نمی بینن حالا هفتاد یک نفرم می شستن دارن گوش می دن نشستن ولی روی آتش چونه ورد نشستن ولی در یه حال بسیار قیده آدی نشستن در یک خانست که نگاهشو نفوز می کنه قرون اعصارا می زنه جلو نشستن در مقابلت یک مردی می بینن مظلوم ترم فرد تاریخ و می دانن که فردا چه خواهد شد ازت شروع کرد من از این یارانم بهتر و بابفاتر ندیدم من نیکوکارتر و پیوستتر از اهل بیتم سراغ ندارم خداوند برانها از من گذای خیل بدهد من از شما راضیم هم به یارانش می فرمات هم به خاندانش من از خدا برای شما پاداشتر می خواهم انشالا خدا و همیشه پاداشتر بدهد الان و این نیل از اونها یوملنا منهایل آهدا آگاه باشید من یک روزی را بیبینم فردا با این دشمنان روزیست بسیار سخت روزیست که هر کسی قدرت تمنش نداریم و اینها فقط نظرشون منم شما بیای شب تاریخ شده هر کسی دست یکی از بچه ها را اهل بیت را بگیر و شب را برای خودش یک سپری قرار بدهد امام سیده ای سلام به اینها آزادی داد آیا اینها شرعه هم میتوازدن برای شما برن یا نه بعضی هم میدوند قضیه قضیه اشت بود و آقای امام سیده ای سلام سیران که از طور راه هیچ کسا اجبان نکرد و این یکی از اون دلائل آنست امام سید میدانست که پیروزی جسمانی و فیزیکی بسیار بعید رو قایده که باید اینها بعضی از تحقیق قنندگان در باید باقی ای سلام باید بدونند و اینها خب میپرداخت به جمعاوری یاران جمعاوری کمک ها البته حرکات میشان میدهد که دقیق ددیق مسلم که اصلا شهادتی در کار نیست یعنی ما بین مرز زندگی و مرد حرکت بکنه که اون حال دیگه برای ما قابل درک نیست اون حال که چگونه زندگی و مرد علیه سویه در مقابل این مرد بزرگی لاهی بود یه سمبود حرکت میکن دیدید چقدر آماده کرد اردوی ساخت که میسیم که اصلا لشترش به مقدار لشتر همون هاست اینقدر حرکت کرد دیده بودم بعضی گفتند تحجیب بود که چگونه این اگر نقشه را از در پیاده فرموده بود به هر حال این فرمود من اجازه دادم به شما اینها را آزاد کرد ادبت در یک تاریخی هست مرهون سید عبدالرزاق مقدرم در نجف رحمت الله علیه مقدر حسین داره اونجا دو تا مسئله داره یکیش میگه فرماد که بنی اسد را صدا کرد دور بره همون جاها بودن از 16 کلومتری کبرابونتر قبل بنی اسد هستن ما با طرف های پیاده گاهی میرفتیم ما شبها شب از یک شب میموندیم اونجا خودشو هم گفتن حضرت بزرگان را جمع کرد و گفت که شما اینجا نمونید بلنشید و اینجا را ترک کنید برمید بعد جا میگن اونجا را خرید مقداری که به شعاع خیلی مهم بود خرید و فرمودید اینجا را ترک مید و برید برای اینجا اگر کسی اینجا باشه فردا صدای مرا بشنند و اجابت نکند قطعا به آتشی را حیده چار خواهد شد بلنشید برید یکیش این مثل از بود یک شباز مقررم رحمت الله علیه نویشته است که حدیب آمد و دید حضرت تنها مشغول در خیمه خودس و مناجات این حال سرکت حضرت نمازش تانشور از کرد که اجازه میدهید که من برم در این نزدیکی ها قبیله من بنی اصد ببینم بلکه ایده را بردارم بیارم حضرت سر بود که برو اختیار داری و او رفت نمد نفردان توانسته بود برداره بیاد چه طورا مثل که حسین ابن نمیر بود که او با اون روبرو شدن اونها چار پنج ازار نفرد بودن اینها نفرد نفرد و یه دردیری شدیدی شد که اونها یه دیده شن کشتشدن یه دیده شن برگشتن به بحال خودشون حبیب تنها اومد حبیب تنها اومد و سلام کرد به حضرت قزجنا از کرد حضرت یه نگاهی به آسمان کرد و فرمود لا خول و لا قوبت ایلام الله العلی العقیم با سبر سبر و آرامش این دو داسته را مغردم دارن و من به شما اجازه دارم همه تن برید من شما را حلال کردم و از طرف من شما تحبودی ندارید این یه شب از که پرده های تاریکشا به روی همه ما انداهده است هر کسی از شما هر مردی کسی را از دست این و چه ها به اینه برید و در این سیاهی متفرده بشید تا خداون از شما فرج برید به شما فا این نلقا و این نلایت رو بونی این مردم فقط منو میخوان ولو قد اصابونی للهو انطلب غیری اگر منو اینها کشتن دیگه با مشکولن به من و با هیچ کس کاری نخواهن داشت شنیدید که اینها هر کدوم برخواستن به مطالب را گفتن اونجا اگر یک کسی تحلیل کنه سخنان این مردم را سخنان این انسانهای تبدیل شده به وسط کیمیای روح حسین از مص تبدیل شده به تلا اونها را اگر بخونه دقت کنه میفهمد که اونوم انسانی که امروزها در مسیحیت اینسانها چقدر انسان را کوچک کرده اونها در جازبه چقدر آگرفتن بودن که جواب حضرت را اونطور بیان کردن که هیچ کدوم هم ترک نکردن حضرت شعره را فردا به تمام مرمان استادن بازباز کردن حضرت خیلی بسرار ترمودن اینها مخلق بدهن خدا میداند که من نماز را دوست دارم بلکه ما با ذکر یا حق و ذکر الله و با نماز لحظات آخر امرومون را سپری کنیم جوانان عزیز این پیشتاز شما حسین و این مخلق گرفتنش فقط برای نماز بوده و اینها میداند که اینها دست بردار نیستن احساس میشه وکی خوده به نماز بسامهن بکنن بعضی از جوانان ما یه همین بدید کاریم اگر به این جامعه انجام بدهن شما نماز بودان هستید و سلام یه دکمه دید چون کسی که با خدا تعهد ندارد به هیچ انسانی تعهد ندارد این را میشه و ازم کنیم اگر به نماز خدا نخواسته مسامع کنید با نماز در حق تحهد خدا را شما مسامع کردید آیا برای شما افتخار نیست که پیشباه شما یک همچین حسین را نماز گذاره آخه پیشباه شما علی ببی طالب نماز گذاره پیشباه شما فاطمی زهرای نماز گذاره اون چی که خواسته برای بشر قدم برداره اونها بودن که ارتباط با خدا داشتن و که ارتباطی با نطر از نماز ایشالله جوانان عزیز نتیجه که از این زحمت کشیدید خدا من ایشالله توفیقتون بده آمدید ارشبت زحمت ها کشیدید نتیجه اینو بیرون احساسات که آدم میبینه واقعا نمیشه اون احساسات که ما داریم میبینیم منصتی نیست واقعا نمیخه اکثرا خیلی نمیخه خیلی نمیخه خب از اینو ما نتیجه بگیریم که به از راه حسن زوانه و ره سپار بارگاه خدا بشیم به نماز اهمیت بدهیم اگر نماز اهمیت ندهیم لا تقبل چیزی دیگه از ما قبول نمیشه برام نماز میگذارم برای خدا چه معنا میدهد احتیاج به اندیشه خیلی زیادی نیست که نماز عبارت هست از رابطه برقرار کردن یک من بی نهایت کوچک با یک من بی نهایت بزرگ به نام خدا با معرفت چون معبد هم بیابا میتواند بشد هم گوشه خانه تو میتواند بشه هم مسجد بشه هم کارگاه بشه هم دانشگاه بشه هرکجا میتواند بشه بشه که فاری فخرم ان اکون لکه عبدا یا ان اکون عبداللک چه افتخاهی بالادی از اینجا به ایسان میگن پر رابطه برقرار کن با خدا پس سر و کار ما باز با ام علمان ام ربیان هست که درباری خدا با مای خود صحبت کن ما را اینقدر به هجران خدا مبتلا نکنن ما یه اشق نا آقاهی به خدا داریم که آخریننده ماست اشق به خدایی داریم که این حسین راجل اماموزشت اشق به خدایی داریم که علی را بر ما به وجود آورده اشق به اون خدا داریم که انسانهایی به وجود آورده از که یک فردیشون مساویه تمام هستیه بگذر از باقی جهان یک سهر رشد بحار تازه گلزار جهان رسم خزان برخیزن خب با خدا ما این اتباط را کجا رها کنیم عمر میگذرد دوبارم چیزیست که فرزدنان عزیز را دوبار میچن یه وقت احساس کنید که داشت داشت گذشت و دیگه برگشت که نیست که خدا نکن نکند موقعی بیدار بشین که بگوییم من کیستم تبه شده سامانی افثانهی رسیده به پایانی افثانهی چیز که به پایان برسه جوی شد در اون موقع بگیم و از لسه ما چرا اتباط با خدا نیست آقا نیست نیست معلوم که واقعا خدا بر ما مطرح نیست که مفهومیست در ذهن ما که ما را به خود جلب نمی کنه خدایا خودت ما را به سوی خودت جلب بفرما فرمدگاراتو راضی مباش ما را مورد اینایت قرار بده نماز را عظمت نماز را بوده برای ما قابل درک بفرما فردا در اون حیجان در اون گریان همون ثبات یه سیدامی آمد جلو که یا ابا عبدالله ازان شده آفتاب از نصف نهار گذشته و نمازی بخانیم خدمت شما حضرت فرمود زکرات از سلاح جلکا الله من المسلم حلو تیم بزیانگه خود حضرت اقدام فرمود اون دو نفر آمدن جلو که نماز خوب بود آمدن جلو حتی تا درکت دوم حضرت خاص بخون حد افتاده بود و تمام شده بود من باری دیگر میخوام مرد کنم خب ما دیدیم کم و بیش اینها نمیشه اینها شوخی نیست آقا نمیشه دل اینقدر عرضون باشه که بگوییم این گریه گریه ساخدگیه مسئولی دل بالاتر از نرفات تو همینگویی مرا دل نیز هست دل تراز عرش باشد نیبه پست بلی با در این روز همین کن دل عرشی شما حرکت میکنه دل عرشی شما به هجم در اومده عشقها از درگاه این دل داره موجوده از خدا بخواهیم از این شهید دار بقا شهید راه انسانیت بخواهیم از خدا بخواهد که عشق و علاقه نماز را بدلهای ما بیندازد خدایت را قصد میدهم به اون قطرات خون حسین این فردندان عزیز این برادران عزیز ما را ما تحفظ میکنیم که نماز هاش را انشاءالله ترک نکنن خدای اینها را برقر بفرما خدا انشاءالله به شما عجیب بده خدا به شما توفید بده تعهد کردید و دیگه فراوش نفرمایید و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته قوانین مرسی کنید ولی برای فرادر انت قد به فراموش دهد لطفان. خدامت حزین بکنه هاه decor طبقاناش نگهان قد از منج NZ را بود strength learn اخبار بم dawn ت Greater th Wrap الیها موسیقی موسیقی موسیقی شبتون به خیلی باشه شنواندگان عزیز همراهان گرامی رادیو معارف هر جایی از کشور ازمون صدای ما رو میشنوید ممنون از همراهی شما هستیم راهای ارتباطی شما با رادیو معارف 329-10-551 و 329-10-552 با پیش شماره 025 و همچنین سامانه پرمکوتای 3053 ممنون میشم اگر نظرها پیشنهادها و انتقاداتون رو از طریق این راهای ارتباطی به همکاران ما منتقل به فرمایی تا برنامه های بهتر برای شما عزیزان تولید کنید روایت کتاب عنوان برنامه بعدیست که تقدیمتون میشه با هم بشنویم روایت کتاب بر اساس کتاب بگذار از بدبتازد نوشته یه محتویه بوبه زاره بوبه زاره بوبه زاره بوبه زاره بوبه زاره بوبه زاره بوبه زاره بوبه زاره ‫به این شراف خورم؟ ‫ای خدا سوگند که دروغ میگویی و شرب خمر ‫کار تو و امیرت یزید است ‫این تویی که مرتکب قتل نفوس شده ای ‫با اینکه خداوند آن را حرام کرده است ‫اسلم، تو آرزوی مقام داری و برای رسیدن به حکومت قدم برداشته ای ‫ولی خداوند آن را به احلش با گذار کرده است ‫بسر مرجانه ‫اهل آن مقام چه کسی است؟ ‫خلیفه یزید ابن معاویه ‫سیار خوب، ما راضی هستیم که خداوند میان ما و شما حاکم باشد ‫آیا گمان میکنی که شما در این خلافت سهمی دارید؟ ‫به خدا سوگند گمان نمی کنم ‫بلکه یقین دارم که خلافت حق الهی ماست ‫خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم ‫چنان کشدنی که عبرت سایرین گفت ‫با شنیدن این حرف محمد ابن عشقس رو به ابن زیاد کرد و گفت ‫حمیر، من مسلم ابن اخیر را به اینجا آورده و به او امان دادم ‫حدت را از یاد برده ای ابن عشقس ‫ترا چه به امان دادن ‫گمان میکنی ترا فرست دادم که به مسلم امان بدهی؟ ‫ابن عشقس دیگه حرفی نزد بدنش میدرد ‫به اینجا باید بردارید ‫لبهای مسلم از شدت تشنگی ترک خورد و خون ازش جاری بود ‫ابن عمر باهلی که نزدیک مسلم ایستاده بود ‫به کوزه ی آبی اشاره کرد و با تمسخور گفت ‫مسلم، آب خونک این کوزه را میبینی؟ ‫به خدا سوگن، جوره ای از آن را نخواهی چشید ‫تا همیم و آتش جهنم را به چشید ‫مسلم رو به عمر کرد و پرسید ‫تو کیستی؟ ‫من همانم که حق را شناختم و اطاعت امیر خوش ‫خلیفه یزید ابن معاویه را حضیرفتم ‫در حالی که تو بر زده و اسیان کردی ‫تو به نوشیدن همیم و آتش جهنم از من سزاوارتری ‫خون از لبهای ترک خورده مسلم رو محاسنش راه باز کرد ‫مسلم به یکی از ستونه را باز کرد ‫به این های غزر تکیه داد و نشست ‫ابن هرایس به غلامش اشاره کرد ‫که زرف آبی به مسلم بده ‫سفیر امام به آب نگاه رو حس کرد ‫تصویر امام حسین رو تو آب میبینه ‫چشماش سرخ شد ‫عشق تو عمق نگاهش جوشید و خون لبهاش تو زرف آب ریخت ‫هربار زرف آب رو به لبهش نزدیک میکرد ‫چیزی جز خون را بینه میدید ‫مسلم بغضش و فرو داد و زیر لب گفت ‫الحمدلله، خداوند مقدر میکرده است که من ‫در لحظات آخر عمر از آب دنیا بیاشامم ‫ ‫عبدالله ابن زیاد ‫به نقطه ای از غزر خیره شده بود ‫و ماجرای ورود مسلم و شهادت اون بزرگوار رو ‫برای هر ابن یزید ریاهی تعریف میکرد ‫و عبدالله بعد از تعریف ماجرا رو به هر کرد و گفت ‫اینها را گفتم تا حدد را بدانی ‫و معمولیتی را که به اغداد گذاردم به خوبی انجام دهی ‫حال برو و آنچه را که گفتم انجام بده ‫هر تعظیمی کرد و از تالار دار الاماره بیرون رفت ‫اون همینطور که رو عصبش نشسته بود ‫به بام دار الاماره خیره شد و با خودش گفت ‫انجا عصب گاه مسلم است ‫شجاعت و آزاد مدی او مرا حیران کرده ‫آزاد مردان را دوست دارم ‫حتی در لباس دشمن ‫حتی اگر قصد جانم را داشته باشند ‫عصب شیعه کشید هر ‫افثار عصب را کشید و دوباره تو فکر رفت ‫ان زمانی که بکیر ابن همران ‫مسلم را در بند به بام دار الاماره می برد ‫به گمانم آزادتر از مسلم کسی روی زمین نبود ‫ابن زیاد به ابن همران دستور داده بود ‫به قصاص زخمی که ابن همران ‫در درگیری با مسلم خورده بود ‫سر او را از تن جدا کند ‫و بدنش را از بالای بام دار الاماره ‫به پایین بیاندازد ‫از بسر اشعز جنیدم که گفت ‫بخدی مسلم از کنارم رد می شد ‫و گفت پسر اشعز ‫به خدا سوگند اگر تو به من اما نداده بودی ‫تصمیم نمی شدم ‫مسلم راست می گفت ‫اگر به او وعده اما نمی دادند ‫هیچ قدرتی نمی دام آن از شمشیر او را ‫در قلاف فرو ببرد ‫ههههههههههههههههههههههههههههههههههه ‫نمی دارم چرا آتش سینه مسلم در جان من شغل ورش شده است ‫حر تو فکر بود که با صدای پسرش بکنه چه شده پدر؟ آرایش سپا حتی موقع سفر براش مهم بود کمی که گذشت عبدالله یکی از جنگجویان سپا از سفر بیرون اومد و به سمت خورتاخت اون جنگجوی دستان موزهور و شیفته اون بود و حاضر بود جونشو برای اطاعت از فرماندهش بده کمی بعد دوست شونه به شونه هم قرار گرفتن عبدالله رو به هر کرد و گفت امیر گستاخیه مرا ببخشید مسئله بی برایم مپم منده است اجازه میدهید بپرسم؟ چه پرسشیست که به خاطرش نظم لشکر را به هم ریخته ای عبدالله؟ امیر به جانم سوگن پاسخ شما هر که باشد تا پای جان اطاعت میکنم مقدمه کافی است اصل سخند را بگو عبدالله این اولین باریست که در رکاب شما میتازم امیر در حالی که نمیدانم مقصد خجاست و هدف چیست آیا ما به جنگ میرویم؟ آیا هزار مرد جنگاور تمین محمدان؟ هزار مرد جنگاور تمین محمدان را به دیابان نیبرید تا به روی کاروانی از مسافران شمشیر بکشند؟ عبدالله شال سیاهی رو لباس رزمش انداخته و چشماش سرخ بود پر که منظور اونو فهمیده بود گفت عبدالله قرار نیست ما به روی کسی شمشیر بکشید حکم معمولیت من فقط جلوگیری از ورود حسین ابن علی بکوفه است تو اگر در پی انتقام خون برادرت هستی برگرد امیر خود شما جنگ را به من آموخته اید این دیابان بوی خون میدهد جنگی در پیش است پس در این صورت راه انتقام برای تو باز خواهد بود انتقام از زنان و کودکان و خاندانی مسافر؟ آیا شان خون برادرم همین است؟ آرام باش عبدالله دران کاروان مسافر مردانی به قدرت و سلابت مسلم خواهیدید که خون آنان برازنده یه تغاظ جان برادرت باشد کم است امیر؟ کم است؟ آتش دل من فقط با خون حسین فرومی نشیند من تیرندازی را از شما آموخدم اجازه به دگوشه کمی کنم و پیشانی حسین را مثل خوش نخل خواهی که با آن تمرین تیرندازی نیکندم هدف قرار دهم جنگ تو زهن عبدالله شروع شده بود پر به شال سیاه و چشم پر از عشقون خیره شد عبدالله ادامه داد امیر خون حسین جگر مادرم را آرامی کند رخت از آر و از تنش بیرون می آورد ببینم عبدالله برای مادرت کافی نیست که ما نخواهیم گذاشت خسین به کوفه بیاید؟ مادرم چیز دیگری برای از دست دادن ندارد امیر بعد از برادرم چیزی جز انتقام دلش را شفا نمی دهد و آرام نمی کند شتاب نکن عبدالله شتاب نکن ما معموریم و محضور عمر عمر حکومت است و ما تابع حکم خلیفه یزید ابن معاویه ایم عبدالله کرافه شده بود اون نامیت سر تکنداد و سکوت کرد اسبا شونه به شونه ی هم پیش می رفتند هر در سکوت بیابون و زیر نور خرشید صبح دم به هیاهوی شهر فکر می کرد و به هیجان و شغی که در گوتاختنین زمان برعکس شده بود هر همینطور که سوار برعز پیش می رفت با خودش گفت عجیب است مردم ایمانند عبدالله که امروز شفای دلشان را در خون حسین ابن علی جسرجو می کنند همانانی استن که برای آمدن و استقبال ازو لحظه شماری می کردند هر تو فکر بود که با صدای عبدالله به خودش اومد مسلم فقط خون برازر مرا نریخت امیر آن مرد جنگ طلب جگر تمام قبیله مرا به آتاش کشیده است هر به چشمای عبدالله خیره شد و گفت عبدالله مسلم در خانه تاوه تنها بود برادرت بروی اوشمشی کشید و مسلم فقط از خودش دفاع کرد من شنیدم برادرت نیزمانند بیشتر مردان کوفه با مسلم بیعت کرده حال بگو بدانم که به که خیانه کرده است به نظر تو چه کسی جنگ طلب تر بوده؟ با شنیدن این حرف عبدالله به نقطه ای نامعلوم خیره شد دنبال حرفی می گشت تا جواب فرمانده شو بده دوستان عزیز تا فردا و دنبال