برده شده و مخاطب داخل مسلمین است و گاهی بکار برده شده کم عموم مسلمین در مقابل بیگانگان و اجانب است پروردگار آی اسلام و اسلامیه و اجانب است قوه انایت و مسلمان در پناهت محافظه و رزمندگان اسلام را یاری و دستعجانه و زد انقلاب را کتاه و رحبر انقلاب سلامت و طور یکدر به عوم انایت بفرما فرج حضرت بقیت الله را نزدیک بفرما هران که جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال است بلانگه دارد حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست مگر به حضرت دوست که آشنا سخنه آشنا نگه دارم که آشنا سخنه آشنا نگه دارم دلامه آشنا کن که گر به لحظت پای فرشته از به دو دست دانگه دارم فرشته از به دو دست دانگه دارم سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری که حق صداییم صحبت مهر و وفا نگه دارم که حق صحبت مهر و وفا نگه دارم هرام که جانب اهل خدا نگه دارم خدا شدر همه حالمه بلا نگه دارم افتخار داریم که از رادیو معارف همراه شما هستیم در ادامه بخش سه بوم برنامه های این شبکه برای علاقه مندان به روایت کتاب روایت کتاب نشان حسن رو پخش میکنیم به مدت پانزده دقیقه و دوزده و چلو پنج دقیقه امروز هم این علاقه مندان میتونن تکرار این برنامه رو بشنم دعوت میکنم همراه باشید روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حسن نوشته ی لیلا محتوی روایت کتاب نشان حسن روایت کتاب نشان حسن نوشته ی لیلا محتوی روایت کتاب نشان حسن نوشته ی لیلا محتوی ساختار روای نمایشی اختباس و روایت میشه نشان حسن داستانی جذاب و روایتی تأثیر گذار از زندگی فرزندان امام حسن مشتبه علیه السلام و حضور اون بزرگواران در واقعی کربلا است نویسنده در این اثر زمن بهرگیری از منابع تاریخی از انصر خیال هم بهرگرفته و به سراغ روزه مشهور از کربلا رفته جایی که آینه ها به پای خرشید میفتن و اطر حضور امام حسن مشتبه در دشت پراکنده میشه در برامه قبطا جایی شندید که امام حسین علیه السلام بعد از خوندن نامه مسلم ابن عقیل از مکه خارج شدن و به سمت کوفه راه افتادن فرزندان امام حسن مشتبه هم اموی بزرگوارشونو همراهی میکردن و حالا ادامه روایت کتاب نشان حسن در قسمت پانزده هم کاروان امام در منزلگاهی توقف کرده بود نفعیله مادر قاسم از دامنه تپهی بالا رفت و نفس تازه کرد بالای تپه قبرستانی قدیمی و مطروک بود نفعیله از بالای تپه دستش و سایبونش شماش کرد و بین قبرها گشت جز چند بوته گوون سهرایی چیزی دیده نمیشد نفعیله تو فکر رفت و با خودش گفت از وقتی شنیدم مزار آمن مادره مادر رسول خدا در این منزل هست دلم برایش فرگشید نشانیش ها که پرسیدم گفتند از بقیه قبرها فاصله دارد با اینکه رسم نیست زنی وارد قبرستان شود من آمدم تو با مادر رسول خدا سخن بگویم نفعیله به سمت قبری رفت که از بقیه فاصله داشت کنار مزار نشست و فاتح خوند بعد سرشو به سنگ قبر نزی کرد و گفت سلام خدا بر تو باده این مادره رسول خدا خدا را شکر که به زیارتت آمدم تو خوب میدانی که در دلم چی قوقاییست تو مادری و حال مرا درک میکنی درسته از که انقدر زنده نماندی تا بالندگی تنها فرزندت را به چشم ببینی اما مادر که باشی در قلب و جان فرزندت حضور داری صدایم را میشنوی آمن جان من هم مادرم میخواهم هر سه پسرم عمر قاسم و عبدالله را به خودت بسپارم اینگونه دلم آرام میشود تو مادری و حال مرا خوب میدانی هر کس که رسید مرا از این سفر من کرد اما خدا اون روز را نیاورد که فرزندان ابا محمد ملا و مختدایشان را ترک کنند نفعیلی نفس بلندی کشید و با بغز ادامه داد آمن جان آتش دل و خوف و رجایم را میدانیم میخواهم به حرمت مادریم پیش فرزندت رسول خدا شفیم شوید تا سبر پیش کنم و جانم آرام شود خودت بهتر میدانی که من العیازو به لا به حقانیت مولایم حسین هیچ شکی ندارم اما دلم برای فرزندانم میتپد دست خودم نیست از جان خودم دریق ندارم راستش را بخواهی از جان فرزندانم نیست در راه مولایشان حسین دریق ندارم اما میخواهم واسط شوید تا خدا دلش را به من بدهد به زبان ساده است اما من از ده دل میگویم که پسرانم فدای حسین دعا کن خدا بر سبرم بیفضاید نفعیله که دلش آروم شده بود بلند شده آروم از تپه پایین رفت گرمای هوا کمتر شده بود نفعیله به خیمه ها که رسید فاطمه دختر امام حسن مشتبه علیه سلام رو دید فاطمه به سمت نفعیله دوید و گفت کجا بودی نفعیله بانو؟ ماردم از نگرانی من که گفتم کجا میروم فاطمه جان؟ برای شما نگران نبودم مردی که چند لحظه پیش به کاروان وارد شده سخنانی گفته است که دلم را به شور انداخته مگر او را میشناسی؟ نه نمیشناسم اما شوریم علی اوسط سخنانی از اون نقل کرد که آتش در دلم انداخته است آرام باش فاطمه جان باید به دلت را احمده آن مرد هر که باشد بیشک قیبگونیست قیب گفتن یعنی خواهد نفعیله بانو؟ همسرم علی از بد اهدی کفی جماعت برایم بسیار گفته است نگران یاران امویم نیستم در میان کفیان دوستار جددمان علی مرتزا و امویم عبا عبدالله کم نیستم انبوه نامه هایی که برای امویم رسیده سرشناسان کفی با امزای خود زمانت گردند افزون بر تمام اینها پیامیست که مسلم برای عبا عبدالله فرستاد است نفعیله دست سرد فاطمه را گرفت و گفت پس چرا این قد نگرانی؟ مرد قریب سخنی گفته که فکرش دلم را لرزنده است چه سخنی فاطمه؟ بگو که جانم به لب آمد فاطمه نفس بلندی کشید و گفت قریبه به امویم عبا عبدالله گفته قلب کفیان با تو اما شمشیرهایشان برزده توست این همون کاریست که با پدرم کردند شمشیرهایشان را به آل امی فروختند در حالی که زبانشان سخن دیگری می گفت دلت را به خدا بسپار و آرام باش فاطمه جان بیشک عبا عبدالله بهتر از همه ی ما می داند چه گاند آرام باش نفعیله خسته بود بیرون خیمه به زینهای باز شده ی اسوا که روی هم افتاده بود تکیه کرد تا کمی استراحت کنه بوی دود از آتیشی که کنار خیمه ها برپاشده بود به مشام می رسید جوانان کاروان در رفت آمد بودن نفعیله به اونا نگاه کرد و دو پسرش قاسم عبدالله رو دید اما از امروح حسن خبری نبود کمی که بزشت مرد غریبه از خیمه امام بیرون اومد به دنبال اون چند نفر از جوانان کاروان بیرون اومدن امروح حسن هم بین اونا بودن مرد غریبه سوار عصب شد و به سرعت از منزلگاه بیرون رفت نزدیک قروب بود کمی که گذشت امام از خیمه بیرون اومدن تا وزوگ بگیرن نفعیله با دیدن حضرت بغز به گلوش چنگ انداخت و تو فکر رفت جانم بفرستیم فدایتان پسر فاطمه آخر شما در این بیابان چه می کنید مگر چقدر دنیا یهل تزویر را تهنگ کرده اید که دهمال حضورتان را ندارند نفعیله با این فکر بغز شکست و عشق از ششمانش جاری شد تو حال خودش بود که صدای پسرش قاسم رو شنید چرا گریه می کنید مادر جان عشق برای عشق است قاسم جان و عشق برای طبعیت سرفرازی عشق می ریزم تا خدا به من سبر و سعی صدر عطا کند متوجه کلامتا نشدن مادر جان شاعر شده اید قاسمم مباداتو و برادرانت لحظه ای امویتان عبا عبدالله را تنها بگذارید این چه حال قریبیست که داری مادر جان این بیابان و این سرگردانی در راه کوفه روزهای غربت پدرت عبا محمد را به یادم آورد حال همان روزها را دارم خاندان رسول خدا در بیابانهای حجاز سرگردانند نفعیلی عشقای روز صورتشو کنار زد و ادامه داد آن کسی که اینک در مقابل من استاد است و وضوع می گیرد سید جوانان بهشت است نوره چشم رسول خدا و سمره وجود صدیقه تاهره وقتی او را این کونه در بیابان در حال کوچ می بینم جگرم آنکه قاسم کنار مادرش نشست و گفت مادر جان خودت همیشه برایم از سبر کردن در راه خدا گفتی مگر راهی که امویم می رود قیر از آنیست که می گفتی نه قاسم جان خدا سوگند که حسین به سرات مستقیم است و برحق پس چرا این کونه پریشانی؟ پریشانی من از باب دیگر است از مردمانی کردل که چشمه نشان را درخش شزر و سیم آل امویم می زند حال روزهایی را دارم که پدرت ابا محمد را خانه نشین و بعد با فریب او را مسموم کردند قربت این خاندان چند آزه است که حتی در خانه خود نیست حریم امنی ندارند ابا عبدالله را از مدینه راندند و بعد او را مجبور به ترک حریم امن مکه و بیتولاه کردند مولای من را مجبور کردند در موسم حج دست از تمت و بشوید و بار سفر ببندند تا دامان که عب زبانم لاله به خونش آخشده نشود دلت را قوی کن مادرچان همه این مادر کنار امویم ابا عبدالله هستیم و نخواهیم گذاشت آسیبی به ایشان برسد می دانم قاسم جان می دانم گله من از روزگاریست که در آن مسلمانان پسر پیام برشان را تاب نیستم نمی آورند عشقی که تو چشمای نفعیل جم شده بود رو صورتش راه باز کرد قاسم سکوت کرده بود و حرفی نمی زد تا ازان مغرب چیزی نمونده بود نفعیلی از جا بلند شد تا به خیمه زنان کاروانبرو برای نماز مغرب آماده بشه در همین وقت صدای ازان بلند شد صدای قاسم بود که تو سهرا تنین انداخته بود نفعیلی با شنیدن صدای پسرش دلش قنج رفت تو حال خودش بود که صدای خوله رو شنید چه شده نفعیل بانو که اینگونه قندر دلت آب شده کاشه با محمد هم بود و صدای ازان گفتن قاسمش را می شنید می شنفد نفعیل جان می شنفد خصوصا این که به زودی عروسی هم نصیب حسنش خواهد شد پس زمانش رسیده است چشمت روشن خوله جان دلت روشن خوهر انشاءالله همین روشن روزها نوبت امر نیز می رسد انشاءالله من که از خدا می خواهم حال برخیز برویم که وقت نماز است این سفر رنج و مرارت بسیاری دارد اما یکی از خوبی هایش این است که نماز را به جماعت می خوانیم و هر وعده را به مولای من حسین اقتدام می کنیم حسن تو خیمه نشسته بود هیچ کس چز اون تو خیمه نبود سجاده رو پرند کرد و رو به قبله اصلاب بد دستاشو بالا برد و الله اکبر گفت به غنود که رسید دعای غنود رو برده بود غنود پیام بر اکرم به زبونش جاری شد دعایی که از پدر و اموی بزرگوارش بارها شنیده بود هنوز ذکر غنود تمام نشده بود که عبایی رو دوشش نشست حسن سلام نماز رو گفت و به پشت سرش نگاه کرد امهی بزرگوارش حضرت زینب تو خیمه استاده بود و به اون لبخند می زد امه می خندید اما چشماش پر از عشق بود حسن دستی به عبا کشید عبایی پدر بزرگوارش هم حسن مشتبه بود همون عبایی کهرو بایرنگ که امام موقع نماز و سله ارهام رو دوش مبارکش می انداخت و عطر خوشبوی به اون می زد عبایی که شبیه عبایی پیام بر اکرم بود حسن همینطور که عبایی پدر بزرگوارش رو دوشش مرتب می کرد با خودش گفت عبایی پدر بر شانه هایم سنگین است شانه هایم بعد از این باید می راستار خوبی باشند حسن تو فکر بود که با صدای عمه بزرگوارش حضرت زینب به خودش اومد نهور چشمان برادرم مبارکت باشد حسن سرش رو پایین انداخت حسن سحال قریبی داشت عطر عبایی پدر رو با تمام وجودش استشمام کرد و پر عبا رو به چشمش کشید یه دفعه حس کرد پدر بزرگوارش نز ملکوت که از گوشه خیمه به اون لبخند می زنه حسن تو فکر بود که با صدای عمه بزرگوارش حضرت زینب رو شنید بیا نور چشمم امویت عبا عبلا در خیمه خیش منتظر توست حضرت زینب پرده خیمه رو کنار زد و بیرون رفت حسن همراه عمه بزرگوارش براه افتاد موسیقی روایت کتاب نشان و حسن رو تقدیمتون کردیم ساعت دوزده و چهر و پنج دقیقه امروز برای شما تکرار خواهد شد روایت کتاب شبتون به خیلی باشه ممنونم کم چنان با رادی معارف همراه هستید دعوت میکنم پارسایان رو بشنر