این کنتم مؤمنین اگر مؤمن هستید نباید بترسید مؤمن نمی ترسد مؤمن تکیه بر خدا دارد درود خدا بر سردار دلها شهید سلیمانی یه جمله قشنگی دارد میگه من با تجربه میگویم میزان فرصتی که در تحبیدها هست در خود فرصتها نیست به شرط آن که نترسیم و نترسانیم آقا نترسیم و نترسانیم این سریح قرآن فلا تخافوهم از اونا نترسید و خافونه از من خدا بترسید این کنتم مؤمنین آیه 146 سوره آل امران در چنین فضایی نازل شده هست و که این من نبیین قاتل معهور بیون کفیر خدای متعال برای مجاهدان راه حق پنج ویژگی بیان کرده هست من اون چه که میخوام در این جلسه در ادامه فرصتی که در اختیارم هست ارز بکنم این پنج ویژگی هست پنج ویژگی مجاهدان راه حق اول اونها مردان خدا هستن ربیون یعنی کسانی که به خدا منصوبن نور خدا رو در چهره اونا میبینید باور به خدا رو در گفتار اونا میبینید اعتماد به خدا در قلب اونا موج میزند اونا به آیه انتنسرالله ینسرکم باور دارن به آیه ولینسرنالله من ینسروه باور دارن یقینا خدا یاری او به اشتابت یاری میکند درود خدا بر همه مردان راه حق درود خدا بر بزرگ مرد تاریخ معاصر ما که امروز او تبدیل به یک رهبر جهانی شده است مقام معظم رهبری ایشون در طول این تاریخ سی چهل ساله آیات زیادی رو در سخرانی های خودشون خوندن یه بررسی آماری شده است بیشترین آیهی که مقام معظم رهبری به اون استراد کرده در طول این سی درخواسته چهل سال آیه چهل سوره حج است وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ یقینا خدا یاری میکند اون کسی را که به یاری خدا بشتابد مردان جهادگر در راه خدا اولین ویژگیشون این است که خدایی هستند مردان الهی هستند ربیونند باور کردند که وَهُوَمَّ اَكُمْ اَيْنَمَا كُنتُ مَرْجُ وَبَاشِدْ خُدَا بَاشُمَا حضرت موسیٰ علی نبی نباالی و علیه السلام با بنی اسرائیل حرکت کرد رسید به رود نیل پشت سر سپاه فران پیش رو دریای خروشان فلما ترا الجمعان وقتی این دوتا گروه تو چشم شدن قال اصحاب موسیٰ اینالا مدرکون پیروان موسیٰ گفتن گیر افتاد این کار منتمام حضرت موسیٰ فرمود کلا اینم ایه ربی با من است خدایم من تنها نیستم خدا در کنار ماست بهو وم اکم اینما گنتم رهبر عزیزمون هم یه وقتی این جمعه رو فرمود فرمود گایی کار که سخت میشه بعضی از اطرافیان فشار میارن میگن ما در محاصره ایم شراعت سخته منم همون جمعه حضرت موسیٰ رو بهشون میگم که اینم ایه ربی اخیرن هم در دیداری که حضرت آقا با مسئولین دستگاه قضا داشتن که ملت ایران با دیدن ایشان خوشحال میشه و انگوشتری که در دست مبارک ایشان بود بر روی انگوشتر این آیه حق شده بود که انم ایه ربی خدا با ماست اولین میجهگیه مردان مجاهد اونهای که مورد تمجید قرآنند خدا باوری و خدا مهوریست دوم اونها اهل سستی ورزیدن نیستند فما وهنو لما اصابهم فی سبیل الله بالاخره کار برای خدا و تلاش در مسیر خدا زحمت داره صدم دیدن داره آسیب دیدن داره مردان خدا مثل امیر و المعملین در برابر این سختی ها سستی نمیورزند در درون دوچار تزلزل و تردید نمیشود درود خدا بر ملت ایران ملت بزرگی که پیغمبر گرامی اسلام در چندین روایت از مردم ایران زمین تمجید کرده است مردمی که در طول این چهل سال در هشت سال دفاع مقدس دویست و سی هزار شهید دادن شش سد و سی هزار جانباز تقدیم انقلاب کردن نزدیک چهل هزار نفر از جوانان این کشور اسیر دست دشمن شدن جزب آزادگانی که به وجود اونها افتخار میکنیم اما در این حال میبینید امروز اون ملتی که در خط مقدم مبارزه با سهیونیست است ملت ایران است فما و هنول ما اصابهم فی سبیل الله ملت ایران به خاطر این مسیبتها به خاطر این سختی ها سستی به دل راه نداده است درود خدا بر خانواده های شهده درود خدا بر مادران شهده بخانیم گاهی زندگی برخی از این مادران شهده را انسان مگیرد از این مادران با سلابت من متعالیه میکردم مادر چهار شهید شهیدان جنیدی این مادر بزرگ و سبور و او مساهبهی میکردن بهش گفتن که مادر پسر دیگهی هم داری گفت ای کاش فرزند دیگری هم داشتم نه برا خودم برا انقلاب اونم فدای انقلاب میکردم بلاخره باید جوانهای ما برن که این انقلاب روی پای خودش بیستد مادر بزرگوار دیگری مادر سه شهید مادر شهیدان خالقی پور همسر بزرگوار این مادر از سال شست تا سال شست و هفت در جبهه ها بود یک روز هم به خانه برنگشت پسر اولش رفت شهید شد پسر دومش رفت شهید شد پسر سووم رو میخواست بفرسته به جبهه آمد برای بدرقی فرزند سووم خبرنگار از او سآل میکنه میگه مادر ایر از این پسری که داری میفرستی پسر دیگه یم داری میگه دوتا پسر هم شهید شدن این پسر سووم هم هست پسر کوچک هم هم که دو سال اینجاست بهش میگه مادر ناراحت نیستی میگه چرا خیلی ناراحت هست میگه خواهی ناراحتی پس چرا بچهتو داری میفرستی جبهه گفت نه ناراحت نیستم که بچم بیره جبهه ناراحت هم که چرا دیگه پسر بزرگی ندارم بفرستم بره شهید بشیم اکاش به اندازه موهای سرم پسر داشتم اونها را میفرست دادم در راه خدا بروند شهید بشن فما و هنول ما اصابهم فی سبیل الله این مادران شهید برای ما درسن این مادران شهید اصله و الگوی مقاومتن درود خدا بر فرزندان شهدان در همین ماجرای جنگ دوازده روزه و دفاع مقدس دوازده روزه اده از هموطنان ما شهید شدن بعضی از این شهدان گرانقد خانواده هاشون همسرشون فرزندشون رجزهای شجاعانهی در کنار پیکر پدرشون خاندن که این رجزها لرزه بر اندام دشمن میدوز این است ریجگی امت مجاهد فما و هنول ما اصابهم فی سبیل الله یکی از این شهدان دفاع مقدس دوازده روزه امون از اهل مشهد بود پدر بزرگوارشون وقتی مدده عزیزی داشت ذکر مسیبت میکرد میخواست درباره فرزند ایشون مسیبتی بخونه پیغام داد گفت بگی درباره فرزند من نمیخواد روزه بخونی برای امام حسین روزه بخون ما پیروب اون آقاییم که فرمود امکنت با کین لشه انفب که لحسین علیه السلام فما و هنول ما اصابهم فی سبیل الله این ویژگی دوم ویژگی دوم سستی نورزیدن و در برابر سختی های این راه تحمل نشان دادن ویژگی سوام فرمود و ما زعفو از خودشون زعف در مسیر مبارزه نشان نمیدن مردان خدا سلابت در جنگ پالس زعف مخابره نکنیم پیام زعف به دشمن ندهیم مسئولان از دشمن از این مراقب باشن گاهی انسان میبیند در گفتگوی برخی از مسئولان تعابیری که احساس میکنه مثل این که این تعابیر نشانه زعف اوناست امت ما ملت ما یک ملت شجاع و قدرتمندن مسئولین ما باید چنین امتی رو نمایندگی کنن نباید زعف نشان بدن به دشمن ببینید وقتی ابو صوفیان پیغام داد گفت من میخوام به مدینه حمله بکنم پیغمبر فرمود مجروحان بلندشن ما میخوایید بریم به تعقیب سپاه ابو صوفیان خود این اقدام لرزه بر اندام دشمن انداخت ما نباید با گفتارمون با موازه امون خدای نکرده زعف نشان بدیم ویژگی چهارم فرمود و مستکانو به زانو در نی آمدن در مقابل دشمن تسلیم نشدن به التماس نشدن نیفتادن تزرع نکردن امت مجاهد امتیست که امتیاز نمیدهد و امتیاز میگیرد از دشمن خود یا میاستد تا شهید شود مانند سید و شهده سلام الله علیه و ویژگی پنجام وقت من روب اتمام سریتر عرائزمو جمع بکنم والله یحب و صابرین خدای متعال اهل سبر و دوست دارد امت مجاهد از نگاه قرآن اهل سبر است پنج ویژگی مردان مجاهد و زنان مجاهد رو ارز کردم اول این که اونها خدا مهورند خدایین دلشان از محبت خدا و ایمان به خدا روشن است دوم این که اونها سستی نمیورزند فما و هنول ما اصابهم فی سبیل الله سوم اونها زعف از خود نشان نمیدهند پیام زعف به دشمن مخابره نمی کنند چهارم و مستکانو تسلیم نمی شوند زیر بار زلت نمی روند و پنجم اونها اهل سبرند والله یحب و صابرین الگوی مردان و زنان مجاهد کیست؟ الگوی این جامعه مجاهد سید و شهداء و یاران با وفای اوست چه زیارت زیباییه و چه روایت عرضشمندی در کتاب شریف کافی مطالعه می کردم در ابواب و زیارات امام صادق علیه السلام می گوید زیارتت که تمام شد برو کنار قبر علی اکبر بعد از زیارت حضرت علی اکبر برو کنار قبر شهدای کربلا این جملات رو امام صادق به ما یاد داده است فرمود به اونها بگو السلام علیکم ایوها ربانیون درود در این کتاب شریف کافی مطالعه می کردن شما جلوتر رفتید ما پشتر شما می آییم انشالله بعد فرمود به اشون بگو شهادت می دن شما یاران خدایی و سادت و شهدا شما آقای شهدای آلمی ف دنیا و آخرة بعد این آیه که موضوع ارائز من بود در دل این زیارت امام صادق بهش اشاره بکنه بگو کما قال الله و کئین من نبیین قاتل معهور بیون کفیر فما و هنول ما اصابهم فی سبیل الله و ما ضعفو و مستکانو والله یحب بسابرین بعد فرمود و ما ضعفتم و مستکنتم شما زعف نشون ندادید شما تسلیم نشدید حتی لقیتم الله علا سبیل الحق تا به ملاقات خدای متعال نائل شدید یکی از اصوه ها و الگوهای این نوع زندگی بیبی جان ما زینب کبرا سلام الله علیه هاست این بیبی بزرگوار با همه سختی هایی که تحمل کرد با همه مسائبی که مشاهده کرد اما وقتی در مجلس عبیدالله ملعون به اون میگوید دیدی خدا با شما چکر فرمود ما رأیتو منو الا جمیلا در مجلس یزید ملعون با سلابت فرمود فکد کیدک وسع سعیک و ناسب جهدک هرچی میخوای تلاش کن فوالله لا تمحون ذکرنا به خدا قسم نمیتونی نام ما را محو کنی هرگز نمیردان که دلش زنده شد بهش تست بر جریده عالم دوام ما ولا تدرک و امدنا یزید نمیتوانی پایان ما را درک کنی در تمام طول این مسیر از خودش سبوری نشونداد استقامت نشونداد اما یه جایی سبر زینب و طاقت زینب تاق شد در یه جایی نشسته بود دید سر بریده برادر رو درون تش بذاشتن در مقابل یزید ملعون یزید با چوب خیزران و دندان ابی عبدالله اشاره می کند زینب صدا زد نزن یزید جگر ما رو خون نکن یه کسی شاهد سحنه بود گفت یزید نزن من خودم دیدم پیغمبر بر لب و دندان حسین بوسه می زد علا لعنت الله علا القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلمو ایمون قلبین ینقلبون اللهم احسنت برای ارمان بلندان kr بلندان هنین شبه و قوم انتقام اللهم احسنت عامل و ق cocon تانی کوارد فراموش موسیقی نق globule تانی کیاشوه موسیقی نگرده جلوی از جامعه دینی سدای فضیلت و فطرت سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اکبر راژیو معارف موجه افعی راژیف نوود و شش روایت کتاب بر اساس کتاب نشان حوزن نوشتید نوشتید نوشتید نوشتید نوشتید نوشتید نوشتید نوشتید من از استفاده کنم و برم ازا polls نوشتید به امام اعلام کردن و حالا ادامه روایت کتاب نشان حسن در قسمت پایانی سپاهیان امام و لشکریان کوفه مقابل هم سفارایی کرده بودن وقت مبارزه رسیده بود و تو نگاه یاران امام سلابت موج میزد زوهیر ابن قین در سمت راست و حبیب ابن مظاهر در سمت چپ سپاه برعصب نشسته بودن حضرت عباس پرچم به دست در میانی سپاه بود کمی که گذشت تبل جنگ نواخته و صدای چکاچک شمشیرها بلند شد هوا به شدت گرم بود و لپا از تشنگی و خشکی سفید شده بود صدای الله و اکبر از میدان جنگ شنیده می شد یاران امام با شجاعت می جنگیدن هنوز خرشید به وسط آسمون نرسیده بود که مسلم ابن اوسجه بعد از نبردی شجاعان از عصب روزمین افتاد کمی بعد برعیر به شهادت رسید حالا نوبت حبیب ابن مظاهر بود که بعد از نبردی قهرمانانه محاسن سفیدش با خون سرش خذاب بشه همین که خرشید به وسط آسمون رسید امام از لشگریان کوفه برای خوندن نماز مهلت خواستن کمی بعد صدای ازان حضرت علی اکبر بلند شد یاران باقی مونده امام در صف نماز نشسته بودن حسند و برادرش قاسم و امرو در سمت راست و جبش نشوند و با خودش گفت امام و یارانشون به نماز استاده بودن کمی که ازه چند سوار کمانده دوش به صفهای نماز خجون بردن و به سمت نمازگزارا تیر پرد کردن سعید ابن عبدالله هنفی و زهیر ابن غین از امام و نمازگزاران محافظت می کردن تا نماز به پایان برسه کمی که گذشت سعید روزمین افتاد بعد از نماز زهیر ابن غین از امام ازن گرفت و به میدان رفت و با صدای بلند گفت من زهیرم پسر غین که با شمشیرم از حسین و حرم پاکش پاستاری می کنم من به ازن مولایم حسین آمدم اکنون کیق من و پیکن شما زهیر تکبیر می گفت و شمشیر می زد حسن که استاده بود و جنگ زهیر رو می دید با خودش گفت چه کرده بودی زهیر که اینگونه امویم اوه عبدالله در پید فرستاد و خودش به طلبت آمد در جنگ تن به تن کسی حریف زهیر نبود اون عده زیادی از لشکریان کفی رو از دمش هم شیر گذارود تا این که کسیر ابن عبدالله شعبی و محاجر ابن اوسه تمینی به اون حمله کردن زهیر هم مثل دیگر یاران امام با چهره خندان و بشاش به شهادت رسید وقتی همه یاران امام شهید شدن نوبت به بنی حاشم رسید اولی نفر از بنی حاشم که آماده ی رعزم شد حضرت علی اکبر بود شبیه ترین انسانها به رسول خدا میخواست به میدان بره حسن به سمت علی اکبر رفت و گفت بگذار اول من برون پسرم قبل از این که علی اکبر حرفی بزنه امام حسین دست رو شنوی حسن گذاشتن و فرمودن تو یادگار برادرمی حسن حسن تا به موندن نداشت اما امام به اون ازن جهاد نمیدادن کمی که گذاشت حضرت علی اکبر بعد از ودا با پدر بزرگوارش به سمت میدان رفت و با صدای بلند گفت مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر سورو کنید رو به خدا کرده اید پسر شجاع امام مقابل لشکریان کوفه ایستاده بود و رجز میخوند و خودشو محرفی میکرد صدای علی اکبر لرزه برند دام کوفیان انداخته بود اون بزرگوار بعد از نبردی شجاعانه به سمت پدر بزرگوارش برگشت لپاش از تشنگی خوشک شد و ترک خورده بود علی اکبر بعد از گفتگوی با پدر بزرگوارش دوباره به میدان برگشت حسن هم زره بتن کرد و کلا خود رو سرش وزاشت و از امام ازن میدان خواست حضرت رو به اون کردن و فرمودن نه حسن تو امانت برادرمی امو جان مگر نه این که میان من و علی اکبر تا کنون فرقی نبود من چگونه بمانم و او برود اگر پدرم بود چه چون یتیم هستم باید بمانم حسن خم شد تا دست امامو ببوسه که حضرت اونو در آقوش گرفتن حسن به سمت خیمه ها نگاه کرد حضرت زینب رو بلندی ایستاد و دستشو سایبون چشماش کرد و به میدان نبرد خیره شده بود حسن محوه دیدن امه بزرگوارش بود که حضرت علی اکبر از عصب روزمین افتاد شهادت علی اکبر خیمه گاه امامو در حزن امیق فرو بارد حسن با اتماس از امو ازن میدان گرفته بود همین که سوار عصب شد برادرانش امرو غاسم به سمتش دویدن حسن سبر نکرد و به تاخت به سمت میدان رفت مقابلش درسته بود لشگر کوفیان ایستاده بود حسن تو حال خودش نبود چهره پدر بزرگوارش امام حسن مشتبه لحظه از ذهنش دور نمیشد حسن روبه لشگریان کوفه کرد و با صدای بلند گفت اگر مرا نمیشناسید من حسنم فرزند حسن ابن علی ابن ابی طالب همان که نوی رسول خدا بود و شما به او خیانت گردید و تنهایش گذاشتید اکنون در کنار امویم حاضرم به خدا سوگند که شما قومی زبون و نفین شده استید که در روز حساب از اقوبت و عذاب الهی در اما نخواهید بود مادرم زهرا در ملکوت انتظار مرا می کشند اما من اول شما را به جهنم می فرستم حسن شمشیرش از نیام کشید و در حالی که تکبیر می گفت به سمت لشگریان کوفه داخت شجاعانه و با سولت حیدری می جنگید صدای تکبیر برادران شمشیرش هم رو قاسم و عبدالله رو می شنید کمی که گذشت چند نفر حسن رو محاصره کردن فرزند شجاع امام حسن شمشیرش رو در هوا چرخوند یه دفعه امودی به سرش خرد و از عصب روزمین افتاد و از پوش رفت قاسم ایستاده بود و از پشت پرده ی عشق به برادرش که روزمین افتاده بود نگاه می کرد اون یه لحظه به امونی بزرگوارش امام حسین نگاه کرد که دستشون رو به کمرشون گرفته بودن بیرون خیمه ها هم زنهای حرم دوه خوله مادر حسن و فاطمه همسر اون رو گرفته بودن و ناله می کردن با دیدن این سحنه خون قاسم به جوش اومد و اون با خودش گفت قاسم با این فکر به سمت عصبش رفت که یه دفعه حضرت عباس بازوش رو گرفت قاسم رو به امو کرد و گفت امو جان برادرم تنها مانده بگذار برمم هنوز حضرت عباس لب باز نکرده بود که قاسم برادرش ام رو دید که سوار بر عصب به تاخت پیش می رفت حسن بیره مقتو میدان افتاده و خون معابل چشماشو گرفته بود مدتی که گذشت به حوش اومد و با دست خون از رو سورتش کنار زد سورتش به خاک کسبیده بود و همه چی رو محوط هسته سرده با امو جان رو برادرش ام رو دید و شمشیرشو هی درگونه تو هوا می چرخوند و حتی قدمی اقب نمی رفت امر سرگرم نبرد بود که شمشیری بالا رفت و به دست اون خورد دست راست امر قعد شد و اون از عزب رو زمین افتاد کمی بعد شمشیری دیگهی بالا رفت و به بدن امر خورد و خون فوار زد حسن رو زمین افتاده بود و با چشمانی خونی و عشقالود به پیکر قرقب خون برادرش امر نگاه میکرد هرچی میخواست فریاد بزن و بگه من زنده هم صدایی از هنجرش بیرون نمی اومد حسن تو حالت خلصه ای فرو رفت و با خودش گفت کاش اماندم که عمود بر فرقم نشست دیگر در این دنیا نمی باندم نکند لیاقت شهادت در کنار مولایم عبا عبدالله از من برم من صحب شود نکند زنده بمانم و شرمنده مولایم شود نکند بمانم و بر عشق پاکم به مولایم عبا عبدالله یا وسیع و جان شینش خدشه ای فارد شود حسن با این فکر دوباره از حوش رفت قاسم سیزده ساله به سمت عمود بزرگوار شما موسین رفت و ازن میدان خواست حضرت ازن ندادن قاسم با بغز گفت امو جان چون یتیمن به من ازن میدان نمی دهید یعنی اگر کسی یتیم باشد حق جاموزی و زرف رازی ندارد امام وقتی اصرار قاسم رو دیدن به اون ازن میدان دادن امام وقتی اصرار قاسم رو دیدن قاسم سبار برعصب به سمت میدان رفت مادرش نفعیله که از دور اونو میدید بلند بلند با خودش نجوا می کرد نفعیله تو دیگر آفتاب فرداران نخواهیدید دیدار شوید ابا محمد نزدیک هست قاسمت را نگاه کن با یه تاب بیاوری حتما میتوانی باید ابا محمد را روزفید کنی بلند شم و کمر را نفعیله نفعیله با خودش حرف میزد که یه دفع صدای رجزخانی پسر نوجوانش قاسم از میدان جنگ بلند شد اگر مرا نمیشه ناسید من قاسمم نبه رسول خدا و فرزند حسن مجتبا که در آتش زهر سوق قاسم کلا خود نداشت امامی سبز پدر بزرگ وارش امام حسن مجتبا رو به سرش بسته بود و با آرامش و سلابت شمشیر میزدید انگار حلاوت اصل رو تو دهنش مزه مزه میکرد قاسم بعد از نبردی شجاعانه با شمشیر ابن نفعیل ازدی از عصب روزمین افتاد امام در حالی که دست به کمر گرفته بودن به سمت برادرزاده شون رفتن یه دفع صدای شیون تو خیمگاه پیچید اما نفعیل ساکت بود انگار حلاوتی رو که پسرش چشیده بود مزه مزه میکرد از عبدالله برادر کوچک قاسم خبری نبود مادرش نفعیل به هر طرف نگاه میکرد اونو نمیدید نفعیل تو فکر رفت و با خودش گفت اکنون مرایم عبا عبدالله تنهای تنها شده نفعیل تو فکر بود که دوباره صدای شیون از خیمگاه پیچید