روایت اشق خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر خطر پرکر تازه سه ساله که زندگیشون رو شروع کردن و خیلی سخته که زینب و سادات حرف از جدایی برامون بزنه این روزای آخری که در کنار هم هستن انگار لحظه به لحظش در قلب زینب و سادات حق شده با تمام وجودش از روزای آخر میگه دو سه روز قبل از ازامش ایشب رفتیم خونه مادرشین و به مادرشین و گفت که مثلا نمیخوام برم ولی احمدی شخصیتی دو شاید از بیرون بقیه نگام کردن یه آدم خیلی بیخیال نسبت به اتفاقات اطرافش و یه آدم آروم که اصلا شاید مثلا خیلی بخوام مثلا ساده بگم بچه مصبت شاید فکر کن اگه توی موقعیت خطرناک قرار بگیره بخواد با بحث حل کنه با صحبت یا بذاره بره خطرن پدرم مادرش اصلا جدی نگرفت این حرفشو مادرش اصلا جدی نگرفت تو بعد اون شب هم ما موندیم پیششون صبح ماشینشو فرخته با قبلش پلیشو داده بود دست من بمونه که اگه لازمم شد بعد موتورشو به برادرش داد گفتش که من شاید دیگه برم نگرم بازم جدی نگرفتم فکر کردم اصلا در سر به سرشون میذارم یا حالا حالا ها نمیرم بعد برگشتیم خونه و احمد به شدت مکارانی دوست داشت سه چار روز آخر شاید همه شو مکارانی بخودم فکر میکنم زده میشه ولی نشد اشستیم روز بیست و چهار رو واسه یه نامه بنویسیم احمد گفت دست خط من خوب نیست تو بنویس من آخرش امزام میکنم دو خطم بنویسم من نوشتم هنوزم هست سه تام نوشتم گفت یکیش دست خودت باشه یکیش دست دایشگه باشه خوبه بیسته یه چیز داتوش نوشته بود یکی این که نوشته بود گفت اولین جمله اینو بنویس اینو بنویس که من خواب دیدم و خودمو توی واقعی آشورا دیدم در این خواب تعریف نمی کنم و احساس میکنم که یه وظیفه برگردن منه و الان باید بیرم بعد این که همون قضیه شب تاسوارو نوشته بود و این که الان احساس میکنم همون زمانه که من میتونم خودمو محک بزنم که جزو کیا میتونم باشم و الان من دوست ندارم جزو کسایی باشم که میذارم میرن و حضرت زینب نگرانو بیتابه برادرش میشه و تا هستم تلاشم میکنم که حضرت زینب دوباره به اصارت نرم نه نه جنودو ما اسگره حسن به دم المدلو نه نه جنودو ما اسگره حسن نه نه جنودو ما اسگره حسن از خط علی هرگز کتاه نمی آییم به دم المدلو از خط علی هرگز کتاه نمی آییم به دم المدلو سید احمد اهل کشور افغانستانه و چقدر به این جونای افغانستانی میروند باید زن و شوهر مثل دو کبوتر آشق کنار هم نشستن و سید احمد داره وسیعتنامه خودش رو با کمک زینب و سادات مینویزه و چقدر این لحظه ها سخت و طاقت فرساست حتی گفتنش هم برای زینب و سادات سخته به قول خودش آخه من سنی نداشتم خیلی جوون بودم و دلم طاقت این جدای سنگیم رو نداشت اما با همون تبر زینبی با دست خودش وسیعتنامه همسرش رو مینویزه بعدش نوشت که بعد از من هیچ کس حق نداره به زینب آزاری برسونه عذرتش بکنه با حرف یا شرایط سختی برش به وجود بیاره یا بگه که مثلا تو باید فلان جور زندگی کنی یا فلان جور هر جور خودش دوست داره دهی سری چیزای شخصی آخرشم دو خطی که نوشت نوشت من خطم خوب نبوده خط زینب نوشته گفتم شاید نتونین بخونین به خاطر همین گفتم که زینب بینویزه ولی من بخطی که وسیعتنامه رو گفتم زینب نوشته هم از نظر عقلی هم از نظر روحی سالمه سالم بودم و این تصمیمی که خودم گرفتم و ممنونم از زینب که پشت هم با ایسا ترقیبم کرد من امنه کرد همین نوشتیم و با گریه الان من اینقدر راحت حرف میزنم الان اینجوری شدم قبل اینجوری نبودم هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که چقدر درست بوده راه احمد اون موقع سنم خیلی کمتر بود خیلی دانشم کمتر بود الانم کم میفهمم ولی اون موقع انقدر درک نمیکردم هر روز که میگذره بیشتر میفهمم چه کار بزرگی کرده آفرین به خودم واقعا آفرین به خودم که اون موقع با سن 21 سال 22 سال تونستم یه همچین کاری بکنم اون دو روزو کلن تو خونه نشستیم فیلم دیدیم خیلی دوست داشتیم فیلم ببینیم بعد شبه 26 احمد خابید بیدار شدم تا صبح خواهم نبود صبح قبل از این که احمد بیدار شد پاشدم برش مکارانی درست کردم صبحونه که بعد بیدار شد گفت که سرخیز شدی و مثلا میخواست محکم باشه که من آسیب نبینم راحت تر باشه برام صبحونه خوردیم خودم کل پوشیشو بستم لباساشو پوشید بعد باش رفتم تا حرم رفتیم حرم حضرت محسومه و توی حرم نماز خوندیم و ازش یه قولی گرفتم گفتم که تو داری میری من رضایت دادم قلبن راضیم ولی یه شرط داره بدون شرط نمیشه و هرچی باشه قبول میکنم گفتم اول گوش کن گفتم شرط هم اینه که اگه شهید شدی تو اون دنیا شفاعت من خطمن بکنی فدای راه حسین فدای راه حسین فدای پیر خمین فدای راه حسین فدای پیر خمین از شبکی رادیوی معارف برنامه روایت اشق رو تقدیم شما میکنیم و مهمون خانوم زینب و سادات حسینی همسر شهید مدافع حرم سید احمد حسینی از شهده افغانستان هستیم زینب و سادات شفاعت میخواد حقشه که اینو از سید احمد بخواد آخه خیلی سبوری و از خودگذشتگی میتلبه که به همسرت اجازه بدی دنبال آرمانهای خودش بره و تو تنهای تنها بمونی زینب و سادات همه اون روزهای تنهای خودش رو میبینه و این که دیگه قرار نیست سید احمد کنارش باشه خندید گفتش که تو نمیگفتیم من این کارو میکردم ولی چشم که بعد اومدیم بیرونه حرم یکی دوبار بهش سنگ زده بودن که همه اومدن فقط تو موندی پس من گفتم با هد میام که گفت نه نمیشه همونجا برای تو سخت میشه هم من خیلی تعریف تو کردم گفت پیشه مسئول اعظام من پیشه بچه ها میمدن و گفتن خانواده همون مثلا گریه میکنم فرمافتم نه من خانمم خیلی محکمه زینب خیلی محکمه اصلا زینب منو ترقیب کرده بایست شده من محکمه گفت خیلی تعریف تو کردم الان تو به اونجا گریه بکنی خوب نیست بعد احمد سوار ماشین شد رفت که بعد من رفتم دوباره تو حرم نشستم نشستم که بعد صدای زنگ گوشی از تو که فهم اومد که صدای زنگ گوشی احمد برداشتن و گفتم چرا گوشی تو نباردی گفت اجازه نداریم الان از گوشی مسئولمون زنگ میزنم گفت ما تهرانیم داریم سواره ها پیما میشیم اصری حرفای شخصی بعدش این که گفت گفت این همه سال که من زندگی کردم اون سه سالی که با تو زندگی کردم خوب زندگی کردم اصلا تازه فهمیدم زندگی چیه عشق چیه خیلی خوشحالم که تو رو انتخاب کردم حواسه به پدر مادرم باشه اونا مثل تو نیستن جوان نیستن گفت که شاید بعد از من خیلی حرفا بشنوی حرفایی که اون موقع خیلی بود مردم مثل الان فکر نمی کرد گفت شاید خیلی ها بگن به خاطر اقامت به خاطر نمیدونم که ما مشکل آمد نداشیم به خاطر پول که خود دارشو مشکل مالی نداشت و امد درمدش خیلی خوب بود گفت خیلی حرفای دیگه گفت شاید خیلی حرفای بدتن گفتش که ولی از اون ورگ گفت اگه من شاید بشم خیلی هم میان آرومت میکنن دلدارت میدن کنار تن خانوادتو داری خانوادمو داری دوستات هستن گفت ولی بگید فکر کن که بعد از شهادت امام حسین و اهل بیتش به جایی که بیان آروم کنند خانوادشو حضرت سینب و بچه ها رو گفت آزار دادن عذیب کردن به حسارت بردن و مردم کفه شادی می کردن گفت قابل مقایسه نیست در کوفه و ایران از ظلم فراوان در کوفه و ایران از ظلم فراوان با آن که یسیر هست در بانچ و زیر هست در نزد شما مظهر آیات کتابه زینب که سفیر انقلاب هست زینب که سفیر انقلاب هست زینب که سفیر انقلاب هست فریاد براوت سد شور و پاکت ای قوم تبکار ای مردم غدار خود اهد به این کار بستید این عهد شکستید این کار شما زد خدا روز حساب هست زینب که سفیر انقلاب هست زینب که سفیر انقلاب هست روز خداحافظی در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها روز سختی برای زینب و صادات عزیز بود سید احمد میره و زینب و صادات دوباره بر میگرد حرم و میخواد دل تنهاش رو در کنار خانوم حضرت معصومه سلام الله علیها به آروم و قرار برسونه سید احمد و زینب و صادات دارن آخرین پیامهای زندگیشون رو با هم رد و بدن میکنن انگار زینب و صادات هنوز هم باور نداره که همسرش دیگه رفته از دل قریبش برامون گفت و ما نمیدونستیم اون لحظه ها چه چیزی بر این دل تنها گذشته سید احمد دیگه رفت و توی راه میخواد یه جوری دل زینب و صادات رو آروم کنید من گفتم نه اما تو برمیگرده من میتونم تو شوخی هم بهش گفتم میکنم تو زده گلولهی من میدونم تو سخجونی تو ست بارم بری جنگ گفتم تو تو پیر نشی نمیمیدی همینجوری بهش کن خندیت گفت ولی خودت دادن میفهمی حرفان که بعد دیگه نتونه از حرف زنه اینم گفت که ممکنه سیزده روز از من بیخبر باشی سیزده از چارده روز چون ما تو آموزشیم و اجازه ارتباط نداریم سه روز تو خونه بودم از خونه بیرون نیمدم در رو بسته بودم فقط همینجوری دروبرم اکسامون ریخته بودم فکر میکردم به خاطراتمون تو دو سه روز شدیه وعده غذا خوردم خیلی برام سخت بود کمسن بودم خیلی احساساتی فیلی لوس بعد از سه روز رفتم خونه مادرم مادرم زهیدت گفت نیستی فیداد نیست توی یه محل بودیم یه خیابون فاصله داشت گفت اینقدر شوهر دوست نباش بیا به ما سهر بسیار که بعد من رفتم خونه همیشه خونه مادرم میرفتم قروب که میشد میگفتم که من باید برم خونه مامان احمد دوست داره وقتی که میاد کلید نمیبره با خودش میگه دوستانم وقتی که میام تو در برم باس کنی رو سرنم خونه خالی باشه ساعت پنج شد نرفتم شیش شد نرفتم مامانم رفت مسجد اومد گفت چه عجب تو نرفتی محمد کلید داره برا خودش یا نیست که بعد من اون سه روزه که تنمول کرده بودم یه بود زمان بزرگیریه مامان احمد رفته برای همیشه رفته مامانم من منجوری مون داداشم رو سده کرد خوهرم رو سده کرد و چی شده من گفتم مامان احمد رفته سوریه اونجا دیگه خودم واقعا باورم شد که رفته یعنی شد تون سه روز فهم کردم نه احمد برمیگرده فلان دیگه مامانم نزداش برگردم خونم گفت تو بری اونجا دق میکنی در دیوار میخونم من تو رو میشنستم گذشت این سیزه در روز هر جور بود گذشت داداشم کنارم بود خیلی کمک کن از سمنگان و غور از بلخوبا میان از سمنگان و غور از بلخوبا میان با پرچم علی می آیند داشغان فریادشان بود یا فاطمه مدد فریادشان بود یا فاطمه مدد یا فاطمه مدد یا فاطمه مدد یا فاطمه مدد یا فاطمه مدد یا فاطمه مدد یا فاطمه مدد یا فاطمه مدد یا فاطمه مدد یا فاطمه مدد انقلاب فرانسه در قرن هیجده هم برای مبارزه با سلطنت یک خاندانی به وجود آمد خاندان بوربونها بعد که انقلاب پیروز شد و حتی پادشار و زنش رو خوشتن احساسات گناگون در بین مردم اونچنون فضا رو در قبضه خودش گرفت که یادشون رفت مردم برای چی قیام کردن برای چی مبارزه کردن و به میدان آمدن بعد از حدود پونزده سال سلطنت ناپلون بر کشور فرانسه به وجود آمد بعد از رفتن او هم همون خاندانی که انقلاب علیه اونها بود همونها آمدن حدود هفتاد سال هشتاد سال فرانسهی که با سلطنت جنگیده بود با سلطنت زندگی کرد یعنی اون مبنای اقلانی پشت سر اون قیام به انقلاب به کلی گم شد از بین رفت این رو ما در همه انقلاب ها تقریبا یا در اقلانی به انقلاب های دنیا میبینیم حرف اصلی من اینه که امام انقلاب اسلامی را در قبال این آفت نابود کننده حفظ کرد و مسئولیت داد امام عبدالعبار با تدبیر الهی و با اقنانیت برخواسته از ایمان به خدا و ایمان به غیب کاری کرد که این آفت دامن انقلاب اسلامی را نگیره یعنی احساسات خب در انقلاب ما هم احساسات زیاد بود اشون کاری کرد که احساسات نتواند مسیر اصلی و درست اولیه انقلاب را و حرکت مردم