مدن گفتن که نه ایشون لور بوده یعنی میخواستن برایش ایک شناسنامهی درست بشه لور بوده از قوم لور بودن که مهاجرت کرده بودن به مازندران خودشون که چند تا چیزهی خواستن ریشه هایی به اسطلاح ایرانی درست بکنن پرد تناغذ و خدشه است حالا اصلا مهم نیست من نمیخواهم روی قضیه تأکید کنم میخواهم بگم که ریشه های خانوادگی ایشون واضح و مستند و مشخص نیست و چون اصلا این پسفند بگ مازندرانی نیست پسفندی مربوط به اون مناطق ماوراق افکاس که اونا خب از مدتها قبل دیگه جز ایران اصلا نبود ایرانی مثلا حساب نمیشدن بعد همینطور توی سپاه قضیه ها مونده وقتی که مزفردین شاه شاهه که او دوره مشروطه و ایناست مثلا این رزا پهلوی رزا خان حدود بیس ساله بوده زمان مزفردین شاه و جزوی به اصطلاح افسران قضاقه قضاق ها امدتا زرگو بودن منفور مردم بودن هر جامعه رفتن اموال مردم رو میخوردن میشکستن میبوردن فرارت میکردن صورت حساب نمیدادن پولی نمیدادن معمولا قهوه خانه ها و کاروانسرا ها به قضاق های ایرانی و روسی به فرمانده هاشون به خصوص افسراشون باج میدادن برای که در امان بمانن و از دست اینا شاکی بودن اما بیپناه بودن هیچ جانم تنستن از دست اینا شکایت بکنن راجع به رزا خانم در این دوره بعضی دوستان و همکارانش که چیزایی ازشون نقش شده اینه که خب این در جوانی تو همین صفای قضاق بود از این قبیل شرارت ها و تجاوزات به دیگران موارد مکرر داشته شرب خمر و بدمستی باجگیری قماربازی و از این قبیل لاتبازی ها زیاد داشته و ششک کش بودن دیگه اینا با اسلحه قلدر بودن بهش رزا قلدر میگفتن و این تیپ ششک کش ها و توفنکی ها معمولا شرور لاتمنش جلوی مردم بیچاره بودن ولی جوره فرماندهان روسشون روسیشون به شدت زلیر و حقیر بودن این رزا خانم همطور بوده یعنی برای سربازای رد پایین خودش بسیار خشن و بدرفتار بوده و برای اینکه درجه بگیره در سپاه قذاق و دل افسرای روسی رو از خودش رازی کنه دلشونو به دست بیاره هر کاری میکرده و خط قرمزی نداشته و از اون طرف رزا پهلوی هوییتش شما اگه نگاه کنید اوندتن به نوع اسلاح سازمانیش بوده یعنی شخصیت دیگری نداره آملی بوده فرمان بر و المعمور و معذور شهرتش مثلا رزا شستیر چون یه مدتی شستیر داشته بعد یه مدت رزا مکسیم چون این مسلسل مکسیم روسی آمده بود اینها در واقع رزا خان یک کسی بوده مثل انگار در حکم یک شمار سلاح بوده حالا هوییت دیگه نداشته بود مثل یک سلاح سازمانی در خدمت رئیسا و رهبراش بوده حالا هر کس هر و خرچی بود سوال دیگری که اینجا دوستان پرسیدن رزا پهلوی در زمان نهزت مشروطه کجا است و چه میکنه و زندگی شخصیست چطور بوده و خلاصه چه میکرده در عصر مشروطه خب اینجا عرض کردیم که هر جا خشونت و خیانت هست رزا شستیر هست در خدمت در این دوران بپرسید زمان مشروطه نهزت مشروطه رزا خان کجا بوده چه کار میکرده هیچی اشون چاکری میکرد مردم رو میزد مزد میگرفت درجه میگرفت اضافه حقوق میگرفت بعد وضعش که یک کمی بهتر میشد هر چند وقت یک زن تازه میگرفت اولین ازدواجش هم تو این دوره بود حالا غیر از روابط پنهان با بعضی زنان که گاهی سالها بعد یک فرزندی پیدا میشد که محصول این روابط بود و ادامی کردن بچه های او هستن حد درقل سه تا مدعی که توسط رژیم با پول یا زور هر شبت مجبور به سکوت شده بودن بعد افشار شد که اسماشون بود تعداد که مدعی ها خیلی بیشتر از اینا بود و شد اما سه چارتاش اصلا همون مقاهم علنی شد بنابراین پنج تا ازدواج علنی داشته رزاخان و در چهار زنش که اختلاف نیست و خب با زنان متعددی هم روابطی داشته در واقع این پهلوی اول حکم یکی از شماقه های دربار قاجار رو داشت که یه وقتی تحت امر افسران روس مشغول تغییب و سرکوبی مشروط خواهان بود بعدا هم آلت فعل انگلیسی ها در سرکوب ملتش در دوره یکی بعد محمد علی شاه میاد که بعد مزفرد ایشا و درگیری های مشروطه و ازده مشروطه دیگه خیلی شدید و کفی خیابونی میشه و مشروط خواهان رو قدمتون درداری و قدمتون درداری خب این رزاخان در صرف مقابل سکتارخان و باورخانه تبریز و مردم تبریز رو محاصله کردن در حسر و گروسنگی و فشار و زیر آتش و رزاخان رزاپهلوی فرمانده مسلسل چی هست یعنی فرمانده گروهان مسلسل رزاخانه که مردم رو به رگبار میبنده بعدا در کشتار انقلابیون جنگل و مرزاکوچکان باز این رزاخان فاسیه سد و جلات هست که دستش به خون مجاهدین جنگل آلوده هست و جناب مرزاکوچک در سرکوب نهزت کلونل تقیخان پسیان در خراسان باز این هست خلاصا هر جا که جنایت و آدم کشی هست این آدم هست شیخ محمد خیابانی آلم مجاهد بزرگ در آزربایجان او هم به دست همین نیروی غذاق به شهادت رسید در همون ماهایی که رزاخان رو انگلیس ها کردن فرمانده کل غذاق ها و آماده می شدن برای کودتای لندن تو همون ماهای آخر قبل از کودتا بود که هم رزاکوچک خان رو هم شیخ محمد خیابانی رو این همه رو به شهادت رسوندن و قبل تر هم که خب در خیانت تبریز اینا نقش نشنن سال ها اون اوائل برای دربار رزاخان آدم میکش برای دربار قاجار و برای روسیه هم وطناشون میکش بعدم سال ها در خدمت انگلیسی ها کشتار کرد تا ایران رو به کنترول کامل اونها در بیاره تو همین تبریز همین حسر اقتصادی و نظامی تبریز کیا بودن که یاران ستارخان و باغرخان رو در سرمای زمستان با پای برهنه در بیابون در بیابان ها می بردن و اسیران رو سر می بریدن همینا بودن رزاخان یک عمر در سپاه استبداد و استعمار خون روی ریخت تا آقابت به انوان گماشته غرب در رأس رژیم جدید استبداد سلطنت پهلوی قرار گرفت. سآل دیگه که در این زم باز انان دوستان فرشتدن اینه که میگن ستارخان و باغرخان چه تیپ رجالی بودن که این دوتا سردار از جمعه نمادهای انقلاب مشروطه شدند اما یه دورانی در تبلیغات بعضی گروه های مثلا ملیگرا یا چپ مورد استفاده های شگه روشن فکری جریانات معارض و متعارض قرار گرفتند خب الان این تغییر تاریخ و تحریف تاریخ در هر دو جهد اتفاق افتاده هم اصل رژیم پهلوی رو ایک رژیم فاسد و مفسده به انوان یک رژیم منجی و پیشرو خواستن نشون بدن از اون طرف هم انقلابیون رو که رهبرانشون مجاعدین بزرگ دارم نهزت مشروطه و غیر او همیشه علما مجاعد بودن و مجاعدان مؤمن و متدیل با انگیزی اصلایی و دینی اینا رو هم بزرگ تحریف میکردن و یه چهرهای دیگر رو قهرمان میکردن یا همین چهرها رو تحریف مثلا این بلات بر اسر تحلیل کل نهزت مشروطه هم آمده تحریف های تبلیغاتی و سیاسی ایدئولوزی که متعددی در مورد نهزت مشروطه اتفاق افتاد تاریخ تحریف شده از مشروطه چپا نوشتن کومونیست ها یه تاریخ تحریف شده رو رژیم سلطنتی و روشنفکلاش نوشتن فراماسون ها و مستشقین غربی یه تاریخ های نوشتن و انواع تاریخ ها نوشته شده هم کسروی تاریخ مشروطه رو نوشته خب لابلای حرف هایی که مجبور بوده بگه اتون دیگه تاریخ سریع بودن انواع اقسام دخل و تصرف ها تحریف ها و دروغ ها یه جایی کوچک نمایی یه جایی بزرگ نمایی رو انجام داده بوده که اصلا خود کسروی که زد شیعه زد روحانیت اسلامه زد مخالف دینه یه آدم بدعت گذاره با اون ثوابقش خب این معلومه وقتی یک تاریخ رو منویسه با چه جهدگیری داره منویسه گذینش میکنه کوچک و بزرگ میکنه و الاس سدتارخان کیه؟ سدتارخان سریعا و مکرران به تکرار اعلام میکرد که من به فتوای مرجعیت نجف علما و مراجع تبریز و نجف من وارد جهاد شدم یه جا میگه من به حکم و به فتوای آخوند خراسونی مرجع نجف وارد جهاد شدم و دست از نبرد مقدس علیه اشخالگران خارجی و استبداد حاکمیت استبداد داخلی بر نخواهم داشت خب بعدها بعد از به اسطلاح پیروزی سوری مشروطیت که این نهزت به دست بیگانه افتاد به دست نامهرمان افتاد و خیانت شد به مشروطیت به دست همین جریان نفوزی در مشروط خواهان در تهران سدتارخان و باغرخان خلصلاه شدن و بعد شهید شدن مجروح شد بعدم شهید شد همون کاری که رئیس علی دلواری رهبر مجاهدین و نهزت مقاومت زده انگلیسی و زده اشغالگر در جنوب در بوشهر و اون استان در تنگستان و دشتستان انجام داد اشونم وقتی که شهید شد به رست اوامل انگلیس و سیب کروی بود منو ببرن کربلا امیر کبیر هم مرقدش کربلا است اما ببینید اینا مسلحین و صالحین اونجا همه انگیزه ها و نیتگاه های دینی دارن امیر کبیر که در واقع او رو باید پیشتاز نوگرائی و پیشرفت و اصلاحات در قالب اسلامی ایرانی مثلا اجمالا در دارون درون حکومت قاجار دانست خب ایشون کسی بود که در برابر بابیگری و بدتگذاری های این جریانه که بعدا بابی و بهایی و اینا شدن استاد و او باعث شد که اول مجبور باشی باید مناظره کنی اثبات کنی که پیغمبری و خدایی و وقتی که تو مناظره علی محمد باب به گریه افتاد و خلاصه گفت من بی خود گفتم و اینا و از این به بعد اگر دیگه ادامه بدی مجرمی دیگه مسکن نظری نیست و چون ادامه داد و کسانی را به کچی و خیابان ها میکشون و باعث کشتار آدما درگیری های خیابانی میشه و تو شهرهای مختلف بعضی مردم رو علم ها رو زدن کشت نوینا حامی امیر کبیر استاد تا علی محمد باب به جزای خودش برسه و ادام بشه و لذاینا خیلی کینشو داشتن روسا و به خصوص انگلیسا همش قاتلان ستارخان کین؟ همون قاتلان شیخ فضولای نوریه امثال یپرمخان ارمنی که یک تروریست اسلام ستیز بود و یفوز کرد آمد تا شد در تهران از مسئولین اصلی امنیتی و اطلاعاتی پس از مشروطه و خیلی خیانت گرد و زنهت کرد یا باغرخان وقتی که در پشت جبهه مشروط خواهی خیانت شد به اینا او در جنگ جهانی اول بعدها با نیروهای خودش وارد نبرد شد و جهاد علیه روسا و انگلیسا حتی در کنار هم مجاهدین مسلمان ایرانی و نیروهای مسلمان اسمانی با فتواه علما و مراجع که با این که ما به اسمانی ها خیلی اعتراض داریم و اینا اشکالات زیادی وارده و اینا هم ستمگر بودن ستم کردن اما الان ما متحد میشیم با اسمانی علیه کفار علیه انگلیس و فرانسی ایتالیا روسیه و هر کس هر جا از ایران تا اراق تا لیبی که به دست ایتالیایی ها افتده بود و از این قبل همین ها حکم جهاد دادن مراجع خب این باغرخان رفته بعد از غذایه مشروطه تو جنگ جهانی اول رفته علیه روسیه و انگلیس داره می جنگ جهاد میکنه در ایران و اراق در کنار مجاهدین ایرانی و اراقی و اسمانی و فتوه علمه و اطلاقا همون مسیر تو همون جاها تو راه برگشت و اینا به دست افراد نفوزی ایشون ظاهران به شهادت میرسه به افصولت غذا خان تقریبا همه جا تو صف دشمنان آزادی و استقلال کشور بوده در عملیات علیه قیام تبریز قیام مشروط خواهان تبریز غذا پهلوی فرمانده مسلسل قذاقه ها سلیه جنبش که اینا اینقدر شهر رو در محاصره و تحریم و قهتی و گرسنگی نگه داشتن که زیر آتشباری اینا مردم مظلوم یونجه میخوردن تا از گرسنگی نمیرن اما در برابر محاصره و بمباران و قهتی بیماری سرمای زمستان و خیانت و اشقال که بعد روسی های ما آمدن دیگه که تبریز و اشقال کنن چون حکومت و رژیم نتونست و امثال رزاخان چرا مقابلت میکردن مردم تبریز با حکم مرجعیت شعر به حکم نجف و تسلیم نمیشدن و السلام علیکم و رحمت الله محمد و آل محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد و اجل فرجمان چی شنیدید برای بیداری بود و صحبت های اصاد رحیم پور از قدی دوازده و بیست و پنج دقیقه امروز زمان بازپخش این برم هست ساعت دیگه این برم هست یک و چهل و پنج دقیقه از رادیو مارف خدمتون اعلام میکنم و دوت میکنم شرمنده روایت کتاب نشان حسن باشید روایت کتاب نشان حسن کتاب بر اساس کتاب نشان حسن نوشته لیلا مهدوی بنام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از رادیو مارف میشه نوید در این بررامه گذیده ای از کتاب نشان حسن در ساختار روایی نمایشی اقتباس و روایت میشه نشان حسن داستانی جذاب و روایتی تأثیر گذار از زندگی فرزندان امام حسن مشتبه علیه سلام و حضور اون بزرگ باران در واقعی کربلا است نویسنده در این اثر زمن بهرگیری از منابع تاریخی از انصر خیال هم بهره گرفته و به سراغ روزهی مشهور از کربلا رفته جایی که آینه ها به پای خرشید میفتن و اطر حضور امام حسن مشتبه در دشت پراکنده میشه در برامه غرب تا جایی شندید که کاروان امام حسین علیه سلام در ادامه مسیر کوفه به منزلگاه زوح و سمرسید و کاروانیان سیاهی لشکریان کوفه رو از دور دیدن. امام بنی حاشم و یارانشون رو برای گفتگو به خیمه دعوت کردن و حالا ادامه روایت کتاب نشان حسن در قسمت 23 بنی حاشم و یاران امام در خیمه اون بزرگ وار جم شده و منتظر حرف های حضرت بودن کمی که گذشت امام دستای مبارکشون رو به آسمون بلند کردن و بعد از نام خدا و حمد و سلام سنای اداهی فرمودن کارها چنان شده است که میبینید دنیا دگرگون شده و به زشتی گیرائیده است خوبی پشت کرده و بدی افسون و چیره گشته و از خوبی و راستی جز اندازه تحمانده ی زرفی و چراگاهی اندکمایه و توهی چیزی نمانده است آیا نمیبینید که به حق عمل نمیشه و از باطل باز نمیدارند در چون این وضعیتی مؤمن باید مشتاق دیدار خدایش باشد من مرگ را جز کام یابی و زندگی با بیدادگران را جز بدنامی و رنج و خاری نمیبینم امام آهی کشیدن و ادامه دادن مردم بندگان دنیایند و دین تنها زبانشان میچرخد تا وقتی دین را میخواهند که معاش و منافع دنیایشان به خطر نیفتاده باشد پس هرگاه به تنگ نا و آزمون افتند دینداران اندک و کمیاب میشوند بعد از حرفای امام قاسم تو فکر رفت و با خودش گفت خونم از فصل الخطاب امویم ابا عبدالله به جوش آمده است گفیان از فصل خطاب امویم همان کردند که پیش از این در حق پدرم حسن مجتبا و جدم علی مرتزا کرده بودند قاسم تو فکر بود که صدای برادرش امرو شنید به چه فکر میکنی قاسم؟ به صلح پدر و جفایی که در حقش روا داشتند روزی مادرمان از صلح هدیبیه برایم گفت میگفت از پدرمان چنیده است که صلح هدیبیه زمین سازفت مکه شده است حال ده سال از صلح پدرمان با معاویه میگذرد میخواهم بدانم صلح پدر چه اثری بر این بلوای کفیان داشته است چه میخواهی بگوی قاسم؟ باید خلوت کنم و خوب بیندیشم صدای هم همه تو خیمه بلند بود کمی که گذشت زوهایر ابن قین بلند شد و رو به حاضران گفت شما سخن میگوید یا من بگویم؟ همه نگاه ها به سمت زوهایر چرخید زوهایر یه قدم جلو رفت و به یاران امام نگاه کرد قاسم سرشو به گوش اموی بزرگ وارش حضرت عباس نزدیک کرد و گفت امو جان اگر لشکریان کف ما را ببینن چه؟ دیدند قاسم جان میدانند ما کجاییم فرماندهشان هربن یزید ریاهیست آمده از تا راه را بر ما ببندد قاسم خواست حرفی بزنه که صدای زوهایر تو خیمه پیچید یا عبا عبدالله سخنانتان را به جان شنیدیم به خدا سوگند اگر دنیا برای ما جافدانه و باقی بود و تنها یاری و پشتیبانی از تو موجب جدایی ازم بود خیام و همراهی با تو را برزیستن در دنیا ترجیمی دادیم قاسم از پشت پرده ی عشق به زوهایر نگاه میکرد بعد از زوهایر مردی درشت اندام با صورتی آفداب سخته بلند شد و گفت یا عبا عبدالله به خدا سوگند ما بر نیت و انگیزه خیش با بسیرت ایستاده ایم و مشتاق لغای پروردگاریم با دوست شما دوست با دشمنتان دشمنه قاسم روب برادرش عمر کرد و پرسید او کیست عمر؟ نافبن حلال بجلی قهرمان سفین و یار جدمان علی در نهروان او همانی نیست که در منزل واقصه به کاروان ما ملخ شد؟ آره خوده است تو در طب نیست سختی من نیزوران نمیشناختم علی اکبر او را به من معرفی کرد عمر و قاسم مشغول صحبت بودن که برای ربن خزیر همدانی بلند شد تابش مستقیم آفتاب مانه میشد که قاسم اونو خوب ببینه قاسم با تقت به برایر نگاه کرد و با خودش گفت برایر را خوب میشنسم امویم عباس او را سید القررای اهل اراغ معرفی کرده و گفته در تمام اراغ مرد دانشمند و فازلی چون او نمیشنست برایر امامه ی سفیدی رو سرش بود و صورتش مثل صورت حبیب نورانی اون رو به امام کرد و گفت یا عبا عبدالله به خدایی سوگند یاد میکنه منم که منت او بر ماست اکنون افتخار جهاد در کنار تو نصیب ما گشته تا برای یاریت اعضای بدن من قطع قطع شود و جدت در غیامت شفیع من باشد با شنیدن حرفای یاران امام قاسم تو فکر رفت و با خودش گفت تاریک پیداس جنگ نزدیک است کچکتر که بودم بزرگترین حضرتم نبودن کنار مانده کنار پدرم بود دوست داشتم در جنگ با معاویه کنار پدرم شمشیر میزدم همیشه به برادرم زید رشک میبردم و هر بار در خلوت از او میخواستم خاطره حضورش در اردوی جنگ را بگوید رؤیای کودکیم در همان جنگ ها خلاصه میشد وقتی در خیالم باشم شیر چوبینی که امویم عباس برایم ساخته بود به جنگ با سپاه معاویه رفتم و در میانه میدان زوار برعزب یک کتازی و سپاه دشمن را تارو مار میکردم وجودم از شیرینی پیروزی قرخ در شادی و شفت میشد گاهی سعی میکردم برادر کوچکترم عبدالله رانیز با خودم را کنم اکنون و در دل این سهره رؤیاهای کودکیم به حقیقت نزدیک شده است اکنون حاضرم تا آخرین قطره خونم را نصار مولایم ابا عبدالله کنم قاسم تو فکر بود که با صدای برادرش عمر به خودش اومد کجا سیر میکنی قاسم؟ قاسم به سمت برادرش عمر چرخید و گفت به این فکر میکنم که گویا کوفه سرزمین معود است و موسا میخواهد وارد مدین شود آن لحظه ای که ساهران اصای چوبین را برزمین بیندازند کنار موسا ماندن تماشایی خواهد بود کمی که گذشت حسن به سمت قاسم و عمر رفت قاسم رو به برادرش حسن کرد و پرسید اکنون چه میشود برادر؟ به مدینه باز میگردیم؟ از کدام راه؟ از همون راهی که آمدیم از همون راه به حجاز برگردیم راه راه از هر سو بر ما بستن قاسم نمیتوانیم به کوفه برویم نه راهی به سمت حجاز داریم ما که نمیتوانیم اینجا بمانیم وقتی نه راه به کوفه داریم نه به مدینه یعنی جنگ میشود؟ امویمان ابا عبدالله مدینه را تر کرد تا مجبور به پذیرش ظلم و زلت نباشد حتی در مکم نماند یادت هست آن چند نفر جاسوسی را که از شام به قصد جان ابا عبدالله به مکم آده بودند؟ همانهایی که بنز و بحیر به بندشان کشید؟ آره، حال مولای من برای دوری از جنگ رنگ سفر را به جان میکشید اما هرگز دست به قبضی شمشیر نخواهند بود مگر این که مجبور شوند با شنیدن این حرف عمر گفت ما زندگی در سایه زلت را نمیخواهیم آسم دنبال حرف برادرش عمر را گرفت درست است ما هرگز تنبه آسایشی نخواهیم داد که در سایه سازش و زلت و مدارا با ظلم و جور آل امیه باشد پس اگر مجبور به جنگ شویم مصداق جهاد است حسن دست رو شونه قاسم گذاشت و گفت همین است قاسم جان آشق واقعی از جهاد باکی ندارد حسن اینو گفت و به سمت حضرت عباس رفت کمی که گذشت به فرمان امام کاربان از توقفگاه زوح و سم بیرون رفت موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی از بین ریگ زارها رد شد و به سرزمینی رسید که آباتر به نظر می رسید. کمی که گذشت امام فرمان توقف دادن. به جز زنها که در کجاوه ها و جهاز شطرها نشسته بودن بقیه از مرکب ها پیاده شدن. کمی که گذشت از دور سوارانی پیدا شدن. اونا به تاخت به سمت کاروان امام می اومدن. به دستور امام همه سواره از پاشون شدن. حضرت عباس و حضرت علی اکبر شمشیرهاشونو از نیام بیرون کشیدن و چند قدم جل رفتن. کمی که گذشت هیس سوار با چهره های پوشیده از راه رسیدن و از اسباشون پیاده شدن. سردسته ی اونا نقاب از صورت برداشت. امام اونا شناختن. مرد به سمت امام رفت و سلام کرد. حضرت از از پیاده شدن و با آغوش باز به سمت مرد رفتن. کمی بعد به فرمان امام کاروانیان جهاز از روی شطرها برداشتن و خیمه ها رو در منطقه اوزای بله جانات برپا کردن. هشت نفری که به تازگی وارد کاروان شده بودن به خیمه امام رفتن. آتیش برپا و بوی نون تازه همه جا پیچیده بود. عمر مشکی برداشت و به برادرش خاصم گفت میخواهم برای افتناب به بادیهی بروم که میگویند از آن قبیله بنی تمیم است. عمر اینو گفت و سوار عصب شد. قاسم روبه اون کرد و گفت قاسم و عمر سوار برعصب به سمت بادیه رفتن و با مشک های پر از آب به سمت خیمه ها برگشتن. در همین وقت ادده ای از خیمه امام بیرون اومدن. هشت سواری بودن که ساعتی پیش وارده کاروان شده بودن. کمی که گذشت سردسته اونا با امام خداحافظی کرد. بعد سوار عصب شد و به تاخت از منزلگاه بیرون رفت. قاسم روبه برادرش حسن کرد و گفت این مرد که بود؟ زود آمد و زود هم رفت. تره ماه بود. مردی از قبیله ی تایی. مگر نی آمده بود که بماند؟ همراهانش ماندند. اما خودش آمده بود تا عبا عبدالله را از رفتن به کوفه برحذر دارد. رفت با این وعده که از قبیلش آزوغ برای قافله ما بیاورد. حسن چند بار آه کشید و به نقطه ای خیره شد. قاسم منتظر ادامی حرفای برادرش بود. اما حسن ساکت بود و حرفی نمیزد. تو فکر رفته بود. قاسم روبه اون کرد و پرسید برادر آیا مطلبی تو را آشفته کرده است؟ حسن نگاه امیغی به برادرش قاسم کرد و گفت اکنون دورانی رسیده است که شغالان عرصه را بر شیران تنگ کردند. حسن اینو گفت و به نقطه ای در دور دست خیره شد.