امیدوارم که ما هم از کسانی باشیم که لبک یا حسین رو نفقط با زبان خودمون بلکه از امق وجود خودمون بیان بکنیم خیلی متشکرم از همراهیتون با رادیو معارف ای میهن خدایی سهن امام رزایی ایران زنفقار و ایران آشورایی در روح و جان من میمانی ای وطن در روح و جان من میمانی ای وطن توی توی تو هستی حرم توی تو خانه من در روح و جان من میمانی ای وطن توی توی تو هستی حرم توی تو خانه من ایران امام رزا ایران امام حسین ایران همیر المؤمنین مولا علی علیه السلام الایه که همیشه این کشور به واسطه این اشق و ارادتش به احلبیت علیه مسلم بر فراز غله های افتخار باشه خیلی متشکرم از همراهیتون و تشکر بابت این که ما رو در جریان نظرهای خودتون قرار میدید 162 و 3062 هم به صورت 24 ساعتی در انتظار شما هست نظر انتقاد و پیشناتهای خودتون رو به طلاع همکارن خوبم برسونید بعد از عرایز بنده دو برنامه دیگه تقدمیتون میشه و به این ترتیب به پایان این نوبتکاری خواهیم رسید روایت اشق و بعد از اون هم پیام ولایت بنده سید تایید حسینی و همکارن بزرگوارم آقایان سید عبولغاسم غزنفری تیعه کننده رزا رزایی صدا بردار و روح الله محسنی همه هنگی پخش خیلی متشکرین بابت همراهیتون و دعوت به شنیدن ادامه برنامه های رادیو معرف زمین خدافزی دعوت میکنم روایت اش رو به مدت 23 دقیقه بشنوید روایت اشق به نام خدا و سلام این برنامه رو با یه عالم اشق و علاقهی که به شهده و خانواده های عزیزشون داریم تقدیم شما میکنیم مخصوصا همسران، دختران، خوهران و مادران شهده شهده عزیزی که همیشه باید دفتر زندگیشون باز باشه تا بتونیم با اونا همراه و همقدم بشیم دست ما رو بگیرن و هیچ وقت جدا نشیم راه سعادت رو شهده رفتن و حالا ما باید قدم در این راه بذاریم در این برنامه مهمونه یه همسر شهید هستیم شهید مدافع حرم جواد اکبری در هفتم تیرماه سال 1360 در قوم به دنیا آمد او از شهدای افغانستان هست و برادر شهیدان معصومه ده ساله سکینه دو ساله و مریم پنج ساله که در بمباران افغانستان هشتمه فروردی ماه سال 1367 به شهادت رسیدند جواد هم در آن حادث مجروح شد کسی چه میدانست پسری که از آن اتفاق جان سالم به دربرده بود آنقدر در این جهان زندگی کند که مدافع حریم احل بیت علیه مسلم شود و در راه دفاع از اسلام ناب محمدی شهادت برسد او تا سال ثومه دانشگاه در رشته یه نقش کشی سنعتی درس خانده بود و در کنار پدرش گچکاری میکرد تا این که در پانزده همه آبان ماه سال 1396 در حلب سوریه به شهادت رسید موسیقی مهمون خانوم زهرا ناسری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شهاده افغانستان هستی زنی سبور خوشخلاق و بسیار مهربان که وقتی حرف میزد از نگاهش از حرفهاش از تک تک جملاتش یه آلم مهربونی میبارید چقدر این زهرا خانوم عزیز ما دوست داشتنیه میخوایم از خودش بشنویم و ازدواجش من هفتومه بودم دومین دختر خانم اداریم بعدش چهار تا بچه چهار تا پسر یه دختر من خودم که اصلا از بچگی اصلا از ازدواج و اینها اصلا دوست نداشتم کسی من خانم ازم خواستگاری کرد برای پسر خانم همسر نیم بعد گفتم خانم نمیشه دیگه الان محمد کچیکه گفتم منم کچیکم گفتم نه دیگه بابا اتقال باید بعد یه دو سه سال از آدم بزرگتر باشه نمیشه خانم ایچی نه تو رو خدا قبول کن گفتم نه بعد منم اصلا هر وقت خواستگارم که میومد دعا میکردم گفتم انشالله که پاش بخوره به پله بشکنه بردید اصلا میترسیدم اصلا خواستگار دوست داشتم برم بعد چند نفری اومدن از پسر اممم و نوای اممم و اینا اومدن من قبول نکردم حالا شدن که مثلا ناراحت شده اممم یا نوای اممم خب ناراحت شدن که چرا من جواب رد دادم دیگه بحث آقا جوابت که اومد ما فامیله دور بودیم چون از بچه رفت آمد داشتیم بچه بود میدیدم کم میدیدم چون دانشگاه بود دیگه آخرین بار دانشگاه میخواست بره توی قوم دیده بودم مامانش نوای اممم و یه مامان اممه رفت آمد داشتیم گفت که آقا جوابت میخواد به اتخاستگاری گفتم اصلا من قبول کنم گفتم من نمیخوام چون آزاویت تیپ به روزی داشتم همیشه موشم بلند بعد یه تیشیرک میپوشدم میپوشدم برای لباس چارخونم رو دکمه ها باز بعد موشم که بلند من اینقدر مقاید بودم دختر مسلمی مقاید گفتم اصلا من قبول کنم عمران هیچ دیگه این آمدن خواستگاری من 10 سال هم بود فکر کنم بعد این آمدن خواستگاری گفتم من قبول نمی کنم چرا این آمدن؟ آقای آباد 7 سال ازم بزرگتر بود وقتی که آمدن من اصلا شرکش شدم خدایی اینه چرا آمدن؟ آقای من نمیخوام من همش رو سجاده بودم نماز که میخوندم من یه سال دو سال رو سجاده بودم رفتم توتر فرار کردم برگام خاموش بعد حرف سدن و اینا گفتم من فیلن قبول نمی کنم بعد من در شهرم گفت که نه ما باز میان بعد قرار شد دوره بیان یه شبیه اومدن که ما برگامون اتصالی کرد برگ اتصالی کرد برگ اتصالی کرد لامپا سخت یه آقای جوابدم که اومد اومدن خاستگاری ما اون زمان مثلا رست نبود که با هم صحبت کنی من که خجلتی بابا من از اون ورد که حساس حساس که ولی اجازه میداد ولی من نه میدونست که من خجلتی هم بابا من بیومد ازم سوال میپرست گفت که مثلا اینو میپسندی یا نه دیدم مادر شرم اومد مادر شرم اومد تو اتاق گفت که برو یه بار ببین بچه منو هیچی من رفتم از گوشه در از گوشه پرده آقا جوابدم دیدم نیم روخ شد یه سال دلم رفت فراد لگاخ تازه یه تو دیدن داره حرفای تو خوبه شدیدن داره حس تو مثل یه طبیعت ناب روبو منر خاشی کشیدن داره خشم داره هوا هوای آشغانه ی توست نوبت گفتن ترانه ی توست رویای تو رنگی تر از بحاره فصل شکفتن ترانه ی توست حالا زندگی مشترک شروع میشه یه زندگی با همه یه فراز و فرودی که داره یه روزی تلخه یه روزی شیرین اما همین که زهرا و جواد در کناره هم زندگی میکنن یه دنیا برای هر دوتاشون عرضش داره با همه گه سختی هایی که تو زندگی دارن اما قلبن همدیگر رو دوست دارن و هیچ چیزی نمیتونه اونا رو از همدیگه جدا کنه زندگی همین قدر برایشون زیبا و جذابه اززواش کردیم مدارشو دیماه هشت و دو پنج بود که ما اومدیم سرخونه زندگیم و دیگه ما طبقه بالا مثلا با مدرشوهران نه خونه گرفته بودن که بالا ما بودیم پایین مدرشوهران نه بودن یه سالی موندیم با زبار خونه عوض کردیم ما یه دو سال یه ست سالی با هم زندگی کردیم مدرشوهران ولی چون سمن کم بود 19 ساله بود اصلا نمیتونستم حضور کنم زندگی رو با من درست دارم تنگ مامانم میشد گریه میکردن واسه اون روزای اول خیلی سخت بود ولی بخاطر جواد به زوستش داشتم نمال کردم خوادارشو که زندگیمون گذشت حالا اتفاقهایی که بین خودمون میفته مثلا قدورتهایی که پیش میاد تو زندگی سوی اتفاقهایی که میشه هرچی بود گذشت ولی بابام همیشه میبفکه تو جدا شو از جواد گفتم من دوستش دارم فکر میکرد من خیلی عذیبت هم آره فکر میکرد من زیر دست مادر شهر خیلی دارم عذیبت میشم یه ولی گفتم من جواد دوست دارم هیچی گذشت و باردار شدیم و مصادق بدنیم خیلی خوشحال شد یعنی اصلا باورش نمیشد اینا بارداری من واقعا بارداری سختی بود بارداری سنگ کلیه و بیمارستان و درد و واقعا خیلی سختی کشیدم سر محمد صادق تا به دنیا آمد خدا روش روی زندگیمون خوب شد محمد صادق هفته برمنه هشت دو هفت به دنیا آمد آره خدا روش روی زندگیمون حفظ شد یه ذره یه ذره بهتری پیدا کرد باید که دوست داشتیم همدیگر زندگی خوب بود و خدا روش شد امدالله بعد آره بخاطر محمد صادق روز بروز هم که بزرگتر میشد شیرین تر میشد خدا روش رو بینم که بچه دوست تا دیگه محمد صادق که انقدر بابستش شده بود اصلا ولش نمیکرد هر جا میخواست بره میگفت تو رو خود کنده نشد و بمنه چز نه دیگه بابا بابا خوابتی شبیه مهر مادری که در جانم برای دختر و پسند از ته دل میخوام بگم خیلی دوست خواهم بزنم از شبکه راژیوی معارف برنامه روایت عشق رو تقریم شما میکنیم و مهمون خانوم زهرا ناصری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شاهدای افغانستان هستیم حالا میرسیم به روزایی که آقا جواد میخواد بره سوریه و خودش یه داستان مفصله به هر حال وقتی که حرف از رفتن میشه نمیتونیم بگیم همسران شاهدا براحت این قضیه رو پذیرفتن ببینیم ماجرات چی بوده در در شهرم سال 92 یه رفت یه ماهی اونجا بود بعد از نهای پا زخم شده بود برگشت بعد دیگه مادرشترم خوشحال شده و دیگه از اون برام که ناله و برای پاش که فلانایی نه مادرشترم اینقدر قوی بود که اصلا خند و عبرشم نمیبود آقا جواد باش حرف سد خیلی بارزه حرف سد در مورد مثلا سوریه گفته و در مورد که مثلا حرم ازده زینب و حال هوای حرم زینب و حرم زینب و دیگه اونجا بچه ها التماس میکردن تو رو خدا زندگی مارو نجات بدین که آره زن ها میومدن التماس میکردن و اینا کفت واقعا دل آدم میشکنه دل آدم میسلوزه قضا ندارن بخورن خیلی واضحی وحشت نکرد دیگه جواد هی تو سرشی من میرم هی حرفش تو خونه بود که من میرم گفتم انقدر حرفشون نزن من میترسم اون زمان هی کلیپای کشتن دایشی ها که جزارو میکشتن سرمی بردن خیلی زیاد بود بعد هی جاریم برم میگفت که آره این کلیپای رو دیدین گفت این طور رو خدا من من درد نگه من دلن دارم من هی خواب میدیدم تو محاصر دایشی ها من شب و روز نداشتم من قضیت شدم هی هر شب خواب میدیدم اون طور خدا بستشو نیار بستشو نیار هیچی گفت باشه تا شد که سال دومش بود که 92 آقا جواد که برابار دوم پیادر روی ارباین میخواست بره گفت من میرم اونجا یه نیت دیگه کردم ولی بهت نمیکرم گفتم باشه نیتتو بکن من میگم یک سال اصلا حرفش دخونه بود سال 92 ستو که شد بعد گفت من میخوام دوباره برم پیادر روی ارباین گفت نه نمیرم گفت اون چی شده گفت میخواستم امروز سبتنام بکنم گفت دیشب خواب دیدم گفت خواب دیدم که یه خانومی چادر مشکی پوشیده داره به هم میگه آقا جواد شما امسال بیایید سوریه ما برای تون خیلی احتیاج داریم گفت منو دعوت کرد از من کمک خواستم من باید هران کسی جا میزند مرد نیست هران کسی سرباز زینب شده هران کسی سرباز زینب شده قشانداد اهل اقبگردی قشانداد اهل اقبگردی قشانداد در مرز تیرها رنیم مثل هه بار میستن در آن بارگاهی که خرشید هم به سمتش خبردار میستن به سمتش خبردار میستن سوریه رفتن مطرح شده اما قلب زهرا خانم عزیز با این رفتن نیست هم عشق و دلبستگیه که نمیذاره همین که میترسه عزیزش رو پدر بچه هاش رو همدم و همسرش رو از دست بده دلش میتپه و میلرزه انگار یه ندایی در وجودش هست که نمیخواد جواد آقا بره موقعی که جواد آقا اجازه میگیره و سوریه رفتن رو مطرح میکنه زهرا خانم همچین جوابی میده بخواد من نمیتونه دل بکنم هیچی گفت واشه حالا بعد من و هم صحبت میکنیم بعد اون سال برای اولین باری بود که من دلم پر میکشد برم کربلا هر سال بود مثلا پیادر رو بیو میدیدم و دلم پر میکشد ولی اینقدر اون سالی که از اون وجودم دلم میخواست برم یعنی اون سال خیلی مثلا گنبه دا نگاه میکنم پیادر رو نگاه میکردم مثلا یه شب نگاه کردم بگو اومد امام حسین یا عشق تو چشم جمع شد گفتم امام حسین تو خوباتو میطلبی یا گه گردم صورتمو بار کردم فرداشت جور شد که من برم آقا جواد که نایمد من و مامانم و خوارشوارم دوتا هر خوارشوارم مادر شوارم پدر شوارم رفتیم رفتیم راهی کربلا شدیم و آقا جواد و محمد صادق نایمدن گفتن شما برید شاید بعدا ما بیایم یه چی من سینان یک و نیم ساله بود کچوله بود یک سال سه ماهش بود بقلی که شکستم نمیبرف عادت به منم داشت آقا ما این پیاده ردیه رو رفتیم منی همش وقت در دست من من گرم که میخوابیم بهش میدادم تو راه که بودیم آقا جواد پیام داد بریم گفت سهرا خیلی عرادت خواستی واقعا به آقا اول فرز داشت یعنی حضرت عباسو خیلی دوست داشت گفت رفتی حرم حضرت عباسو اول فرز که رفتی بهش بگو آقا کهی حاجه تمام میدی دیگه خسته شدم گفتم اچی خسته شدی؟ گفت خود آقا میدونه بعد گفتم باشه برا دعا میکنم هیچی رفتیم اول حرم امام حسین یعنی چشمم به گنبد و ذریع و بارگاهش گفت اول نفری که دعا کردن جواد بود گفتم یا امام حسین گفتم جوادم هر چی میخواد بهش بده هر چی دلش میخواد بهش بده هیچی رفتم به رمضا تا اول فرز و همجوری گفتم گفتم اون آقا جوادم نیدونه که چی گفته بهش بده چی میخواد هیچی خلاصه تو اون ده روزی که ما دو اراق بودیم تا سفر کهربالا و اینا که برگردیم خیلی دنم تنگ شده بود بر جاگ یعنی یعنی قد نبود که مثلا این همه روز ده روز ما از هم فاصله داشته باشی من تا برگشتم یعنی آقا جوادم که دیدم روزی کردیم یعنی یه جوری شده بودم یعنی مدام من آقا جوادم ماش می کردم من زهره چیته؟ من نمیدونم دلم یه جوریه گفتم اصلا دلم یه جوریه همون تو بشین کنار من کنارم جمع نخور من تو این دو روزی که پیش من بود دو روز بعد از کربالا برگشتم آقا باشد رفت تو این دو روز هم من هی مدام من این امتحانش می کردم دل ها رو داشتم اینطور که یه چیزی شده گفتم من نمیدونم چیم شده ولی خیلی داره دلم برای تو تنگ می شه قضیه با نرفتن جواد آقا تموم نمیشه جونایی که از همه چی دل بریدن اونقدر عاشقن که هیچ چیزی رو نمیبینن اونقدر از همه چی رها میشن که فقط خواسته خدای خودشون رو میبینن جواد آقا میره اما چجوری میره؟ بهتره که ماجرا رو از زبان خود زهرای عزیز بشنویم شب یلدا بود رفتیم خونه نوزد داداش بزرگم رفتیم اونجا بعد به داداش هم گفته بود که شبیه تو برمیدیم من میخواهم برم قرار دا سوریه بکنم شخصی میتوندیم همیشه بلند شده رفته سر کار من نمیدونستم محمد صدق بیدار شده دیده که ماما رو داره بماش میکنه تو خواب آقا جواد داره بماش میکنه بعد گفته ای که مامانتو بیدار نکن باشه مواظب مامانت باش گفته مامانتو باش هیچ چی بلند شده این رفت من کارایی روزانه ما انجام دادم قضا درست کردم برمیستم درست کردم که خوادجاوی خیلی روست داشت هیچ چی شب شد دیدم خبری ازش نشد هر چی هم زنی میزنم گوشش داری برد شده روی مرده دیگه گفتم آقا این شماره شوهر خودمه من میگم نه خانم این شماره منه میگم به خدا این شماره ایمونه نه خانم اشتباه گرفتیم زنی دادم داداشو هم گفتم محسن جواد گوشش داری برد شده چه خبره نیست چون نمیاد یه با دیدم که جاریم اومد جاریم اومد گفت که زهر جواد رفته سوریه یعنی این من نابود شدم دیگه انقدر اینکه من گریه کردم یعنی انقدر گریه از سان توقع نداشتم اینو خدایی یعنی بدون خدافیزه پشتت رفتی؟ اینچه انقدر من گریه کردم نه نه اون نرفته نه اون نرفته این بیماره پر کجا رفته؟ اینچه رفته بودم پادگان پادگان تو تهران بود یا یزد میبرن فکر کنم آموزش میدن بیست و پنی روز اونجا بوده تو این بیست و پنی روز من خدا شاهده یعنی هر کسو میشنافتم زنگ زدم جوابه در اکبریو پیدا کنیم برگردونیم تو رو خدا شما ندیدین؟ تو رو خدا شما ندیدین؟ یعنی این روزی گذشت به من من اون روز سهرای محشر بودم یعنی قد من گریه کردم اینو کشتن این مرد این دایشیانو کشتن اون بیست و پنی روز واقعا وحشدناب گذشت یعنی محمد صادق که اینقدر بابسته باباش بود یعنی سمده چرپه باباش همیشه محمد صادق بود هر جا میرفت محمد صادق بود دیگه همون عذیب میشد یعنی راه که میرفت جایی که تو خونه باباش نشسته بود منو نیادته بابا اینجا میشه است نیادته روی موبیل اینجا دراز میکشید تو کوچه قدم هایی باباشو میشمارد ساید همیشه رو سرم سر روی شونت میذارم سر روی شونت میذارم سر روی شونت میذارم از شبکه ی رادیو ی معارف برنامه ی روایت عشق رو تقدیم شما کردیم و مهمون خانوم زهرا ناصری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شهدای افغانستان حرف شما با زهرا خانوم عزیز چیه؟ استحال خودتون رو از شنیدن این برنامه برامون بگید سامانه ی پیامک 3553 در اختیار شما است روایت های زهرا عزیز باز هم ادامه داره تا یه روایت دیگه خدا نگهدار یه راه که پایان نداره شهادت یه روده که از کربلا بیشتر جاری یه نوره که بیشتر جاری راه و چاهه یه روزن به دنیای نور و رحایی یه روز انفجار حرم تو محرم یه روز انفجار یه پرواز خونین یه روز نزدیک فاب یه پای بیتاب که میره بدون محابا روی دنیا وقومان چرا کنی A Sweden دربور Sundays I سلمان لمن سالم کن به هون میدی دست من و را جنون هر بل من خانم کن تا روزی که بیافته به این کرم بخون هر بل من خانم کن تا روزی که بیافته به این کرم بخون فسانه دینی صدا رادیو معرف صدا به فضیلت و فطرت تا قرد و به اهل بی روشنگرمان اصلا همیشه شاید اشتباه سر ما پیام ولایت در خط محمد و حلی روح خدا نور دلگو خامنه ای رهبر ما نور دلگو خامنه ای رهبر ما نور دلگو خامنه ای رهبر ما این مسئله سؤال سؤال الهی که از هنه افراد هستن سالن لدین ارسل الهی هم از ما مسئولین بیشتر هستن ما چون مسئولیت به عهده گرفتیم با اختیار خودمون به ما یه پیشنهادی کردن ما هم قبول کردیم زیر باری مسئولیت رفتیم برای ما سنگیم تره ما بیشتر باید مراده باشیم اگر آهاد مردم رو جوونهارو متدیینین رو مشاهده میکنید که فرض بفرمایید اجتنابشون از گناه به فلون مقداره توجهشون به قرآن به عبادات فلون مقداره شما باید از او بیشتر این روحیه اجتناب از محرم و اقبال به واجب و محلل رو داشته باشید شما بیشتر باید احساس مسئولیت خب اما خودفراموشی مربوط به اجتماع یک آیهی در قرآن هست در مورد منافقین البته این آیه شریفه در صوره توبه خیلی بنده رو نمتونم تحبیل دیگری بکنم زیاد متوجه خودش میکنه این آیه شریفه وقتی که میرسم به اینجا و میخونم اون آیه اون تیکه مورد نظر من اینه فستمتعو به خلاقهم فستمتعتم به خلاقكم تمستمتعالدین من قبلکم به خلاقهم و خودتم کلدی خادو این آدم رو تکان میده خب قبل از نزدیک از ازام جمهوری اسلامی این کشور حکامی داشته فرمان روایانی داشته مدیرانی داشته کارهایی میکردن بدعملی هایی داشتن خلاف هایی داشتن انقلاب با همه زحماتش با همه رنجها با معجزه کسی مثل امام رضوان الله علی که واقعا وجود او حضور او وجود او در این برای زمان یه چیز شبیه معجزه بود با همه اینا با فداکاری های فرامان با از دست دادن چقدر جوان عزیز و بدجسه و خوب این انقلاب پیروزی رسید و حکم شد به این نظام جمهوری اسلامی وجود آمد خب ما اگر تنانچه همون وضعی را همون کاری را همون راهی را که مدیران دوران تاقوت انجام میدادن ما هم به تدریج به همون سمت بریم این خیلی جرم بزرگیست آیا اینو میگیم فستمت او به خلاقه هم اونایی که قبل از شما بودن نصیب و بهرهی برای خودشون فرض کردن اون نصیب و بهره رو بردن فستمت اتم به خلاقه کم شما هم برای خودتون نصیب و بهرهی فرض کردید شما هم اون بهره رو برداشتید کمستم تعلدین من قبل کم به خلاقه هم شما هم به سونا عمل کردید و خودتون کلدی خوادو همون راهی که اونا رفتن شما هم رفت این اگر بشه خیلی مایه خسارت بی نظیریست چنین چیز اگر پیش بیاد البته خدای متعال لطفش و فضلش به هدایتش نگذاشته تا کنون جمهوری اسلامی به این چنین وضعی دوشار بشه اما باید بترسیم باید مراقب باشیم خودفراموشی اجتماعی یعنی حوییت خودمون رو فراموش کنی فلسفه بجودی جمهوری اسلامی رو فراموش کنی اون طوری که قبل از ما در این کشور در سیاست خارجی در سیاست داخلی در اداره امور کشور در تقسیم امتیازات و منابع کشور عمل میکردن اونجور عمل نباید بکنی راه اونا راه دیگری بود راه ما راه دیگریست حوییت ما حوییت دیگریست اینو اگر فراموش کنید