سی و چهار ساله ی آشورایی چیست؟ عبل فضل عبا و سبن علی چه توفی نفر شماره دوی آشورا و عبل فضله نفر شماره سه علی اکبر رجز میخانه حیفم میاد این کلمه رو نگم جوونها رو میبینم اهل پجوهش هستن رجز در چربلا سنده یاران سید و شهداد دو ویژگی داشتن یک این که رزمندهاشون همشون رجز خوندن چرا میگن رزمندهاشون؟ چون علی اصغر که رزمنده نبود ای بناوزم بر چنین هنگی که پیشا و هنگ لشگر همچا اصغر کودک شش ماه دارد عبدالله ابن الحسن که رزمنده نبود اما جوان نه ساله نوجوانه نه ساله رزمندهاشون رزمنده بود همشون رجز دارن رجز نشانه ایمان نشانه شجاعت نشانه هدفمندیست دو هیچیک از اصحاب سید و شهداد از پشت خنجر نخوردند همه از جلو یعنی همه در آل تهاجم بودن این یعنی رزمنده چربلایی سردار رشید سی و چهار ساله یه رجزی معروفه میخانند و باید خاند و الله انقطعتمو یمینی انی احامی ابدا عن دینی و ان امام صادق الیقینی نجل نبی تاهر الامینی بابا انف بداییه حسینم یه رجزی داره کمتر برای شما خونده شده اجازه بدید اون کمتریشو بگم لا ارهب الموت از الموت رقا من از مرگ نمیترسم بیاد سراغم حتی اواری فلمسالی تلقا تا قرغ در شمالی کمشیرها بشم این عبارت رو ببینید نفسی لنفس المصطفى طهر وقا من فدایی حسینم حسین رو همچنین معرفی میکنه نفس پیغمبری جان پیغمبر حسین نفسی لنفس المصطفى طهر وقا اینی انالعباس عقدو به سقا من عباسم افتخار سقایی حرم را دارم ولا اخاف و شر یوم الملتقا لبیک یا حسین که میگیم یعنی این یعنی از حسین جدا به شغ نیستیم همراه با حسین حسین فاطمه همراه با حجت شرعی هستیم حجت شرعی یعنی چی؟ یعنی آن که شب اول قبر ازت میپرسن چرا در راه پیمایی شرکت کردی؟ بگی او گفته میپذیرن ولی فقی جانشین امام زمانه میپذیرن میگن باریک الله چرا در انتخابات شرکت کردی؟ میگی ولی فقی گفته میپذیرن حرفشو حجت شرعی لبیک یا حسین یعنی حسین جان من گوش به حرف این حضب و اون حضب نمیدم گوش به حرف این جناه و اون جناه نمیدم فقط گوش به حرف ولایت میدهم و بس لبیک یا حسین سه مرتبه این شعار رو تکرار کنیم لبیک یا حسین لبیک یا حسین پس چربلا لبیک یا حسین پس چربلا لبیک یا حسین مطلب دومی چه میخوام عرض کنم محضر همه شما به خصوص جوانان عزیز شعار نمیدیم باور داریم که جوانان عزیز ارمایه این نظامند مایه امید این نظامند به جوانان عزیز میگم ولایت فقیه تنهای رهبری سیاسی نیست بگیرید مطلب رو بلکه جانشینی امام زمانه امال حواد سلواقعه سند این روایت درسته ملحواد سلواقعه فرج اوفیها الى روا تحدیثنا برید سراغ ولی فقی در عوادس روزگار فانهم حجتی علیکم و انا حجت الله ولی فقی حجت من امام زمانه و من حجت خدا هستم این مسئله این مسئله مسئله بسیار قابل توجهی ولی فقیه جانشین امام زمانه مسلم ابن عقیل نایب امام زمان وارد کوفه شد دوازده هزار نفر گفتن ما و همه سرباز تویم گوش به فرمان تویم اما شب نهوم زی حجه از اون همه جمعیت ده نفر مونده بودن نمازه اشارا که خوند هیچ که نمونده بود داریم نفری نشون میکنیم این شعار قشنگی که شما دارید یه بار فکر میکردم دیدم یا آقای میگه این شعار شعار خوبی نیست من ده دلیل آوردم که شعار صد در صد درستیه اول سه بار شعارش شما بگید تا درستی شا بگم ما اهل کوفه نیستیم علی تنها به ما ند یک دلیلش اینست که نایب حکم منوبانه داره داریم نفری نشون میکنیم چرا نفری نشون میکنیم میگیم شما فقط مسلمو تنها نگذاشتید خسیم رو تنها گذاشتید سید و شاهده گفت سقطی و ابن و امی مورد تعیید منه همراهی نکردید همراهی نکردید سید و شاهده گفت صحبت اینست زندگی باید با حجت شرعی باشه ولی فقیفه انهم حجتی علیکم و انا حجت الله یه روایت ناب هست تو بهارو لنواره این روایت را بخانم دوستانی که قلم همراهشون هست این روایت ناب را بنویسنم مولا علی فرمود اعلمو انالله تبارک و تعالی یبقیز المتلون من عباده خدا از آدمهای رنگ به رنگ بدش میاد هر طرف باد میوزه میره خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو نه نه نه همرنگ همراهی نشوی رسوا حقیقت شو اعلمو انالله تبارک و تعالی یبقیز المتلون من عباده فلا تزولو ان الحق راه حقو پیدا کردید بمانی و ولایت اهل الحق این ولایت اهل حق در زمان ما جز ولایت فقیده از این حقیقت شویره بوده خدا رحمت کنه شهید عزیزی تو وسیعت نامش نوشته یا حق و باطل راسته یا دروغه قطعا راست ایشان نوشته قطعا راسته اگر حق و باطل راسته سرات ولایت حقه مسیر ولایت حقه اگر این خطره از حق نباشه تا قیامت از پیدا کردن حق معیوز باشه فلا تزولو ان الحق و ولایت اهل الحق فانهو من استبدل بنا حلک کسی که از حق جدا بشه بیچاره میشه و خرج من دنیا به حسرت ناکام از دنیا میرن و خرج منها ساغرن از ولایت جدا بشی با زلت از این دنیا خواهید رفت لبایکه یا حسین یعنی ما در هیچ شرائطی حسین فاطمه را رهان نخواهیم کرد این لبایکه یا حسین به خصوص در شرائطی در شرائطی کنونی که زندگی میکنیم همه زائران و مجاوران و خودم را دعوت به ولایت مداری میکنم که این لبایکه یا حسین اما در این مسیر بردن آزادگان اولا پیاده بردند آزادگان را دستاشون را به یه تناب بستند مجازه به گریه هم نبودند تا سر بریده بابا رو میدیدن عشق میریختن تازیانه محکم بر سرشون میزدند ایام مهنتباری بچه های فاطمه دارن یکی از اونها که داقش از همه سنگینتره روزخان سه ساله ای عبی عبدالله است تا از دنیا رفت گفتن زن قصاله رو بیارید قصلش بدید زن قصاله رو آوردن برای قصل دادن یه مرتبه دیدن دست از قصل کشید گفتن چرا دست از قصل کشیدی گفت این دختر بچه بیمار بوده مریض بوده میترسم مرزش به منم سرایت کنه زینب آمد گفت چرا قصلش میگفت این مریضه گفت مریض نیست گفت پس چرا همه بدنش که بوده زینب گفت این جایت آزیانه آییست آییست یه در طول این سفر به این نازدانه زدند رخصار منورم کبودست سر تا سر پیچرم کبودست السلام علیل حسین و علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین و رحمت الله و برکاته ما را حسینی زنده بدار حسینی بمیرن سایه نظام اسلامی جانشین امام زمان منولی فقی بر سر ما مستدام بدار امام عزیز شهده در جوار رحمت خواستت غرار بده فرج امام زمان ما را برسن و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته سر تا سر مرده برسن امام زمان منولی فقی برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن و سر مرده برسن موسیقی بعد از نماز حسن تو حال خودش بود و منتظر تا همراه حضرت عباس به خیمه امام بره آتیش هایی که تو گوش گوشه خیمگاه برپاشده بود فضا رو روشن کرده بود کمی که گذشت حسن با اشاره حضرت علی اکبر به سمت خیمه امام رفت بعد پرده خیمه رو بالا زد و سلام کرد حاضران در خیمه جواب سلام حسن رو دادن حضرت عباس حضرت علی اکبر حبیب ابن مظاهر برعیر و مردی که انسال کنار امام حسین نشسته بودن زوحیر ابن غین آخرین نفری بود که وارد خیمه شد حسن رفت تا گوشه بینشینه که صدای امام رو شنید نزدیک تر بیا امو جان حسن نزدیک تر رفت و کنار امو بزرگ بارش نشست یه دفعه نگاهش تو نگاه حبیب گره خورد کمی که گذشت صدای شیحه اصبی از بیرون خیمه بند شد و مسلم ابن اوسجه همراه مرد مسن دیگهی قدم تو خیمه گذاشت همه با دیدن مرد ناشناس بلند شدن صدای سلام و تعارف از هر طرف بلند بود مرد در حالی که دستاشو از هم باز کرده بود و لبخن میزد به سمت امام رفت حضرت مردو در آقوش گرفتن بعد از همه خواستن سر جاشون بشینن صدای هم همه تو خیمه پیچیده بود کمی که گذشت حسن روبه علی اکبر کرد و آرون گفت این مرد تازه وارد کیست؟ نامش آبس است از زواما و ملاکان کوفه شنیدم از سرشناسان عراق عرب است و میان علدیان اسم رسمی دارد حسن به چهره آبس نگاه کرد نشون زخم کهنهی بالای چشمش بود و مو و محاسنش سفید آبس در سفین از یاران جد من ابو تراب بوده است میگویند مردی فازل و درسته کمی که گذشت صدای همه همه فروکش کرد و حضرت عباس گفت برادران جناب امر بن لوزان راه میان کوفه تا اینجا را پیموده است تا پیامی را به ما برساند حضرت عباس روبه عمر کرد و ادامه داد بگو جناب عمر همه منتظرند تا پیامت را بشنوند عمر از کاسه مقابلش جرعی آب خورد بعد با دست دور دهنشو پاک کرد و گفت خبر دارده؟ خبر دارم پیش از من کسانی آمدند تا شما را از رفتن به کوفه باز دارند با این حال من نتوانستم در کوفه بمانم و چشم بر لشکر عبید الله ابن زیاد ببندم آنان با شمشیرهای آخته به انتظارتا نشستند جاسوسانشان در جای جای قادسی حضور دارند و خود را استطار کردند یبنه رسول الله جانم به فدایتان باز گردید از همین جا باز گردید عمر اینو گفت و گوشه دستارش رو صورتش کشید و صدای حقق گریش بلند شد بعد از حرفای عمر آبست گفت یا ابا عبدالله من نیست از راه شد از کوفه خارج شدم آنچه عمر گفت حقیقت محصاست کوفه در قرخ شرته هاست پشهی بال بزند روی هوا بالش را نشانه می گیرند عمر دنباله کلام آبست رو گرفت کمی که گذشت امام حسین رو به عمر کردن و فرمودن ای بنده خدا اینها را که گفتی بر من پنهان نیست اما عمر و اراده الهی شکست نپذیر است حرف امام حجت رو برهمه تمام کرد کمی که گذشت عمر ابن لوزان بلند شد و از خیمه بیرون رفت به دنبال اون امام حجت رو برهمه تمام کرد حاضران از خیمه بیرون رفتن بیرون خیمه آبست رو به حبیب ابن مظاهر کرد و گفت حبیب من آمدم که بمانم آمدم تا جانم را فدای فرزند فاطمه کنم غیر از این بود چه سود از آمدنم مرا از کوفیانی ندان که انگام سخن گفتن فریاد بخن بخن گفتنشان گوش فلک را پر می کند اما انگام عمل چون خیر سران خود را پنهان می کند حبیب آبست را در آقوش گرفت و با هم از خیمه دور شدن مهداب همه جار رو روشن کرده بود حسن به سمت چاه آب رفت و وزور گرفت بعد گوشه ایستاد و درکعت نماز حاجت خوند کمی که گذشت صدای پای شنید که لحظه به لحظه به اون نزدیک تر می شد صدای پای مادرش خوله بود خوله به سمت حسن رفت و گفت حسن جان میوه ی دلم چه چیز تو را اینگونه پریشان کرده است که به جای بودن کنار نو عروست در دل این سهره به نماز ایستاده ای حسن لبخند زد بعد بلند شد و مقابل مادرش ایستاد سعی کرد لعنش طوری باشه که نگرانی رو از دل مادرش بیرون کنه مادر جان زیر آسمان خدا رو به کبش درکعت نماز گذاردن نشان پریشانی است عادت دارید همیشه نگران باشید نه نور چشمه فرزندم را میشناسم تو هرگاه پریشان میشوی خلوت میکنی و به نماز میستی خب مگر این بد است با من بحث نکن حسن آن چه تو را پریشان ساخته بگو لا اله این الله از سر انجام این سفر بیم دارم مادر جان و کفا به لاه وکیلا به خدا توقل کن پسرم و بیش از این عروسم را منتظر نگذار فاطمه در خیمه دل نگران و چشم براه است بروی چشم مادر جان من مکنون نزده او میلوم حسن اینو گفت و به سمت خیمه همسرش براف داد دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کلاب نشان حسن خدا نگهدار خدا نگران بخشید از سر انجام این سفر بیم دارم مادر جان و کفا به لاه وکیلا به خدا توقل کن پسرم و کفا به سر انجام این سفر بیم دارم مادر جان و دوستان عزیز تا فردا و چشم برای سر انجام این سفر بیم دارم