الفرج و آفیته و نصر ارز سلام و ارادت و تسلیت ما را به محذر مبارک امام زمانمون ابلاغ بفرما قلب مقدسشون را از ما رازی و خوشنوت برما کشور ما ملت ما نظام ما رحبر عزیز ما در پناه امام زمان محافظت بفرما شهدامون امام راهلمون امواتمون قریغ رحمتت بفرما آقبت امرمان و نسل جوانمان به خیر و سعادت ختم بفرما السلام علیه و سلامتی یا ابا عبدالله و علیه و سلامتی که خودت به فنائی امام زمانمون علیه و سلامتی که خودت به فنائی و علیه و سلامتی و علیه و سلامتی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت روایت اشق جای خالی تا نمیشه با یه عام خاطر پرکر موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی اگر از این اشناه ها بود، دوستان و فامیل ها میگفتند که زهرا جواد کجا است؟ رفته دوباره سوریه گفتند و میگفتند که میزنند بره، اصلا نمیزنند بره. یک دقیقه بعد مادر شن زنی زد، سلام احبال پرسید، گفت زهرا، بودم بله، جواد رفت سوریه. بعد جواد زنی زد، من پیشی برنداشتم، بعد پیشی برم نوشت، نوشت که صنو زهرا جان، ببخش من حلالم کن، میدونم خیلی ازیتت کردن. گفت ما داریم میریم، معمولیت داریم میریم، حلالم کن اگه زنده بر نگشتم. زهرا خانم ناصری اون روز نتونست با جواد آقا هر روز برداشت. اینجا باید برداشت اینجا برداشت. اینجا برداشت اینجا برداشت. اینجا برداشت اینجا برداشت. شب که شد، با اینکه به گفته خودش با جواد آقا قهر کرده بود که چرا بیخبر گذاشته برفته، باز هم دلش طاقت نگه ورد و باهاش تماس گرفت. آخه مگه میشه زن و شاهری که این همه همدیگر رو دوست دارن از هم بتونن دل بکنن؟ شب که شد، زنگ زدم بهش، خندید. خندید؟ گفتی دلترین را زنگ زنگ؟ گفتم دیگه منو کشتی؟ چقدر نامردی؟ خندید، خندید. هیچی خلاصه دیگه با هم عاشقی شدیم. گفتم چی شد؟ گفت امشب میخواییم بریم، تو دعا کن. خدا روش رو اون شب به خیلی بازش. بعد از اون شب، هر شب زنگ میزد تصفیری. با هم صحبت میکردیم. بعد دوستای آقا جواد که مثلا با هم بودن، تو توبخانه بودن اون سری دوم. بعد مدیر عدوات و اینا بوده. فرمانده عدوات و اینا. از اونور میگفت خانم آقای جواد، خانم آقای جواد برامو دعا کنید که ما شهید بشیم. بعد نگاه دادم برای هیچ گروه تون دعا نمیکنم. فرمانده اون زنگت چه داری؟ از میونه اون همه فقط جواد شد. هیچی خلاصه، هی تماس تصفیری، هی تماس تصفیری، یه شب بود که خیلی دلش نگیر شده بود. گفت زهرا من هم اصفیری ندارم. اینجا هیچ کس گوشی نداره، فقط به من اجازه دادن چون من فرمانده هم اینجا. هیچی دیگه من یه لحظه من تو رو ببینم، دلن برای تو تایم شده. بودم باشه یه سرسده نکنی و بچه رو بیدار میشن. بودم باشه ببینم، هیچی نبینم. یا من رو دید، من اون رو دیدم، هیچی خلاصه اون از اون شب تا گذشت که دیگه معمولیت پشون دارن که مثلا برن پا تک بزنن و برن اینو و اینا رو که مثلا جاوزاری کرده بودن و اینا خونسا کنن. ماه محرم بود، بعد دیگه براداشتارم رفت بهش جواد، کله جواد رو براداشت. گفتن مراقبه جواد باشه، گفت باشه، هیچی رفت، منم بهش پیوست. دیگه توی شاوه محرم بود، نمیدونم شب چندومش بود، عکس گذاشت آقا جواد، اول که گفتن من ببینم اتون، من اینش حرفی نمیزنم، قشن خیله خیله به من نگاه میکرد. ما هم نمیتونستیم مثلا زیاد حرف بزنن، ما اینا چون توی حسینیه بودیم. بعد یه ها عکس فرستاد، از خودش رزا که مثلا رسیدن به همدیگه، اومده پیششون. چهره اقا جواد یه جور شده بود، این قیوهش یه جور شده بود، یعنی دلم ریخ وقتی دیدم. مثلا تالا من اونجوری ندیده بودم بهش که مثلا تو اون حال هوا باشه، یعنی جوری تو خودش بود، اصلا صورتش داد میزد که یه چیزش میشه. اینجوری رو تانکم نشسته بود، یعنی انگار از این دنیا دل کرد. securedlass呢دارد، شواضان و اعمال شعر گک Martin قی sanctions and sanctions,ится cاؤلیتز دفن شود، شهاز والا tried to 사랑 منیگررآ sofrar delay السافر Put it into uno con�ون جديد، یو طلاعتام Ministry ofío prophet YHVH. جده به نه انجام زراحه بود، كه ع 자주 شمایت زگده، از خانش بوده بود، طلاع v nouvelle Bernard C� وبودجور هستگید غاثه بود که میحت� انده انجام trois ans services venICE دل من روید به جایی که در آن صفا ببینم زهره خانم ناصری تا جایی که امکان داشته باشه دلش میخواد با همسرش ارتباط بگیره دلش میخواد حتی لحظه ای از جواد آقا بیخبر نباشه برای همین سعی میکنه همیشه تصفیری با جواد آقا حرف بزنه این دو نفر در این مدت خیلی دلتنگ هم میشن و زهره خانم این روزا با دیدن تصفیر جواد آقا نگرانتر از همیشه میشه دستن دیلم کلیلند رو ریخت گفتن خدایی با چه اتفاق رو بیافته چرا قیافتش اینجوری شده خیلی ترسیدم بعد نگود رفته بودن که یه روستایی یا سنگ دایشی در رو پرده بودن و دایشی دوگرد اینا رو گرسن محاصره کرده بودن ده روستایی محاصره بودن بعد به من نگفته بود بعد دوست آقا جواد سید بودن برادرم رو دیدن بعد برادرم گفتن که من خواب آقا جواد رو دیدم خواب دیدم که روی مرکب نوعی نشستن ولی ناراحتن اصطلاحه بدید انشالله که به خیلی بگذره من اینو که شنیدم خیلی دلم ریخت اون شب من از این بر به اون بر میرفتم مثلا دای دستاگی میکردم یه سی هزار تا منم صداقه بذاشتم اون شب از بس هیرون بودم با زانو خوردم دو زانو خوردم با بچه بلقل سخاردم زمین یعنی انقه حالم بد بود که دیگه فردا شب بود یا پس فردا شبش اون شب جواد گفت که گفتم کهی بر میگردید گفت تو دعا کن که ما برگرد همین فردا شب نه پس فردا شبش زنگ زد به هم سلام علیکم اینا گفت که زهره بهت نگفتم که ما معاصره ایم الان دهر روز میخوای معاصره رو بشکنیم امشب یه ها چیق زدم گریه کردم گفت نهی زدم که من وسیعت کنم گفتم چی تو میخوای وسیعت بکنی؟ تو میخوای برم وسیعت بکنی؟ جواب من کای ندارم الا بلا تو زنده باید برگردی امقد من گریه کردم چیق چیق داد زهره تو رو خدا تو رو خدا یه لحظه گوش کن یه لحظه اصلا وسیعت نمی کنم تو خدا آروم باش نه تو چرا چرا این کار رو برمی کنی؟ تو چرا این کار رو برمی کنی؟ یعنی جیگرم پار پارشه تو خونه فقط جیگرم زنم رو میگفتم جیگرم زنم رو میگفتم مامانم هیگی دختر ساکت باش دختر یه ذر آروم باش بسه بچه حرفش رو بزنه گوشه رو دادم دست بچه ها من خودم رفتم اونجا که کلی گریه و زاری بعد گفت باشه زاری جن تو همیشه دعا کردی بلاها درو شده گفت این شبم دعا کن انشالله به خیلی میگذره زنی زند مادر شهرم گفتم که خاله گفتم که جواد میخواد محاضره رو بشکن اون هزون برای جزدگریه که وای خدا دوتا بچه ها وای خدا دوتا بچه ها این رو هم میخواد یزم بگیری یه چی خلاسه مادر شهرم از اون برای گریه کرد من دیگه اون شد تا صبح خیلی گریه کردم به همه پا میگم پیام دادم گفتم خوهرها به برادر رو بفامیده تو رو خدا این شب جواد میخواد به خلق بشکنن محاضره رو بشکنن دعا خودی به خیلی بگذار موسیقی از شبکه رادیوی معرف برنامه روایت اشق رو تقدیم شما میکنیم و مهمون خانوم زهرانا سیده نیمونیم و مهمون خانوم زهرانا محمون خانوم زهرانا محمون خانوم زهرانا محمون خانوم زهرانا محمون خانوم زهرانا محمون خانوم زهرانا محمون خانوم زهرانا محمون خانوم زهرانا محمون خانوم زهرانا خانوم زهرانا از قسمتون تو آمده لشگر فاطمیون تو فریادشان بومد یا فاطمه مدرسه یه کم کم عطر شهادت داره به مشام میرسه کم کم زهر خانوم عزیز و خونوادش باید خودشون رو برای شهادت جباداقا آماده کنن این لحظه ها که اسمشو میشه گذاشت لحظه های بیخبری خیلی خیلی سخت میگذره لحظه هایی که آدم رو دلنگران میکنه زهر جمعه بود هی مادرشانم هی زنگ میزد دوباره بس نمیشد من سر نماز زهرم بود یعنی یه قدم وحشتناکی رو دلم نشست من هی زنگ میزم جباد برنی میداشت قدم من سر نماز زهر گریه کردم وحشتناک گریه کردم یه خانشانم اومد گفت چی شده زهرم من نمیدونم چی میشده گفتم یه اتفاقی افتاده گفتم درم داره پر میکشه درم داره تیکه تیکه میشه نمیدونم چی شده جبادم جواب نمیده ایچه خلاصه شنبه خونه مدرشانم برای کشی بود میگه هی جاری مدرشانم همون روزی که آقا جباد که مثلا روز جمعه بوده که مرسان شهید شده مدرشانم که زنگی زده یه لحظه وست شده بعد اینا توی چیز بودن تا عملیات بوده آقا جباد گفته مامان بعدن زنگ بزن با هم حرف میزن بوده باش ایچه خلاصه شنبه هرچی زنگی زدن گوشی آقا جباد و رزا برداشته از بستانی زدن صدای رزا هم به حجات نک گرفته مدرشانم گفته چی شده چرا گوشی جبادو تو جباده گفته هیچی جباد یه ذر زخمی شده الان تو درمانگاس میلان گوشیو میبرن بهش گفته دروغ نگو گفته نه مالا گفته چرا صدات گرفته گفته هیچی قدم زخمی شده گفته تو اینجا زخمی شده یه بار گریه نکردی گفته الکی نگو به هیچی جاری میاد از بستهی سوال کرده سوال کرده بعد گفته هیچ کس دروبرت نیست بردرشانم گفته نه جاری من جلی ششم مدرشانم گفته نه هیچ کس پیشم نیست دویده رفته تو حیات مدرشانم دنبالش اومده هیچی با جاریم گفته که نرگه است جبادمون پر پر شد هیچی بعد یه خاشر بزرگم اومده یه خاشر بزرگم که اومده یه گوشی رو گرفته گفته ها بچه جبادمون پر پر شد هیچی یه خاشر بزرگم اومده بعد ماماش گفته نه هیچی نشد یه زر زخمی شده گفته هیچی دلیل مادرشانم فهمی بود من رفته بودم ماما صدا مدرسه را سوندم برگشتم خونه اومدم خونه مامانم یه ها صدای چیخ و داد اومد داشتم با تلفون هر چیزم یه خاشرم از میبود سنی زد گفت سهرون میدونه خونه ماما چه خبره گفتم چی شده گفت چیخ و گریمیه کسی چیزی بهم نمیگه گفتم یه ها بلفز نیزنم به جاریم گفتم که نرگست گفتم چیزی شده گفت نه گفتم رزا چیزی شده گفت نه گفتم اینجا ها چیزی شده مکس کرد سکوت خبرها زیادن خبرها شگفتن از اون از اون از اون آشقایی که حاجت گرفتن جواد آقا به شهادت رسیده اما هنوز زهر خانم خبر نداره هنوز نمیدونه که باید قم فراغ جواد آقا رو از همین لحظه ها با تمام وجود درک کنه و تهمان شهادت جواد برای زهر خانم عزیز خیلی دردناکه اونقدر دردناک که شاید لحظه این نشه این حس و حال رو درک کرد اما زهر خانم باید سبوری کنه اما هنوز خبر نداره مامانش زنده بوده مامانش چرا ساله؟ ساله من قد تو سر سورت خوده چیزه فشارونم رفت بالا امبولانس اوند منو به بوشو بود بعد مدرشترم بردن سرون زدن برگردن من تو مثلا حالم یه ذره بهتر شد بعد اجاریمی پرسنه گفتم نرگست گفتم تو رو خدا راستشو بگو گفتم جواد شهید شده یه زخمی گفت نه پرسنه تو رو خدا بگو گفتم بعد گفت که شهید شده گفتن که نه شهید نشده گفت من تا نبینم من بابرم نمیشه شهید نشده جوادی ای چی گریه کردم یا دیدم همه زن آمدن همه زن آمدن خونه پر شد پر شد گفتم خدای چی شده یه زن پش پش میکنن یه زن پش پش میکنن خدای چی شده چی شده حالا مادر جاریم آمده مامانم آمد نگه خوهرشن رفته بهش گفته که جواد شده مامانم از اون فردار گریه میکنه میگم چی شده گریه چی نشده بعد مادر جاریم آمد گفت که زهرو به خدا علی گفت که چون برادر جاریم اونجا بود علی بیمارستان به خدا زنده است پرد گفتم تو خدا خالا میشه زنی بزنی به علی من حرف بزنم باش بعد زنی زدیم زنی زدیم من با برادر جاریم صحبت گفتم علی آقا تو خدا بگفتم جواد زنده است یا شهید شده گفت آبجی به خدا جواد زنده است من جلو هم بفت صحبت گفت من یه دو ساعت دیگه میرم اقعا تو باش صحبت کن من رفتم اون شب یه پونزهتون شاش خریدم حالا همه میان پش پش میکنن گریه میکنن من اون شب منتظر منتظر و دیگه چی کسی جواب نده همه میابشکی گریه میکنن من اون امیدوار خلانشون دیگه آخر نصف شب شد رفتم خونم رفتم خونم شب اینقدر گریه کردم بعد صبح شد مامانم میگفت دختر دختر لباس سیادو بپش موسیقی از شبکه رادیوی معارف برنامه روایت اشق رو تقریم شما کردیم و مهمون خانوم زهرا ناصری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شاهدای افغانستان بودیم استحالتون رو از شنیدن برنامه برامون بگید و حرف شما با زهر خانوم عزیز چیه سامانه پیامکی 3553 در اختیار شماست تا روایت دیگه از زهر خانوم ناصری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شاهدای افغانستان خدا نگهدان حق مظلومیت افغانستانی ها از شهید مدافع حرم از شهید مدافع حرم به حق خونه ای که ریخت شد در زاریا میخانیم همه در مسیر نجف و کربلا میمانیم به پای مکتب آشورا شبیه سردار و ابو حامدها جان میدیم براتو با ذکر یا زهرا یا حسن یا حسن جانم مولا یا حسن یا حسن جانم مولا یا حسن یا حسن دست رسیب پشت سحنه برنامه ها دست رسیب آباها نواها و میان برنامه ها دریافت برنامه های جدید و پرمخاطب دست رسیب آخرین اخبار و اطلاعات معارفی همه و همه در ایتای راڈیو معارف برای ازویت در کانال راڈیو معارف در پیام رسان ایتا فقط کافی عدد 96 رو به سرشماری ارسال کنید تا براحتی ازوی خانوادی بزرگ راڈیو معارف بشین پس اجلی کن همین الان عدد 96 رو بفرست به شماره 3000 ادساین راڈیو معارف تا قرن تو به اهل به روشنگر ما اسلام همیشه سایه اشترسر ما پیام بلایت ترخط محمد و حلی روح خدا نور دلگو خامنه ای رهبر ما نور دلگو خامنه ای رهبر ما قل الله تعالی المومنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنکار و یقیمون الصلاة و یعطون الزكاة و یطيعون الله و رسوله و یطيعون الله و رسوله و لایکسی رحمهم الله ان الله عزیز و حکیم همه برادران و خوهران عزیز را و خودم را دعوت میکنم توصیه میکنم به رعایت تقواه الهی در گفتارمون در کردانمون مراقب باشیم از حدود الهی خارج نشدید تقواه معناش اینه در این آیه ای که تلاوت کردم مسئله مورده ایه مهم پیوستگی مومنین با یک دیگر مطرح شده است که در تعبیرات قرآنی به این پیوند و این پیوستگی گفته میشود ولایت ولایت مومنین با یک دیگر این مطلب در چند آیه از قرآن آمده است در این آیه نتیجه این ولایت و حقیقیت به هم بستگی را رحمت الهی معرفی میکند اولایکس هیرحمه مولا یعنی اگر شما مسلمانان با یک دیگر پیوند و ارتباط و همکاری و همدلی داشته باشید رحمت خداوند شامل حال شما میشود بعد زرمایت ان الله عزیز و حکیم آیه شلیفه را با ذکر عزت الهی و حکمت الهی پایان میدهد شاید از این جهت است که رحمت الهی در این مورد متناسب است با عزت بروردگار و حکمت بروردگار چون رحمت خداوند انواع فضائل نازله از روی بروردگار بر بندگان را شامل میشود همه ت ها همه لطفه ها همه حوادث زندگی رحمت الهی است لیکن در این آیه شلیفه این رحمت متناسب است با عزت و حکمت عزت الهی یعنی سیطره قدرت بروردگار بر همه االم وجود حكمت الهی یعنی استحکام و استواری حقوق بروردگاری استواری شما همه قبانین آفرینش شاید در این آیه توجه به این معنا خواستن ما رو بدهند که اگر مسلمانها با یک دیگر اتحاد و اتفاق داشته باشن اززت الهی و حکمت الهی پشت سر اینهاست میتوانند از قدرت بی پایان الهی استفاده کنند میتوانند از مقتضای سنتهای پروردگار و قبانین الهی استفاده کنند خب این ولایت یعنی چه؟ یعنی پیوند و