تقدیمتون خواهیم کرد و بعد از اون هم آیامیدان سید رو می شنوید سپس در پایان این بخش ساعت 21 و 30 دقیقه سخنان از اطلاعیت الله جوادی آمالی رو پخش می کنیم که امشب آیه 123 سوره مبارکه ماعده رو برامون تفسیر می فرمایند دعوت می کنم همراه ما شنونده گه برامه کتا مدت پارسایان باشید به مدت نه دقیقه با سخنان وجهت الاسلام المسلمین وحیدی سرگشتگان کویت پروای سر ندامند سرگشتگان کویت پروای سر ندامند آشفتگان موید از خود خبر ندامند از خود خبر ندامند از خود خبر ندامند آشفتگان موید از خود خبر ندامند پارسایان بر درگه تو بحریست از آب چشم و شام خلق جهان مزار رو در ره گذر ندامند وجهت الاسلام وحیدی در ره گذر ندامند بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحیم درک داریم هیچ وقت نشده که پام رو در مقابل خانمم دراز بکنم به خانمم که سیده هست احترام میکنم این یک عدب اسلامی بوده که احترام به سادات رو توجه میکردن حاجه های تیاره رحمت الله علیه بعضی وقتا میرفتن از بازار کاهو میخریدن میشستن تمیز میکردن آماده میکردن بعد به برخی حجره طلابی که سید بودند میبردند میذاشتن وسط اون حجره که این طلبه محترم که از درست برمیگرده و خسته هست بتونه یک چیزی میل کنه نقل میکنن که هم حجره ایشون داشتن که سید بوده اون سید بزرگوار ترشی میلش کشیده بوده مرحوم تیاره رحمت الله علیه برای اینکه بتونن اون ترشی رو تحییه بکنند سختی سفر از قمتره تا اسفهان رو برخودشون هنوار میکنند میرن اسفهان که حاجت یه سیدی رو براورده بکنند به احترام به یک سیدی بکنند میرن و برمیگردند و اون ترشی رو فراهم میکنند قصه دیگری نقل کنم خدا رحمت کنه مرحوم نیزا جواد آقای تهرانی رحمت الله علیه کتابی نوشته بودن ایشون یه آقای سیدی وقتی اون کتاب رو میبینه خیلی بی احترامی میکنه به مرحوم نیزا جواد آقای تهرانی و ناسزا میگه ادهی از محترمین رفتند و گفتند که آقای ایشون به شما ناسزا گفته مرحوم آیت الله نیزا جواد آقای تهرانی وقتی که اون سید رو دیده بودن فرموده بودن که اگر شرعن اجازه داشتم حتما دست شما رو میبوسیدم بعد میگن من شنیدم که شما به من ناسزا گفتی این عمل شما که به من ناسزا گفتی حرف بد زدی از دو حالت خارج نیست یا به حق بوده ناسزای شما درست بوده خب من رو از قفلت دور کردی من رو آگاه به اشتباه هم کردی دست شما درد نکنه یا به ناحق بوده اگر به ناحق بوده و نباید این ناسزا رو به من میدادی حالا یک بحانه به دست من دادی که فردای قیامت وقتی خدای نکرده دست من رو بگیرن و به سمت جهنم ببرند من یه بحانه دارم میگم که آهانجان شما به من ناسزایی گفته و من چیزی به او جواب ندادم به همین خاطر من رو شفاعت کنید و نجات بدید اینجور با مهربانی با سادات برخورد میکردن خدا به هممون توفیق بده مراقب این آداب زیبای اسلامی باشین انشاءالله چون بعد سهرگاه در بی سر و سامانی داردار من خاکم و من گردم من عشقم و من دردم من عشقم و من دردم تو مهری و تو نوری تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جامعیم در سینه سوزانم مستوری و محجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی پیدایی و پنهانی پیدایی و پنهانی از آتش صدایت دارم من و دارد در داقی که نمی بینی دردی که نمی دانی دردی که نمی دانی من خاکم و من گردم من عشقم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جامعیم تو عشقی و تو جامعیم تو عشقی و تو جامعیم تو عشقی و تو جامعیم تو عشقی و تو جامعیم تو عشقی و تو جامعیم تو عشقی و تو جامعیم تو عشقی و تو جامعیم تو عشقی و تو جامعیم تو عشقی و تو جامعیم تو عشقی و تو جامعیم تو عشقی و تو جامعیم دردد دو دنبه دردد دو دنبه دردد دو دنبه نبوبت نبوبت نبوبت اون روز امویم روب شمار اندک یارانش و خطاب به کوفیان فرمود من فرزند علی و فاطمه دختر رسول خدایم من اصوه و سرمشق شمایم اکنون اگر پیمان شکنی کنید و بر بیعت خود پشت پازنید عجیب نیست زیرا پیش از این با پدرم برادرم و پسر امویم مسلم چونین کردید بیچار و فری خورده کسیست که به پیمانتان دل ببندد شما در شناخت خیش نیست به خطا رفته و بهره خود را تباه کرده ای هرکس پیمان شکنی کند خیش را شکسته است و به زودی پروردگارم مرا از شما بی نیاز می کند قاسم آهی کشید و باز تو فکر رفت آن روز نمی خواستم گریه کنم و از خود زعف نشاندم اما قربت امویم جگرم را آتش زده بود و توان مهار عشقم را نداشتم همزمان با ناله های من و عمر صدای گریه امویم عباس و علی اکبر نیز بلند شد در همه لحظه بود که لحظه این نگاهم با نگاه امویم عبا عبدالله تلاقی کرد نمی دانم در نگاهش چه بود که وجودم را آرام کرد و قلبم پر از امویم اتمنان شد اکنون راه بسته است و زخیره آب رو به پایان کودکان بیتابند و گاهی صدای نالهشان به گوش میرسد ما از مرگ پروائی نداریم چون برحقی قاسم تو فکر بود که با شنیدن صدایی به خودش اومد کجا سیر میکنی پسر امو؟ به برحق بودن من میاندیشیدم پس چرا پریشانی؟ پسر امو دنیا در برابرم لحظه بلنده لحظه حقیر تر میشود عبدالله ابن حر جوفی بود که همکنون قافل را ترک کرد درست است؟ علی اکبر لبخندی زد و به رد پای اصب نگاه کرد قاسم و علی اکبر روش انزارهای کربلا نشست و گرم گفتگو بودن که صدای پای اصبی از دور بلند شد هر دو گوشتیز کردن برای شنیدن صدای کوبش و سمع اصب که لحظه به لحظه نزدیک تر میشد کمی که بزرگ سوار راه رسید و از احس پیاده شد صورتشو با دستار سرخ کدری پوشنده و زره زردی تنش بود شمشیر و خنجری هم به کمرش بسته بود سوار به سمت خیمهی حضرت عباس رفت و گفت حضرت عباس به سمت اون رفت و گفت پیامت را بگو باید به خود حسین بگویم با شنیدن این حرف علی اکبر بلند شد و به سمت قاسد رفت و گفت پس شمشیر و خنجرت را به من بده نمیشود من فقط قاسدم معمورم و معذور فقط قسم رساندن خبر است این بار حضرت عباس با سلابت گفت پس خبرت را بگو تا ما به عبا عبدالله برسانیم قاسد مردد شد در مقابل سلابت حضرت عباس حرفی برای گفتن نداشت امیرمان میخواهد امشب با حسین مذاکره برسنیم قاسد اینو گفت و دستارو از رو سورتش کنار زد قاسم با دیدن سورت اون تحجب کرد و با خودش گفت قاسم با این فکر به سمت قاسد رفت و گفت تو چشمای قاسد قروری همراه با شرارت موج میزد اون نگاهیده من آمدم تا با مولایتان یا مردان جنگی گفت و گفتم زندگی در سایه سازش و آرامشی که امیرانت بخواهند برما تحمیل کنند عرضشی ندارد همانا مرگ با عزت و در راه خدا برای من گواراتر است نمیدانم کیستی اما مرا خوب به خاطر بسپار من حفظ ابن عمار ابن سعد ابن عبی وقاس هستم تو کیستی که اینگونه با من برسنیم من سخن میگویی حضرت عباس و علی اکبر سکوت کرد و میدان رو به قاسم داده بودن قاسم چند قدم جلوتر رفت و مقابل حفظ ایستاد و گفت من قاسمم فرزند حسن سید جوانان بهشت او که پسر فاطمه دختر رسول خداست جددم علی ابن عبی طالب هست تونیز نام مرا به خاطر داشته باش حفظ بدون اینکه صورتشو بپشونه دیهی چرفی به سمت عصبش رفت پا تو رکاب گذاشت و به تاخت از اردوگاه امام بیرون رفت قروب بود نسیم نیوزید و خاک قربتو تو هوا میپاشید مدتی که گذشت صدای ازان علی اکبر تو اردوگاه امام بلند شد بعد از نماز هر کسی در گوشه مشغول مناجات با خدا شد قاسم بین خیمه ها قدم میزد که امون بزرگوارش امام حسین رو دید حضرت اطراف خیمه ها میگشتن و خارها رو از رو زمین میکندن با دیدن امون زربان قلب قاسم تونتر شد عبرهای سیاه روی ماهو پوشونده بودن هیچ ستاره تو آسمون سوسو نمیزد و امی که گذشت امام همه رو به خیمه خودشون دعوت کردن قاسم همراه برادرانش امرو حسن وارد خیمه امام شدن حضرت عباس و علی اکبر کنار امام حبیب ابن مظاهر، مسلم ابن اوصجه و زهیر ابن قین کنار علی اکبر و آبس، جناده و برائر هم کنار اونا نشسته بودن امر سرشو به گوش قاسم نزدیک و گفت قاسم تو فکر بود که صدای امام تو خیمه پیچید و امام نداد و امام نداد قاسم تو فکر بود که صدای حضرت عباس تو خیمه بلند شد یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟ یا ابا عبدالله، مولای من، چرا برویم؟