جلوه از جامعه دینی سدای فضیلت و فطرت رادیو معارف موج افعی ردیف نوه دو شش سرگشتگان کویت پربای سر نداند سرگشتگان کویت پربای سر نداند آشفتگان موید از خود خبر نداند آشفتگان موید از خود خبر نداند پار سایان بر درگه تو بهریست از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در ره گذر نداند حجت الاسلام وحیدی در ره گذر نداند در ره گذر نداند در ره گذر نداند هم محبت اهل بیت اسمت و تهارت رو و هم محبت پیانبر گرامی اسلام رو یکی از راویان نغم می کنه من در خدمت رسول خدا صلی اللہ علیه و سلم بودم و دیدم که فاطمه زهرا سلام الله علیها وارد حجره پیانبر شدن امام حسن و امام حسین و امیر المؤمنین علیه السلام هم بعد از فاطمه زهرا سلام الله علیها وارد حجره شدن پیانبر تا این چهار نفر رو دیدن فرمودن من احب هاولا فقط احب بگیم و من ابغدهم فقط ابغدنیم هر کس این چهار نفر رو دوست بدارد من رو دوست داشته و هر کس اینها رو دشمن بدارد من رو دشمن داشته ایکی از وظائف مهم ما در این عالم محبت نسبت به حضرات معصومین علیهم صلوات الله که این محبت ما رو روشت میده و بالا میبره بر همه اطلاع بهجد رحمت الله علیه میفرمودن هر مقداری که محبت آل الله در دل انسان بیشتر بشه به همون مقدار محبت دنیا و اون چیزهایی که با حضرات معصومین منافع دارد از دل انسان خارج میشه خدای متعال همه ما رو اهل محبت و اهل توسل به حضرات معصومین قرار بده انشاءالله موسیقی خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله محمد رضای تبسی رحمت الله علیه یکی از ارادتمندان به ساحت مقدسه اهل بیت اسمت و تهارت بود و این ارادتمندانه به ساحت مقدسه ارادت هم در زندگی هشتاد و چند سالشون به خوبی دیده میشود برخی از نکات در زندگی ایشون رو عرض بکنم ایشون میفرماید من از زمانی که در مدرسه فیضیه حجره داشتم شبهای پنج شنبه جلد دهام بهار رو که حالا با اون چابهای قدیم بوده دیگه الان جلد چهلو چهار چهلو پنج در باره ابا عبدالله حسین علیه السلام ایشون میفرماید جلد دهام بهار رو باز میکردم و مسائب سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله حسین علیه السلام رو از روی کتاب برای جمع دوستان خودم که در حجره حاضر بودن میخوندیم و یه مجلس ازای کوچک ابا عبدالله هر هفته شبهای پنج شنبه برقرار میکردیم کم کم حجره های دیگر هم خبردار شدن که ما شبهای پنج شنبه جلسه روزخانی داریم از روی کتاب مسائب حضرت رو میخوندیم میومدند و در این جلسه شرکت میکردند و این آهست آهست جرقی شد برای مجالس بزرگتر که ما برای ابا عبدالله حسین علیه السلام جلسه بگیریم ایشون میفرمودن که ما جلسه من رو از اون حجره کوچک آغاز کردیم بعد با وضع فقیرانه هم که داشتیم در سال سلو و بعد در منزلمون جلسه مفصل میگرفتیم یکی ده روز ایام آشورا رو یکی پنج روز ایام فاطمیه و سه شب هم برای امام صادق علیه السلام روزه میگرفتیم و همه مردم در این جلسه هم از علما روحانیون مردم عادی میومدند و شرکت میکردند یه وقتی یکی از آغازاده های مرحوم آیت الله تبسیر میگن ما محضر آیت الله الازمستیستانی رسیده بودیم این آله بزرگوار ذکر خیلی از مرحوم آیت الله حاچیخ محمد رضای تبسیر کرده بودن و فرموده بودن من هیچ وقت روزه های مرحوم آیت الله تبسیر که در منزلشون برگذار میشد رو فراموش نمیکنم حالا آغازاده مرحوم آیت الله تبسیر میگن پدر ما برای برگذاری این روزه خودش دست به کار میشد از دو ساعت به نماز صبح از خواب بلند میشد حیات منزل رو آماده میکرد جارو میکرد خودش سماور رو که حالا اون موقع سماور های زغالی بود روشن میکرد و بعد برای نماز حرم امیر المؤمنین میرفت نماز صبح رو میخوند وقتی برمیگشت دم در میاستاد برای استقبال از کسانی که میخوان در این روزه شرکت بکنند خودش دم در میاستاد و کفشهای مردم رو جفت میکرد خودش در ازاداری حضرات معصومین علیه سلامت الله نباس سیاه به تن میکرد این یعنی اون محبت اهل بیت اسمت و تهارت رو هم در دل خودش افضایش داده و هم ترویج میکنه جلسه ذکر اهل بیت اسمت و تهارت میگیره و مردم رو با اون حضرات آشنا میکنه جالب اینجاست که برخی از منبری های معروف نجف از ایشون تغاظا میکردن که اجازه بدن در روزه ایشون روزه بخانن منبر برن براشون مهم بوده این جلسه نورانی و معنوی یه نکته دیگم عرض بکنم در مورد آیت الله تبسی رحمت الله علی هم خودشون روزه برقرار میکردن و هم همت میکردن کمک بکنن دیگران روزه برقرار کنن جالب اینجاست که ایشون سر میزدن به حیعت های مختلف در نجف و میگفتن اگر مشکل مالی دارید برا برقراری روزه ابا عبدالله الحسین علیه السلام ما به شما کمک میکنیم بانی میشدن برا برگزاری روزه حضرات معصومین علیه السلام یه نامه نوشتن این آله بزرگوار برا فرزندشون در اون نامه اینجور نوشته بودن به فرزندشون میگن نوشته بودید که آشورا مجلس داشته اید بارکال لافی کن آفرین بر شما رشته توسط را به مظلوم کربلا به اتفاق رفقا ترک نکنید و السلام علیکم پدرتو محمد رزای تبسی خدا به هممون توفیق بده اهل توجه برگزاری جلسات روزه ابا عبدالله الحسین و رونق بخشیدن به اونها باشین انشاءالله که از آنجا سجوعای بد کازدی وزیشان تو را گردهای خبر کمش نوز بد بوی و اندو مخب کمش نوز بد بوی و اندو مخب دریچهی به جهان روشنایی و معرفت جلوی از جامعه دینی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت چه بهایی دینی روایت اشق بایام خاطر پرکرم دست ما رو بگیرن و هیچ وقت جدا نشین راه سعادت رو شهد آرفتن و حالا ما باید قدم در این راه بذاریم در این برنامه مهمونه یه همسر شهید هستیم شهید مدافع حرم جواد اکبری در هفتم تیرماه سال 1360 در هفتم تیرماه سال 1360 در هفتم تیرماه سال 1360 در قوم به دنیا آمد او از شهدای افغانستان است و برادر شهیدان معصومه ی ده ساله سکینه ی دو ساله و مریم پنج ساله که در بمباران هشتم فروردی ماه سال 1367 به شهادت رسیدند جواد هم در آن حادث مجروح شد کسی چه میدانست پسری که از آن اتفاق از آن اتفاق جان سالم به دربرده بود آنقدر در این جهان زندگی کند که مدافع حریم اهل بیت علیه مصطلام شود و در راه دفاع از اسلام ناب محمدی به شهادت برسد او تا سال سبوم دانشگاه در رشته یه نقش کشی سنعتی درس خانده بود و در کنار پدرش گچکاری می کرد تا این که در پانزده همه آبان ماه سال 1396 در حلب سوریه به شهادت رسید مهمون خانوم زهرا ناصری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شاهدای افغانستان هستید زنی سبور خوش اخلاق و بسیار مهربان که وقتی حف میزد از نگاهش از حفها از تک تک جملاتش یه آلم مهربانی می بارید چقدر این زهرا خانوم عزیز ما دوست داشتنیه می خواییم از خودش بشنویم و ازدواجش من هفتومه بودم دومین دختر خان آمده بعدش چهار تا بچه چهار تا پسر یه دختر من خودم که اصلا از بچگی از ازدواج و اینا اصلا دوست نداشتم کسی من خالام ازم خواستگاری کرد برای پسر خالا هم همسر نیم بعد گفتم خاله نمیشه دیگه علم محمد کچیکه گفتم منم کچیکم گفتم نه دیگه بابا اتقال بعد بعد یه دو سه سال از آدم بزرگتر باشه نمیشه خاله ایچی نه این طور خدا قبول کن گفتم نه بعد منم اصلا هر وقت خواستگارم که می اومد دعا میکنم گفتم انشالله که پاش بخوره به پله بشکنه بره دیگه اصلا میترسیدم از پسر اممم و نوای اممم و اینا اومدن من قبول نکردم حالا شدن که مثلا ناراحت شده اممم یا نوای اممم ناراحت شدن که چرا من جواب رد دادم دیگه بحث آقا جوابت که اومد ما فامیله دور بودیم چون از بچه گی رفت اومد داشتیم بچه بود میدیدم کم میدیدم چون دانشگاه بود دیگه آخرین بار دانشگاه دید میخواست بره توی قوم دیده بودم مامانش نوای اممم یه مامان امه رفت اومد داشتیم گفت که آقا جوابت میخواد به ایدخاستگاری گفتن اصلا من قبول کنم گفتن من نمیخواهم چون آقا جوابت تیپه به روزی داشتن همینشون ماشون بلند بعد یه تیشیرت میپوشیدم میپوشیدم برای لباس چارخونم رو رکمه ها باز بعد ماشون که بلند من اینقدر مقاید بودم دختر مصحبه مقاید گفتن اصلا من قبول کنم عمرن هیچی دیگه اینا اومدن خواستگاری من ۱۰ سال هم بود فکر کنم بعد اینا اومدن خواستگاری گفتن من قبول نمی کنم چرا اینا اومدن آقا هفت سال ازم بزرگتر بود دقتی که اومدن من اصلا شکر شدم خدایی اینو چرا اومدن آقا من نمیخواهم من همش رو سجاده بودم نماز که میخوندم من یه ساعت دو ساعت رو سجاده بودم رفتم تو اتاق فرار کردم برقام خاموش بعد حرف سدن و اینا گفتن من فیلن قبول نمی کنم بعد مدرشترن کفت که نه ما باز میان بعد قرار شد دوباره بیان یه شبیه اومدن که ما برقامون اتصالی کرد برقه اتاقی که ما میشه استی اتصالی کرد لامپا سخت یه آقا جواد هم که اومد اومدن خستگاری ما اون زمان مثلا رست نبود که با هم صحبت کنی من که خجلتی بابا من از اون ورد که حساس حساس که ولی اجازه میداد ولی من نه میدونست که من خجلتی هم بابا من بیومد از هم سوال میپرسد گفت که مثلا اینو میپسندی یا نه بیدیدم مدرشترم مدرشترم اومد تو اتاق گفت که بباره ببین بچه منو هیچی من رفتم از گوشه در از گوشه پرده آقا جواد دیدم نمیروخ شد یه سار دلم رفت براد یه اوبت گفتن ترانه توست رویای تو رنگی تر از بحاره فصلش گفتن ترانه توست حالا زندگی مشترک شروع میشه یه زندگی با همه فراز و فرودی که داره یه روزی تلخه یه روزی شیرین اما همین که زهرا و جواد در کنار هم زندگی میکنن یه روزی شیرین یه دنیا برای هر دوتاشون عرضش داره با همه سختی هایی که تو زندگی دارن اما قلبن همدیگر رو دوست دارن و هیچ چیزی نمیتونه اونا رو از همدیگر جدا کنه زندگی همینقدر برایشون زیبا و جذابه اززواش کردیم دیماه هشتا دو پنج بود که ما اومدیم سرخونه زندگیم دیگه ما طبقه بالا مثلا ماما در شانه نخونه گرفته بودن که بالا ما بودیم پایین ما در شانه نخونه بودن یه سالی موندیم با زبار خونه عوض کردیم ما یه دو سال یه ست سالی با هم زندگی کردیم ماما در شانه ولی چون سمنم کم بود جدا نوزده ساله بود اصلا نمیتونستم حضر کنم زندگی رو با من درم تنگ مامانم میشد گریه میکردن و اصلا روزای اول خیلی سخت بود ولی بخاطر جواد به دوستش داشتم تعمال کردیم خوادرش رو که زندگیمون گذشت حالا اتفاقایی که بین خودمون میوفته مثلا قدورت هایی که پیش میاد تو زندگی سوی اتفاقایی که میشه هرچی بود گذشت ولی بابام همیشه میگفت که تو جدا شو از جواد گفتم من نه تو دوستش دارم فکر میکرد من خیلی عذیتم آره فکر میکرد من زیر دست مادر شعر خیلی دارم عذیت میشم ولی گفتم من جواد دوست دارم هیچی گذشت و باردار شدیم و محمد صدق به دنیا آمد خیلی خوشحال شد یعنی اصلا بابرش نمیشد آینا بارداری من بارداری سختی بود سنگ کلیه و بیمارستان و درد و واقعا خیلی سختی کشیدم سر محمد صدق تا به دنیا آمد خدا روشت زندگیمون خوب شد محمد صدق خفت برمنه هشت و ده هفت به دنیا آمد خدا روشت زندگیمون حفظ شدی بهتری پیدا کرد باید که دوست داشتیم همدیگر زندگی خوب بود خدا روشت شد به خاطر محمد صدق روز برزم که بزرگتر میشد خدا روشت شد تا دیگه محمد صدق که انقدر بابستش شده بود اصلا دلش نمیکرد هر جا میخواست بره میگفت خدا کننش رو بمنچست نه بابا بابا خدا روشت شده بره ممنون از شبکه راژیوی معارف برنامه روایت عشق رو تقدیم شما می کنیم و مهمون خانوم زهرا ناصری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شاهده افغانستان هستیم حالا می رسیم به روزایی که آقا جواد می خواد بره سوریه و خودش یه داستان مفصله به هر حال وقتی که حرف از رفتن می شه نمی تونیم بگیم همسران شاهده براحت این قضیه رو پذیرفتن ببینیم ماجرها چی بوده بردر شهرم سال 92 بودی این رفت یه ماهی اونجا بود بعد از نهای پا زخمی شده بود برگشت بعد دیگه مادر شهرم خوشحال شده دیگه از اون برام که ناله بود که برای پاهاش که فلانایی نه بردر شهرم اینقدر قبلی بود که اصلا خند به اپش هم نمی بود آقا جواد باهاش حرف سد خیلی بارزه حرف سد در مورد مثلا سوریه گفته در مورد مثلا حرم ازداد زینب و حال حوای حرم زینب و ازداد زینب و دیگه اونجا بچه ها التماس میکردن تو رو خدا زندگی ما رو نجات بدین که آره زن ها میواندن التماس میکردن و اینا کفت واقعا دل آدم میشکنن دل آدم میسوزه قضا ندارن بخورن خیلی وضعی وحشت نگهد دیگه جواد خیلی تو سرشه من میرم هی حرفش تو خونه بود که من میرم گفتم انقدر حرفشون نزن من میترسم اون زمان هی کلیپای کشتن دایشی ها که چزارو میکشتن سر میبوردن خیلی زیاد بود بعد هی جاریم برم میگفت که آره این کلیپای رو دیدین گفتین تو رو خدا من من درک نگهد من دلن دارم من هی خواب میدیدم تو محاصر دایشی ها من شب و روز نداشتم من قضیت شدم هی هر شب خواب میدیدم تو رو خدا بستشو نیار بستشو نیار هیچی گفت باشه تا شد که سال دومش بود که 92 که آقا جواد که برابار دوم میخواست پیادر روی اربنگ میخواست بره گفت من میرم اونجا یه نیت دیگه کردم ولی بهت نمیکن گفتم باشه نیتتو بکن هم میگم یک سال اصلا حرفش تو خونه بود سال 92 که شد بعد گفت من میخوام دوباره برم پیادر روی اربنگ گفت نه نمیرم گفتم چی شده گفت میخواستم امروز سبت نام بکنم گفت ایشه خواب دیدم گفت خواب دیدم که یه خانومی چادر مشکی پوشیده داره به هم میگه آقا جواد شما امسال بیایید سوریه ما بایدتون خیلی احتیاج داریم گفت من رو دعوت کردن از من کمک خواستم من باید گفتم یکی خط ب installed ه sua بریم که رنگ بگذر میدين انفرد سپس نوم خلابم خداستم گفتم شاید ا muut مي برد دوسته بی دو؟ سئیده لژم نگه ن کلمات پک springs موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی قضیه با نرفتن جواد آقا تموم نمیشه جوانایی که از همه چی دل بریدن اونقدر آشقن که هیچ چیزی رو نمیبینن اونقدر از همه چی رها میشن که فقط خواسته خدای خودشون رو میبینن جواد آقا میره اما چجوری میره؟ بهتره که ماجرا رو از زبان خود زهرای عزیز بشنبیم شب یلده بود رفتیم خونه نوزد دادش بزرگم رفتیم اونجا بعد به دادشم گفته بود که شبیه تو برمیدیم من میخواهم برم فرز سوریه فکر کردم شخیم کنه بیر یچی مثل همیشه بلند شده رفت تر کار من نمیدونستم محمد صدق بیدار شده دیده که ما رو داره بماش میکنه تو خواب یچی آقا جواد داره بماش میکنه بعد گفته که مامانتو بیدار نکن باشه مواظب مامانت باش گفته مامانتو باش یچی بلند شده رفت من کارای روزانمو انجام دادم قضا درست کردم بومساب درست کردم که با جواد خیلی دوست داشت یچی شب شد دیدم خبری ازش نشد هرچی هم زنگ میزنم گوشش دایبرد شده روی مرده دیگه آقا این شماره شوهر خودمه نخانم این شماره منه نخانم اشتباه گرفتیم زنگ دادم داداشم گفتم محسن جواد گوشش دایبرد شده چه خبره؟ نیست چون نمیاد یه بود دیدم که جاریم اومد گفت که زهر جواد رفته سوریه یعنی من ناقود شدم دیگه قدی که من گریه کردم یعنی قد گریه اصلا توقع نداشتم یعنی بدون خدوفیزه کشت رفتی چی؟ نه نه اون نرفته این بیماره پر کجا رفته؟ رفته بودم پادگان پادگان تو تهران بود یعنی یزد میرم میبرنفه کنم آموزش میدن بیست و پنی روز اونجا بوده تو این بیست و پنی روز من خدا شاهده یعنی هر کس رو میشنافتم زنگ زدم جوابه درک بریه پیده کنیم برگردونیم تو رو خدا شما ندیدین؟ تو رو خدا شما ندیدین؟ یعنی این روزی گذاشت به من سهرای محشر بودم اقیقت من گریه نه اینو کشتن این مرد این دایشی اینو کشتن اون بیست و پنی روز واقعا وحشدناب گذاشت یعنی محمد صادق که اینقدر بابسته باباش بود یعنی سمده چبر باباش همیشه محمد صادق بود هر جا میرنفت محمد صادق بود دیگه همون عذیب میشد یعنی راه که میرنفت جایی که تو خونه باباش نشست بود ممنون یادت بابا اینجا میشه یادت روی موبی اینجا دراز میکشید اینجا توی کوچه قدم هایی باباش رو میشمارد ممنون