سیره و اخلاق علما در کلام اجترستان وحیدی پار سایان حجت الاسلام وحیدی حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علی محمد و آله طاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پار سایان مولامون امیر المؤمنین علیه السلام از وجود نازنینشون نغل شده ثمره قناعت العز ثمره قناعت میوه قناعت عزت انسانه آدیده خفیف المعونه باشه اگر که برای زندگی خودت زرق و برق خاصی فراهم بکنی گرفتار میشی پیانبر خدا صلی اللہ علیه و آله و سلم در احوالاتشون هست کان رسول الله خفیف المعونه حضرت بی تکلف بودند آسانگیر بودند مولامون امام حسین علیه السلام از پدرشون امیر المؤمنین علیه السلام در باره پیانبر خفیف المعونه باشه پیانبر گرامی اسلام صلی اللہ علیه و آله و سلم نغل میکند که حضرت خیلی دنبال این که حتما باید فلان چیز فلان موقعیت فلان طور نه آسانگیر بودند انس ابن مالک جز استحابی پیانبر هست نغل میکند که من شبیه از ماه مبارک رمضان پیانبر موقع افتار دیر تشریف اووردند خب من هم با خودم فکر کردم لابد میهمان هستند اون افتاری که برا حضرت آماده شده بود رو خودم خوردم قضای خودم رو خوردم افتار حضرت رو هم خوردم با خودم گفتم حضرت دیگه دیر اومدن لابد رفتن خونه یکی از دوستان اونجا افتار دعوتن بعد از مدتی پیانبر تشریف اووردن فرمودن که قضایی مونده گفتم نه من فکر می کردم شما افتار کردید و قضای شما رو من خوردم حضرت فرمودن نه من افتار نکردم ولی اشکال نداره یه قدری آب به من بده ایشون آب میل فرمودن دو استراحت کردن حالا این که حتما باید الان یه قضایی باشه حالا نیست دیگه چاره این نیست آدم باید قناعت بکنه با آنچه که در اختیار داره خدا به همه من توفیق بده اهل قناعت باشین انشاءال خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله میرزا جواد تبریزی خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله میرزا جواد تبریزی رحمت الله علیه با این که ایشون مقلدین فراوانی در خارج کشور داشتن و ارادتمندان ایشون بودن و لباسهای بسیار گران قیمتی برای ایشون به عنوان هدیه میفرست دادن ام از عبا قبا پارچه های آنچنانی کفش های آنچنانی به عنوان هدیه دوست داشتن مؤمنین که ایشون از این وسایل استفاده بکنن مرحوم آیت الله تبریزی رحمت الله علیه هیچ وقت مشاهده نشد که از وسایل غیر متعارف استفاده کرده باشند نه همین زندگی عادی خودشون رو داشتند یه وقتی به ایشون گفته شد که آها این قبایی که به تندارید کهانه شده حالا اگر اجازه بدید قبای جدیدی استفاده بکنید دوستان شما برای شما هدیه فرست دادن امکان این که قبای نو داشته باشید هست ایشون فرموده بودن میگذرد مسئله ای نیست میگذرد دنیا اینجوره دنیا محل گذره آدم نباید خیلی به این زرق و برق مادی دنیا اهمیت بده باید از کنارش عبور بکنه میگذرد اینا نباید برای آدم مهم باشه بله انسان جولیده و خدای نکرده شلخته و نامناسه پوش نباید باشه اما این که تمام هم مقمش پوشش خودش بشه خوراک خودش بشه این مورد توجهه نیست نباید اینجور باشه یه وقتی فرموده بودن که من یه طلبه معمولی هستم دوست دارم طلبه باقی بمانم این انابین دنیا من رو نباید عوض بکنه این لباس ها شایسته طلبه معمولی نیست آدم باید سهلگیر باشه در زندگی اجازه بدید یه قضیه دیگری نقل بکنم از ایشون یه وقتی یکی از دوستان ایشون برای عدل تقلید خودش منحوم آیت الله تبریزی رحمت الله نه یک توشک و لاحاف خیلی گران قیمتی رو تحییه کرده بود و فرست داده بود خب توشکی که ایشون استفاده میکردن پتویی که ایشون استفاده میکردن بسیار کهانه شده بود هرچند که تمیز بود ملافه او زود به زود شسته میشد و مورد نظافت قرار میگرف ولی دیگه کهانه شده بود آقا زاده ایشون میگه من این توشک رو عوردم و گفتم که فلانی از دوستان شما این توشک رو برای شما تحییه کرده و دوست داره که شما از این استفاده بکنید گفتن مانه اینیست توشک رو برای ایشون پهن کردم که اون شب رو روی این توشک نو استراحت بکنن فردا صبح که شد دیدم که توشک رو جمع کردن و همون توشک قدیمی رو پهن کرده بودن و روش استراحت کرده بودن گفتم آقا چطور شد فرمودن نه همون توشک قدیمی برای من بهتره من دلوسته به این ابزارهای جدید نشم مناسب تره آدم باید هوای خودش رو داشته باشه آهسته آهسته دنیا آدم رو در خودش قرق میکنه از یک لباس نو شاید شروع بشه و بعد به کفشه برسد و بعد به اینکی برسد و به کیفی برسد و همینجور یه دفعه میبینیم تمام هم مقممون شده وسایلی که داریم استفاده میکنیم خدا به هممون توفیق بده اهل دقت در این ذراعف باشیم انشاء خبر از خیش خبر از خیش خبر از خیش بیادر گذر از خیش چون باد رهاباش و از این خاک سفر کن این پنجر را بشکن و از خاک گذر کن تویی هم سفر دل تویی راه رسیدن تویی بان و پره عشق تویی راز پریدن تویی راز پریدن در خلوت خرشید پر از نور خدا شا در خلوت خرشید پر از نور خدا شا آینه در آین شو منشور خدا شو آینه در آین شو منشور خدا شو هرگز هرگز هرگز مشو مقلوب قمعی داریم از خلوت خرشید پیدن در خلوت شا نین سفر دل یکی داتی تفبره گوím یکی شما رمی خدام هرگز با تب فرمان خدام آین در خلوت خرشیدار یکی داتی تفبره گوی ذهب خدا شا دارن یکی داتی تفبره گوی ذهابان کاهز دنا m حسن سرطان Lena Demir girdar garment فردا largest ski monte c получается c ista india etin girdar portal c شبتون به خیلی باشه پارسایان رو شنیدیم سیره و اخلاق علمه در کلمه جترسطان وحیدی شما علاقه مندان میتونید ساعت 21 امشب تکرار پارسایان رو بشنوید اینجا رادیو معرف هست بخش سومه برنامه ها و تا شش بامداد در خدمت شما هستیم با افتخار خب از دانه شنونده نوبت میرسه به روایت عشق گفتگو با مادران و همسران شهده بزرگوارمون که دعوت میکنم به مدت 25 دقیقه بشنوید چه بحانه برای بیترفتنم بیارم جد روبروم نشسته پای برگشتن ندارم روایت عشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پرکرم به نام خدا و سلام دفتر روایت عشق رو باز میکنیم و سر خط مینویسیم یا زینب سبور و خاطر یکی از همسران شهده رو مرور میکنیم مینویسیم یا زینب سبور چون همه این خاطراتی که از همسران شهده میشنویم یه سبر زیبا در دل خودش نهفته داره انگار با همه وجودشون فداکاری کردن و به خانوم حضرت زینب سلام الله علیها متوسل شدن چون چیزی جز سبر زینبی نمیتونه دل این همسران عزیز شهده رو آروم کنه از برنامه قبل مهمون خانوم زینب و سادات حسینیه همسر شهید مدافع حرم سید احمد حسینی از شهده افغانستان هستیم بخشی از برنامه قبل رو میشنویم خب احمد پسرم من بود افتاده زن خیلی حساسه زن خیلی لطیفه با مهرمونی باش رفتار کنی اصلا اگه یه روز ناراعتم میکرد تا از دلم در نیره نمیذاشم شبم بخوابم بعد شاید خیلی باورشون نشد ولی ما سه سال خورده که زندگی کردیم شاید بزرگترین بحثمون یک بار بود یه دفتری داشتیم مثلا من یه سه چیزهایی که روم نمیشد بهش بگم قانون خودم گذاشته بودم سمی نوشتم تو این دفتر احمد بخونه یا مثلا برعکس بعد توی مهر یادم گفتش که پنشنبه شبا یه حیعتیه برای حضرت زینب بعد گفت بچه هایی که میرن سوریه وقتی میان مرخص اینجا پنشنبه شبا جمع میشن محفل دارن بعد من گفتم که سوریه مگه از ایران میرن اصلا نمیدونستم مثلا در جایان نبودم بعد گفتش که آره ولی ایسه ری افراد خواست مثلا تخصصی داشته بشن همه رو نمیبرن یکی دو هفته رفت و توی آبان بود خیلی روک اومد نشست شب شام خوردیم گفت رفتم کرباله گفت نجف رفتم همه جا رفتم گفت ولی جایی که فیلی آزارم داد تل زینبیه گفت وقتی که اونجا وایستادم گفت یه لحظه به اون چیزهایی که میدونستم فکر کردم گفتم یه زن مثلا چقدر میتونه سبور باشه که ما فقط شنیدیم ولی حضرت زینب دیده شستم داشتم تلویزیون میدیم یه ها گفت میخوام ما ترفزنم بعد گفت که آره من تصمیم گرفتم که برم سوری خوش به حال شهده که پر کشیدن خوش به حالشون که از دنیا بریدن خوش به حال شهده بهش دو دیدن خوش به حال شهده بهش دو دیدن تو نمازاشون خودتون خدا خدا می کردم شبه هم لبرا هم دعا می کردم یه توسط صلبه امام رضا می کردم یه توسط صلبه امام رضا می کردم یاد شما دلامونو خدایی کرده یاد شما ماهر را کربلایی کرده شهدا شبای جمعه حمزاه حسینه شهدا شبای جمعه حمزاه نه دیگه چی بهتر از این که مجابر حسینه دیگه چی بهتر از این چی بهتر از این که مجابر حسینه سلام بر شهدان در پایان برنامه قبل زینب استادات برامون گفت که سید احمد دوست داشت به سآلات و شبهاتی که در ذهنش وجود داشت جواب داده بشه نسبت به واقعی کربلا خیلی تحقیق میکرد و دلش میخواست جزو کسانی باشه که امام حسین علیه السلام رو یاری کردن و زینب و سادات هم دوست داشت طوری برای سفر سید احمد رازی بشه که خودش مثل زنان آشورایی سید رو راهی سوریه کنه حالا ادامه ی ماجرارو میشنویم در مورد همین اعتقاداتش که پیگیری کرده بوده سآلی پرسیده یه سآلی که براش پیش اومده بوده این بوده که شب تاسوا وقتی که امام حسین علیه السلام تو تاریک شب میگه که جلوی چشم یارانش میاره که مثلا آقابتتون اینه هممون شهید میشیم و زن و بچه همون به اصارت میرن هر کسی که نمیخواد از تاریک شب استفاده کنه و بره بحث این بوده که از امام خجالت نکشن و خیلی ها رفتن بعد اون لحظه لحظه ای بوده که حضرت زینب خیلی نگرام میشن خیلی بیتاب میشن چون خیلی کم میشه یارا بعد احمد میگفت من میخوام بدونم که اگه من اون شب بودم و تون بره از زمان بودم جزه کیا بودم یعنی جزه کسایی که اصلا پارو اعتقاداتشون میذاشتن به اون وعد و وعدهایی که اون موقع یزید داده بوده سمت اون میرفتن براشون مهم نبودن به نگرانی حضرت زینب گفت خیلی دوست دارم بدونم فقط همینقدر به من گفت اول 24 بره من بود که گفت زینب سری اول یه بار برای اعضام انتخاب شده بود من نزداشتم بره تو همین آزر بود تاریخ دوم 26 بره من بود که چند روز قبلش صحبت کرد و اینا واقعا من مثلا فکر میکردم گفتم که اگه من تو اون زمان بودم شاید هم الان حرفشو میزنم تو مقایتش قرار بگرم اینجوری نباشم ولی سعی میکردم جزو کسایی باشم که ترقیب کردن مرداشونو به دفاع از امام زمانشون جوری شد که احمدو بردم خودم بازار دو سه روز قبل از اعضام براش لباس نو خریدم گفتم میخوام پولشو خودم بدم نزداشتم پیرهنه نو شلباره نو کفشه نو بعدیه کل پشتیه خیلی قشنگ خوهرم داشت که این چند بار مثلا کربلا رفته به کل پشتیه مشت رفته رفته رسوشتم با اون کل پشتیه برم اونو براش گرفتم یه حوله کشید گرفتم مثل وکا خمر دندون بعدیه قرآن جیبی داشتیم که احمد خودش دوران نام زده به هم داده بود اونو براش گذاشتم همون دفتری که حرف همونو برا هم دیگه مینوشتیم اونو براش گذاشتم و گفتم که تو موقعیت هایی که میتونستی بنویسی چه چیزهایی به گذاشته اونجا برم بنویسی موسیقی زینب و سادات اهل ایران نیست اما فرقی نمی کنه چه اهل کشور افغانستان چه اهل کشور ایران باید از ناموس و دین دفاع کرد اینو براش گذاشتم ازام سید احمد به سوریه نزدیکه و این روزها به زینب و سادات خیلی سخت میگذره یه زن جوون که تازه میخواد تهم خوشبختی با سید احمد رو حس کنه تازه سه ساله که زندگیشون رو شروع کردن و خیلی سخته که زینب و سادات حرف از جدایی برامون بزنه این روزاگ آخری که در کنار هم هستن انگار لحظه به لحظش در قلب زینب و سادات حک شده با تمام وجودش از روزاگ آخر میگه دو سه روز قبل از ازامش یه شب رفتیم خونه مادرشین و به مادرشین و گفت که مثلا نمیخوام برم ولی احمدی شخصیتی دو شاید از بیرون بقیه نگام کردن یه آدم خیلی بیخیال نسبت به اتفاقات اطرافش و یه آدم آروم که اصلا شاید مثلا خیلی بخوام مثلا ساده بگم بچه مصبت شاید فکر کنستن اگه توی موقعیت خطرناک قرار بگیره به خواد با بحث حل کنه با صحبت یا بذاره بره خاطرن پدرم مادرش اصلا جدی نگرفت این حرفشو مادرش اصلا جدی نگرفت و بعد اون شب هم ما موندیم پیششون صبح ماشینشو فرخته با قبلش پولیشو داده بود دست من بمونه که اگه لازم هم شد بعد موتورشو به برادرش داد گفتش که من شاید دیگه برنگرم بازم جدی نگرفتم فکرم اصلا در سر به سرشون میذاری حالا حالا ها نمیره بعد برگشتیم خونه و احمد به شدت مکارانی دوست داشت سه چار روز آخر و شاید همه شو مکارانی بخودم فکر میکنم زده میشه ولی نشد اشستیم روزه 24 واسه یدنامی بنویزیم احمد کفت از خط من خوب نیست تو بنویز من آخرش امضام میکنم تو خطم بنویزم نوشتم هنوزم هست سه تام نوشتم گفت یکیش دست خودت باشه یکیش دست دایشگه باشه خوبه یه سه چیزاتوش نوشته بود یکی این که نوشته بود گفت اولین جمله اینو بنویز سه نبه نویز که من خواب دیدم و خودم اون توی واقعی آشورا دیدم در این خواب تعریف نمی کنم و احساس میکنم که یه وظیفه برگردن منه و الان باید بیرم و این که همون قضیه شب تاسوارو نوشته بود و این که الان احساس میکنم همون زمانیه که من میتونم خودم محک بزنم که جزو کیا میتونم باشم و الان من دوست ندارم جزو کسایی باشم که میذارم میرن و حضرت زینب نگرانو بیتا به برادرش میشه و تا هستم تلاشم میکنم که حضرت زینب دوباره به اصارت نرد نه نا جنود و حسن حسن نه نا جنود و حسن حسن نه نا جنود و ما عسگر حسن به دم المدلوم از خدت علی هرگه کتا نمی آییم به دم المدلوم از خدت علی هرگه کتا نمی آییم به دم المدلوم سید احمد اهل کشور افغانستانه و چقدر به این جونای افغانستانی میبالی زن و شوهر مثل دو کبوتر آشق کنار هم نشستن و سید احمد داره وسیعت نامه خودش رو با کمک زینب و سادات مینویزه و چقدر این کشور افغانستانی میبالی و این لحظه ها سخت و طاقت فرسازد حتی گفتنش هم برای زینب و سادات سخته به قول خودش آخه من سنی نداشتم خیلی جوون بودم و دلم طاقت این جدای سنگین رو نداشت اما با همون تبر زینبی با دست خودش وسیعت نامه همسرش رو مینویزه بعدش نوشت که در درزمن هیچ کسی حق نداره به زینب آزاری برسونه عذیتش بکنه با حرف یا شرایط سختی برش به وجود بیاره یا بگه که مثلا تو باید فلان جور زندگی کنی یا فلان جون هر جور خودش دوست داره در یه سری چیزای شخصی آخرش هم دو خطی که نوشت نوشت من خطم خوب نبوده خط زینب نوشته گفتم شاید نتونین بخونین به خاطر همین گفتم که زینب بنویزه ولی من بخطی که وسیعت نامه رو گفتم زینب نوشته هم از نظر عقلی هم از نظر روحی سالمه سالم بودم و این تصمیمی که خودم گرفتم و ممنونم از زینب که پشت هموای سال ترقیبم کرد من هم نکرد همین نوشتیم و با گریه الان من اینقدر راحت حرف میزنم الان اینجوری شدم قبل اینجوری نبودم هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که چقدر درست بوده راه احمد اون موقع سننم خیلی کمتر بود خیلی دانشم کمتر بود الانم کم میفهمم ولی اون موقع اینقدر درست نمی کردم هر روز که میگذره بیشتر میفهمم چه کار بزرگی کرده آفرین به خودم واقعا آفرین به خودم که اون موقع با سنن 21 سال 22 سال تونستم یه همچین کاری بکنم اون دو روزو کلن تو خونه نشستیم فیلم دیدیم خیلی دوست داشتیم فیلم ببینیم بعد شبه 26 اومد احمد خابید بیدار شدم تا صبح خواهم نبار صبح قبل از اینکه احمد بیدار شد پاشدم برش مکارانی درست کردم صبحونه که بعد بیدار شد گفت که سرخیز شدی و مثلا میخواست محکم باشه که من آسیب نبینم راحت تر باشه برنام صبحونه خوردیم خودم کلی پشیشو بستم لباساشو پوشید بعد باش رفتم تا حرم رفتیم حرم حضرت محسومه و توی حرم نماز خوندیم و ازش یه قولی گرفتم گفتم که تو داری میری من رضایت دادم قلبن راضیم ولی یه شرط داری بدون شرط نمیشه و هرچی باشه قبول میکنم گفتم اول گوشگاه گفتم شرط هم اینه که اگه شهید شدی تو اون دنیا شفاعت من حتما بکنیم دل سبور شما در این فرا که سخت است گفتنش حتی قیامت است که بعد از سکوت و بعد از آه تو عشق خیش به چادر نهان کنی آنگاه بیستی و بگویی فدای راه حسین فدای راه حسین فدای پیر خمه فدای پیر خمه فدای راه حسین فدای پیر خمه از شبکی رادیوی معارف برنامه روایت عشق رو تقدیم شما میکنیم و مهمون خانوم زینب و سادات حسینی همسر شهید مدافع حرم سید احمد حسینی از شهدای افغانستان هستیم زینب و سادات شفاعت میخواد حقشه که اینو از سید احمد بخواد آخه خیلی سبوری و از خود گذشتگی میتلبه که به همین کاری همسرت اجازه بدی دنبال آرمانهای خودش بره و تو تنهای تنها بمونی زینب و سادات همه اون روزهای تنهای خودش رو میبینه و این که دیگه قرار نیسته یه ده مرد کنارش باشه خندید گفتش که تو نمیگفتیم من این کارو میکردم ولی چشم که بعد اومدیم بیرون حرم یکی دوبار بهش زنگ زده بودن که همه اومدن فقط تو موندی پس من گفتم با هد میام که گفت نه نمیشه همونجا برایت سخت میشه من خیلی تعریف تو کردم گفت پیشه مسئول اعضاممون پیشه بچه ها میمدن و گفتن خانماده همون مثلا گریه میکنن فرمافتم نه من خانمم خیلی محکمه زینب خیلی محکمه اصلا زینب منو ترقی کرده باعث شده من محکمه گفت خیلی تعریف تو کردم الان تو به اونجا گریه بکنی خوب نیست بعد احمد سواره ماشین شد رفت که بعد من رفتم دوباره تو حرم نشستم نشستم که بعد صدای زنگ گوشی از تو کی فهم اومد که صدای زنگ گوشی احمد برداشتم افتم چرا گوشی تو نبردی گفت اجازه نداریم الان از گوشی مسئولمون زنگ میزنم گفت ما تهرانیم داریم سواره ها پیما میشیم ایسه دیگه حرفای شخصی بعدش این که گفت گفت این همه سال که من زندگی کردم اون سه سالی که با تو زندگی کردم خوب زندگی کردم اصلا تازه فهمیدم زندگی چیه عشق چیه خیلی خوشحالم که تو رو انتخاب کردم حواصل به پدر مادرم باشه اونا مثل تو نیستن جوان نیستن گفت که شاید بعد از نه خیلی حرفا بشنوی حرفایی که اون موقع خیلی بود مردم مثل الان فکر نمی کرد گفت شاید خیلی ها بگن به خاطر اقامت به خاطر نمی دونم که ما مشکل اقامت نداشتیم به خاطر پول که خود دارشو مشکل مالی نداشت و امد دقمتش خیلی خوبه گفت خیلی حرفای دیگه گفت شاید خیلی حرفای بدتن گفتش که ولی از اون ورگ و فکر من شهید بشم خیلی هم میان آرومت میکنن دلدارت میدن کنارتن خانوادتو داری خانوادمو داری دوستات هستن گفت ولی به این فکر کن که بعد از شهادت امام حسین و اهل بیتش به جایی که بیان آروم کنن خانوادشو و حضرت سینبو بچه ها رو گفت آزار دادن ازید کردن به سارت بردن و مردم کوفه شادی میکردن گفت قابل مقایسه نیست ولی برای تو خیلی روحت تر از زلم فراوان با آن که یسیر هست در بهنچ و زیر هست در نزد شما مزهر یاد کتاب هست زینب که سفیر انقلاب هست زینب که سفیر انقلاب هست زینب که سفیر انقلاب هست زینب که سفیر اینقلاب هست زینب که سفیر اینقلاب هست زینب که سفیر انقلاب هست زینب که سفیر انقلاب هست زینب که سفیر انقلاب هست زینب که سفیر انقلاب هست سرینک سفیر ملابت فریاد براوت سد شرب پاکست ای قوم طبکار ای مردم غدار خود عهد ببستید این عهد شکستید این کار شما زد خدا روز حساب است