ببینید تناگاه انسانه خونه برای انسان ترمیمگاهه این تو میخوای دداره بکنید حرفای زیش اصلا ایهانت نمیشه به کسی بکنن به بچه سی ساله شما حق ایهانت ندارید حرف زیش نباید بزنید پیغمبر میفرماد اکرمو اولادکم و احسنو آدابکم گرامی بدارید یک دیگر را محترم بشماریدم دیگر را و اخبارنامو کنه پوش دادن نه حرامه و بهیش و جائز نیم ببینید بازم من ارز کنم در روایت دارد بهیش بل چند نفر حرامه یکیش بر کسی که حرف رکیک میزنه در روایت دارد در روایت دارد که بوی بهیش اطر بهیش چقدر سال فاصله زمانی و مکانی میره ولی به مشام کسی که فهاش و رزل و نانجیبه نمیره وقم شفوش دارد خیلی موازه به زبون دون باشید زبانی که لقه دلش آرام نیست این روایت را نگاه کنید لایستقیم و ایمان و عبدین حتی روایت دارد لایستقیم قلبوه ولایستقیم قلبوه حتی یستقیم لسانوه اگر روح که ظرف ایمان بلرزه مسترب بشه ایمانی که داخلشم میریزه هرگز ایمان کسی مستقر و مستحکم نمیشه مگر دلش آرام بگیره دلم آرام نمیگیره تا زبان دونو آرام کنید گاهی میگی چرا این حرفا را میزنید نگه ما تو خط در رفتیم من جوش اومدم اگه اینطور همه جوش بید اگه سماوره برقی همه قد جوش بید آب میشه نکنید این کارها را یعنی چه جوش اومدم اصلا جوش اومدن رسوایی خود انسانه اصلا جوش اومدن رسوایی خود انسانه تبلپنهان چه زنی؟ تشت من از بام افتاد کوس رسوایی ما بر سر بازار زدن شما مگه نمیدونید هر که این حرف اومدن نره هر که بیشتر جوش میاد کمتر شخصیت داره توش خالیه آدم هایی که توشون خالیه جوش میاد وش میده دوتا لیوانه یک بار مصرف بگذارید اینجا یکی پر چاییه یکی خالیه پفش کنید کدوم میفته؟ اونی که خالیه بالا چشمش گفتیه عبرو او خواه تشتق میشه یعنی توش خالیه هیچکه نیه شخصیت نیه اصلا بی خود خود اونها رسوا مکنید اصلا بی خود خود اونها رسوا مکنید تاو کم حرف دوب زبان فسیحه زبان فسیحه لباسه لطیف دارید چخصیت دارید یک مرتبه دهنش بازمشه به این کلمات سبک سبک میشه هیچ چی نیه شما خیلی مکنید قدرت نمایی دارید مکنید وقتی کلمات رکیق میگید دارید کوس رسوایی دونه میزنید مشت دون بازمشه لذا اصلا توجه داشته باشیندید یه خوشیه ای بزنم که گاهی لعنت هم همین طوره که گاهی لعنت هم همین طوره لعن یه مسئله که باید اولا رسیده باشه رسیده یعنی چه یعنی مدرک داشته باشید اگر کسی ظالمه اگر کسی کاذبه و اگر کسی فاسقه میشه لعنتش کنه میشه لعنتش کنه بیخواد زنشو نمیشه آدم لعنت کنه شوهر رو نمیشه لعنت کنی و اقال سه رو نمیشه لعنت کنید و اقال سه رو نمیشه لعنت کنید یعنی چه یکی این فاسقه یکی این فاسقه این کاذبه دروقوه اصلا دروقویی جز زاتش شده این ظالمه این ظالمه اللهم من اول ظالمه ظلم حق محمد و آل محمد در قرآن مجید در قرآن مجید همه لعنت لدین کفر اومد بنی اسرابیل و که لقا لعنت facet کافر بانید لعنت من شما دیگر ایدم شوهر رو گرانه کنید و دروقویی او شوهر کنید و یکمون دیگر یکمون دهید شفال این اینجا همیجا تعاود کنید از همین الانی که نشستید و به خدا بگید خدایا از این که بگذرم اصبانی بشم به تو پناه میبرم یا اگر میبینید بازم زور دو کمه نعذر کنید یکی همیجا اومده بود به من گفت که من نمیتونم جلو خدا من اوقاتم تخشید اوقاتم هم که تخشید هرچی در درمیاد میگم تو خونه تو خونه که میدوند درم حسابش نمکنه بیرون چرا با قصابایینا میاد اوقاتش تخشه میگه اگر اوقاتم تخشه ساتولا میبره بالا این زورش بیشتره این مقامش بالاتره این حساباش مکنه آدم ول کازمین الغیز میشه ولی تو خونه خونه این حساباش نمکنه بنام مکنه قدرت نمایی کردن بلید به این وسیله زیشت گفتم چطوره که تو خود را نمیتونی نگه بداری بده این حسابانیت بده خیلی هم ما بالا ممبر گفتیم در تلویزیون رادیو هم خیلی گفته شده که هر دفعه که خانم آقا حسابانی میشی ما پزش نیستیم و اینا را از پزشکان معتبر شنیدیم میده ترشو مکنه من چه قصم میدون بدم ببینیم که بیه تاحد کنید خدا میداند رحمت خدا رودون باز میشه جلوه حسابانیتون بگیرید مردم ما داریم کم کم حسابانی مزاج میشیم همه این برخورده تو خیابونه دوتا ماشین مخورده بهم چرا این حرف های زیش مزنید چرا وقتی دو نفر مسلمان پیان ناموسش تو خون ماشین نشسته اگر بدونی چه رضالت هایی مکنه ما داریم میبینیم که چرا اینطور شدید شما خون اینطور نبودید شما خون مردم نجیبی بودید حالا هم هستید ولی این حرکات چی چیه مثل اینکه آدم از خود بی خود میشه نگذارید بی خود بشید فَاِذَا غَذَبَ اَحَدُكُمْ پیغمبر فرمید اگر یکی از شما اومد غضب کنه جاش را عوض کنه بره شروع بگیره الان امروز دانشمندانی که در این پند متخصصن میگه بره دست و صورت دون بیشوره با آب خلق دست و صورت ای بانستید یک و چار کنید یک و چار کردن اون میگه تو هم میگی در این نفت میریزی تو آتیش نفت آتش را مدد خواهد نمون شولور مکنه خودت را در این بیشاره مکنی خودت بیش از اون طرف داری زهد میبینی شلاله شلاله نگذارید این حالت به شما دست بده میگن ترشوهایی که دنگام غزب میریزه روی مخات میده برادر من خوهر من مثل شکنبه شطرنی مثل حریره مثل مخمره شیار رسم مکنه شیارهایی که بعدش دردهایی ایجاد مکنه بسیاری از این سرطانهای غده ای مال همی عصبانیت ها هست نگذارید عصبانی بشید شما خیال مکنه چیزی که مخورید سر صفره زخمه میده میاره و زخمه اصناع شد یا چیزی که شما را مخوره اونی که شما را مخوره باید جلوشا بگیرید نگذارید یک مرتبه عصبانی بشید خب بعدم این حرف ها بزنیم بعدش هم نمیدونیم شوهوزش هم پر کنن که تو آدم یسی که این حرف ها به ما زدید من چطور تعمل کنم اینه که جلو عصبانیت گرفتن فایزا غذب احدکم فالیسکود تصمیم نگیرید تو غذبم حرف نزنیدن اگه حرف بزنید جزفه و چیز دیگه ای نیستن و این همه گناه و مسید و عباد الرحمن الذین یمشونه علال عرضه هونه غوصله کنید تو زندگیه الان خیلی غوصله سرمایه یکی میگه من در خدمت مالک اشتر بودم داشتیم میرفت یه جوانی آمد بی عدوی کرد به ایشون من به خودم گفتم اچهه این پسد شخصیت ایشون را نمیشناسه که کیه سپه سالاله لشکر امیر المومنینه نمیفهم کورم هست شخص ایشون را نمیبینه این سینه به این پنی قط به این بلندی بازو اون تو ستر به هم پیچیده این الان گوشت را میگره مندازه که توشته با و خودم هم گفتم الان عکسالعمل نشون نده دیدم عکسالعمل نشون نده گفتم حتما از زور بازوش کنم را خواهد استفاده کنه یک قلم ایشون را باید استفاده کنم الان من را تو دفتر بازداشت بازداشت دیدم تو دفتری شامل بح بح بح رفت مسجد دو رکعت نماز خود دعاش کرد که خدا یا هدایت نمیدونه حالی چی نیست این روحیه روحیه ی عمه خودمو چقدر روحو یاید عالیه قلبن خواهش آف بح بح دل نر ملایم که مورد عنایت خدا قرار میگره دل خشن صفر رحمت خدا ازش قط میشه این دا بدانید از خداون نقش داره که خدا گفته لا یسعنی ارزی ولا سمایی بل یسعنی قلب و عبد مؤمن آسمون با این همه برفراشدگی زمین با این بسعت نمیتوانده رحمت مرا به خودش جلب کنه ولی دل یک مرد مؤمن و زن مؤمنه اینقدر وقتی لطیف باشه اینقدر وسیع هست که لطف من به این جلب میشه عکسش چی چیه؟ عکسش این هست که شما اگه منشو دلی سخت و سفت و زمخت و تلخ و تیز و اینا باشه رحمت خدا شامل عالیش نمیشه خدا یا به آوروی پیغمبر و عال پیغمبر تو را قسم میدن به ما زبانی فسیح و لطیف انایت کن خدا یا به همه ما قلب خواشه عصاب سالم انایت بفرما به همه ی حزار حوصله انایت کن سبر و قدرت تهمل شدائز زندگی مرحمت بفرما انشاءالله خیلی دنیا با اینکه از اینکه از اینکه از اینکه از اینکه از اینکه از اینکه از اینکه از اینکه اینکه if Allah comes a new glory unless we aim a There is a bit of insight Inhoo محمد را عجل فرجه آل محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجه به اتفاق سخنرانی و جتل اسلام و المسلمین راشد یزدی رو شنیدیم با موضوع سبک زندگی انسانی اسلامی امیدواریم که بخه لازم رو برده باشید السلام علیک یا عبا عبدالله السلام علیک یا عبا عبدالله ای باد سباب رسیون به حسن سلام من سلام من سلام من ای قاسد دل برسون به حسن پیام من را سلام من سلام من رادیو محرم حسینیهی به وسط دلها موجف ام رادیف نوود و پنج و نیم مگاهیت از رادیو معارف با روایت کتاب شما علاقمندان رو همراهی میکنیم روایت کتاب نیمه نشان حسن روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حسن نوشته ی لیلا محتوی نوشته ی لیلا محتوی نوشته ی لیلا محتوی نوشته ی لیلا محتوی نوشته ی لیلا محتوی به طور پزشEs کتاب نشان حسن حسین حسن قذر見سیده قذر میگیره نزدیکِ برک وزیرِ ساییِ درختی قاصم و برادرِ حسن نشسته بودند樂 فــاندکه که حادث هستند mam underneath the tantrum of chasse قاسم به درخت تکیه داد. یه دفعه از دور صدایی شنید. کسی پشت خیمه نشسته بود و نماز میخوند. قاسم بلند شد و به سمت صدا رفت. بعد گوشه این مخفی شد تا صاحب صدا اونو نبینه. چشمای سیاه مرد زیر عبروان پرپشت مشکی و با حتی خاص به جهرش داده بود. عبایی فاخر تنش بود و نعلینی چرمی کنارش بود. قاسم با دیدن اون با خودش گفت. همانیست که روز قبل به کاروان امویم عبا عبدالله ملحق شد. در توقفگاه هایی که با او و کاروانش هم منزل می شدیم از جهاز شدران و ازبای اصیل عربیش محلوم بود که از ضربتمندان است. نمیدانم او کیست که امویم قاسدی را به دنبالش فرستاد. یکی از احالی کاروان می گفت او عثمانی محسب است و در سفین هم حضور داشته. البته در کنار معافیه. روزی که امویم حسین او را فراخاند با تخکیر آمد و به خیمه عبا عبدالله رفت. اما نمیدانم چی شد که وقتی از خیمه بیرون آمد با همه وجودش خوشحال بود و می خندید. قاسم با این فکر دوباره به مرد خیره شد که نمازش تمام شده بود و زیر لب زکش می گفت. قاسم تو فکر رفت و با خودش گفت دلم می خواهد نزدیکتر بروم و صدای زکت گفتنش را بشنوم. اما نمی خواهم مرا ببیند. قاسم تو فکر بود که صدای مرد را شنید. چرا مخفی شده ای جوان؟ نزدیکتر بیادل آقا. قاسم به سمت اون رفت. مرد با دیدن قاسم گفت تو باید از احالی قافله عبا عبدالله باشی. دستار و چهرد می گوید که با اون نسبتی هم داری. من فرزند حسن مجتبا هستم. فاتح جمل و سفین. جددم علی ابن عبی طالب هست. باید هم سن و سال. پسر من عبدالله باشی. نامت چیست؟ قاسم. پدرت عجب نامی برطون حاده است. قداونت او را قرقه رحمت کند. سید جوانان بهشت است و به کرامت مشهور بود. خب حالا چرا نمی نشینی قاسم؟ قاسم نفس امیغی کشید و دوزانو مقابل مرد نشست. مرد گفت من اکتون به طلب حسین آمده هم برا درزاده حسین. مرد گفت بعد از نماز صبح به یاری خدا زرود را ترک خواهیم کرد. باید نخشه راه را نگاه کنیم و مسیر من را بیابیم. به روی چشم اموچان. بعد از نماز مقرب به حضورتان خواهم آمد. حضرت عباس لبخند زد و رفت. حسن پرده خیمه رو بالا زد و وارد شد. همسرش فاطمه رو به قبله نشسته بود و قرآن میخوند. اون با دیدن شوهرش قرآن رو بست و بلند شد. حسن گفت سلام بر همسری که هرگاه او را میبینم. به یاد جددم صدیقی کبرا میوفتم. مگر او را دیده ای؟ من نه. اما امویم ابا عبدالله وقتی خطبه ی عقد من را خاندند تو را شبیه ترین فرد به صدیقی تاهره دانستند. بعد از ایشان هم امی من زینب تو را شبیه مادرشان خاند. فاطمه سرشو پایین انداخت و گفت بینشین شوه من و بگو این چیست که در دستان توست. حسن نشست بعد چوب تراش خورده را رو به سمت همسرش گرفت. فاطمه گفت شبیه عصب است. چه خوب تراش خورده. پیش کش به پانو. برای تو ساختمش. بعد از کمی صحبت و گفتگو حسن بلند شد و گفت پرسشی زینم را درگیر کرده است که باید پاسخی برایش بیاوم. من می روهم و باز می کردم. کجا می روی؟ جای دوری نمی روهم. گفتم که سود باز می کردم. حسن از خیمه بیرون رفت و به سمت خیمه حبیب ابن مظاهر راه افتاد و با خودش گفت بهترین کسی که می تواند به پرسشم پاسخده هست حبیب است. حسن وقتی به خیمه حبیب ابن مظاهر نزدیک شد از بیرون خیمه گفت مهمان نمی خواهید جناب حبیب؟ مهمان حبیب خداست. بفرمایید. حسن پرده خیمه رو بالازد. حبیب با دیدن حسن لبخند زد و گفت خوش آمدید یبنال حسن. بفرمایید. حسن قدم تو خیمه بذاشت. کسی غیر از حبیب تو خیمه نبود. چشمای روشن اون در حاله ای از عبروهای سفید می درخشید و چهرش و نورانی کرده بود. دستار سفیدی به سرش و شال سیاهی به کمرش بسته بود. حسن با دیدن حبیب حس کرد وجودش پر از آرامه شده. به سیمای نورانی حبیب خیر شد و گفت یبنال مظاهر. با شنیدن این حرف عشق تو چشمای حبیب حرق زد و گفت نفرین خدا برکوفیان ما را در برابر پیامبر من شرمنده کردند. مسلم در کوفه تنها و قریب مند و از یارانش دور افتاد. اما مسلم ما را به گوف خانده و اوزارا مساعد دیده بود. حبیب با گوشه دستارش عشق گوشه چشمشو گرفت و گفت همه چیز بر وفق مراد بود. مسلم فنهانی به خانه مختار بارد شد. بعد از آن بود که کم کم یاران و عشیرهای منده دعوت کردیم تا به وقتش قیام کنیم. یبنال حسن تو خوبی دانی که این جماعه نفرین شده بنده زر و تزویر و زورند. گویا خدای دیگری را میپزدند. حسن به حبیب خیره شده بود و منتظر بود تا ادامه حرفای اونو بشنوید. خدا مسلم را رحمت کند. او میتوانست عبیدالله ابن زیاد را حلاب کند اما نکرد. رازی نشد از پشت به او خنجر بزند. کم کم کوفیان با فریب عبیدالله و از ترس جانشان مسلم را تنها گذاشتند. هرچی گشتیم او را نیافتیم. کار از دست مند خارج شده بود. عبا عبدالله رو به کوفه داشتند که کوفه رنگ عوض کرد و مسلم تنها ماند. همان این گام بود که من تصمیم گرفتم. اوی. به کاروان مولای من عبا عبدالله ملحق شدم. مسلم ابن اوسج نیز با من همراه شد. تمام راه های کوفه بسته بود و شرط آب و شبگرد آه همه شهر را قروخ کرده بودند. مجبور شدیم به شط بزنیم و از راه آب از کوفه بیرون بیاییم. حبیب اینجا که رسید دستدارش رو رو سرش کشید و صدا و شونه هاش از گریه لرزید. گوفه نه سست و شون. وقتی شنیدم با مسلم چه کردن، چگرم شره شره شد. حسن عشقاشو با دستش گرفت و گفت. مسلم نیز از بنیهاش مستو مانند اهل بیت بیانبر. غربت یا خوب چشیده. حکایت مسلم برا. به یاد یهیای نبیت. از سلسله پاکان بود. او نیست چون یوسف همین در این راه نبی میاندازد. او نیست شهید راه عشق است و در این راه سرباخته است. و گوفیان بنی اسرائیل زمانند. بنی اسرائیل هیچگاه بندگان شایسته خداون را تاب نمی آورند. یهیای نبی از سلسله پاکان بود. و یوسف همین دربار حکومت زمانش بود. سر یهیا را به شمشیر خود بنی اسرائیلیان در طبق نهادند. هر قطر از خون یهیا که فرو میریخت. میجوشید و تکثیر میشود. به دستور حاکم خاک بر خون ریختند. اما میفایده بود. هر قطر از هزاران قطر میشود. یهیا نبی را به زون کشتند و خونش را به نهاد ریختند. خون به نهاد ریخته مسلم نیست آقابت. عذاب گوفیان خواهد شد و تامانشان را خواهد گرفت. وحده الهی حق است. با شنیدن حرفای حبیب، حسن به یاد حرفای یفتاد که به برادرش قاسم درباره قوم بنی اسرائیل گفته بود. اون تو فکر رفت و با خودش گفت. خطنه کوفیان اگر از بحان جوی آی بنی اسرائیل بیشتر نباشد، کمتر نیست. حسن با این فکر زیر لب آیه استرجاع خود. آقابت آقابت آقابت آقابت از فدار خستانه عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب نشان حسن خدا نگهدار موسیقی آنچه شنیدیم روایت کتاب نشان حسن بود که دوست دا و چلو پنج دقیقه امروز می توانید شما عزیزان تکرار این برنامه را بشنوید. رادیو معرف همچنان همراه باشید آبای من یه عمریست یاده هنجرتو گریه می کنم گریه برای سالار شهیدان ما را به ولایت نزدیک می کنن به امامت نزدیک می کنن علاقه بونها نزدیک می کنن وقتی بونها علاقه من شدیم سخنان و اونها را می شدیم می پذیریم و عمل می کنیم رادیو محرم حسینیهی به وسط دلها با یاده دیده ایم تره تو رادیو محرم را از طریق گیرنده های دیژیتال رادیو نما و اپلیکیشن ایران صدا بشنوید رادیو محرم موج اف ایم رادیف 95.5 مگه هرز تلفون همراه شما رادیوی شما دریافت 15 شبکه رادیوی با کلفیت بالا دسترسیب آرشیب برنامه های پخش شده دسترسیب آرشیب برنامه های پخش شده دسترسیب محتوی صدی درخواستی متنبه و جرزا قابلیت زخیره صدا و کار در حالت آفلاین ویژه سفر دریافت اپلیکیشن رادیو دریافت اپلیکیشن رادیو