سیاهی لشکریان کوفه از دور پیدا بود قاسم دستشو سایبون چشماش کرد تا بهتر بتونه ببینه بعد روبه برادرش عمر کرد و گفت اگر مادرمان قرار نیستن اون چیزی از لشکریان کوفه بدانن قاسم برای همین مولای ما نبا عبدالله خواستم که زنان و کودکان در پناه کوها بمانند اگر سیاهی لشکریان کوفه را ببینن وحشت میکنند این همه نیرو را برای مقابله با ما تچیز کردند ام آری قاسم مگر ما چند نفریم؟ به نفرات نیست قاسم جا بنی امی خوب میدانند که فرزندان علی شیر بیشه شجاعتند خدا به دلهای چرکین بنی امی ترس انداخته است امرو قاسم مشخول صحبت بودم که برادرشون حسن به سمتشون رفت و گفت مولای ما نبا عبدالله برای جنگ نیامدند بید میدانند وارد جنگ شدند حال اینجا به نظاره نمانید مولای ما حسین همه را به حضور طلبیدند قاسم و امرو پشت سر برادرشون حسن به سمت خیمه امام رفتند موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتابتون به نشانه حوزن خدا نگهدار موسیقی سدایی مندگاه جلوی از جامعه دینی رادیو معارف یعنی چهی به جهانه روشنایی و معرفت رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت سرگشت ندارد سheads رفتید از خود خبر ندارد سشه سه مرد مرد مرد مه Couple از خود خبر ندارد پار سایان حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلامه محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پار سایان خدا به ما توفیق بده جز دوستان واقعی هر ذرات معصومین علیهم سلوات الله باشین یکی از دستوراتی که به ما داده شده اینه که از شهرت و این که خودمون رو میان مردم مطرح بکنین دوری بکنین امام صادق علیه السلام فرمودن این قدرتم ان لا تعرفو ففعلو و ما علیک ان لم یثن الناس علیک و ما علیک ان تکون مضمون من اند الناس اذا کنت محمودن اند الله تبارک و تعالی خیلی روایت روایت زیباییه فرمودن اگر میتونید یک کاری بکنید که شناخته نشید و معروف نشید همین کار رو انجام بدید بعد در ادامه حضرت اینجور میفرماید اگر مورد نکوهش مردم باشی در صورتی که در پیشگاه خدای متعال ستوده و روسفید باشی باز هم با کی بر تو نیست طوری نمیشه این که آدم در بین مردم معروف باشه و مردم از او تعریف بکنن چه عرضشی داره و اگر که مردم بدی او رو بگند او رو سفیده باز هم اهمیتی نداره مومن یکی از اخلاقش یکی از نکاتی که مورد توجه قرار میده اینه که سعی میکنه مشهور نشه حالا یه وقت هست وظیفه دینیدو باید انجام بده اون مطلب یریست ولی این که انسان خودش به دنبال شهرت بیفته این کار نامناسبیست خدا به هممون توفیق عمل انایت کنه انشاءال موسیقی خدا رحمت کنه مرحومات الله بهجد رحمت الله علیه بسیار مراقب بودن در ابتدای دولتونه دوران آغاز مرجعیتشون که مشهور نشن جلوگیری میکردن از این شهرت رو حالا به مقام علمی بالا رسیدن به مقام معنوی و ارفان هم رسیدن ولی به شدت جلوگیری میکنن از این که در بین علما و بین مردم معروف بشند و مردم به ایشون اقبال پیدا بکنن برخی از دوستان ایشون اعتراض میکردن گفتن آقا این چه روشی شما دارید که اجازه نمیدید مردم شما رو بشناسن ایشون جواب میدادن گفتن یه آقای بود در نجف اینجور میگفت هیچم من هیچم من هیچ بعدها آقازاده شون میگن که ما یه نامه ای از پدرمون دیدیم که با امزای خودشون بود که برای دوستشون نوشته بودن و اونجا امزا کرده بودن هیچ در هیچ در هیچ محمد تقیه بهجد یعنی از ابتدا خودشون رو حساب نمیابردن مؤمن اینجوره دنبال شهرت نیست خب وقتی که بالاخره برهوم آیت الله الوزما عراقی رحمت الله علی به رحمت خدا رفتن و جامعه محترم مدرسین میخواستن ایشون رو جزئه فقه ها و مراجعه ازام تقلید معرفی بکنن ایشون به شدت مخالفت کردن فرمودن نه اسم من رو مطرح نکنید ولی خب آقایون بنابر وظیفه شریع خودشون اسم مرهم آیت الله الوزما بهجد رحمت الله علی رو هم مطرح کردن ایشون فرمودن حالا که آقایون اسم من رو مطرح کردن به دفتری ها و اطرافیانشون گفته بودن که رساله به کسی ندید تا قبل از اون اگر کسی میامد و درخواست میکرد رساله ایشون رو میخواست ایشون اجازه داده بودن هاشیه ایشون رو رساله ایشون رو در اختیار مؤمنین قرار بدن ولی همین که اسم ایشون جزء مراجع اعلامی از سوی جامعه محترم مدرسین شد دیگه فرمودن که رساله من رو به کسی ندید سبر کنید تا همه مراجع ازام رساله هاشون رو چاب بکنند و به مردم بدند مردم هم رساله های مراجع رو بگیرند اگر در پایان کسی بود که واقعا میخواست رساله ما رو بگیره حالا رساله ما رو به ایشون بدهید آزاده ایشون نقل میکنند تا سالها رساله مرحوم آیت الله بحجد رحمت الله علی بدون اسم چاب میشد فقط نوشته بودند رساله عملیه ایشون میگفت خب ما دیدیم نمیشه باید اسمی باشه با ترس و لرز زیر اون رساله عملیه نوشتیم العبد محمد تقیه بحجد و میترسیدیم که اگر آقای بحجد رحمت الله علی ببینند شاید ما رو دعوا بکنند ایشون نقل میکنند که یه اکسی از مرحوم آیت الله بحجد رحمت الله علی یکی از دوستان چاب کرده بود و زیر این اکس نوشته بود حضرت آیت الله الازما حاد شیخ محمد تقیه بحجد چونگه من این اکس ریدم اکس زیبایی هم بود با خودم اردم منزل لا یک پوشهی قرار ددم که مرحوم آیت الله بحجد رحمت الله علی نبینن این اکسو چون زیرش با این الغاب نوشته بود ایشون حتما میومدند و برخورد میکردن بیرون رفته بودم به منزل که برگشتم دیدم عجب این آیت الله الازما حاد شیخش رو با قیچی یک کسی بوریده فقط محمد تقیه بحجدش مونده اول فکر کردم بچه های خودم مثلا فضولی کردن اومدن این رو بوریدن بعد دیدم نه این با دقیقت بوریده شده فهمیدم که خود مرحوم آیت الله بحجد رحمت الله علی این رو بوریدن مراقب بودن که القاب برای ایشون قرار داده نشه یه خاطره دیگه هم از ایشون نقل بکنم این هم جالب هست نقل میکنن که نوی مرحوم آیت الله بحجد رحمت الله علی هنوز نوشتن و خوندن یاد نگرفته بود ولی یک دفترچه دستش میگرفت و خط خطی میکرد و میگفت من چیزهای مینویسم مرحوم آیت الله بحجد رحمت الله علی یه وقتی دفتر این بچه رو دیده بودند و گفته بودن چی نوشتی بابا جون او جواب داده بود یه رمزهای نوشتم که فقط خودم بردم بخونم آیت الله بحجد گفتن خب حالا بر من بخون چی نوشتی او هم شروع کرده بود بخوندن یه چیزهای همینجور از این طرف و از اون طرف به زبانش میومد میگفت وسطش هم گفته حضرت آیت الله العظمى بحجد همین که این کلام رو گفت برام آیت الله بحجد رحمت الله علی ساکت شدن دیگه با اون بچه صحبت نکردن حالشون عوض شد بعدن که اون بچه رفت من رو خطاب قرار دادن گفتن که تو خودت رو میخوایی آیت الله بدونی بدون وری این رو حواست باشه که فرزند یک طلبه سادهی بیشتر نیستی خودشون رو میگفتن من گفتم آقام اگه چی شده چرا نراحتید گفتن این بچه تو چی میگه این القاب چیه بهش یاد دادی آیت الله علی از ما بحجد چیه به زبان جاری میکنه من عرض کردم آقام ما یادش ندادیم خب حالا یاد گرفته دیگه باز با نراحتی گفتن پسر توه از کسی دیگری یاد گرفته مراقب باشید این القاب رو برای من به کار نبرید مؤمن اینجوره دنبال شهرت و مطرح شدن در جامعه نیست اما اگر وظیفه دینی داشته باشه برای انجام وظیفه کتاهی نمی کنه مثل مرحوم آیت الله از ما بحجد خدا هممون رو جز دوستان واقعی آلالله و کسانی که به وظائف خودشون عمل میکنند قرار بده انشاءالله موسیقی دریچهی به جهان روشنایی و معرفت جلوی از جامعه دینی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت چه بحونه ای برای بیترفتنه بیارم جاده روبروم نشسته پای برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پایی برکه بنام خدا و حسلا باز هم روایت های زندگی زنانی که هماسه سازند زنانی که با تمام وجود پای احساسات اعتقادات و آرمانهای خودشون و همسرشون ایستادن و در سخترین شرایط خم به عبرو نگه وردن مادران و همسران و خاهران و دختران شهده از جمع زنانی هستند که دستشون رو میبوسیم و قدردان فداکاری ها و سبوری هاشنگیره شون هستیم چقدر زیباست وقتی روایت زندگیشون رو میشنویم و آشقتر میشیم از برنامه قبل مهمون خانوم زهرا ناصری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شهدای افغانستان هستیم بخشی از برنامه قبل رو میشنویم سال دومش بود که نبد و دو آقا جواد که بر بار دوم پیادر روی اربین میخواست بره کف من میرم اونجا یه نیت دیگه کردم ولی بهت نمیکن کف من باشم نیتتو بکن من میگم یک سال اصلا حرفش دو خونه بود سال نوودی سو که شد بعد کف من میخوام دوباره برم پیادر روی اربین نه نمیرم کف من چی شده میخواستم اونجا سبتانه هم بکنم کف دیشن خواب دیدم کف دیدم که یه خانومی چادر مشکی پوشیده داره به هم میگه آقا جواد شما امسال بیایید سوریه ما بهتون خیلی احتیاج داریم کف من دعوت کردن از من کمک خواستن من باید برم کفتم نه من نمیسرم برونشون برم ولی کفتم من بچه کچک دارم من نمیتون دل بکنم کف باشه حالا بعدن ما هم صحبت میکنیم من کارای روزانمه انجام دادم قضا درست کردم برونسنبز درست کردم پاکا جواد خیلی روز داشت شب شد دیدم خبری ازش نشد هرچیم زنی میزنم گوشش داری برده شده روی مرده دیگه آقا این شماره شوهر خودمه نخانوم این شماره منه نخانوم اشتباه گرفتیم زنی دادم تا داشتم گفتم محسن جواد گوشش داری برده شده چه خبره نیست چون نمیاد یه بود دیدم که جاریم اومد جاریم اومد گفت که زهر جواد رفته سوریه یعنی این من نابود شدم دیگه انقدر این که من گریه کردم یعنی انقدر گریه هستم توقع نداشتم یعنی بدون خود و بیزه پشت رفتی چی انقدر من گریه کردم نه نه اون نرفته اون بیماره پر کجا رفته رفته بودم پادگان پادگان تو تهران بود یا یز میبرنفه کنم آموزش میدن بیست و پنی روز اونجا بوده این بیست و پنی روز من خدا شاهده یعنی هر کسی رو میشنفتم زنگ زدم جاقده اکبریو پیدا کنیم درگرد بنیم تو رو خدا شما ندیدین تو رو خدا شما ندیدین یعنی این روزی گذاشت به من سهرای محشر بودم یعنی قد من گریه کردم نه اینو کشتن این مرد این دایشی اینو کشتن اون بیست و پنی روز واقعا وحشدناب گذاشت جرم دهم که جرم دهم و درگاه دیم هدایت شدم با مرامت حسین سلام ای حسین حبیبی حسین سلام ای حسین سلام ای حسین حبیبی حسین جواد آقا میرسوند جواد آقا میرسوند جواد آقا میرسوند سراین سراین سراین سراین مرد که درز کشتن مهد پس با اینن یک دخل ملدور cambi یک دخل لازم portable یک دخل ملدور یک دخل ملدور حسین شهر شهری شهری نوست باقیم وحشتناک گذاروندم چون باقیم شدید آقا جواد من دوست داشتم توی پادگان که بود یه نامه نوشته بود تو دوران پادگانش که توی برگه نوشته بود که زهرا شب چندومه فلانه که من دلم براد خیلی تنیم شده ببخش که تنهاد کذاشتم من خیلی دوست دارم بعد نوشته بود که محمد صادق جان بابا کجایی عزیز بابایی که دلم خیلی براد تنیم شده میدونم که مامانو تا حالا خیلی عذیت کردی امیدوارم که مامانو تا بیشتر از این عذیت دارنه کنی بعد کجایی سینه عزیزم جوجی بابا کجایی که بیام لپتو بکشم تو برام ناس کنی بعد نوشته بود که خانم جان تو رو خودمان رو حلال کن ببخش از آقا امام زمان برای صبر میتلا برم انشالله که خود امام زمان عجلشو بهت بده ببخش منو من باید میرفتم دعا کن که انشالله برگردم ساله اینو که نوشته بود بعد آزاویتون سه ماهی که سوریه بودن یه روزرمیون یا دو روزرمیون با شماره اونجا تماس میگرفتن حرف میزنیم با خودم که امگریه با بچه ها موسیقی این بیخبری ها زهرا رو خیلی عذیت میکنه آدمی که بلا تکلیفه و نمیدونه چی کار کنه آدمی که دستش به جایی بند نیست و هیچ خبری هم از همسرش نداره این روزای بلا تکلیفی سخترین روزای زندگی زهرا خانوم عزیزه وقتی خودش از اون روزا میگه انگار با تمام وجودش میخواد گریه کنه یه نزدیکای عید بود یه ده روز ازش خبری نداشت نمیدونم مهموریت رفته بودن اصلا ده روز ازش خبری نداشتیم ما با مادرشوهرم سهر سلوات و گریه و زاری که روز ده هم تماسی گرفتم گریه کردم گفتم یک ذر محبت داشته باش یه ذر به فکر من باش یه ذر به فکر مامانت باش به فکر بچهات باش من دیخ کردم تو کجایی چرا زنی نمیدون چرا اینقدر من عذیب میکنی خسته شدم خسته شدم جواد از اینکه خودش گریه میکرد واقعا سه ماه خیلی سخته که شدم عذیب شدم هر روز من گریه میکردم یه خدا یعنی بگم واقعا یه دعایی هم بود من شبا میخوندم یه آیهی بود که مثلا آجاباد برگرده زود بعد از اون تلفونش فرداش دوباره زنی زد گفتم چی شده درمه ایت بود داشتم کرای خونر میکردم بعد گفتم چی شده که تو دیوی زنی زده امروز هم زنی زده چی شده گفتم خب سپرایزت کنم چی شده گفت انصراف دادم دارم برمیگم واقعا اخچون انقدر خوشحال شدم گفت آره بر فردا نه پس فردا من میام من منی که اصلا باورتون میشه مثلا میترسیدم رو پرده بزنم مثلا پرده بزنم این به عشق این که جواد داره میاد من رو نه خودم زدم همه کارهای خونه رو کردن وای خدا تو آقا جواد بیاد اومده ایران مثلا از تهران داره میاد اینکه زهر رو من اینجا رسیدم باشه تو بیا اومد پدر شهر مدر شهر رفتن تو کوچه رفتن ماش و بوس و بقل و اینا دیگه اومد تو حیات آقا جواد با بقل و ماش و بوس و بقل من رفتم جلو ماشش کردم خوکی بسیار خجالت بگیش من کار ندارم من درم تنی شدم من درم برش تنی شدم ایچی رفتم تو رفتم تو خونه نشستم سینای یک و نیم سالش بود دیگه زیاد نمیدونست که این باباش خب یه سه ما هم که بود دیگه اصلا دیگه کلن بابایی همیچی یه عکس نیده تفاقی بابا دست گرفته بود به دامن به چادرم نگاه میکرد به طرف باباش گفتم ماما بابایی بابا بابا اصلا کلن یه جوری شده بود این کار خریبه شده سن قریبه شده بعد اون شب تا مهمون ها رفتن و اینا بعد من نشستم گریه کردم گفت چرا گریه من گفتم میدونی من توی این سما چی گر شدم گفتم دوتا بچه از اون بر گفتم خودم دلتنگیم از اون بر آوارگیم از اون بر گفتم چرا زیاد نمی کنم قول بده دیگه نری بعد گریه کردم بعد قول داد به گفت من دیگه نمی برم ایچی خلاص ما شب به هم قول داد دیگه ولی فرداش که شد صبحش که شد زنگی زد به سوریا ایزه ایزه ایزه ایزه ایزه ایزه ایزه ایزه ایزه ایزه از شبکه رادیو یه معارف برنامه ی رواگت عشق رو تقریم شما میکنیم و مهمون خانوم زهرا ناصری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شاهدای افغانستان موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی که کربلا اگه بودیم روزا شورا و ما به امام حسین کمک میکردیم گفت من الان اگه نمی اومدم گفت من فردا پس فردا روز بحشر گفت جواب مادرم حضرت زهره روشی میدادم شده قاتل زینب میانه اما دلها اما نزد دل زینب اما نزد دل زینب میانه اما دلها اما نزد دل زینب آقا جواب مستند شهید سابری رو که از شهدای افغانستانه تماشا میکنه و حرف های شهید سابری روی آقا جواب خیلی میکنه و حرف های شهید سابری روی آقا جواب خیلی میکنه گر و گر عشق روی از این ور من گریا میکردم از این ور من داشت گریا میکردم هیچی خلاصه عصمش رو جزد کرد اون تابستان مثلا آقا جواب به هوایی این که مثلا سر کار برو مثلا میرفت یه چند تا میوه میفروخت او اینا که هفت از داره سرش گرم بشه بعد اون روز صبح دوباره رفت هیچی یه مقدار پولم گذاشته بود روی میز بعد من گفتم جواب چطور شده پول بذاشتی؟ گفت آره شب میام حالا چیزش میکنم پول مردمه پول میباه هست بباش یه مقدارش هم خرج خونه کن بباش هیچی از صبح هی زنگ میزه نگو این پاشده بوده رفته بوده قهران بعد بد از زورم شب هم حروس داشته ما اون روز عروسی یکی از این آشناه بود گفتم آقا جواب محمد صادقه تازه خط نکرده بود بعد گفتم تو بیا گفتم اکارت برگشتی گفتم تو ببر مردمه گفت باشه هیچی خلاصه شب که شد یه بار زنگ زد میخواسته به من بگیه که من دارم میرم