به پایان برنامه امشب حکایت آزادگی رسیدیم. مثل همیشه از نظرها و پیشناتهای خودتون ما رو بحرمند کنید. شماره های روابط امومی رادیو مآرف 329-10551-329-10552 با پیش شماره 025 و همینطور سامانه پیامکی 30553 هست. تا برنامه بعدی حکایت آزادگی همتون رو به خداونده هستی بخش می سپاریم. التماس دعا و خدا نگهدار. تا برنامه بعدی حکایت آزادگی همتون رو به خداونده هستی بخش می سپاریم. تا برنامه بعدی حکایت آزادگی همتون رو به خداونده هستی بخش می سپاریم. نوای معرفت سدای ایمان رادیو مآرف سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فعت سدای فضیلت و فخرین سدای فضیلت و فخرین سدای فضیلت و فخرین در زندگی اقتصادی هم مشاهده کردن زیارت امام حسین علیه السلام تبقی روایات باعث زیاد شدن روزی انسان بشه خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله حاچخ عبدالکریم حائری یزدی رحمت الله علیه مؤسس حوض علمی قوم به جلسه ابا عبدالله الحسین علیه السلام توجه خاصی داشتند هر هفته در سر درسه درسشون باید روزه میخوندند و ایام آشورا دسته راه میانداختند طلبه های محترم جلوی اونها خود این آله بزرگوار پشت سر طلبه ها دسته سین زنی میامدند و برای عرض تسبیت خدمت فاطنه معصومه سلام الله علیه ها میرسیدند و ایشون همیشه با خودشون طربت ابا عبدالله حسین علیه السلام رو داشتند و مقداری از طربت امام حسین رو در امامه خودشون روی سر خودشون قرار میدادند همیشه خودشون رو زیر سایه طربت امام حسین میدونستند یک قضیه یم نقل میکنند که در قوم سیل آمده بود و این سیل تا بالای پل علی خانی که حالا رودخانه بزرگی هم قوم داره ولی این بالا آب آمده بود و خطر برای خانه های مردم پیشتند به اشون وقتی نقل میکنند اشون وضوع میگیرند و بعد میرند روی پل و مقداری طربت ابا عبدالله حسین علیه السلام رو در دست گرفته بودند چیزی بر اون میخونند و در آب میاندازند میگن بعد از این کار مرحوم هائری رحمت الله علیه به تدریج آب پایین آمد و به برکت این تمثل مرحوم هائری رحمت الله علیه به ابا عبدالله حسین خطر سیل از شهر قوم برداشته شد خدا به هممون توفیق بده اهل توجه اهل توسل و اهل گریه بر ابا عبدالله حسین علیه السلام باشین وزیر شان تو رای ردایت خبر کمش نوز بدگوی و اندو مخبر کمش نوز بدگوی و اندو مخبر کمش نوز بدگوی و اندو مخبر روایت کتاب برعصاس کتاب نشان حسن نوشته ی لیلا مهدوی خدایی بزرگ دوستانه عزیز سلام روایت کتاب از راژیو محرف میشنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب نشان حسن در ساخت اقتباس و روایت می شه در یکی از منزلگاه های مسیر کوفه قاسم و برادرش عبدالله و دو پسر امشون اون و محمد صدای ناله رو از پایین تپهی شنیدن قاسم و اون به سمت تخت سنگی رفتن که صدای ناله از اونجا می اومد پشت تخت سنگ مردی با دستوپاهای خونی و مجروح افتاده بود قاسم و اون سعی کردن اونو بلند کنن و به بالای تپه ببرن اما مرد مجروح سنگین بود کمی که گذشت عبدالله و محمد به کمک اونا رفتن و مرد مجروح بلای تپه بردن موقعی بالا بردن مرد مجروح دست قاسم به تیزی سنگی گرفت و زخم شد و حالا ادامه روایت گتاب نشان حوزن در قسمت هفته هم مرد مجروح برای خیمگاه بردن قاسم هیچ میدانی آن مرد ممکن بود چه خطرهایی برای تو داشته باشد اگر تومه بود و جاسوسان او را بحانه ی رسیدن به مولای من عبا عبدالله قرار داده بودند میخواستید چه کنید درست میگوی برادر اما نمیتوانستیم آن مرد زخمی را در آن حال و روز رها کنیم و معلوم است که نباید رهایش میکردی قاسم جان اما باید با ما مشورت میکردی تا چاره بیندیشیم این که خودت تصمیم بگیری و عمل کنی قاسم سرشو پایین اندخت و حرفی نزد حسن اقامه داد اگر آن مرد مجرو گزندی به تو یا عبدالله و اون و محمد میزد مسئولش فقط تو بودی برادر فقط تو عوض میخواهم برادر به جای عوض خواهی با خودت خلوت کن برادر و خوب فکر کن تو دیگر کودک نیستی قاسم حسن دست زخمی قاسمو بلند کرد و گفت ببین با دستت چه کرده ای تازه حرف حسن تمام شده بود که نفعیله مادر قاسم از راه رسید اون روبندشو بالا زد و گفت چه شده قاسم؟ قاسم سرشو پایین اندخته و ساکت بود نفعیله که سکوت اونو دید روبه حسن کرد و گفت تو بگو حسن چرا دست قاسم زخمی خونی شده؟ چیزی نیست نفعیله بانو نشانی ابلت هست برای او خوب میشود انشالله نفعیله دست زخمی قاسمو گرفت و با ناله گفت چه زخم امیغی با خودت چه کرده ای قاسم؟ از غصور برادرم با اکسره اید نفعیله بانو تجربه شد برای او که بیشتر از این احتیاط کند باید زخمش را بشوییم و انرا با پارچه تمیز ببندیم تا پاکیزه بمانند حسن اینو گفت و رفت بعد از رفتن اون نفعیله روبه پسرش قاسم کرد و گفت این چه کارهاییست که میکنی قاسم؟ مرا خجالت زده کردی قاسم تو فکر رفت و با خودش گفت نکند این ماجره به گوش امویم ابا عبدالله برسد قاسم نگران تو فکر بود که مادرش دستشو کشید و اونو به سمت خیمه برد تا روزخم دستش مرهم بذاره قاسم همینطور که دنبال مادرش میرفت گفت مادر جان کاش میگذاشتی تا گروه همانجا بمانم نفعیله با اخم به اون خیره شد قاسم قبل از این که وارد خیمه مادرش بشه به اطراف نگاه کرد و گفت مادر جان آن مرد زخمی چه شد؟ او را کجا بردند؟ نفعیله پرده خیمه رو بالا زد و گفت او را برای مداوا به یکی از خیمه ها بردند باید دهان باز کند تا معلوم شود کیست و در این حوالی چه می کرده است به نظر می رسد برده باشد از نیکبختی اوست که با تو مباجه شده است با توی که خون ابا محمد در رکایت می جوشد نفعیله نفس بلندی که شید و ادامه داد شاید او از نیکبختیش بیخبر باشد اما من حال او را خوب درک می کنم با این حرف نفعیله دوباره بیاد خاطره قدیمیش با امام حسن مشتبه علیه سلام افتاد خاطرهی که چند بار برای قاسم تعریف کرده بود اما هر بار در لفافه چند کلمهی گفت و رد شده بود من هم کنیز خوشبختی بودم که روزگار مرا در برابر پدرت قرار داد من در خانه ابا محمد دوباره متولد شدم ابا محمد مرا از هیچ ساخت مادر جان همیشه از گفتن خاطرات آن روزهایت تفریه می رفی گفتنش دلتنگت می کند دلتنگی من عبدیست قاسم جان من تا عبد دلتنگ پدرت می مانم زخم دستت را فراموش کردم انشین تا مرهم روی زخمت بگذارم قاسم تو خیمه نشست نفعیل مرهمی رو دستون گذاشت بعد زخمو با پارچهی محکم بست قاسم به یاد مرد مجروح افتاد و از خیمه بیرون رفت از چند نفر سراغ اونو گرفت و به دخره تو خیمهی پیداش کرد زخمای مرد مجروحو شسته و بسته بودن پاشم با دوته کچوب محکم بسته بودن تا استخان شکسته جوش بخوره قاسم به سمت اون رفت مرد زخمی چشم باز کرد ترس تو چشماش موج میزد کمی که گذشت پرده خیمه کنار رفت و اون وارد شد و گفت زخمایش امیق بود اگر در همان حال مانده بود از خون ریزی تلف میشد قاسم دنبال حرف اونو گرفت و گفت پایش شکسته است تکان دادنش از طرف ما خطرناک بود خواست خدا بود که سر راه ما قرار بگیرد قاسم وگرنه مرگش حتمی بود قاسم به سمت مرد مجروح رفت چشمای مرد نیمه باز بود اون به سخته لباشو تکون داد و آب خواست قاسم کاسه خالی کناره بستر اونو برداشت و از خیمه بیرون رفت کمی که گذشت با کاسه پر از شیر به خیمه برگشت بعد آروم مرد زخمی رو به حالت نیمخیز بلند کرد تا بتونه شیر بخوره مرد مجروح کاسه شیر رو تا ته سر کشید بعد به بالش پشت سرش تکیه داد قاسم کنارش نشست و از اون خواست ماجرای زندگیش رو تقریف کنه مرد گفت مرد گفت مرد گفت مرد مجروح صورتشو با دست پشند و ادامه داد شک ندارم که خدا شما را رساند خدا مهبان است و هیچگاه بندگانش را تنها نمی گذارد من نمی دانم شما کیستید اما خوب می فهمم که سخن گفتن و رفتارتون با دیگران تفاوت دارد اون کنار مرد مجروح نشست و پرسید علی را می شناسی؟ علی ابن عبی طالب هاری می شناسم نامش را از بزرگان بسر زیاد شنیدم اما او که مرده است؟ او نه مرده است علی را به شهادت رساندند مگر او مسلمان بود که شهید شده باشد؟ این بار قاسم پرسید نامت چیست؟ نامه از گم را نمی دانه اما عربابم را کنان صدا می زد کنان این سخنان را از که شنیده ای؟ هر بار که با عربابم را کنان شده ایم نامه نماز جمعه می رفتیم بر منبرها ابتدا علی را لن می کرده مگر می شود کسی مسلمان باشد و او را لن کنند؟ پرسش دیگری از تو دارم کنان ببینم تو تمام خلفا را می شناسی؟ می دانی پیش از معاویه چه کسی خلیفه بوده است؟ نه نمی دانم نامش حسن بود حسن ابن علی آشنا نیست؟ نه نمی شناسمش با شنیدن این حرف اون دست رو شنه قاسم گذاشت و رو به کنان گفت این پسری که تو را نجات داد قاسم پسر دایی من است اونیز همچون پدرش حسن مجتبا و جدش علی مرتزا بردگان را مانند مردان آزاده محترم می شمارد به خدا من اینها را نمی دانستم علی و فرزندانش دا تو ریگری به ماماره از نیزی کرده بوده است آسوده باش مرد بدگویی از علی ابن عبی طالب و فرزندانش سنت حکومت آل امیه است مطمئن باش که از ما گزندی به تو نخواهد بسیر منها ببخشید آقا چاند نادادی من را هم کنید و از گناه هم بگذرید تا آخر اوم خود همه تنها می کنم با مرگ عربابت تو آزاد شده ای کنان می توانی پسر دایی من را نمی دانستم از بهبود هر جا که خواستی بروی کنان با تحجب به قاسم نگاه کرد اونقدر بوهزده شده بود که نمی تونست حرفی بزنه قاسم بلند شد و از خیمه بیرون رفت و به سمت خیمه مادرش راه افتاد نفعیلی با دیدن پسرش گفت قاسم جان به قلامی که نجاتش دادی سرزدی؟ آره مادر جان اکنون آمدم تو از روزهایی بگویی که پدرم تو را در راه خدا آزاد کرد می دانم که سخنان نگفته یه بسیاری داری قاسم من کنیز پدرت بودم او مرا آزاد گرد و بعد به همسری گرفت همه چیز از یک شاخه گل شروع شد یک شاخه گل؟ آره نور چشمم شاخه گلی زیبا و معتر وقتی آن گل را دیدم برای عربابم چیدم که پاک ترین مرد روزگارم بود شاخه گل را آنقدر میان انگشتانم فشرده بودم که پج مرده شده بود منتظر آمدنش بودم می ترسیدم پیش بروم و گل را تقدیمش کنم در جدار میان ماندن و رفتن بودم که صدای قدمهای پدرت با کوبش قلبم یکی شد نفعیله به چشمای قاسم نگاه کرد و ادامه داد هر قدم که پدرت نزدیک می شد تردید بیشتر بر جانم نیشتر می زد اما دیگر برای پا پس کشیدن دیر شده بود می دانستم نفعی رسول خدا مهبانتر از آنست که بی اتنا بگذرد یا بر من خشم بگیرد با پاهای لرزان یک قدم پیش رفتم و گل را به سنتش گرفتم پدرت با لبخند مهبانی گل را گرفت و گفت ترا در راه خدا آزاد کردم به همین سادگی آزادت کرد؟ آره به یک شاخ گل مرا در راه خدا آزاد کرد او مرا آزاد کرد اما برای تمام عمر مرا بنده و مرید خودش کرد قاسم چشماش و بست و عشق شوق از گوشه چشماش رو صورتش راه باز کرد دوستان عزیز تا فردا و ادامه ی روایت کتاب نشان حسن خدا نگهدار جلوی از جامعه دینی سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله سدای فضیلت و فطرت سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله رادیو معارف موج افعی ردیف نوود و شش در موضوع گرفتن در دوش گرفتن میشه خیلی بهتر استواده کرد که ما جلوی این مشکلاتو بگیریم این سیزنگه باز می کنید آب شرم شرم میره تو چهار دیگه احیان داره تا اونجا که میتونیم باید سرپجور کنیم موسیقی موسیقی جود آب شرط تدابم زندگی است موسیقی موسیقی موسیقی دسترسی به پشت سحنه برنامه ها دسترسی به آبه ها نباه ها و میان برنامه ها دریافت برنامه های جدید و پرمخاطب دسترسی به آخرین اخبار و اطلاعات معارفی همه و همه در پیام رسانه بله بله برای ازگیت در کانال راگیو معارف در پیام رسانه بله فقط کافیه عدد 96 رو به سرشماریه ارسال کنید تا براحتی ازوه خانوادی بزرگ راژیو معارف بشید اکساین راژیو معارف راژیو معارف آقایون خانوما سلام دیروز یکی از اعضای حیاتومانای مسجد محل به من زنگ زد و پرسید بعضی از احالی محل میگن بیاید برای مسجد یه زیرزمین یا طبقه بالایی بسازیم و اون رو تبدیل به مغازه یا چیزی بکنیم که بتونیم ازش حزینه های مسجد رو تأمین و درامت زایی کنیم گفتم خوب گفت حالا سوالمون اینه که آیا مسجدی که زمین و ساختمونش وقفیه یعنی وقف شده برای مسجد جایزه که زیرزمین یا پشت بام اون رو به یه مکان تجاری تبدیل کنیم گفتم اخوی تا جایی که بنده میدونم و فتقای مراجعه محترم تبلیر رو بررسی کردم شما حق چنین کاری رو ندارید چون زمین و ساختمان اون مسجد وقف مسجد و عبادت شده نه کارهای تجاری خلص این که احداث طبقی فوقانی یا تحتانی در مکانی که مسجده به عنوان غیر مسجد شرعن ممکن نیست یعنی جایز نیست که این کار رو بکنی گفت آخه همه درامد اون مغازه قرار خرج خود مسجد بشه ها گفتم دادشون میدونم که همه اون درامد خرج خود مسجد میشه ولی حتی در این صورت هم تصرف در چنین مسجدی جایز نیست و اگه زیرزمین یا طبقی فوقانی برای اون مسجد ساخته بشه شرعن جز مسجد