بعد او آمده رودخانه رو گرفته و یک کم زورش بوده ما هم وضع ما خراب بوده بعد ما جنگیدیم و اینقدر کشته دادیم اینقدر چیسته بعد ام اینجا رو گرفتیم آخر جنگم اینجایی شده و فلا اینا چه چیزیه مثلا؟ این تاریخ جنگ فقط به شرکی عرضش داره که محمل زمینه باشه برای گفتن اون مسائل اصلی جنگ زمینه که خود تاریخ جنگم درست گفتنش مهمه اطلاعات خارجی هم که در دنیا چه بحثایی بوده همزمان ما اون وقت که اینها نمیدونستیم که ما امام میگفت بریم برفتیم دیگه کار نداشتیم که دنیا چه خبره ولی الان که اونا رو مخونم میبینم که عجب تو اون لحظاتی که مثلا عملیات بوده بچه های ما درگیر بودن تو منطقه تو همون لحظه تو دنیا چه اتفاقات داشته میفتده و چقدر کار ماها کار همین بچه های ما چقدر مهم بوده چقدر عباد بینون مللی داشته حالا الان که نگاه میکنم میبینم نه فقط عباد جهانی داشته همون موقع عباد تاریخی داشته الان داریم میفهمیم کی شکل داره که الان امریکا جرعت نمی کنه به ایران حمله کنه بله چی جرعت نمی کنه بله آقا ما موشت ساختیم که در سانیه اینقدر میره موشک های دو هزار کلیمتری زدن خیلی خوب دستون درد نکنه انشالله ده هزار کلیمتریشون بسازیم ولی شما فکر میکنین امریکا از اینا میترسه؟ خب هرچی ما داریم که صد برابرش امریکا داره که ما که انظرات سلاح و موشک و اینا که ما ما هیچ مذیعیت هیچ برتری ما بر کفار نداریم هرچی شما دارین قوی ترین سلاح ها رو هم بسازیم که البته اینا مای امید امامم من دیدم تو پیام قدنامه و حتی تو وسیعتنامه اینو پیشبینی کرده که اگر این اعتماد به نفس رو افز کنین شما همه چیز خواهید ساخت همه چیز و همه چیز داره میشه انشالله ولی من خواهم بگم ما تکیه همون به این چیزهایی هم نیست ما با موشک با این چیزها تاریخ رو نمیشه ساخت تاریخ رو فقط با همون چیزهایی نمیشه ساخت که زمان جنگ تو عملیات رو دیدیم اونایی که تاریخ رو میسازه فقط همونه هیچ چیز دیگه نیست همون وقتی که بچه های خچکن قواس ها که وارد خیین وارد او باطلاغا میشدن به سمت خیین و هم خداحافظی کردن و وقتی وارد میشدن ستون قواس ها همه یه مرتبه شروع کردن لبیک اللهم لبیک لبیک لا و شریک لک لبیک او لبیکی که او بچه های قواس که من هر وقت هنوز یادم میه صدای لبیکی بچه ها هر وقت روز و هر جایده باشم اصلا بدنم مرتایش میشه اوی لبیک لبیکی که ای بچه ها میگفتن و میرفتن اونای تاریخ ساخته امریکا و اسرائیل هم از اینا میترسن نه از منورای ما او کنم باید بکنیم تا جایی که میتونیم انتقال او فرهنگ بی اینا خیلی مهمه یه آدمی هم مثل بنده که خب همی آیاها و روایت ها همه رو هم اجمالا بلد بدیم میگفتیم هم ولی تو مرحله بحران سخ اینا تا جز حقیقت آدم نباشه حتی دیگه به زبان آدم هم نمیاد ای که تو روایت میگن از خدا بخواین اون لحظه که در حال احتضارین اون لحظه بتونیم شهادت این بگین اون لحظه هنره شهادت این الان که همه میگن به زبون اونای که اون لحظه مرگ بتونن با زبان و با قلبشون شهادت این رو بگن خیلی کار مهم میگه من اونجا یادمه که ای با چار پنج در از بچه ها بودیم اونجا تیپ جواد و لحظه سمتره هاست ما بود که اولم خاکیز اونا سقوط کرد که ما سقوط او خاکیزی دیدیم و ای که جنگ تن بدن شد اراقی و بچه های ما قاطی بودن که من یادمه بالای خاکیز آمدم تیرندزی میکردم آقای اکبر پورنامی بود که مسئول گروهان بود نمیدونم دیگه نیدمش اصلا ایشون گفتش که ببالای خاکیزی دیده میگه گفت کیو داریم زنی؟ گفتن امینا اراقی ها دیگه گفت که اونا بچه های خودمون هم قاطی پاتی تو گفتن ما اراقی هاشو میزنم گفت تو از کجا میفهمیدید که اراقی های این همه تو هم دارن میدونن و او روز یه وقت که خمپاره خود خمپاره که خب خیلی مخوردی یه وقت که خورد ما 3-4 نفر 4-5 نفر کنارم بودیم من یه لحظه دیدم که دود و بوی باروت و دیگه هیچی نمیبینم نمیشنم و یک درد اینجا افتادم شاید چند دقیقه طول کشید تا به حال آمدم دوروبرم رو نکنه کردم دیدم یه دو سه نفری که کنارم بودیم سر تیر شهید شدن یعنی مثل که ست ساله که نیستن رفتن و یکی دو نفرشون لباساشون آتش گرفته بود شعله ور بود نمیدونم چرا داشتن میسختن و من پاهم درد میگرف میفهمیدم یک کاری شده فقط میترسیدم نگاه کنم به پاهم میگفتم یه حتما قد شده یه جوری کجوکوله یه چیزی نگاه نکنم که روحیم از دست ندم یادمه تا یک دقیقه دو دقیقه چقدر من به پاهم نگاه نکنم آخرشم باور کن زیر چشمی نگاه کردم یوار چون خیلی درد میکرد من مطمئنم یک کاری شده بعد یه وقت زیر چشمی نگاه کردم بیدم نه هنوز مثل همشی حیکل کلش سر جشه من چند دقیقه طول گشید که به خودم به زندم فشار آوردم که یه آیه قرآن یادم بیاد آیات جهاد آیات مرود شهید شهادت شاید چند دقیقه گذاشت هیچی یادم نیامد حالا اینایی که این همه حرف زدیم گفتیم کم کم سلوات و الله و اکبر اینا یادم اومد از سلوات شروع کردیم کم کم دوسته تا آیه یادم اومد میخوام بگم اینم خیلی ولی ما خب بچه هایی میدیم که در لحظه که داره پرپر میزنه اسم مبارک اللہ سر زبانشه دو لحظه که داره پرپر میزنه و حواسش با ما نیست اینجا خب ما آدمی هم داشتیم که مجروم شد موج میگرفته شینا شما هم دیده دیگه میزن ترانه میخوند ما آدم دیدیم که پاش قد شده بود شکمش دریده شده بود و احشایش قشته بود رو خاک کنار خاکریز و رنگش پریده بود و وقتی حرف میزد زبونش از دهنش خدا شاده میفتد بیرون اینقدر خونه داشت نیست جمع کنه زبونشو بعد به ما نگاه میکرد میدید ما به ید مجروع اطرافش افتادیم لبخند میزد به ما به زور میخندید که یعنی نخنده یا زهرا یا حسین به اون حالتش از این آدم های متفاوت و متعدد که این همه رو شما دیدید ارتباط جنگ با انقلاب تاریخ صدر اسلام و مفهوم جهاد در قرآن و نهج البلاقه تفاوت جهاد اسلامی با جنگ مادی تفاوت بین مجاهد اسلامی با سرباز کماندوهای غربی و نکته بعدی سه تا بود رو در بنظر من این بچه ها باید زنده کنید یکی بود هماسه شجاعت یکی بود آتفه و عشق معنویت یکی هم بود عقلانیت و معرفت و تحلیل معرفت اسلامی اصلا جنگ بره چی شما بیدونید یه عدلیت سنگینی علیه مایه سر مسئله جنگ اصلا قرآنشون همین آیات جهاد در قرآن ببینید چقدر مزامین انسانی و اخلاقی و عدالتخواهی و حتی مهربانی و انسانی نهج البلاقه همون خطبه های جهاد امیر المؤمنین چقدر سرشار از اخلاق و عدالت و حقوق بشر و انسانیت ما اصلا جنگ بریم یا اون بخشی از اعدامه مالک اشتر که مربوط به فرماندهان نظامیه دوستان دیدین یه بار دیگه ببینید بذار من برای تبرک اینکی رو اقلن بخونم دران میگن اونجا در حکومت اسلامی چه کسی رو سر چه شغلایی بذار مثلا کیار قاضی با چجور آدمی باشه نمیدونم حاکم چجور آمر مسئول مالیات گیری بعد میرسه به نیروی نظامی به سردار جنگ اولا مالک اشتران خودش چه آدمیه آدمی که فرمانده کل قوای حضرت امیر که به قول ایق آقایون باید مظهر خشونت باشه حالا این کسافت هایی که خودشون مثل آب خوردن آدم میکشن اینو آموزش میدونن قصاوت قلب آموزش قصاوت قلب ببینن این سروزای غربیهی رو بدونین وقت فرهنگ جهاد اسلامین ما و شما خودمون دیدین تو جنگ خودشون ما بودید فرمانده های ما بچه هایی که بودن شهده های ما مظهر اکثرشون واقعا مظهر اخلاق و عدب و آتفه و انسانیت و احساسات وقتی مالک شنیدین این روایت رو که یه وقت داشت تو خیامون رو بکنه با خودم میگم واقعا اگه یه کسی کار با ما بکنه ما چی کارش میدونم میگه مالک فرمانده کل قوای حضرت امیر سپه سالا فرمانده کل سپاهش بوده تو کوچه در رد میشه یه جوانی یه زباله آشقالی طرفش پرت میکنه تو بعضی روایت نقش شده فرش میده تو روایت نقش شده مالک بر نگشت حتی درست تو چهره یه آدم نگاه کنه که بشنسش که حالا یه وقتی حالت بردم بگیرم حتی اینم نبوده میگن اصلا نگاه نمیکنه میره یه کسی بعد میاد بهش میگه مردک چی کار کرده تو گفت میدونی کشی بود فرمانده سپاه علی بود ای ها ترسید گفت ای هوا پسه فلان نام من نمیدونستم یا شرمنده شد نقش شده که ای دنبال مالک دوید پیداش کنه یه جیره عدلش بیاره بیرون آمد تا رسید گفتن تو مسجده آمد دید مالک بسیار در نماز مخونه وقت نمازم نبوده نمازو که وی میسته نمازش تاون شده میاد جلوم یه آقا ببخشین اصولت فهم شده من مخواستم محضرت خواهی کنم ببخش من اشتباهی شما رو به کسی دیگه این مطالعه عوضی گرفتم مالک میدون چی جوابش داده گفته من اصلا نیه آمدم مسجد فقط برای که دو رکع الایی که دو رکع نماز بخونم برای تو استغفار کنم آقا اینا کین میگه اصلا من آمدم مسجد برای که این دو رکع نماز برای تو خوندم من نمیدون تو کی و من نمیدون تو با من چی خصومتی داری و چرا این کار رو با من کردی من آمدم دو رکع نماز بخونم بگم خدای این رو ببخشیم ما بخشیدیمش آقا اینا خیلی عظیمه وقت امام دارن میگن چجوری به مالک میگن فرمانده نظامی کیا باشه میگه فرماندهی و نظامی رو به کسانی بده که برای خدا و رسولش فقط بجنگن برای حقیقت برای دین نه برای منافعشون برای شهرت قدرت قنیمت سروت پوز این کارا نیست برای زمین قدرت حالا بجنگیم بعدن سهمون بیشتر شما دیدین که روز دوم خلافت امیر المومنین روز دوم خلافتش که همه چیز میگه آقا دیگه یک کمی مصماله کن که دشمن کم بشه دیگه این همه دشمن داری روز دوم یه آدم آمده توی سخنرانش خوندین چی گفته روز دوم خلافتش آمد گفت که تا به حال هر طور با شما عمل شده امروز روز دیگریش این یه حکومت اسلامی دیگه گفت از فردا سهمه همه تون از بیتلمان درست به یک اندازه است عرب و عجم فقیر و غنی عرباب و برده همه با همید وقت اونجا داره که همون روز همون روز تو مسجد دو تا نماز جماعت تشکیل شد یه ادهه دیگه گفتن ما به این آدم اختدانه میگویم با اینه میشه راحت زندگی کرد این آمده کاسل کوزه همه رو بشکل فقیر دو تا نماز شد میدونین این رو روز دوم خلافت یه ادهه از اصحاب و مسلمان ها و رزمنده ها و جبهه ای ها رفتن یک طرف جدا به علی اختدانه کردن یه نماز دیگه قوندن که امیرمون اصحابانی شد فرمود انا عبالحسن وقتی که حضرت امیر مخاص رجع از بقونه دیگه بگفت من عبالحسنم من پدر حسنم وقت اونجا اون نطق حضرت اونجا داره که یه کسی آمد گفتش که یه زن عرب اشرافی سلوکتمند آمد گفتش که یعنی از فردا من و این کنیز عجمم به یه اندازه؟ من و یکی؟ اونجا داره حضرت خمش و دو مشت خاک از زمین برداشت از اون زن پرسید این خاک و این مشت با این مشت چه فرق داره؟ گفت هیچی گفت شما دوتم هیچ فرق نداریم خاک ریختون باشت گفت برو گفت اگر همون سدر همه تو میخوایی فردا بیا اگر نیه همون هم بهت نمیرسه خب آخو اینجا یه میانه حکومت اسلام؟ اینها حضرت میگن بگرد پاک دامنترین پاکترین یارانت رو که اهل سبر و بردباری و زرفیت دارن اینا رو پیدا کن کسانی که دیر به خشم آیند گوش بنید کسانی که دیر به خشم آیند آدم های خشمی نباشن آدم های با محبت و انسان باشن اینا رو بکن فرمانده نظامیت این فرهنگ جهاد اسلام رو باید سی کن با فرهنگ جنگ تلوی غربی اونا میگردن هر که خشنتر وحشیتر کسیفتر که خون و جان انسان پیش چشمش هیچ عرضه چی نداشته بشه لذت ببره اصلا از آدم کشتن اونا میان اصلا ما تو فکر جهادمون ما لذت نمیبریم از کشتن حتی از کشتن دشمن لذت نمیبریم شما یاد تونه اگه یه نفر پیدا میشد اسیر رو میکشت بالاخره پیش میامد بود دیگه یک کسی مثلا اسیر رو میکشت یا اسیر رو میزد شمایه که همه بچه ها اکثر بچه ها ناراحت میشنن یکی این فرهنگ ما این نبود از اون طرف اسیر میشد اون پسره یاد تونه که نمیدونم چرا اصلا ازش حرف نمیزنن که فراش یک مدرسه بود تو عملیات بدر تو عملیات بدر اسیر شد من نمیدونم چرا فیلمش پخش کردن اشتباهی یاد تونه او فیلم رو که این دستاشو بسته بودن از اقب اون سحنه رو حالا اونهایی که ندیدن این آدم اسیر شده دستاشو از اقب بستن تو خط هم اصلا اون حساب کتاب نداره این تا میبینه که دوربین فیلم بردارو خبرنگارهای خارجیه واقعا این چیه تا میبینه دوربینه روشو میکنه به دوربین منمم از خسته تشنه کتکم خورده هر وقت یاد این آدم بیفتن افتخار باید کردن رو میکنه به دوربین مرد بر صدام زده اسلام حالا اگه میگفت درود بر امام بازی چیزی مرد بر صدام دست به اسیار اینا رو باید پیدا کرد یا او دوتا بچه که اسیر شدن فیلماشونو اون میگفت که خمینی میخواد میگه سول نباشه که شما اینجا اسیر باشین این بچه ایست که سیزده ساله بوده اسیر شده اون موقع به نظرم پونزر شونده سالش بود میگه که من نمیدونم امام چی گفته یا حرف ها سیاسیه ولی هر چی گفته اون رهبره منه هر چی بگه همونه که این خبرنگار خارجی تحقیر میشه بعد اوی که دیگه خبرنگار آمده بهش میگه که میخواد ازش به اسم میگه بچه باش مثلا گوگولی مثلا یه چیزی بگو علیه امام و اینا و یه مرتبه برمیگرده که میگه ای زن به تو از فاطمه این گونه خطابه هست حالا زنه نه مسلمونه نه هیچی ای زن به تو از فاطمه این گونه خطابه هست بهترین زینت زن حفظ حجاب هست زنه رو تحقیرش میکنه که من یادمه زنه یه روی سریع انداخت رو سرش گفت حالا با من مساحبه میکنی گفت حالا بپرس حالا این خطبه رو برگشتون بخونین که اونجا امام میگه کسی رو فرمانده ارتشیت بکن فرمانده نیروهای عملیاتی بکن که با نوتوانان مهربان و با زورمندان پرخاشگر و شجاع باشند با قوی به جنگ در برابر زعیف متوازعه باشه درست برعکس معیارای غرب و دنیا و السلام علیکم و رحمتون موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حوزن نوشته لیلا مهدوی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب و از رادیو معرف میشه نوید در این بررامه گذیده ای از کتاب نشان حوزن در ساختار روای نمایشی اقتباس و روایت میشه نشان حوزن داستانی جذاب و روایتی تأثیر گذار از زندگی فرزندان امام حسن مشتبه علیه سلام و حضور اون بزرگواران در واقعی کربلاست نویسنده در این اثر زمن بهرگیری از منابع تاریخی از انصر خیال هم بهره گرفته و به سراغ روزهی مشهور از کربلا رفته جایی که آینه ها به پای خرشید میفتند و اطر حضور امام حسن مشتبه در دشت پراکنده میشه در بررامه غرب تا جایی شنیدید که امام حسین علیه سلام در مسیر رفتن به کوفه در منزلگاهی ایستادن. در این منزل نفعیله وقتی مظلومیت امام حسین رو دید به پسران ای سفارش کرد لحظه از اموی بزرگوارشون جدا نشن. در همین منزل حضرت زینب به خیمه برادرزادش حسن مصنع رفت و از اون خواست به خیمه اموی بزرگوارش امام حسین بره و حالا ادامه روایت کتاب نشان حسن در قسمت شانزده هم شب بود امام حسین علیه سلام در خیمه نشسته بودن که حسن وارد شد و سلام کرد. امام جواب سلام برادرزادشون رو دادن و با اشاره از اون خواستن بشینه. حسن نشست. امام کلامشون رو با همدوستانای الهی شروع کردن همه چیزود آماده شد و امام خطبه عقد عروس و دامادو خوندن حسن هنوز مبهود نشسته بود که امام از خیمه بیرون رفتن. حسن به شکرانه اون وصلت به نماز ایستاد. بعد از خیمه بیرون رفت صدای شادی بلند و بوی اسپند همه جا پیچیده بود حسن سربزیر از بین زنها رد شد و نزدیک مادرش رسید. خوله از ته دل میخندید. حسن روبروی مادرش ایستاد. نمیدونست چی بگه. خوله دست اونو گرفت و انگوشتری با عقیق سبز تو انگوشت اون کرد و گفت امانتدار خوبی باش پسرم. نه برای انگوشتری تو هم نام پدرت هستی. برای نام حسن و اکنون نام حسین امانتداری شایسته باش. حسن خم شد و اول عقیق سبز انگوشتر رو بوسید و بعد دست مادرش خوله رو. مادر سر پسرش حسن رو بلند کرد و پیشونش رو بوسید و گفت. برو پسرم به سمت امت زینب برو. او تو را به خیمه عروست فاطمه راه نمایی خواهد کرد. حسن به سمت امه بزرگوارش حضرت زینب رفت. که بیرون خیمه ای استاده بود. حضرت زینب حسن رو به داخل خیمه برد. عروس وسط خیمه استاده بود. حضرت زینب رو به حسن کرد و فرمود. عروست فاطمه شبیه مادرم زهراست. زیبا و با کمال و فضیلت. بهتر از او چه میخواستی؟ حسن سرشو پایین انداخته بود و نمیدونست چی بگه. حضرت زینب دست اونو گرفت و تو دست فاطمه گذاشت. دستای فاطمه از شدت حیام میلرزید. حضرت زینب دستشو رو دستای گره خورده عروس و داماد گذاشت و گفت شما را به هم میسپارم و هر دوی شما را به خدا. امشب پدرم علی مرتزا مادرم صدیقی کبرا و برادرم حسن مجتبا از این وسط مبارک خورسندند. میدانم چون این پیوندی را ملائک در آسمان جشن گرفتند. حضرت زینب اینو گفت و از خیمه بیرون رفت. حسن نفس بلندی کشید و سرشو بالا آورد بعد عباشو صاف کرد و با گوشه دستارش عرق پیشونیشو گرفت. زربان قلبش تونتر شده بود. حسن دست برد و آروم پارچهی رو که رو صورت عروس افتاده بود کنار زد. خواست حرفی بزنه اما هرچه سعی کرد نتونست چیزی بگه. کمی که گذشت با تکسور فی صداشو صاف کرد و گفت تا لحظاتی پیش فکرش رو هم نمی کردم که اینجا در برابر دختری بیستم که قرار است این پس هم راه و هم نفسم باشد. با شنیدن این حرف فاطمه لبخند زد اما چیزی نگفت. حسن با صدایی که حیا در اون موج می زد ادامه داد. سعادتی بالاتر از این نمی بینم که بیرانده شدن رازم بر زبان از سوی بهترین خلق خدا به مقصود دسید باشم. خدا بهتر از تمنای دلم خبر داشت. با شنیدن این حرف لبخند فاطمه و سرخی صورتش پررنگ تر شد. حسن منتظر بود تا عروس حرفی بزنه اما اون بازم ساکت بود. حسن گفت می گویند تو شبیه ترین کس به جده من صدیقه کبرا هستی. فاطمه سرشو پایین انداخت و گفت پس تو نیز شبیه ترین کس به جده من علی مرتزا باش. قاروان امام در مسیر رفتن به کوفه در منزلگاهی توقف کرده بود. قاسم و برادرش عبدالله همراه اون پسر حضرت زینب بالای تپهی نشسته بودن و با هم صحبت می کردن. کمی که گذشت اون رو به قاسم کرد و گفت چه خوب شد ما هم آمدیم قاسم. قبل از این که قاسم حرفی بزنه عبدالله غلوه سنگی رو با پاش کناری انداخت و گفت آره. ما فکر می کردیم پدرت شما را آورده است و اونیز می خواهد بماند. اگر بدانی امه با چه شوخی قاسم با چشمورهی حرف برادرش عبدالله و قطع کرد و رو به اون گفت خدا را شکر که تو و برادرت محمد اینک در کنار امه بزرگوار من زینب هستید. قاسم بلند شد و لباسش را تکند. اون هم بلند شد. قاسم رو به محمد کرد و گفت تو هم برخیز محمد. باید به خیمگاه باز کردیم. به برادرم حسن قول داده ایم که زود... قاسم حرفش را ادامه نداد و گوشتیز کرد. از دور صدایی شبیه ناله بلند بود. قاسم روب عبدالله و محمد اون کرد و گفت شما هم می شنوید؟ صدای ناله می آید. هر سه در سکوت گوشتیز کردن. عبدالله گفت صدایی نمی آید قاسم. شاید... قاسم دستشو به نشونه سکوت بالا برد و آروم گفت شما اینجا بمانید تا من باز گردم. قاسم پاورچین پاورچین از تپ پاین رفت. صدای لغزیدن سنگریزه ها از زیر پاش بلند بود. قاسم دستشو روزمین گذاشت تا تعادلشو حفظ کنه. پاین تپه که رسید دوباره گوشتیز کرد. بازم صدای ناله شنیده می شد. قاسم تو فکر رفت و با خودش گفت شبیه ناله یک مرد هست. یا شاید حیوانی باشد که گرفتار شده. قاسم با این فکر به اطرافش نگاه کرد تا شاخه خشکیده یا تکه چوبی پیدا کنه. هرچی گه هرچیزی پیدا نکرد. تکه سنگی برداشت. برادرش عبدالله که کنار اون و محمد بالای تپه استاده بود گفت چه شد قاسم؟ قاسم به بالای تپه نگاه کرد و گفت هنوز صدای ناله رو می شنوم. بزرگ محمد بیایی. نه عبدالله. همونجا بمانی تا اگر لازم شد بروید و حسن یا عمرو خبر کنید. من می روهم ببینم صدا از کجا می آید. نه قاسم تنها نرو خطرناک هست. بزرگ محمد بیایی. نه عبدالله. همونجا که اصداده ای بمان تا. هنوز حرف قاسم تمام نشده بود که اون از تپه سرازی شد. قاسم رو به اون کرده. و گفت. چرا آمدی اون؟ اگر خطری باشد برای تو هم هست. دو نفر باشیم خیال من راحت تر است. اون و قاسم مشخول صحبت بودن که دوباره صدای ناله بلند شد. هر دو به سمت صدا رفتن. قاسم تک سنگو تو دستش آماده نگه داشته بود. اون هم خم شد و چوبی از روز زمین برداشت. دوباره صدای ناله بلند شد. صدا این بار نزدیک تر بود. قاسم و اون هرچی به اطراف نگاه کردن چیزی ندیدن. اما هرچی پیش می رفتن صدا واضح تر می شد. اون به تخت سنگی اشاره کرد و گفت. قاسم به آن تخت سنگ نگاه کن. صدا از پشت آن تخت سنگ می آید. هر که هست آنجا پناه گرفت است. قاسم و اون به سمت تخت سنگ رفتن. مردی با جسی دا غرق خون پشت تخت سنگ افتاده بود. پیشونی شکسته شده بود و خون از اون جاری بود. اون به مرد مجروح نگاه کرد و گفت. قاسم قلب سنگو که تو دستش بود روزمین انداخت و گفت. اون مقابل قاسم استاد و نگران گفت. قاسم دوباره به خراش امیغ پیشونی مرد و زخم پای اون نگاه کرد و ادامه داد. قاسم برسانید. اگر نم می میرد. بیا کمک کن تا او را بلند کنه. قاسم و اون زیر بازوهای مرد زخمی رو گرفتن و به سختی اون رو از زمین بلند کردن. بعد کشون کشون چند قدم پیش بردن. اون نفس زنان گفت. بالا بردنه این مرد مجروح از تپه سخت است. اگر نتابانم او را نگه داریم و بیفتد. حتما می بیرد. درست می گویی. خودم نیست به این موضوع فکر کردم. قاسم از همون جایی که استاده بود روبه برادرش عبدالله کرد و با صدای بلند گفت. عبدالله صدای همراه می شه نبی؟ قاسم منتظر بود که عبدالله از بالای تپه جواب بده. اما صدای اون از پشت سرش شنید. وای این چه حال روزه؟ قاسم رو کرد به عبدالله و محمد و گفت. عبدالله گفت. عبدالله گفت. هر که منتظر ماندیم نه آمدید. نگران شدیم و آمدیم. نباید می آمدید. عبدالله. حالا بروید و حسن را خبر کنید. بروید. بگذار کمک کنیم و این مرد مجروح را تا بالای تپه برسانیم. اونگاه من و محمد می رویم و حسن را خبر می کنیم. عبدالله و محمد به اون و قاسم کمک کردن و مرد مجروح را تا بالای تپه بردن. موقعی بالا رفتن از تپه کف دست قاسم به سنگریزه های تیز کشیده و زخمی شده بود. کمی که گذشت عبدالله و محمد رفتن تا کمک بیارن. خون رو زخم دست قاسم دلمه بسته بود. اما اون سعی می کرد به سوزش زخم اهمیت نده. زمان زیادی نگذشت که حسن و چند نفر دیگه از راه رسیدن. چند نفر مرد زخمی رو به خیمگاه بردن. با اشاره حسن، عبدالله، اون و محمدم به خیمگاه رفتن. حالا فقط حسن مونده بود و برادرش قاسم. لحظهی که قاسم از اون فرار می کرد، فرار سیده بود. خدا نگهدار. خدا نگهدار. خدا نگهدار. خدا نگهدار.