موسیقی دوستان ارجومند همروهان خوب رادیو معارف سخنان شهید محراب آیت و لا صدوقی رو شنیدیم در برنامه بربال سخن با شما بزرگوارم هستیم و تا پایین برنامه این نوبت دو برنامه رو براتون در نظر گرفتیم ابتدا روایت عشق رو میشنوید و سیزده و پنجه و پنج دقیقه پیام ولایت سخنان کتایی از رحبر معظم انقلاب حضرت آیتالو خامدیم و دزلولالی روایت عشق اختصاص داره به گفتگو با مادران و همسران محترم شهدائی عزیز که به مدت 21 دقیقه بر شما در نظر گفتیم که انشالله تقدیم خواهد شد به اتفاق همکاران بسیار عزیزم در این نوبت جنب اصطاد غزانفری آقا رزا رزایی و آقا رولو محسنی با شما بزرگوارم خداحافظی میکنیم و انشالله همکاران ما بعد از خبرهای ساعتی 14 با بخشی دیگر از برنامه امروز رادیو معارف با شما بزرگوارم خواهند بود خدا نگهدارتون چه بحونه برای بیترفتنم بیارم جاد روبروم نشسته آیا برگشتن ندارم روایت عشق چجوری بگم که نیستیم هم دل همیشه هم داد جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پرکرم به نام خدا و سلام باز هم روایت های زندگی زنانی که هماسه سازن زنانی که با تمام وجود پای احساسات اعتقادات و آرمانهای خودشون و همسرشون ایستادن و در سخترین شرایط خم به عبرو نگه وردن مادران و همسران و خوهران و دختران شهده از جمل زنانی هستند که دستشون رو میبوسیم و قدردان فداکاری ها و سبوری هاشون هستیم چقدر زیباست وقتی روایت زندگیشون رو میشنویم و آشقتر میشیم از مرنامه قبل مهمون خانوم زهران ناسری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شهده افغانستان هستیم بخشی از برنامه قبل رو میشنویم گفت من میخوام دوباره برم پیادروی عربین گفت نه نمیرم گفت این چی شده؟ گفت میخواستم امروز سبتانه هم بکنم گفت ایشن خواب دیدم گفت خواب دیدم که خانومی چادر مشکی پوشیده داره به هم میگه آقا جواد شما امسال بیایید سوریه ما برای تون خیلی احتیاج داریم گفت منو دعوت کردم از من کمک خواستم من باید برم گفتم نه من نمیسرم برم برونشون برم ولی گفتم من بچه کچیک دارم گفتم من نمیتونم دل بکنم من نمیتونم دل بکنم ایچی گفت باشه حالا بعدم هم صحبت میکنیم من کارای روزانمه انجام دادم قضا درست کردم بومسنبا درست کردم که با جاود خیلی دوست داشت ایچی شب شد دیدم خبری ازش نشد هرچی هم زنگ میزنم گوشش داری شده روی مرده دیگه آقا این شماره شوهر خودمه میگن نه خانم این شماره منه میگن به خدا این شماره ایمونه نه خانم اشتباه گرفتیم زنگ دادم دادشتم گفتن محسن جاود گوشش داری برد شده چه خبره؟ نیست چون نمیاد یه بود دیدم که جاریم اومد جاریم اومد گفت که زهر جاود رفته سوریه یعنی من نابود شدم دیگه قضی که من گریه کردم یعنی قضی که یا اصلا توقع نداشتم ایمون خدا یعنی بدون خدافیسی پشت رفتیم این قیمت من گریه کردم نه نه اون نرفته این بیماره پر کجا رفته رفته بودم پادگان پادگان تو تهران بود یا یز میبرن فکر کنم آموزش میدن بیست و پنی روز اونجا بوده توی بیست و پنی روز من خدا شاهده یعنی هر کسی رو میشناختم زنگ زدم جاقده اکبریو پیده کنید درگردونید تو رو خدا شما ندیدین تو رو خدا شما ندیدین یعنی این روزی گذاشت به من سهرای محشر بودم یک مقد من گریه کردم نه اینو کشتن این مرد این دایشه اینو کشتن اون بیست و پنی روز واقعا وحشتناک گذاشت هدایت شدم با مرامت حسین سلام ای حسین حبیبی حسین جواداغا میره سوریه و زهرای عزیز روزهای فراق رو با تمام وجود تهمل میکنه اما این روزهای فراق رو با تمام وجود تهمل میکنه اما براش خیلی سخته حس می کنه یه چیزی توی زندگیش کمه حس می کنه یه گمشدهی داره که شاید این سالها انقدر حضورش رو در زندگی درک نکرده حالا زهرا خانم حال خوشی نداره و از اون روزهایی که خواب و خوراکش گریه است من می شدن زهر زهر گریه می گم می رفتم کنه مدرشانم با مدرشانم گریه می کردم می آمدن خونه خودم دوره تنها گریه می گم می رفتم خونه مامانم دیگه موجه قشمیم انقدر که من شد نو گذشتیم بیست و پنی روزه بعد بیست و پنی روزه آجاوات زنی زدن از یه شماره فروتگاه بودن بعد دیدم جوا تویی؟ جوا چرا رفتی؟ چرا رفتی؟ چرا رفتی؟ چرا؟ زهرا بسه من حرف بزنم زهرا ندیدی منو؟ ندیدی حال منو؟ اگه من نگفتم نرو ندید بچم کچیکه من چجوری تنهایی تنمول کنم زهرا جان طور خودم باید می رفتم گفت باید می رفتم نه مول کن من برمی گردم سریع برمی گردم اون قول لادی ها از بس گریه کردم و اینا و گفت باشه سریع برمی گردم این قول لادنش سه ماه طول کشید ایسی وقتی رفت گفت من حالا توی فروتگاه هم بذار برم دمشق گرستیدم دوباره به زن می دن گفتم خب کهی برمی گرد؟ گفت سه ماه دیگه من گریه من چجوری تنمول کنم این خلاصه اون سه ماه وقعا وحشتنات گذاردم چون واقعا شدید آقا جواد من دوست داشتم توی پادگان که بود یه نامه نوشته بود تو دوران پادگانش که توی برگه نوشته بود که زهرا شب چندومه فلانه که من دلم برات خیلی تنیر شده به بخش که تنهاد گذاشتم من خیلی دوست دارم بعد نوشته بود که از این که محمد صادق جان بابا کجایی عزیز بابا که دلم خیلی برات تنیر شده میدونم که مامانتو حالا خیلی عذیت کردی امیدوارم که مامانتو بیشتر از این عذیت تانه کنی بعد کجایی سینه عزیزم ججی بابا کجایی که بیام لپتو بکشم تو برام ناس کنی بعد نوشته بود که خانم جان تو رو خودمانو حلال کن ببخش از آقای امام زمان بر سبر میتالر برم انشالله که خود امام زمان عجلشو بهت بده ببخش منو من باید میرفتم دعا کن که انشالله برگردم ساله اینو که نوشته بود بعد آزاویتون سه ماهی که سوریه بودن یه روز در میون یا دو روز در میون با شماره اونجا تماس میگردن حرف میزن بخونه کرده با بچه ها به سبر و به عشق و به آهه دل همسران شهیدان که یک دم مگیر از دل ما رحمه رو رسم وفارا مبادا کسی به شکند آه دل پاک آنالهارا مبادا کسی به شکند آنالهارا این بیخبری ها زهرا رو خیلی عذیب میکنه آدمی که بلا تکلیفه و نمیدونه چی کار کنه آدمی که دستش به جایی بند نیست و هیچ خبری هم از همسرش نداره این روزای بلا تکلیفی سخترین روزای زندگی زهرا خانوم عزیزه وقتی خودش از اون روزا میگه انگار با تمام وجودش میخواد گرگه کنه یه نزدیکای ایت بود یه ده روزا داشت خبری نداشتیم مهموریت رفته بودن اصلا ده روزا داشت خبری نداشتیم ما با مادر شوهرم سهر سالوات و گریه و زاری که روز ده هم تماسی گرفتم گریه کردم گفتم یک ذر محبت داشته باش یه ذر به فکر من باش یه ذر به فکر مامانت باش به فکر بچهات باش من دیخ کردم تو کجایی چرا زنی نمیدون چرا انقدر منو عذیب میکنی خسته شدم خسته شدم جواد از این بار خودش گریه میکرد واقعا سه ما خیلی سختی که شدم عذیب شدم چون هر روز من گریه میکردم یه خدا یعنی بگم واقعا یه دعایی هم بود من شبا میخوندم یه آیهی بود که مثلا آجاباد برگرد زود بعد از اون تلفونش فرداش تو باره زنی زد گفتم چی شده درمه ایت بود داشتم قراری خونر میکردم بعد گفتم چی شده که تو دیویز زنی زدی امروز هم زنی زدی چی شده گفتم خب سپرایزت کنم چی شده گفت انصراف دادم دارم برمیاد واقعا اخچه اینقدر خوشحال شدم که باره بر فرداش نه پس فرداش من میاد من نه اینکه اصلا باورتون میشه مثلا میترسیدم او پرده بزنم این به عشق اینکه جواد داره میاد من رونه خودم زدم همه کارهای خونه رو کردن تا آقا جواد بیاد اومده ایران مثلا از تهران داره میاد اینکه زهر من اینجا رسیدم باشه تو بیا اومد پدر شهر مدر شهر رفتن تو کوچه رفتن ماش و بوس و بقل دیگه اومد تو حیات آقا جواد با بقلیه ماش و بوس و بقل من رفتم جلو ماشش کردم مامانم میگه خدا خجالت بگیشت من کار ندارم من دیگه هم تنی شدم من دیگه هم برش تنی شدم ایچی رفتن تو رفتن تو خونه نشستن سینای یک و نیم سالش بود دیگه زیاد نمیدونست که این باباشه خب یه سه ماه هم که بود دیگه هستن دیگه کلان بابایی همیچی یه عکس نیده تفاقی بابا میگه دست گرفته بود به دامن هم به چادرم نگاه میکرد به طرف باباش بعد گفتم مامان بابایی ها بابا بابا اصلا کلان یه جوری شده بود این کار خریبه شده اصلا قریبه شده بعد اون شب تا مهمونا رفتن و اینا بعد من نشستم گریه کردم بعد گفت چرا گریه گفتم میدونی من تو این سماه چی گر شدم گفتم میدونی من چی گر شدم گفتم دوتا بچه از اون بر گفتم خودم دلتنگیم از اون بر آوارگیم از اون بر گفتم چرا زیاد نمی کنم قول بده دیگه نریم بعد گریه کردم بعد قول داد به هم ایچی خلاصه ما امشب به هم قول داد دیگه ولی فرداش که شد صبحش که شد زنگی زد به سوریه و عشق خیش به چادر نهان کنی آنگاه بیزدی و بگویی فدای راه حسین فدای راه حسین فدای پیر خمین فدای راه حسین فدای پیر خمین فدای راه حسین از شبکه رادیوی معارف برنامه ی رواگت عشق رو تقریم شما می کنیم و مهمون خانومی محبوبی مهم زهرا ناصری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شاهدای افغانستان هستیم جواد اقا به زهرا خانوم قول می ده که سوریه نره اما وقتی دلت رو در حرم اهل بیت علیه مسلم جا گذاشتی خیلی وقتا یه همچین قولهایی رو فراموش می کنی اصلا دیگه مال خودت نیستی که بخوای از طرف خودت قول بدی به دوست داشت نرزد که بچه ها چی کار کردین چی کار نکردین این کار بکنید این کار رو نکنید و اینا بعد دوستاش اومدن بعد گفتن خانوم آقا جواد چشتون روشن گفتم چه چش روشنی گفتم جسمش اینجاست گفتم روحش اونجاست گفتم مثل قریباها می مونه اصلا حرفی نمی زنه گفتم عوض شده گفتم چون آقا جواد هفت سال فوت سال واضح می کردن بعد اولین شهید تیم اینا شهید رزایی هستن بکنم ردیف بالای شهید سابری باشه یا کنارش باشه دوستشون اول این شهید شده بود که پیکرشون سرشون جدا شده بود و پیکرشون سخته بود بعد دیگه دوستاش بهش می گفتن که آره اون رفت شهید شد تو دیگه نرو تو رو خدا به خاطر بچه ها داد دیگه نمی خواهم شهید دیگه بدیم و فلان و اینا بعد گفتم مگرم که حرف شما رو گوش بکنم و حرف من که گوش نمی خواهم چیت رو گذشت و اینا یه هفته گذشت دیدم که یکی زنگ زده میگم خون مگر جوادی گم بله میدونی همشه پروازدار میخواد بره زنگ زدن گریه گفت تو میخوای بری باید تو بازم میخوای یه روشنگی باشی بری کلشو پیدا کردم اومد نشست گلی گریه گفت نمیرم نمیرم اقا چون نمیرم کی بوده که به تو زنگ زده گفت نمیرم من نمیدونم کی بوده بلی تو رو لوداد من اینو نگرد داشتم اید گذشت رفتیم محلات سرششمه رفتیم باز دوباره برگشتیم ولی این هنوبزم حالا هفاش اونوری بود تو خودش بود واقعا عوض شده بود باز دوباره یه بار دیگه هم دوباره اومدن لش دادن دوباره گریه محمد صادق من فهمید سرشو گذشت رو مومن گریه کرد گفتم دلت نمیسازه به حالا این بچه گفتم این بابا میخواد گفتم تو رفتی دینتو عدا کردی دیگه بس دیگه گفتم تو حالا پیش من باید باشی پیش بچه هم باید باشی گفتم قربان ازت زهر و ازت زهر نبیرن گفتم فدایی خیلی زیاد دارم گفتم میرن اونا هستند تو دیگه برای چی میخوایی بیری ایچی باز دوباره گفت باشه ایچی ماهیده تو تابسون تا 24 شهری ورد به زور نگرداشتی 24 شهری ورد 94 بود که یه روز قبلش یه روز یا دو روز قبلش مصنند شهید سابریو نشون دادن یه مصنند شهید سابریو داشت صحبت میکرد بعد یه پسرهی بود مال فاطمیون که توی خاکاه داشت میگفت که فارم فاطمیون فرشده بود و میگفت که این همه ما ادعامون میشه که کربلا اگه بودیم روز آشورا ما به من حسین کمک میکردیم گفت من الان اگه نمیومدم گفت من فردا پس پردا روز بحشر گفت جواب مادرم حضرت زهراروشی میدادم از شهده افغانستانه تماسا میکنه و حرف های شهیدیم شهید سابری روی آقا جواد خیلی اثر میذاره حرف هایی که قلب هر انسانی رو به درد میاره چطور عقب بکشیم و با بیمسئولیتی زندگی کنیم جواد آقا در حال تماشای مستنده و حرف های شهید سابری رو میشنه حضرت زینب نمیگفتن که باز دوباره ما رو تنها گذاشتین حضرت زهرارو نمیگفتن گفت الان ما خودمون رو داریم نشون میدیم که شرمنده این مادرم حضرت زهرارو حضرت زینب نباشیم اینو که گفت آقا جواد گره گره عشق باشد من گره می کردم از اون وردش گره می کرد هیچی خلاصه عصمشو جزد کرد تا به صورت مثلا آقا جواد به هوایی که مثلا سر کار بره مثلا می رفت یه چند تا میبه می فروخت آنها که هزار سرش گرم بشه بعد اون روز صبح دوباره رفت هیچی یه مقدار پولم گذاشته بود روی میز بعد من گفتم جواد چطور شده پول بذاشتی گفت آره شب میم حالا چیزش میکنم پول مردمه پول میبه هاست گفت باش یه مقدارش هم خرج خونه کن گفت باش هیچی از صبح هی زنگ میزه نگو این پاشده بوده رفته بوده تهران بعد بعد از زورم شبم پرواز داشته آن روز عروسی یکی از این عاشناه بود گفتم آها جواد محمد صادق تازه خط نکرده بود بعد گفتم تو بیا گفتم اکارت برگشتی گفتم تو ببر مردونه گفت باشه هیچی خلاصه شب که شد یه بار زنگ زد میخواسته به من بگه که من دارم میرم خدافزی کنه من گفتم بش تو پیدم گفتم تو کجایی گفتم این همه منتظرم آه دیر شد دیگه پاشد بیا دیگه گوشی قد کرد نیچی ما رفتیم عروسی صادقو بردیم خداسه با خودم بعد تو عروسی داشتم به امی گفتن که دوستام و اینا فامیلا میگفتن که زهرا جواد کجاست رفته دوباره سوریه گفتم میگه میزنم بره اصلا نمیزنم بره یه دقیقه بعد مادر شمزنی زد سلام احبال پرسی گفت زهرا گفتم بله جواد رفت سوریه در وسط عروسی بلند شدم رفتم خونه مامانه انقدر گریه کردم انقدر گریه کردم یعنی طرف چپم لمس شد از این با سکته بزنم مامانه میگفت فیلش کن خودش میخواد میره خودش میخواد رفته دیگه تو چی کنی؟ توی که نمیتونی جلوشو بگید خودشون رفته دیگه چی کار میدونی؟ خودتون میخواد بکشیم؟ چی من؟ یه سر دلیلاری میزنم داشتم سکته میکردم من فرداش که شد رفتم خونه مادر شوهرم کارشوهرم از میبود اومده بود بعد زنگ زده بود جواد دمشق بود بکشیم گرد زنگ زده من گوشی جواب نمیدونم بکشی مادر شوهرم زنگ زده بود گوشی بده زهره گفتم من دیگه اصلا تو اومدارم با تو حرف میمزن من قهرم با تو بعد تا یه هفته که گذشت روز عرفه شد روز عرفه شد من داشتم میرفتم توی اسکا نشسته بودم داشتم میرفتم بردوی عرفه بعد جواد زنگ زده من گوشی بر نداشتم بعد پیمان برام نوشت نوشت که سنم زهره جان ببخش من حلالم کن میدونم خیلی عذیبت کردن گفت ما داریم میریم معمولیت داریم میریم حلالم کن اگه زنده بر نگشته سین زنان داره داه مؤثر دار کنید شهید بشید از شبکه رادیوی معرف برنامه ی روایت عشق رو تقنیم شما کردیم و مهمون خانوم زهران آسری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شاهده افغانستان بودیم حرف شما با زهران آسری و زهران آسری با زهران آسری حرف شما با زهران آسری حرف شما با زهران آسری و زهران آسری رادیو معرف سلام فضیلت و فطرت امام رضایی ایران زنفقارو ایران آشورایی در روح و جان من میمانی ای وطن در روح و جان من میمانی ای وطن توی توی تو هستی حرم توی تو خانه من در روح و جان من میمانی ای وطن توی توی تو هستی حرم توی تو خانه من در روح و جان من توی توی ای مالی ای وطن توی توی سیره را توی توی ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران بدگوهران ای نهر رقشان زیر سایه ای درباشی درمان ای دلو جان ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران بدگوهران ای نهر رقشان زیر سایه ای درباشی درمان ای دلو جان ای میهن خدایی سحن امام رضایی ایران زلفه بارون ایران آشورایی ای میهن خدایی سحن امام رضایی ایران زلفه بارون ایران آشورایی ای ما ب زاندگان چیکار شوه pare er اعAdam و c AAA Oooh احمایت محلل ای کشور جریف مثر دوباره ای کارهات ک hahahaha ماخذ ای که همه می شه امان که خدا بالکرم روح پیών از آمد AW攻ایی Chahayет نور دده قوم کامنه ای رهبر ما نور دده قوم کامنه ای رهبر ما نظام اسلامی شاکلش اینه مبتنیه بر اصول و آرمانهای قرآنیست قرآن هیچ چیز رو فروگذار نکرده در تفسیر قرآن در طبیعین مفاهم قرآنی روایات ما کلمات معظومین خود نجل بلاغه شریف هیچ چیز رو فروگذار نکرده نظام اسلامی کشور اسلامی جمعیت اسلامی تعریف مشخصی دارد بر اساس این میارها و این آرمانها و این اهداف که ترسیم شده در کتاب و سننه ما باید به سمت این آرمانها حرکت عرضش هایی تعریف شده بایدها و نبایدهایی تعریف شده باید به سمت این بایدها و نبایدها حرکت بکنیم تلاشمون رو باید بر این جهت قرار بدیم نمیتونیم ما در مسائل گناهون سیاسیمون اقتصادیمون و دیگر چیزها پیروب مبانی تمدن مادی قرب باشیم تمدن قربی البته مذاهی هایی داره در این شکلی نیست از هر مذیعتی در هر جای دنیا در قرب و شرق و دور و نزدیک هر جای مذیعتی هست که ما میتوانیم یاد بگیریم استفاده کنیم باید بکنیم در این تعدیدی نیست اما بر مبانی اون تمدن نمیتونیم تکیه کنیم مبانی اون تمدن مبانی قلطیست مخالف با مبانی اسلامیست عرضش های اون تمدن عرضش های دیگریست از این شما میبینید خیلی راحت میرسن اللحاظ قانونی اللحاظ اجتماعی اللحاظ رسانهی به چیزهایی که شما از فکر کردنش خجالت میکشید شمای مسلمان و عاشنایی با قرآن بنابراین نباید دوشار فعنصاهم انفصاهم بشبیم در این مقوله تبعیت از تمدن قربی تمدن قربی عبد باطن خودش رو خوشبختانه آشکار کرده در طول زمان اون جلوهی که در قرن 19 و نیمه اول قرن 20 ميلادی تمدن قربی داشت و تلعلویی که در چشم بینندگان از دور میکرد این پوز دیگه وجود نداره تمدن قربی با استعمار با تحمیل خواستهای خود با کشورهای دیگر با تصرف منابع سروت کشورها و ملتهای دیگر با کشتارهای وسیع با میارهای دوگانه با ادعای دروغین حقوق بشر با ادعای دروغین حقوق زن اینا رسوا کرد قرب رو تمدن قربی رو باطن قرب آشکار شد مرز اخلاقی بین زن و مرد رو برداشتن ادعا میکنن که نسبت به عرضش ها بیتفاوتن و این اختیار رو به هر کسی میدن سکولاریزم یعنی این دیگه سکولاریزم یعنی این دولت این حکومت نسبت به هیچ عرضشی جانبه نبداری نداره این اختیار رو به همه میده که طبق نظر خودشون و عرضش های خودشون زندگی کنن دروغ میگن دروغ میگن زن با چادر در یک کشور اروپایی مورد حمله قرار میگیره و مجروع میشه به دادگاه مراجعه میکنه دادگاه مشغول محاکمش میشه تو همون جلسه دادگاه اون کسی که قبلن به اون زربه زده مجددن زربه بیزنه به اون زن رو میکشه آب از آب تکن نمیخوره یعنی میارهای دوگانه در قرب حقیقتا