ایران صدا دت آی آر ایران صدا همراه را را دیوی شد عزیزان شنونده اینجا را دیو معرف هست دعوت میکنم با پارسایان همراه باشید سیره و اخلاق اولما در کرام اجترسنا و المسلمین وحیدی سرگشتگان کویت پروای سر نداروند آشفتگان مویت از خود خبر ندارند آشفتگان مویت از خود خبر ندارند پارسایان بر درگه تو بحرید از آب چشم اوشان خلق جهان نزار رو در رد گذر ندارند حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان اسلام عزیز هران چه که عزت مؤمن رو از بین ببرد رو جلوش رو گرفته مراقبت کنیم عزت نفس باید دشته باشیم مؤمن نباید خودش رو زلیل بکنه یه وقتی پیانبر عظیم و شن صلی اللہ علیه و آلهی و سلم فرمودن به اصحابشون با من بیعت نمی کنید ارز کردن آه بیعت می کنیم اصحاب ارز کردن که یا رسول الله ما با شما بیعت می کنیم حضرت فرمودن تو بایعونی علا الله تسألو ناس شیعا با من بیعت بکنید بر این که از مردم چیزی نخوایید خودتون رو زلیل نکنید عزت نفس داشته باشید با من بیعت بکنید که از مردم تقاضایی نداشته باشید نقل می کنن بعد از این قضیه اصحاب مراقب بودن که از کسی تقاضایی نکنن حتی اگر که سواره بر مرکب بودند تازیانه ای که می خواستن این مرکب رو این عصف رو باش حرکت بدن از دستشون می افتاد بر کسی که اون پایین هست و پیاده هست نمی گفتن این تازیانه رو به دست من بده بلا فاصله پیاده می شدن و این تازیانه رو خودشون بر می داشتند امام صادق علیه السلام فرمودن که شیعان ما از دیگران تقاضا نمی کنن عزت خودشون رو پامال نمی کنن حتی اگر از گرستنگی بمیرند یعنی اینقدر مراقب عزتت باید باشی مؤمن باز در روایت دیگری از امام سجاد علیه السلام نقص شده که حضرت فرمودن من دوست ندارم شطران سرخمو داشته باشم شطران سرخمو کنایه از سروت فراوانه امروز میگن کسانی که ماشین های آخرین مودل رو دارن چون سروت زیادی دارن میتونن این ماشین ها رو داشته باشن حضرت فرمودن دوست ندارم دارای شطران سرخمو باشم ولی برای به دست داردن این سروت کلان لحظه ای تن به زلت بدم مؤمن عزیز ازذت نفس داره و خودش رو زلیل نمی کنه خدا به هممون توفیق بده اهل ازذت نفس و بینیازی از مردم باشین انشاءالله نسیم اونس می آید دل باید به دوستیه فرست دل نسیم اونس می آید دل باید به دوست فرست دل زنگار غفلت را باید سدو نسیم اونس خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله الازمابورو جردی رحمت الله علیه مقید بودند می فرمودند روحانی باید عزیز باشه تن به زرده باشه این ملت نباید بده گاهی برخی خدمت ایشون می رسیدند که وجوهات شرعیه رو بدند خمس مالشون رو بدند خب تاجرهای خیلی بزرگی بودند انوال خیلی زیادی در اختیار داشتند و می اومدند با یک تبختوری می خواستند این خمسشون رو بدند شون می فرمودند که اینجور من از شما پول نمی گیرم شما وظیفت هست که خمس مال تو پردازید من بر تو منت دارم نکه تو بر من منت داشته باشی و از او پول رو نمی گرفتند نقل می کنند در احوالات مرحوم آیت الله تبریزی میرزا جواد آقای تبریزی رحمت الله علیه یه وقتی یه آقای آمده بوده به دفتر ایشون و گفته بوده من عرض خصوصی دارم با آیت الله تبریزی خب آقای زاده ایشون میرند و میگن آقا کسی آمده میگه کار خصوصی با شما دارم ایشون هم میگن مانعی نیست این آقا رفت خدمت آیت الله تبریزی من هم رفتم دنبال کار خودم یه وقت دیدم برخی از کسانی که دو دفتر هستند من رو دارند صدا میزنند میگن آقای فلانی بیا حاج آقا کارت داره خیلی هم عصبانیه بلا فاصله خودم رو رسوندم به مرحوم آیت الله تبریزی رحمت الله علیه دیدم که با تندی دارند به اون آقا حرف میزنند که آقا اینهایی که شما آوردید مال امام زمان علیه السلامه مال من نیست شما به من نمیدی که منت بر سر من میگذاری با تندی دارند حرف میزنند انسان مومن باید عزیز باشه نباید زیر بار زلت بره کسی بخواد برای او قیافه بگیره خدا رحمت کنه مرحوم امام رحمت الله علیه تبعید هستند نجف گرفتاری دارند یک نهزتی رو هم آغاز کردند نیاز فراوانه به پول دارند تا بتونند اداره بکنند این نهزت عظیم رو در تبعید یکی از تاجران ایرانی میاد اونجا نجف خدمت مرحوم امام رحمت الله علیه میرسه و یک پول کلانی رو به مرحوم امام میده بعد هم میگه حالا کسی نیست که اینقدر پول هم به شما بده اگه میشه یک مقدارش رو به ما تخفیف هم بدید اینجور هم میخواد درخواست میکنه بلا فاصله مرحوم امام رحمت الله علیه کل پول رو جلی او گذاشته بودند و گفته بودند بردارو برو شما گمان میکنید حالا که این پول رو اینجا آورده اید منتی بر ما دارید؟ نه خیلی این ما هستیم که بر شما منت داریم چرا که با پرداخت اون و قبول ما شما بری اوزه منیشید و این تازه اول مسئولیت ماست که این پول رو در جای خودش خرش بکنیم مراقبت میکردند از عزت خودشون رو برای پولی که حالا میخواد به دستشون برسه زیر پا نمیگذاشتند این قضیه رو هم نقل بکنم از مرحوم شهید آیت الله دسقیب رحمت الله علیه یه وقتی ایشون خودشون فرموده بودند برای عزت نفس فرموده بودند روز اول ماه بود من کمک هزینه تحصیلی به طلبه های محترم میدادم خب در اون زمان شیراز تعداد طلبه های زیادی داشت و این مبلغ زیادی میشد هر ماه میخواستم کمک هزینه تحصیلی به این طلبه ها بدم پول ها رو که شموردم متوجه شدم 11500 تومن کمه به پول اون زمان قبل از انقلاب پول کلانیه این پول شون فرمودند من در بازار بازاری ها و تاجرهای پولدار فراوانی رو میشناختم که اگر بهشون بگم که آقا این 11500 تومن رو به من قرض بدید میدادند یا به من هدیه بدید میدادند ولی هر چه کردم بنا نداشتم از کسی تقاضا بکنم تنها تو اتاق نشسته بودم با خدا گفتگو کردم عرض کردم خدایا خودت میدونی که من بنا ندارم به سوی غیر تو دست دراز کنم و الان هم امید و اطمینانم به توه که این طلبه هایی که آمدن اینجا از خانه ها و کاشانه هاشون دور شدن اینجا درس بخونند ماهانه یه چیز مختصری بهشون میدم و من این پول رو کم دارم ایشون میگن لحظاتی از این مناجات من با خدا نگذشته بود که دیدم درب منزل رو میزنند درباز کردم یه نفر گفت من اومدم برای حساب کتاب اموالم وجوهاتم رو بدم خمسم رو بدم نشستیم صحبت کردیم مقدار 20 هزار تومن بهدهکار شد بنا شد که به ما بده دست کرد تو جیبش که بشماره و پولها رو به ما تحویل بده همینجور که داشت پول رو میشمرد گفت آقا ببخشید الان بیش از این همراه هم نیست این رو خدمتون میدم بعدن انشاءالله بقیه بهدهکاری خودم رو به سهم سادات و سهم امام میارم میپردازم وقتی پول رو به من داد و من شمردم دیدم 11 هزار و پانسد تومنه دقیقا همانچه که از خدای متعال برای پرداخت کمک هزینه تحصیلی به طلبه هایی که در راه دین آمدن درس بخانن از خدا خواست بودن عزت خودمون رو حفظ کنیم از خدا بخواهیم که او ما رو عزیز میداره انشاءالله از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن از خدا خواست بودن اومدم خونه منتظر بدم زنگ بزنم تن روز گذشت زنگ زد گفت ما الان سوریه ایم گفت زینب الان اومدیم بقررمون گفت رفته بودیم زیارت اینها رو تو خاطراتش رو هم نوشته نوشته اومدیم زیارت حرم حضرت زینب گفت شاید به جز ما رزمنده ها پنج تا ظاهر داشت گفت کسی که دینو حفظ کرده کسی که اگه نبود شاید واقعی آشورا همون جا میموند تو کربلا نوهد حرمش اینجوری باشه میانه اما دلها امان از دل زینب سید احمد اهل کشور افغانستانه و چقدر به این جوونهای افغانستانی میبالیم سید احمد و زینب و ساداد حالا با همدیگه یه آلمه حرف میزنند یه آلمه به همدیگه دلداری میدن یه آلمه قم همدیگر رو میخرند زینب و ساداد لحظه به لحظه یه اون روزا رو که تعریف میکنه انگار دوباره جدایی و دلتنگیی براش تازه میشه البته این داق همیشه تازه است اما انگار یه جور دیگه خودش رو نشون میده بازم با همدیگه حرف میزنند و زینب و ساداد جمعه به جمعه حرفهای سید احمد رو فراموش نکرد که بعد دیگه هفته یه بار رو سه شنبه ها زنگ میزد با مادرم صبح میکرد به مادرشون رو زنگ میزد گذشت هر سری هم که زنگ میزد گفت زینب امروز ساعت استراته اون رفتم بازار خنده میگفت گفت بازار شام بعد علی جاد خیلی سه شام و بسایی باید هر مشتر فیروزه خریدم دستبنده فلان خریدم روسه هری خیلی دوست داشتم روسه هری خریدم یه سری که زنگیزه گفت شاید باورد نشه گفت توی گروه گفت بچه ها منو مصغره میکنند میگن که تو با خانومت با هم میاد باید میمدی جنگ تو باید میمونده پیش خانومت تو بیشتر از جنگ زنداری بلدی بماید بدی برامون که لسه خصوصی بذار زنگیزه بهش میکنه دستم میدازم خیلی زینب برسوقاتی خریدم بعد من میگفتم روزایی که بهت نگذاره همه رو بنویسی ساعت استراحتت به جایی که بری بازار شام بنویس برام گفت مینویسم فیالت راحت اون موقع گفت تا حالا نوت صفه شده گذشت گذشت چند روز اون دو بیت نوروز زنگ زد گفت زینب برگ مرخصیم چند روز دیگه میاد من ایت که فکر نمی کنم ولی سیزده بدر شاید با هم باشیم دوباره چند روز بعدش زنگ زد سشنبه نبود نگران شدم انا که سشنبه نیست چرا زنگ زدی گفت که زینب شاید سیزده بدر نتونم بیام بکم دیرتر بیام پس چطور گفت گفت که برگ مرخصیم الان اومده تو جیبمه ولی یه عملیتی هست توی تپه های لازمه گفت مرزه اگه باز بشه اینا نیرو میارن جایی مهمی نبود از دست بدیم بعد نیرو کم داریم بیشتر بچه ها رفتن مرخصی بعد گفتن که دافتلب بمونید گفت الان تصمیم با توی من برگ مرخصیم تو جیبمه میتونم بیام هرچی تو بگی من همون کارو میکنم گفت میتونم بمونم این عملیتو بیرم بعدش بیا و من گفتم عملیتش خیلی خطرناکه بابرای گفتش که عملیت دیگه میخوایی چجوری باشه گفتم خودت چی دوست داره من که معلومه اگه دوست داشتم بیام کسام تو زنگ نیزه بعد من گفتم اگه خودت دوست داری تا الان به دلت راه مومدم اینم روشم چند وقت دیگه هم سر میکنم گفت فقط همینقدر بدون که سعی کن مثل زن وحب باشی مثل مادر وحب باشی موسیقی تا بخت موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی از شبکه ی رادیوی معارف با برنامه روایت اش در خدمت شماییم و مهمون خانوم زینب و سادات حسینی همسر شهید مدافع حرم از شاهدای افغانستان هستیم حرفای زینب و سادات و سید احمد تمومی نداره انگار دلشون میخواد تو این لحظه ها همه زندگی اون رو یه بار دیگه برای همدیگه مرور کنن و از عشق بگن از بودن یا نبودن انگار سید احمد میدونه که قرار اتفاقی در راه باشه یا این که این بار آخره که سید داره با زینب و سادات حرف میزنه نمیدونم اون لحظه چی به سید احمد گذشته قد کرد یه روبه هم رشد دوباره زنگ زد گفت که زینب بزار بگم گفت الان اجازه همو دادی دیگه نمیتونی پس بگیری گفت من از این عملیات ممکنه برنگرد بعد این که گفت که خیلی برات خاطره نوشتم اینا رو با دقیقت بخون گفت یه سیر کارا ازت خواستم نوشتم رو منش نوشت بکنم اینا رو با دقیقت بخون گفت بعد از من من چشم امیدم به توه که پدر مادرم آروم کنی پدر مادر تو آروم کنی محکم باشی تو میتونی اسمت زهینبه من خیلی تعریفتو کردم گفت احرام حضرت زهینبم رفتم گفت وقتی با حضرت زهینب صحبت بکندم خیلی تعریفتو کردم گفتم خانم من خیلی محکمه اسمش زهینبه روزه تولدتون به دنیا اومده خیلی سبوره بعد من گریم کردم گفتم نه من تا زیادی تعریف کردم من نمیتونم تو خودم نمیبینم بلی من تو میبینم میتونی بعد گفت چونم چون ممکنه بر نگردم من خوابم رو بهت میگم گفتم که خب بگو بعد مکس کرد گفت نه کامل فقط همین رو بهت میگم که من تو باقی آشورا خدا روشت جزه کسایی بودم که موندم و بودم روز آشورا بعد گفت ما سیدی وظیفمون بیشتره شیعه وظیفمون بیشتره بعد گفت سختن از وظیفه من وظیفه توه گفت من مردم شهید بشم تاون میشه گفت تو میمونی یه عالم حرف و حدیث و شاید کنایه تنهایی بعد بهت گفت که اگه شب چارده هم سیده هموه فروردیم بهت زنگ زده عملی ها تاون شده ما برگشتیم اگه بهت زنگ نزدم شاید دیگه هیچ وقت زنگ نزدم خب رو صحبت کردیم و قد کرد خدافزی کرد و این که حلولیت بگیر از همه بچه های حیعت خانواد دوستان حبون حسین حبیتونا تفرق از سلاح دشمنهای ماست به شهیدان که ده همی جنگر پیروزی از آن بچه شیه هست ذکر ما باشد یا علی مولا در رهش بگذریم از همه دنیا مال و فامیل و جان میکنیم فدا ذکر ما باشد یا علی مولا در رهش بگذریم از همه دنیا مال و فامیل و جان میکنیم زینب و سادات اهل ایران نیست اما فرقی نمی کنه چه اهل کشور افغانستان چه اهل کشور ایران باید از ناموس و دین دفاع کرده های افغانستان حالا زینب و سادات عزیز باید سبر کنه دلش تنگه هر لحظه میخواد که با سید احمد حرف بزنه منتظرشه بهش قول داده که اگه زنده بودم سیزده فروردین با ها تماس میگیرم و چقدر این انتظار سخته چقدر این انتظار حال دل آدم رو دگرگون میکنه زینب و سادات آروم و قرار نداره دلش میخواد یه خبری از سید احمد بشه اما باید منتظر بمونه بعد سبر کردم سیزده فروردین شو زنگ نزد چارده هم شو زنگ نزد گذشت هیفته هم شو زنگ نزد دیگه به هر جایی که شواره داشتم میدونستم زنگ زدم چون گفته با سیزده هم زنگ میزنم همه خیلی منتظر بودم سیزده هم چارده هم زنگ نزد نزد نزد من زنگ زدم به دوستایی که میشناختم با هم رفته بودم اون هم یکیشون جواب داد بعد خیلی عجیب حرصد گفت که زنگ نزنن بهتون گفتم کیا زنگ نزنن بههم گفت نه یعنی زنگ نزنه احمد بهتون حتما جایی هم که دسترسی به تلفون ندارم بعد دوباره سب کردم دیدم نه نمیشه اصلا بعد یه شب رفتم پیش داداشم و به داداشم گفتم که تو از احمد خبر داری چون خیلی با هم دوست بودن از همه چیز احمد خبر داری گفت نه من خبر ندارم بعد سعی میکرد مستقیم به هم نگاه نکنه گفتم نه رسول تو یه چیزی میدونی به من بگو گفت نه فقط این که زینبینا یه جایی هنگیر کردن تو همون تپای لازقیه و تو محاصرن فقط همینقدر به من زنگ زدن گفتن که ممکنه که اینا دیر تماس بگیرن ولی سالم و سلام اتن نه این که باور کنم خودم رو گل میزدم که باور کنم دوست داشتم اینجوری باشه خیلی گذشت رو سیامه فر بردیم دیدم خبری نشد از سپا ها مدن خونه هم سپا هستن نشستن سه چهار نفر نشستن گفتن که شما خانوم سید احمدی؟ گفتم بله خیلی تعریفتونو کردن سید احمد گفت هاره اینا هنوز تو محاصرن نمیتونن گفتم این همه وقت تو محاصره اینا مگه میشه بدونه آب بدونه گفت نه اینا هست همراهشون گفتم اخوه حرفتون غیر من تبیه بلاخره این همه روز گفت نه خانوم شما به جنگ آشنا نیستین و جنگ شهری و جنگ مثل دفاع مقدس خیلی فرق داره با هم شما آشنا نیستین من نمیتونم بیشتر از این بهتون توضیح بدم فقط این که خیالتون راحت باشه و این رفتن اینا چون اومده بودن من بیشتر نگران شدم خدایا به اشق و به سوزه به سبر و به عشق و به آهه دل همسران شهیدان که یک دم مگیر از دل ما رحمه رو رسم وفا مبادا کسی بهش کند آه دل پاک آلالهارا از موعد مقرر گذشت از اون زمانی که سید احمد به زینب و سادات قول داده بود که باش تماس میگیره گذشت حالا دیگه زینب و سادات میخواد قدمی برداره میخواد بره دنبال گمشده خودش مبادا کسی به شکل داره باشه میخواد یه نشونه از عزیزش پیدا کنه و چقدر این روزها به زینب و سادات سخت گذشت چقدر سخت دیگه دوستش عراقی بود با خوهرم رفتم عراق با دوستش دعوت کردن دوستش اومده بود اونم همینو به هم گفت بعد رفتم دیدم نمیشه این برابر پرسیدم گفتم زخمی ها رو کجا میارن بعد گفتن بیمارستان وقیت الله تهران من فساده فردا شرافت دادن برم تهران خوهرم به هم اومد خوهر بزرگتم رفتیم بیمارستان پرسیدم یه طبقه بردم و دیدم یه سری زخمی هست اکس احمد به هم بود چند تا عرب زبان نشسته بودن زخمی بودن من این اکس رو بردم نشونشون دادم کسی همینو میشناسین اکس استادش بود با همون لباس هایی که براش خریده بودم یکیشون سری گفت با سر اشاره کرد گفت نه ولی اون یکی ها با هم حرف میزنن من درست متحجه نمیشدم برای بیشتر نگران شدم ای داد بی داد کم نیباشون حرف زدم یکی که زبانشون رو میفهمید مسئولم بود اومد گفتش که خانم میگن که ما فقط این