اشعاب رو بسیاریم. سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میر باقری رو در غالب برنامه بربال سخن تقدیمتون کردیم با موضوع تصرف های امام سجاد علیه السلام در جامعه اسلامی بعد از شهادت امام حسین علیه السلام. پندم از این فرصت استفاده میکنم و یک بار دیگه شهادت امام سجاد علیه السلام رو به همه تون تصدیت و ترزیت ارز میکنم و امیدوارم که همین ما از کسانی باشیم که به فرمایش های این بزرگواران عمل بکنیم و به تمام معنا از محبین و انشاءالله از شیعان معصومین علیه السلام باشیم. خیلی متشکرم بابت همراهیتون با صدای فضیلت و فطرت در دوشنبه سیومه تیرماه 1404 شمسی بیست و پنجم محرم الحرام 1447 حجری قمری. در ادامه نوبت با دو برنامه دیگه با شما همراهیم. امیدوارم که امیدوارم که حاصل تداش و زحمات امکان خوبم مرد استفادتون قرار گرفته باشه. زمن خدافزی دوت میکنم به مدت 23 دقیقه روایت اشق رو بشیم. بشنوید. چه بحونه ای برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته آیه برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستیم هم دل همیشه هم در جای خالی تا نمیشه با یه عام خاطر پرکم به نام خدا و سلام هر وقت این برنامه رو شروع میکنیم نمیدونیم اول برنامه چی باید بگیم به چه کسای این برنامه رو تقدیم کنیم به دل زخم خورده ی مادران و همسران شهده یا به اونایی که آشقانه رفتن و به شهادت رسیدن یا به اونایی که آشقانه رفتن و به شهادت رسیدن یا این که به زنانی که با سبوریشون هماسه و ایسار رو در تابلوی زیبای زندگی به نمایش گذاشتن حالا اهل هر کجا که باشی فرقی نمی کنه مهمون خانوم زینب و سادات حسینی همسر شهید مدافع حرم سید احمد حسینی از شاهدای افغانستان هستیم بخشی از برنامه قبل رو میشنیم دو سه روز قبل از ازدامه شیشب رفتیم خونه مادرشین و به مادرشین ها گفت که مثلا نمیخوام برم پدر مادرش ازان جدی نگرفتن حرفشو سبونه خوردیم خودم کل پشتشو بستم لباساشو پوشید بعد باش رفتم تا حرم رفتیم حرم حضرت محسومه و توی حرم نماز خوندیم و ازش یه قولی گرفتم گفتم که تو داری میری من رضایت دادم قلبن راضیم ولی یه شرط داری بدون شرط نمیشه و هرچی باشه قبول میکنم گفتم اول گوشگو گفتم شرط همینه که اگه شهید شدی تو اون دنیا شفاعت من حتما بکنی خندید گفتش که تو نمیگفتیم من این کارو میکردم ولی چشم گفتش که ولی از اون برگو فکر من شهید بشم خیلی نمیان آرومت میکنن دلدارت میدن کنار تن خانوادتو داری خانوادمو داری دوستات هستن ولی به این فکر کن که بعد از شهادت امام حسین و اهل بیتش به جایی که بیان آروم کنن خانوادشو حضرت سینب و بچه ها رو گفت آزار دادن ازیت کردن به حسارت بردن و مردم کوفه شادی میکردن گفت قابل مقایسه نیست ولی برای تو خیلی راحت تره گفت آروم کن در کوفه و ایران از ظلم فرابان با آن که یسیر هست در بانچ و زیر هست در نزد شما مظهر آیات کتاب هست زینب که سفیر انقلاب هست زینب که سفیر انقلاب هست زینب که سفیر انقلاب هست ماجرا به اونجا رسید که زینب و سادات منتظر تلفون سید احمد بود و دلش پر میزد برای این که یه لحظه صدای سید احمد رو بشنوه و از حال و روزش خبردار بشه زینب و سادات یه آشق واقعیه که هرچی برامون حرف میزنه با بغز حرف میزنه انگار سراسر دلش رو خون پاشیدن زینب و سادات همینطور برامون میگه و میگه از اینکه برامون میگه و میگه از روزای سختی که به انتظار یه تماس از طرف شوهرش بود بعد از سیزده چارده روز شبه تولد حضرت زینب بود که من خودم تو سال قمری روز تولد حضرت زینب به دنیا آمدم شبه تولد زنگ زد سیزده روز شده بود بعد یه شماره قریبه بود اول جواب ندارم چند بار زنگ زد بعد یه روز گفتم نکنه عمد باشه جواب دادم صحبت کردیم یه روز اولش سلام حالا شما خوب هستونی؟ خانم حسینی با من استقرار بازی بعد یه روزمم زیر گهیه گفتم آره تو اصلا یه فکر من نیستی هر جور شده باید ببینم زنگ میزن یه گفت من بهت گفته بودم گفت الانم درست دیگه تا دورزه دیگه اجازه نداشتیم زنگ بزنیم الان گفت من با فرمانده خیلی صحبت کردم اصرار کردم گفتم شما به تولد خانمم من باید بهش زنگ بزنم منتظرم و از نهی زد گفت برو خونه کشوی لباسم زیر لباسم کادای تولدتو برات گذاشتم گفت برو برات و از گفت برات یه نامه گذاشتم پشت ساعت برات بخون گفت خونه رو نگرد چند تایی دیگرم گذاشتم که دفعه بعد زنگ بدم به هزمی کنم کادای احمد همیشه آفیلگیر کننده مثلا شاید من میرفتم یه پلاک میخردم یا مثلا یه پیرهن و سالگرده ازدواج مثلا و احمد میامد دیدم یه کادایی که از قبل سفارش داده وراش فکر کنشته یه تابلوی خیلی قشنگ معنی دار اینجوری بود کاداش مثلا یه جعبهی که داده بود یه سری روش شرحه حکاکی کرده بودن همونطور کاداش همیشه کاداش اینجوری بود بعد اومدم خونه منتظر بودم زنگ بزنم تن روز گذشت زنگ زد گفت ما هلان سوریه این گفت این ها بلان اومدیم بقره من گفت رفته بودیم زیارت اینها رو تو خاطراتش هم نوشته نوشته اومدیم زیارت حرام حضرت زینب گفت شاید به جزمار ازدواج از منده ها پنجتا ظاهر داشت گفت کسی که دینو حفظ کرده کسی که اگه نبود شاید واقعه آشورا همونجا میمون تو کربلا نباید حرامش اینجوری باشه ایده احمد الله حضرت زینب 올�یر همین کار را ترس کنه می بازید شاید احمد و زینب و ساداد مراقب باشد بیای اما افغانستانی شاید دهمد احل کشور افغانستانی سید احمد و زینب و ساداد حالا با همدیگه یه آلمه حرف میزنند یه آلمه به همدیگه دلداری میدند یه آلم قمه همدیگر رو میخرند زینب و سادات لحظه به لحظه ی اون روزا رو که تعریف می کنه انگار دوباره جدایی و دلتنگیی براش تازه می شه البته این داغ همیشه تازه است اما انگار یه جور دیگهی خودش رو نشون می ده بازم با هم دیگه حرف می زنن و زینب و سادات جمله به جمله ی حرفای سید احمد رو فراموش نکرد که بعد دیگه هفته یه بار روستشم به ها زنگ می زد با مادرم صبر می کن به مادرشون رو زنگ می زد گذشت هر سری هم که زنگ می زد می گفت زینب امروز ساعت استراته اون رفتم بازار خنده می گفت بازار شام بدلی جاد خیلی دوست داشتم بسا بردر مشتر فیروزه خریدم دستورنه فلان خریدم روسته رو خیلی دوست داشتم روسته رو خریدم یه سری که زنگی زنگ گفت شاید بابرت نشه گفت توی گروه گفت بچه ها منو مصقره میکنند می گن که تو به خانمت با هم می عباد می ایمدی جنگ تو ببنی امونده پیش خانومت تو بیشتر از جنگ زنداری بلدی به ما یاد بدی برام کلس خصوصی بذار سن اینجوری بهش ما گفت دستم می دازم و گفت خیلی زینب برد سوقاتی خریدم و ببنی گفتم اون روزایی که بهت می گذره همه رو بنویس ببنی ساعت استراته به جایی که بر بازار شام بنویس برام گفت می نویسم فیالت راحت و ببنی گفت تا حالا نوت صفه شده گذشت گذشت چند روز اون دو بهت نوروز زنگ زد گفت زینب برگ مرخصیم چند روز دیگه میاد من ایت که فکر نمی کنم ولی سیزده بدر شد با هم باشیم دوباره چند روز بعدش زنگ زد سه شنبه نبود نگران شده افتاد انا که سه شنبه نیست چرا زنگ زدی؟ گفت که زینب شاید سیزده بدر نتونم بیام یکم دیرتر بیام هم چطور گفت؟ گفت که برگ مرخصیم الان اومده تو جیبمه ولی یه عملیتی هست توی تپه های لازمه گفت مرزه اگه باز بشه اینا نیرو میارن جای مهمی نبود از دست بدیم بعد نیرو کم داریم بیشتر بچه ها رفتن مرخصیم بعد گفتن که دافتلب بمونید گفت الان تصمیم با توی من برگ مرخصیم تو جیبمه میتونم بیام هرچی تو بگی من همون کارو میکنم و میتونم من بمونم این عملیتو بیرم بعدش بیام و من گفتم عملیتش خیلی خطرناکه آورای گفتش که عملیت دیگه میخوایی چجوری باشه گفتم خودت چی دوست داره؟ گفت من که معلومه اگه دوست داشتم بیام کسام تو زنگی بزن بعد من گفتم اگه خودت دوست داری تا الان به دلت راه اومدم اینم روشم چند وقت دیگه هم سر بکن گفت فقط همینقدر بدون که سعی کن مثل زن وحب باشی مثل مادر وحب باشی چون اومد وحب بسیارم در هر سوی این مردستان مادرهای عاشق پرورد در ایران و افغانستان یا زینب همچون این شهید در ایران و افغانستان فراوان داریم همچون این شهید فراوان داریم تا وقتی سر و تن و جن داریم ما به نهزت شما ایمان داریم از شبکه راژیوی معارف با برنامه روایت اش در خدمت شماییم و مهمون خانوم زینب و سادات حسینی همسر شهید مدافع حرم از شهدای افغانستان هستیم هر شهید مدافع حرم حرفای زینب و سادات و سید احمد تمومی نداره انگار دلشون میخواد توی این لحظه ها همه زندگیشون رو یه بار دیگه برای همدیگه مرور کنن و از اشق بگن از بودن یا نبودن انگار سید احمد میدونه که قرار اتفاقی در راه باشه یا این که این بار آخره که سید داره با زینب و سادات حرف میزنه نمیدونم اون لحظه چی به سید احمد گذشته قد کرد یه روبم نشد دوباره زنگ زد گفت که زینب بذار بگم گفت الان نجازم رو دادی دیگه نمیتونی پس بگیری گفت من از این عملیات ممکنه برنگرد بعد این که گفت که خیلی برات خاطره نوشتم اینا رو با دقیقت بخون گفت یه سری کار رو ازت خواستم نوشتم رو نشونه بگم اینا رو با دقیقت بخون گفت بعد از من من چشم امیدم به توه که پدر مادرم آروم کنی پدر مادر تو آروم کنی محکم باشی تو میتونی اسمت زینبه من خیلی تعریفتو کردم گفت هرمه حضرت زینبم رفتم گفت وقتی با حضرت زینب صحبت بکندم خیلی تعریفتو کردم گفتم خانم من خیلی محکمه اسمش زینبه روز تولدتون به دنیا اومده خیلی سبوره بعد من گریه میکردم گفتم نه من تو زیادی تعریف کردم من نمیتونم تو خودم نمیبینم گفت ولی من تو میبینم میتونی بعد گفت چون ممکنه بر نگردم من خانم رو بهت میگم گفتم که خب بگو بعد مکس کرد گفت نه کاملیم فقط همینو بهت میگم که من تو واقعی آشورا خدا روشت روز کسایی بودم که موندم و بودم روز آشورا بعد گفت ما سیدی وظیفمون بیشتره شیعه این وظیفه بیشتره شیعه این وظیفه و بعد گفت سخت در از وظیفه من وظیفه توه گفت من مردم شهید بشم تو میمونیم یه آلامه حرف و حدیث شاید کنایه تنهایی بعد بهت گفت که اگه شب چارده هم سیده هم بهت زنگ زدم اگه بهت زنگ نزدم شاید دیگه هیچ وقت زنگ نزدم شاید دیگه هیچ وقت زنگ نزدم یه خوب رسومت کردی موقعت کرد خدافزی کرد و این که حلالیت بگیر از همه بچه های حیعت خانواده دوستان حبول حسین حبیت اونا تفرق از سلاح دشمنهای ماست به شهیدان که ده همی جنگم پیروزی از آن بچه شیه هاست ذکر ما با باشد یا علی مولا در رهش بگذریم از همه دنیا مال و فامیل و جان میکنیم فدا ذکر ما باشد یا علی مولا در رهش بگذریم از همه دنیا مال و فامیل و جان میکنیم فدا زینب و سادات اهل ایران نیست اما فرقی نمی کنه چه اهل کشور افغانیه چه اهل کشور ایران باید از ناموس و دین دفاع کرد حالا زینب و سادات عزیز باید سبر کنه دلش تنگه هر لحظه میخواد که با سید احمد حرف بزنه منتظرشه بهش قول داده که اگه زنده بودم سیزده فروردین با ها تماس میگیرم و چقدر این انتظار سخته چقدر این انتظار حال دل آدم رو دگرگون میکنه زینب و سادات حال دلش میخواد یه خبری از سید احمد بشه اما باید منتظر بمونه زد نزد من زنگ زدم به دوستایی که میشناختم با هم رفته بودن یکیشون جواب داد و حتی خیلی عجیب حرف زد گفت که زنگ میزنن بهتون گفتم کیا زنگ میزنن بههم گفت نه یعنی زنگ میزنه احمد بهتون حتما جایی هم که دست رسیب تلفون ندارم و دوره سب کردم دیدم نه نمیشه بعد یه شب رفتم پیش داداشم و به داداشم گفتم و به داداشم گفتم گفتم که تو از احمد خبر داری چون خیلی با هم دوست بودن از همه چیز احمد خبر داری گفت نه من خبر ندارم و سعی میکرد مستقیم بههم نگاه نکنه گفتم نه رسول تو یه چیزی میدونی به من بگو گفت نه فقط اینکه زینبینا یه جایی یه جایی گیر کردن تو همون تپای لازقیه و تو مقاصرن فقط همینقدر به من زنگ زدن گفتن که ممکنه که اینا دیر تماس بگیرن ولی سالم و سلامتن نه اینکه باور کنم خودم رو گل میذارم که باور کنم دوست داشتم اینجوری باشه خیلی گذشت رو سیامه فر بردین دیدم خبری نشد از سپاه اومدن خونه هم سپاه استان نشستن سه چار نفر نشستن گفتن که شما خانوم سید احمدی؟ گفتم بله خیلی تعریفتون رو کردن سید احمد گفت هاره اینا هنوز تو محاصرن نمیتونن گفتم این همه وقت و محاصره اینا مگه میشه بدونه آب بدونه گفت نه اینا هست همراهشون گفتم بخواه حرفتون غیر منطقیه بلاخره این همه روز گفت نه خانوم شما به جنگ آشنا نیستین و جنگ شهری و جنگ مثل دفاع مقدس خیلی فرق داره با هم شما آشنا نیستین من نیمتونم بشه درزم بهتون توضیح بدم فقط اینکه خیالتون راحت باشه بعد اینا رفتن اینا چون اومده بودن من بیشتر نگران شدم از موعد مقرر گذشت از اون زمانی که سید احمد به زینب و سادات قول داده بود که با هاش تماس میگیره گذشت حالا دیگه زینب و سادات میخواد قدمی برداره میخواد بره دوست داره کنبال گمشده خودش میخواد یه نشونه از عزیزش پیدا کنه و چقدر این روزها به زینب و سادات سخت گذشت چقدر سخت از این روزها به زینب و سادات سخت گذشت یه سری زخمی هست اکس احمد با هم بود چند تا عرب زبان نشسته بودن زخمی بودن من این اکس رو بردم نشونشون دادم خسامینو میشناسین اکس استادش بود با همون لباسایی که براش خریده بودم یکیشون سریع گفت با سر اشاره کرد گفت نه ولی اون یکی ها با هم حرف میزنن من درست متحجه نمیشدم بعد بیشتر نگران شدم ایداد بیداد که همه ای باشون حرف زدم یکی که زبونشونو میفهمید مسئولم بود اومد گفتش که خانم میگن که ما فقط اینو دیدیم تو منطقه که تلاتی نداریم ولی اونو ایجزه دیگه داشتن میگفتن من رفتم پیش مسئولشون با توپه پر آره این همه وقت شما باید یه خبری داشته باشین یه تماسی یه چیزی که من مطمئن میشم سالمه چرا رفیقاش همه برگشتن بعد اینا گفتن که نه یه چند تا پیکر اومده گفتن که اینا قابل شدسایی نیست برادرشو یا پدرشو بیارین که دین ای بگیرین من با خوهرم شب موندیم تهران زنگ زنم به برادرم داداش احمدو با پدر احمدو آورد دوتاشونو مامانشونم اومد پدرشو بردن دین ای گرفتن گفتن زود جواب میدیم بهتون داداشم من رو برداشت بردگم یک دو روز گذر شنا زنگ نزده من دوباره صبح شدم بیخبر پشتم رفتم تهران بخورم دوباره رفتم گفتش که خیلی قاتم وصولشون گفت نه همسر شما نبوده تو این خانواده هاشون شناسایی شدن اومدن پیکر رو تحویل گرفتن من گفتم خب شما که مسئولین وصول رزنده این دلخلی ارتباطی دارین یه خبری بگیریم به من بدیم بعد این جلوی من دو سه جا زنگ زن بعد گفتش که همون حرف بقیه رو بهم زن من تو ماه اردی بهشت تقریبا ده روز هر روز صبح پا می شدم می رفتم تهران شب برمی کشم رفتم همون بیمارستان بین مریضایی که بستری بودن می چرخدم و اکسه احمد رو نشون می دادم فکر می کردم و گفتم این مادرهایی که شوهراشون بچه هاشون مفقود هاله است در این توریت دفاع مقدس اینو چجوری تحمل کردن من الان یک ماه هم نیست بیفرم قلبم داره کنده می شد اعلامهای خدا وردل سبور شما در این فرا که سخت است گفتنش حتی قیامت است که بعد از سکوت و بعد از آه تو عشق خیش به چادر نهان کنی آنگاه به این از شبکه رادیوی معارف برنامه روایت اشف رو تقدیم شما کردیم و مهمون خانم زینب و سادات حسینی همسر شهید مدافع حرم سید احمد حسینی بودیم حرف دل شما با زینب و سادات عزیز چیه؟ سامانه پیامکی سی هزار پانسد و پنجه و سه در اختیار شماست تا یه روایت دیگه از زینب و سادات عزیز خدا نگهدار به حق مظلومیت افغانستانی ها به حق خونه ای که ریخت شد در زاری ها می خوانیم همه از این حالیه در مسیر نجف و کربلا می مانیم بپای مکتب آشورا شبیه سردار و عبو حامدها جان می دیم برا تو با ذکر یا زهرا یا حسین یا حسین جانم مولا یا حسین یا حسین جانم مولا یا حسین یا حسین جانم مولا نوای معرفت سدای ایمان رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت در سترن های می توانید تاقلت و به عهد بیل روشنگرماز اسلام همیشه سایه اشبه سرماز پیام ولایت در خط محمد و حلی روح خدا نوره دهو در خط محمد و حلی قامن ای رهبر ما نور دل قوم قامن ای رهبر ما وقتی قدرتی همه امکانات جوامع رای یک جامعه را در اختیار دارد و راه توغیان را پیش میگیرد و پیش میرود اگر مردان حق و دایداران حق اظهار وجود نکنند در مقابل او تختعه نکنند این حرکت او را اینها امزا کردند کار او را یعنی ظلم به امزای اهل حق میرسه بدون این که خودشون خواسته باشند این گناهی بود که معاصران امام حسین از بزرگان و آقازادگان بنی حاشم و فرزندان سرداران بزرگ صدر اسلام اون روز مرتکب شدند امام حسین این رو بر نمیتافت لذا قیام کرد نقل شده است که بعد از آنی که امام سجاد بعد از حادثه آشورا به مدینه برگشت شاید ده ماهی یازده ماهی فاصله شده بود از اون وقتی که رفتند این کاروان از مدینه بیرون تا دوباره برگشتند یه نفر آمد خدمت امام سجاد ارز کرد یه نرسول دیدید رفتید چه شد راستن میگفتید این کاروان در حالی رفته بود که حسین امده علی خرشید درخشان اهل بیت فرزند پیغمبر و عزیز دل پیغمبر در میان اونها بود و در رأس اونها بود دختر امیر المومنین با عزت و سرفرازی رفته بود فرزندان امیر المومنین عباس و دیگران فرزندان امام حسین فرزندان امام حسن جوانان برجسته و زبده و نامداره و نیهاشم همه با این کاروان رفته بودن حالا این کاروان بر میگشت فقط یک امام سجاد مرد تو این کاروان بود زنها اصارت کشیده رنج دیده داغ دیده امام حسین دیگه نبود علی اکبر دیگه نبود حتی کودک شیرخار دیگه نبود در میان این کاروان گویب نه رسول الله دیدید رفتید چی شد نقل شده است که امام سجاد فرمود فکر کن اگر نمیرفتیم چه میشد این درسته بله اگر نمیرفتن جسمها زنده میموند اما حقیقت نبود میشد روح زوب میشد وجدانها پایمال میشد خیرد و منطق محکوم میشد در طول تاریخ نام اسلام حتی نام اسلام هم نمیموند در دوران ما حرکت انقلاب اسلامی و نظام اسلامی در این راه بود اون کسانی که این حرکت رو شروع کردن ممکن بود در ذهنشون بگذره که یک روزی بتوانن حکومت را و نظام مورد نظر خود رو تشکیل بدن اما کاملا در ذهن اونها این معنا هم وجود داشت که ممکنه در این راه شهید بشند یا عمرشون رو در مبارزه و سختی و ناکامی به سر ببرند هر دو راه وجود داشت درست مثل امام حسین در سال چهل و یک و چهل و دو و بعد سالهای سخت و سیاه اختناب در این زندانها تنها شغلهی که دلها رو گرم نگه می داشت و اونها رو به حرکت وادار می کرد شغله ایمان به مبارزه بود نه عشق برسیدن به حکومت این راه همون راه امام حسین بود منطقه دو طرف داره شراعت زمانی و مکانی متغیره یک وقت امکانات به وجود میاد حکومت اسلامی پرچمش برفراشته می شود یک وقتم راه به دو