تا قرنها بگن ما شما الان جزئیات زهر آشورا رو میدونیم کی شمشیر زد از کدوم طرف کی نیزه زد به کی کی اول هر شبت که حضرت عباس حضرت عبالفز اول چطور زر بخورد بعد به کدوم سمت رفت کدوم طرف رودخانه بود کی کجا بود اینا رو از کیا داریم از برکت کیا داریم از برکت مختلخانه اونای که تو منطقه شاهد این مسائل بودن و اینا رو سبت کردن و جالبه که بخش از اینا راویش دشمنان هم یعنی نیروهای دشمن که خودشون تو مرکز دیدن و با ای که می جنگیدن با عبا عبدالله ولی تحت تأثیر و تحت شاهه شخصیت و پاکی و خلوس و حماسه و فداکاری وفای مجاهدین و شاهدهای کربلا بودن اونا بعضشون آمدن نقل کردن اون که میگه اول زرب خورد و کجا افتاد بعد چی گفت بعد خون صورت چی گرفته بود بعد گفت خدا یا من کاملا راضیم از این اتفاقی که افتاده این مشیعت توست و من همینو دوست دارم اینا رو کی نقل کرده؟ مقتلخانان شما ها الان نقش مقتلخانان این معرکه انقلاب و جنگ ما رو دارین برای نسلای بعدی این یک نکته که خیلی مهمه یه مدتی طول کشید تا طبیعیم بود تا ماها نسل ما و شماها با زبان نسل بعدی که اصلا تو محیطی که ما باید بار آمدین بار نه آمدن و خیلی طبیعیه با ما متفاوت باشن در یه جهاتی حتی متزاد باشن این ارتباط برقرار بشه و این ارتباط باید برقرار میشد و باید بیشتر برقرار بشه من این قضیه هر تهران بعضی دستان فهمانده های سفاه بودن گفتم چون محبوب به اینجای عرض بکنم توی عملیت بدر چارای خندق که سقوط داشت میکرد که من یادمه پشت خاکریز دیگه نزدیک زور اونایی که بودن چارای خندق یاد شده نزدیک زور پشت چارای خندق دیگه آدم سالم هیچ کس نبود من یادمه مثلا من و پنج شش نفر مایم میخواستیم درریم نتونست بودیم درریم نه اینکه باست دل بودیم برای مقاومت ما هرچی میخواستیم بیاییم اقب دیدیم اقبم بسته یه از پشتم تیر میزدن من یادمه یه لحظه پشت خاکریز چارای خندق میگام میکردم چپراست فقط شهید و مجرو و واقعا دستو پایی قد شده بدنی که از نیمه مثلا بلند شد کنار خود ما ارپیجی بزنی که من خودم این سحنه رو دیدم یک دو متری ما و توپ مستقیمه تانک بود چیستد و شیش بود چی بود خورد درست افتاد کنار من من فقط یه لحظه دیدم از کمر به پایین دو تاپیه پایی کسیه و پاهاش خم شده افتاده و کمر به بالا هیچی نیست و ارپیجی دستشم سخته و متلاشی شده یه لحظه رسید اونجا که من گفتم که مطمئن شدیم که خط سقود کرده باید انتخاب موجود دیگه که اسیریم و شهیدیم چون اراقی ها جنگ تمبی خاکریز سمتراست ما رد شدن آمدن این طرف خاکریز و سحنه زدن تیر خلاس به بچه ها رو من خودم دیدم این بچه های نسل جدید از بچه های نسل ما بدتر که نیستن بهترم چونان بچه های پاکی من میبینم توی دانشگاه ها تو حوزه این طلبه های کمسلنی که آمدم تو حوزه دانشگاه ها که اصلا اینگار بهترین بچه های سال پیش ما تو جبهه بهترین بچه های ما با اینا قابل مقایشه باید با اینا درست حرف سد رابطه بقرار کرد خاطره که میخواستم ارز کنم مسئله ارتباط با اینا همین قدامه که فهمیدن سادر شد و تمام شد ما او زمان چیز اسلام آباد قرب بودیم بعد از زهری بود که گفتن گفتن همه بیان بچه های لشکر بیان جنوب شلمچه کشک و حسینیه ما یادم میاد بعد از زهری که ما از اسلام آباد بودیم و اونجا این نیرای بساب نیرای که تو خط مستقر بودن همه طور گروه گروه بدون سازماندهی آمده بودن خیلی وضع عجیب بود ما خارج شدیم به سمت کشک و حسینیه بعد از زهر همون شب منافقین وارد اسلام آباد شدن شبش گرفتن اونجا ما رفتیم خط کشک و حسینیه شلمچه لشکر اونجا بود که من یادم میاد اونجا خط خالی بود هنوز نیروهایی به اصولتم نیامده بودن که ردمت اج اسمایل غانی قرارگاه رسیدیم نا گفتیم کجا بریم نا گفت دیگه اینجا کجا نداره همه جا خالی هر جا میتون داریم سازماندهی درکارم گفت اینجا دیگه مثل این زمان کجا بریم هر جا میتون نرکتی باسته روزای آخر جنگ درست مثل روزای اول جنگ شده بود دیگه یعنی هر کس هر کار میتونست باید میکرد من یادم بعضی دوستان دوباره این اول جنگ با ماشین شخصی خودشون آمده بودن مثلا تا منطقه و فلان اینا همونطوری با لباس شخصی یادتون دیگه چه وضعی بود یه خطی تشکیل دادیم تو خاکریزی از مهور لشکر مسئولتشی به عوده گرفتیم گفتیم که آقا ما با همین دوستان رفاقای طلبه مون که از مشهد و قومن اینجا مسئولتشی به عوده میگیریم که یک بخشی از خط لشکر دادن ما و چون همه طلبه بودن اسمش شده بود خط شیخا این گردانای بقلی میگردن خط شیخا چون همه طلبه بودن به آقای غانی منوشا گفتیم که آقا این ما همین قسمت خط شیخا شه قبول میکنیم این چپ راست اگر شقود کرد به ما ما همینجا نگرم میدونیم هر جنگ این بقلش مکانه ببینید گزارش جنگ نباید خیلی مبتزل بشه که اون سطح واقعا فقط معنویت جنگ ما را اداره کرد و نه هیچ چیزی دیگه اون را نباید تحقیرش کرد و کارهای مبتزل کشوندش تو بحثا نه هم باید خیلی مبالغ آمیز و دروغی که مثلا انگار همه ما بچه ها اونجا یه قلومبه نور بودن و فلان نه هم بچه هایی داشتیم بهترین و پاکترین بچه ها هم بچه های داشتیم آدم های خیلی معمولی و زیر معمولی دیگه زیر معمولی ما آدم داشتیم که آمده بود منطقه بشون نماز بلد نبود ما بهش نماز گفت نماز چیزی بخونم دقیق شده نمیدونم تازه ما بچه ها اونجا نماز یاد دادن که بعد اون میگفتش که این نماز های غزام چی میشه بهش گفتیم شما حالا شروع کن به خوندن خب ما عزیز آدم ها داشتیم تا آدم هایی که ما میدیدیم حافظ کل شهید اویسی شهید عزیمی شهید هر شبت که حالا اسمشونم فراموش کردم بعضشونو وعیزی خب اینا دوستان ما بودن حافظ قرآن یک سره اهل دائم و ذکر من به رفاقا میگفتم این نماز که مخونه بریم کنارش باستیم موج نمازش ما رو بگیره اونقدر این نماز و این سجده های طولانی این سجده های طولانی مثلا نکنه اینا گفت که من به جلو بچه ها و به بچه ها کار ندارم اصلا شهید شده ایشون شهید نسیری میهران نسیری میگفت که اونایی که سجده نمی کنن باید خجالت بگیرسن نه من که سجده می کنم خب اینا آدم های بزرگی اینجوری ما داشتیم شهید نسیری آدمی بود که تو ماوت توی ارتفاعات ماوت کلوله ده بود بنوزرم ترکش خورده بود رو ارتفاعات سرد و اینا که چشمش از هدقه بیرون آمده بوده و از رفاقای ما بود هم دانشی بود هم طلبه بود و دوستانی که کنارش بودن برای من تعریف کردن که ایشون ما یک صدای ناله و داد از این نشونیدیم هر وقت آمدیم گوشمونو چسبوندیم کنار دانش دیدیم دره آرام آرام ذکر میگه در روکی میدونین چشم چقدر حساسه و چشم از هدقه در بیرون میگه شخیه که من جنازه ایشونو میراج اینجا مشهد رفتم دیدم دیدم کاملا افتاده چشم بیرون تو سورت هستن و فقط میگفت که این درد اینقدر کشیده بود که وقتی که شهید شد حالا او دوستی که برای من نقیت هست الان میتونم خودشنم نمیدونم شاید اینجا باشن ایشون میگفتش که دیدم که فکر کردم شهید شده از بس آرامه بعد نگاه کردم دیدم که درد ذکر میگه آرام آرام آخ بلند نمیگه آخ که دست آدمه اصلا ارادی نیست دیگه ایک آخ گفتن و بعد میگفتش که دو سه بار بهش گفتم آی نسیری کاری چیزی داری چیزی میخوایی نام میگفت هیچی نگفت تو همون حالت با این حال واقع من الان که میگم خدا میگم ما اینا رو برای بچه ها میگیم باور میگونم میگفت تو اون حالت ذکر میگفت ای برادر ما و بعد میگفتش که میگفت چند بار من بهش گفتم خواهش میکنم کاری چیزی اگه داری بگفت اون شما رو عقب نمیشه برد اینجا که نمیشه کسی مجروح رو برد عقب میگفت بعد از اینکه ما چند بار التماس کردیم ایشون یه چیز از ما خواست گفت ببخشین اگر پتوی چیزی چیزی هست که کسی دیگه با همین دو سه غید اگر پتوی هست که کسی دیگه لازم نداره شما هم وقت داری یعنی مزاهم شما نیستم اگر امکانش هست این پتوی پتوی رو من بنزد این دیگه با سه تا اگر که ایشون میگفت من اصلا گفتم چرا ایجوری همون رفتم پتوی چیزی آوردم انداختم بلاش بعد میگفت تو درگیری بودیم یکی دو ساعت بعدم آمدم فکر کردم ایشون مثلا خوابه پتوی رو زدم که من رو دیدم شهید شده و بعد میگفتش که برای که بدونی چقدر درد کشیده بود من وقتی که جا بجاش کردیم بیدیم زیر پاشنه پوتینش اونجا تصور یخ و اینا میگفت اینقدر گود شده بود از بسیار درد کشیده بودی بچه و با این پاشنه پوتین فقط هی زمین رو فشار میداد و داد نمیزد و زمین گود شده بود یخ ها رو دوندان میشه خب اینا خیلی چیزی مهمیه یعنی این که ما بتونیم او فرهنگ جنگ رو منتقل کنیم این یک نکته که این خیلی مهمه و سخت همه اصلا گفتن قصه تاریخ جنگ خیلی مهم نیست عملیاتی چی این تاریخ شد بعد اینقدر تانک بود اینها چه اهمیتی داره همه جنگ های دنیا اینا رو دارن یه خصوصیتی تو جنگ ما بود که جنگ های دیگه نداشتن او رو باید فهمی چیه اینا خوبه سخت بشه تو تاریخ و اینا که عملیات فلان در تاریخ فلان با فلان که این لشگرها بود اینقدر تانک بود بعد در این روز اینقدر ساعت و اینقدر کلومت زمین گرفتیم جنگ ما اینا نبود که جنگ ما میگه اینا بود چی بود تو جنگ ما او رو ببینیم چیه او رو بفهمیم او رو درست تدوین کنیم او رو درست منتقل کنیم به بچه ها ای که اصلا انگیزه جهادی بچه ها ای که اصلا این جنگ چرا شد اگه انقلاب نبود دیگه های پیروز نشده بود جنگی نمی شد اصلا این جنگ شد برای زدن انقلاب خب برای که بفهمه اگه بخوایی تفهم کنی که این جنگ چی بود و چرا بود باید این رو تفعیم بکنید که انقلاب چی بود و چرا بود باید اهداف انقلاب کار کرده انقلاب تو منطقه تو جهان میخواد میگم این رو هم قاطی کنین اگر بخوای درست مخاطب بفهمه که چی اتفاقی افتاده نباید این رو احساس کنه خیلی خوب دیگه دعوایی بوده سر یه رودخانه از زمانشو هم بوده بعد او آمده رودخانه رو گرفته یک کم زورش بوده این تاریخ جنگ فقط به شرکی ارزش داره که محمل زمینه باشه برای گفتن او مسائل اصلی جنگ زمینه که خود تاریخ جنگ هم درست گفتنش مهمه اطلاعات خارجی هم که در دنیا چه بحثایی بوده همزمان ما اون وقت که این رو نمیدونستیم که ما امام میگفت بریم برفتیم دیگه کار نداشتیم که دنیا چه خبره ولی الان که اونا رو مخونه میبینم که عجب تو اون لحظاتی که مثلا عملیات بوده بچه های ما درگیر بودن تو منطقه تو همون لحظه تو دنیا چه اتفاقات داشته میفتده و چقدر کار ماها کار همین بچه های ما چقدر مهم بوده چقدر عباده بین المللی داشته حالا الان که نگاه میکنم میبینم نه فقط عباده جهانی داشته همون موقع عباده تاریخی داشته الان داریم میفهمیم کی شکل داره که الان امریکا جرعت نمی کنه به ایران حمله کنه بله چی جرعت نمی کنه بله آقا ما موشک ساختیم که در ثانیه اینقدر میره موشک های دو هزار کلیمتری خیلی خوب دستون درد نکنه انشالله ده هزار کلیمتریش هم بسازیم ولی شما فکر میکنید امریکا از اینا میترسه خب هرچی ما داریم که سد درابرش امریکا داره که ما که انظریت سلاح و موشک و اینا که ما که البته اینا مای امید امامم من دیدم تو پیام قدنامه و حتی تو وسیعتنامه این پیشبینی کرده که اگر این اعتماد به نفس رفت کنید شما همه چیز خواهید ساخت همه چیز و همینطور داره میشه انشالله ولی من میخوام بگم ما تکیه همون به این چیزهایی هم نیست با این چیزها تاریخ رو نمیشه ساخت تاریخ رو فقط با همون چیزهایی نمیشه ساخت که زمان جنگ خیین وارده او باطلاغا میشدن به سمت خیین و هم خداحافظی کردن و وقتی وارد میشدن ستون قواس ها همه یه مرتبه شروع کردن لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک او لبیکی که او بچه های قواس که من هر وقت هنوز یادم میه صدای لبیکی بچه ها هر وقت روز و هر جایده باشم اصلا بدنم مرتعش میشه او لبیک لبیکی که ای بچه ها میگفتن و میرفتن او کارم باید بکنیم تا جایی که میتونیم انتقال او فرهنگ به اینا خیلی مهمه یه آدمی هم مثل بنده که خب همی آیاها و روایت ها همه رو هم ازمانان بلد بدیم میگفتیم هم ولی تو مرحله بحران سخی اینا تا جز احقیقت آدم نباشه حتی دیگه به زبان آدم هم نمیاد ای که تو روایت میگن از خدا بخواین او لحظه که در حال احتضارین او لحظه بتونیم شهادت این بگیر او لحظه هنره شهادت این الان که همه میگن به زبون اونا که او لحظه مرگ بتونن با زبان و با قلبشون شهادت این رو بگن خیلی کار مهمه من اونجا یادمه که با چهار پنج درست بچه ها بودیم اونجا تیپ جواد و لحظه سمتره هاستون ها بود که اولم خاکیز اونا سقوط کرد که ما سقوط او خاکیزی دیدیم و این که جنگ تن بدن شد اراقی و بچه های ما قاطی بودن که من ادامه باله خاکیز آمدم تیرندزی میکردم آقای اکبر پرنامی بود که مسئول گروهان بود نمیدونم دیگه نیدنش اصلا اشون گفتش که او باله خاکیزی بود و میدونیم که کهیو داریم زنین گفتم امینا اراقی ها دیگه گفت که اونا بچه های خودمون هم قاطی پاتیتو گفتم ما اراقی هاشو میزنم گفتم اکوزه هم میفهمینید که اراقی های اینها همه پر هم دارن میدونن و او روز یه وقت که خمپاره خود خمپاره که خب خیلی میخوردی یه وقت که خود ما 3-4 نفر 4-5 نفر کنارم بودیم من یه لحظه دیدم که دود و بوی باروت و دیگه هیچی نمیبینم من میشنوم و یک درد اینجا افتادم شاید چند دقیقه طول کشید تا به حال آمدم دوروارم رو نکردن دیدم یه دو سه نفری که کناره هم بودیم سر تیر شهید شدن یعنی مثل که ست ساله که نیستن رفتن و یکی دو نفرشون لباساشون آتش گرفته بود شعله ور بود نمیدونم چرا داشتن میسختن و من پاهم درد میگرف میفهمیدم یک کاری شده فقط میترسیدم نگاه کنم به پاهم چقدر من به پاهم نگاه کنم آخرشم باور کن زیر چشمی نگاه کردم یه بار چون خیلی درد میکرد من مطمئن اینکاری شده بعد یه وقت زیر چشمی نگاه کردم بیده همینش همیشه هیکل کلیش سر جشه من چند دقیقه طول کشید که به خودم به زن هم فشار آوردم که یه آیه قرآن یادم بیاد آیات جهاد آیات مرود شهید شهادت شاید چند دقیقه گذاشت که چیز یادم نیامند حالا اینایی که این همه حرف زدیم گفتیم کم کم سلوات و الله و اکبر اینا یادم اومد از سلوات شروع کردیم کم کم دوسته آیی یادم اومد میخوام بگم اینم خیلی ما اینکه ولی ما خب بچه هایی میدیم که در لحظه ای که داره پر پر میزنه اسم مبارک الله سر زبانشه دو لحظه که داره پر پر میزنه و حواسش با ما نیست اینجایی خب ما آدمی هم داشتیم که مجروم شد موج میگرفته شینا شما هم دیده دیگه مزن ترانه مخوند ما آدم دیدیم که پاش قد شده بود شکمش دریده شده بود و امعا احشایش ریخته بود رو خاک کنار خاکریز و رنگش پریده بود و وقتی حرف میزد زبونش از دنش خدا شادمی افتاد بیرون اینقدر خون ازش نمیتونست جمع کنه زبونشو نخنده هم گفت یا زهرا یا حسین با اون حالتش از این آدم های متفاوت و متعدد که این همه رو شما دیدید این که ارتباط جنگ با انقلاب این که تاریخ صدر اسلام و مفهوم جهاد در قرآن و نهج البلاقه تفاوت جهاد اسلامی با جنگ مادی تفاوت بین مجاهد اسلامی با سرباز کماندوهای غربی و نکته بعدی سه تا بعد رو در بنظر من این بچه ها باید زنده کنید یکی بعد هماسه شجاعت یکی بعد آتفه و عشق معنویت یکی هم بعد عقلانیت و معرفت و تحلیل معرفت اسلامی اصلا جنگ بره چی شما بدونید یه عدلیات سنگینی علیه مای سر مسئله جنگ اصلا قرآنشون همین آیات جهاد در قرآن ببینید چقدر مزامین انسانی و اخلاقی و عدالتخواهی و حتی مهربانی و انسانی نهج البلاقه همون خطبه های جهاد امیر المؤمنین چقدر سرشار از اخلاق و عدالت و حقوق بشر و انسانیت ما اصلا جنگ بریم یا اون بخشی از اعدامی مالک اشتر که مربوط به فرماندهان نظامیه دوستان دیدین یه بار دیگه ببینین بذار من برای تبرک اینکی رو اقلن بخونم دارن میگن اونجا در حکومت اسلامی چه کسی رو سر چه شغلایی بذار مثلا کیار قاضی با چجور آدمی باشه نمیدونم حاکم چجور آمر مسئول مالیات گیری بعد میرسه به نیروی نظامی به سردار جنگ اولا مالک اشتران خودش چه آدمیه آدمی که فرمانده کل قوای حضرت امیر که به قول این آقایون باید مظهر خشونت باشه حالا این کسافت هایی که خودشون مثل آب خوردن آدم میکشن اینو آموزش میبینن قصاوت قلب آموزش قصاوت قلب ببینن این سروزه غربیه رو بدونین وقت فرهنگ جهاد اسلامین ما و شما خودمون دیدین تو جنگ خودشون ما بودید فرمانده های ما بچه هایی که بودن شهده های ما مظهر اکثرشون واقعا مظهر اخلاق و عدب و آتفه و انسانیت و احساسات وقتی مالک شنیدین این روایت رو که یه وقت داشت تو خیلی امورد من گره با خودم میگم واقعا اگه یه کسی کار با ما بکنه ما چی کارش میکنم میگه مالک فرمانده کل قوای حضرت امیر سپه سالا فرمانده کل سپاهش بوده تو کوچه داره رد میشه یه جوانی یه زباله آشقالی طرفش پرد میکنه تو بعضی روایت نقش شده فوش میده تو روایت نقش شده مالک بر نگش حتی درست تو چهره ی آدم نگاه کنه که بشناسش که حالا یه وقتی یاد نمیردم باشه حالت بردم بگیرم اصلا حتی اینم نبوده میگن اصلا نگاه نمی کنه میره یه کسی بعد میاد بهش میگه مردت چی کار کردی تو گفت میدونی کشی بود فرمانده سپاه علی بود ای یا ترسید گفت ای هوا پسره فلان نام من نمیدونستم یا شرمنده شد نقش شده که ای دنبال مالک دوید پیداش کنه یه جیر عدلش بیاره بیرون آمد ترسید گفتن تو مسجده آمد دید مالک بسیار در نماز مخونه وقت نماز هم نبوده نمازو که وای مستر نمازش تاون شد میاد جلو میگه آقا ببخشین اصلا اتفاقم شده من خواستم محضرت خواهی کنم ببخش من اشتباهی شما رو به کسی دیگه مثلا عوضی گرفتم مالک میدون چی جوابش داده گفته من اصلا نهی آمدم مسجد فقط برای که درکت الای که درکت نماز بخونم برای تو استغفار کنم آقا اینا کین؟ میگه اصلا من آمدم مسجد برای که این درکت نماز برای تو خوندم من نمیدونم تو کی و من نمیدونم تو با من چی خصومتی داری و چرا این کار رو با من کردی من آمدم درکت نماز بخونم بگم خدای این رو ببخشیم ما بخشیدیمش آقا اینا خیلی عظیمه وقت امام دارن میگن چجوری به مالک میگن فرمانده نظامی کیا باشه ببینین میگه فرماندهی و نظامی رو به کسانی بده که برای خدا و رسولش فقط بتین گن برای حقیقت برای دین نه برای منافعشون برای شهرت قدرت قنیمت سروت پوز این کارا نیست برای زمین قدرت حالا به جنگیم بعدن سهمون بیشتر شما دیدین که روز دوم خلافت امیر المومنین روز دوم خلافتش که همه چیز میگه آقا دیگه یک کمی مصماله کن که دشمن کم بشه دیگه این همه دشمن داری روز دوم این آدم آمده توی سخنرانش خوندین چی گفته روز دوم خلافتش آمد گفت که تا به حال هر طور با شما عمل شده امروز روز دیگریش این یه حکومت اسلامی دیگه یه گفت از فردا سهم و همه تون از بیتلمان درست یک اندازه است عرب و عجم فقیر و غنی عرباب و برده همه با همید وقت اونجا داره که همون روز همون روز تو مسجد دو تا نماز جماعت تشکیل شد یه عده دیگه گفتن ما به این آدم اقتدانه میگویم با این نمیشه راحت زندگی کرد این آمده کاسی کذه همه رو بشکنه فقط دو تا نماز شد میدونین این رو روز دوم خلافت یه دز اصحاب و مسلمان ها و رزمنده ها و جبهی ها رفتن یک طرف جدا به علی اقتدانه کردن یه نماز دیگه قوندن که امیرمون اصفانه شد فرمود انا عبالحسن وقتی که حضرت امیر مخواست رجع از بقونه دیگه بگفت من عبالحسن هم من پدر حسن هم وقت اونجا اون نطق اونجا داره که یک کسی آمد گفتش که یه زن عرب اشرافی سرفتمند آمد گفتش که یعنی از فردا من و این کنیز عجم هم به یه اندازه؟ من و یکی؟ اونجا داره حضرت خمش و دو مشت خاک از زمین برداشت از اون زن پرسید این خاک و این مشت با این مشت چه فرق داره؟ گفت هیچی گفت شما دوتن هیچ فرق ندارین خاک ریختوماش گفت برو گفت اگر همون سدر همه تو میخوای فردا بیا اگر نهی همون بهت نمیرسه خب آخو اینجا این هم یه نه حکومت است این ها حضرت میگن بگرد پاک دامنترین پاکترین یارانت رو که اهل سبر و بردباری و ظرفیت دارن این ها رو پیدا کن کسانی که دیر به خشم آیند این رو گوش بنید کسانی که دیر به خشم آیند آدم های خشنی نباشن آدم های با محبت و انسان باشن این ها رو بکن فرمانده نظامیت این فرهنگ جهاد اسلام باید بکن با فرهنگ جنگ تلوی غربی اونا میگردن هر که خشنتر وحشیتر کسیفتر که خون و جان انسان پیش چشمش هیچ عرضش نداشته بشه لذت ببره اصلا از آدم کشتن اونا میان اصلا ما تو فکر جهادمون ما لذت نمیبریم از کشتن حتی از کشتن دشمن لذت نمیبریم شما یاد تونه اگه یه نفر پیدا میشد اسیر رو میکشت بالاخره پیش میامده دیگه یک کسی مثلا اسیر رو میکشت یا اسیر رو میزد شمایی که همه بچه ها اکثر بچه ها ناراحت میشدن یکی این فرهنگ ما این نبود از اون طرف اسیر میشد اون پسره یادتونه که نمیدونم چرا اصلا ازش حرف نمیزنن که فراش یک مدرسه بود تو عملیات بدر تو عملیات بدر اسیر شد من نمیدونم چرا فیلمش رو پخش کردن اشتباهی یادتونه اون فیلم رو که این دستاش رو بسته بودن از اقب اون سحنه رو حالا اولایی که ندیدن این آدم اسیر شده دستاش از اقب بستن تو خط همه اصلا اون حساب کتاب نداره میزنن این تا میبینه که دوربین فیلم بردارو خبرنگارای خارجیه واقعا این چیه تا میبینه دوربینه روشو میکنه به دوربین معلوم هم از خسته تشنه کتکم خورده هر وقت یاده یه آدم بیفتم واقعا افتخار باید کردن رو میکنه به دوربین نگه مرد بر صدام زده اسلام حالا اگه میگفت درود بر امام بازه یه چیزی مرد بر صدام دست به اسیار اینا رو باید پیدا کرد یا او دوتا بچه ای که اسیر شدن فیلماشونو او میگفت که خمینی میخواد نگه سول نباشه که شما اینجا اسیر باشین ای بچه ایست که سیزده ساله بوده اسیر شده اون موقع منگرم پونزه شونزه سالش بود میگه که من نمیدونم امام چی گفته این حرفات سیاسیه ولی هر چی گفته او رهبره منه هر چیو بگه همونه که ای خبرنگار خارجی تحقیق میشه بعد اوی که دیگه بهش خبرنگار آمده بهش میگه که میخواد ازش به اسام میگه بچه باش خطابه هست حالا زنه نه مسلمونه نه هیچی ای زن به تو از فاطمه این گونه خطابه هست بهترین زینت زن حفظ و حجاب هست زنه رو تحقیقش میکنه که من یادمه زنه یه روشتری انداخت رو سرش گفت حالا با من مساهمه میکنی گفت حالا بپرس حالا این خطبه رو بخونین که اونجا امام میگه کسی رو فرمانده ارتشیت بکن فرمانده نیروهای عملیاتی بکن که با نوتوانان مهربان و با زورمندان پرخاشگر و شجاع باشند با قوی به جنگ در برابر زعیف متوازعه باشند درست برعکس میارای غرب و دنیا و السلام علیکم و رحمتون و آل محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد رسانه دینی اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجیب رجعون رضی اللہ عنه و معرف سلام فضیلت و فطرت نور دلگون خامنه ای رهبر ما نور دلگون خامنه ای رهبر ما نور دلگون ای رهبر ما نور، قال English سم missions ew webpages biostein ao or more ICY ه اسم تسلیم در راه یه چنین کشوری مایه استهزای کسانیست که ملتی ایران رو میشنست. لیکن این اظهار او یک حقیقتی رو لو داد. امریکایی ها از اول انقلاب با ایران اسلامی مشغول معارضه هستند. پنجه میفکرند. هر دفعه هم یه بحانهی دارند. یه بار حقوق بشهره، یه بار دفاع از دموقراسیست، یه بار حقوق زنه، یه بار قنیزازیست، یه بار اصل مسئله هستهیست، یه بار مسئله ساخت موشک بحانه های گناگونی میارند. اما باطن قضیه یه چیز بیشتر نیست و او تسلیم ایرانه. قبلی ها نمیگفتن این رو. چون این قابل درسته. این قبول نیست در هیچ منطقه بشری. قابل قبول نیست که به یک ملتی بگن بیایی تسلیم بشید. زده اون رو زیر انوامین دیگری پنهان میگردن. این شخص لو داد. اون حرکت رو نشون داد فهمید که فهموند که امریکایی ها فقط به تسلیم ایران راضی میشنند و نمه کمتر از او. و این یک نقطه موجود. مهم نیست ملتی ایران بدانند. معارضه با امریکا اینه. این احانت بزرگه به ملتی ایران رو. امریکایی ها دارن. و چنین اتباقی هم هرگز نخواهد افتاد. هرگز نخواهد افتاد. ملتی ایران ملت بزرگیست. ایران کشور قوی و ترناوریست. ایران دارای تمدن کوهنیست. سروری. حربت فرهنگی و تمدنی ما. صدها ورادر بیشتر از امریکا. و امثال امریکاست. اینی که ایران به کسی توقع کنه که تسلیم کشور دیگری بشه. اینی که از اون مهملگوی های قلطیست. که یقینا مایه استهزای افراد خردمند و افراد دانا واقع خواهد شد. این ملت ایران عزیز است و عزیز خواهد بود. پیروز است و پیروز خواهد بود به توفیق الهی. و امیدواریم خدای متعال این ملت رو در زیر سایه التات خودش همیشه با عزت و شرف محفوظ بداره. امام عبدالگوار رو در اجادش آلی کنه. و حضرت بقیت الله اربانا فدا رو از این ملت رازید.