و آموزه های مکتب و آشورا در مسیر زندگیمون ساری و جاری باشه یکی از اون چیزهایی که کمک میکرده به این که بتونیم تو این مسیر حرکت بکنیم اینی که با هم همدل باشیم اینی که هوای همدیگر رو داشته باشیم اینی که متوجه اطرافمون باشیم و هوای دیگر هموطنان عزیزمون رو به قول مروف داشته باشیم یکی از اون چیزهایی که باعث میشه بتونیم ایرانی همدل رو داشته باشیم اینی که در مصرف برق و در مصرف آب بتونیم مدیریت داشته باشیم مدیریت مصرف داشته باشیم و به شکل بهینه اونها رو مصرف بکنیم تا خدمتی به کشورمون و به هموطنان عزیزمون کرده باشیم و انشاءالله که کمک بکنیم تو این مسیر براحتی میشه در مصرف آب و در مصرف برق یه جاهایی سرفجوی کرد مثلا این که کولر گازی منزل من روی درجه 24 یا 25 که دمایی مطلوبی هم هست تنظیم بکنیم و اگر کولر آبی روی دور کندش قرار بدیم اینی که شیرهای خونه رو دقت بکنیم که چکه آب نداشته باشن اینی که از آب برای مسارفی استفاده نکنیم مثل این که مثلا طرف جوری در خونه رو میخواد تمیز بکنه شرنگ آب رو بگیره و با شرنگ آب جلی در خونه رو جارو بکنه همه اینها جوری هست که اگر با کچکترین دقتی اگر داشته باشیم در مصرف آب و برق مصرف بهینهی داشته باشیم و انشاءالله که خداوند خیلیتون بده و بهترین ها رو براتون رقم بزنه دو برامه دیگر انشاءالله تقدیم میتون میکنیم ابتدا شنونده روایت عشق خواهید بود گفتگو ما مادران و همسران شهدا و پس از اونم پیام ولایت 13.55 دقیقه بیانات مقام معظم رحبری مدد زله العالی و پس از اون ساعت 14 آخرین اخبار و رویدات های مربوط به ایران و سار نقاط جهان رو خواهید شنید و بعد از اون همکارون عزیزم با بخش دوهان برامه در خدمتتون خواهند بود بعضی روشه سرفجوی در مصرف آب به سادگی آب خوردنه مثلا روشن کردن ماشین لباسجوی در حالی که مقصنش هنوز فضایی زیادی برای لباسای چرک داره هدر دادن آبه موقع استفاده از ماشین لباسجوی تا جایی که مقصن و زرفیت لباسجوی اجازه میده اونو پر از لباس کنید اینجوری بین 3000 تا 7500 لیتر در سال یه مصرف آب خانواده سرفجوی میشه ساده مثل آب خوردن خب من رزا حبیبی به اتفاق دوستانم آقایان محمد جواد آبدینی تیعیه کننده محسن محابادی صدو بردار و اکبر شاه باروی همانگ پخش با شما خداحافظی میکنیم در بخش اول براموها پنشام نهوم مرداد ما و دوت میکنم شرنده ی روایت عشق باشید و بعد از اون حیام ولایت و اخبار ساعت 14 همکارو نیزم با بخش دوه براموها در خدمت شما خوبان خواهند خدا نگهدار روایت عشق بنام خدا و سلام باز هم میخواییم دفتر روایت عشق رو باز کنیم و گه روایت دیگر رو از همسر شهید مرور کنیم این دفتر وقتی که باز میشه سرشار از اطر شهده هاییم سرشار از هماسست و سبوری و داستان زنانی رو میشنویم که هر روز مقاومتر از روز قبل قصه زندگیشون رو برامون روایت میکنن چند برنامه یکی مهمون خانوم زهران آسری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شهده افغانستان هستیم بخشی از برنامه قبل رو میشنویم زهر جمعه بود هی مادرشانم هی زنگ میزد دوباره بس نمیشد من سر نماز زهرم بود یعنی یه قهنه وحشتناکی رو دلم نشست من هی زنگ میزم جواد برنمیداش قد من سر نماز زهر گریه کردم وحشتناک گریه کردم یه خوشهارم اومد گفت چی شده زهره من نمیدونم چی میشده گفتم یه اتفاقی افتاده گفتم درم داره پر میکشنی درم داره تیکه تیکه میشه نمیدونم چی شده جوادم جواب نمیده چی خلاصه شنبه خونه مادرشانم برای کشی بود یه هیجاری مادرشانم همون روزی که آقا جواد که مثلا روز جمعه بوده که مثلا شهید شده مادرشانم که زنگ زده یه لحظه وست شده بعد اینا توی چیز بودن فرمالیات بوده آقا جواد گفتی مامان بعدن زنگ بزن با هم حرف میزن باشه چی خلاصه شنبه هرچی زنگ زدن گوشی آقا جواد و رزا برداشت از بسته برن زدن صدای رزا هم به حجت نک گرفته مادرشانم گفته چی شده چرا گوشی جوادو تو جواده گفته هیچی جواد یه ذر زخمی شده الان تو درمانگاس میرم الان گوشیو میبرن بهش گفته دروغ نگو گفته نه والا گفته چرا صدایت گرفته گفته هیچی قدم زخمی شده گفته تو اینجا زخمی شده یه بار گریه نکردی گفته علکی نگوه هیچی جاری میاد از بسته سوال کرده سوال کرده بعد گفته هیچ کس دروبرت نیست برداشت شهرم گفته نه جاری من جلی ششم و مادرشانم گفته نه هیچ کس پیشم نیست دویده رفته تو حیات مادرشانم دنبالش مد هیچی با جاری میگفته که نرگه است جواده من پر پر شد حالا همه میان پشت پشت میکنن گریه میکنن من اون شب منتظر منتظر ولی هیچ کسی جواب نده همه میابشکی گریه میکنن من اون امیدوار خلانشون دیگه آخر نصف شب شد رفتم خونم رفتم خونم اون شب اینقدر گریه کردم بعد صبح شد مامانم میگفت دختر دختر لباس سیاده برداشت در برنامه قبل شنیدیم که خانواده از شهادت جواد خبر دارد اما کسی جرعت نمی کنه این خبر رو به زهرا بده همه سعی میکنن یه جورایی با حرفایی که میزنن زهرا رو از شهادت همسرش خبر دار کنن اما انگار زهرا خانوم ما هیچ جوری نمیخواد بپذیره که همسرش به شهادت رسیده حتی وقتی مادرش بهش مگه که بهتر لباس مشکی بپوشی باز هم زهرا نمیپذیره گفتم بهش میگی دباس سیاده هنوز خبری که نیست تا کجا میدونی که شهید شده هیچی من زنی زدم به همه زیارت ها شروع شد برداشتم شلد زیارت ها شروع گفتم در حال بخوانی انشالله جوال سالم هیچی بابا میزنی زد گفت گه چرا گذاشتی بره دختر گریه کرد گفتم بابا من که نذاشتم بره گفتم خودش دیدی که یه شکی پاشد رفت گریه کرد گوشیو قد کرد بعد من محمد صدق دوباره بردم مدرسه دوباره من برگشتم خونه بعد جاریم زنی زد گفت که زهران پشو بیا که جواد اومده گفتم واقعا؟ گفتم واقعا؟ آره پشو بیا من بلند شدم مهدی به دداشم زنی زد اومد با منتور منو برد خونه مدرشوارم برد یهو دیدم کفشوی جواد جلد دره گفتم باید هزد زهران رفتم دره که باز کردم یهو دیدم که شوهر خوهر شوهرمه دلم ریخ به اون جاریم اومد گفت اومد یه زنم گفتم نرگی چرا ازیتم میکنی؟ گفتم چرا میبینی حالا و اینقدر بده؟ برای چی ازیتم میکنی؟ یه چی با سینا رفتم نشستم کشی خوره یه زر باسم قضا بود من میلم نکشید یه زر به سینا دادم یهو دیدم یه صدای چی ریخی از زیر زمین خونه با در شوهرم اومد که پدر شوهرمی که یا خدا یا حضرت زهر یا حضرت زینه که یهو دیدم که مادر جاریم اومد گفتم چه خبر شده؟ یهو دیدم که زنده یه شوهرم اومده عشقاش رو کنهاشه من دستامو من فشار دادم تنم لرزه گفتم یا حضرت زهر چی شده؟ یا حضرت زهر نگو کرد برداشت شوهرم اومده خبر بیاره بعد همه توییدن رفتن چلا در حیات که رزا رو ببینن خوهرشهر دومیه سومیه پدر شوهر مادر شوهر همه رفتن توییدن من میخواستم برم بیرون گفتم بیرون برم بیرون ببینم چی خبر شده جواد کجاست؟ یهو خوهرشهرم محکم گرفتن توی خدا بزنم برم یهو از حال رفتم اصلا مثل این که شد به آدم وارد میشه اصلا میبینی اصلا دنیا سر خرب شد دیگه اصلا بریده مبادا کسی بشکند آه دل پاک آلالهارا زهرای عزیز ما از شهادت همسرش خبردار شده حالا میدونه که روزگار چه سرنوشتی رو براش رقم زده اون لحظه ها برای زهرا و خونوادش خیلی سخت میگذره لحظه هایی که داغ عزیز رو بر دل خودش با تمام وجود حس میکنه داغی که قرار نیست هیچ وقت فراموش بشه از اون لحظه های دردناک میشنوی یه افتادم روزگارمین دینم از اون طرف دایی شوهرم و پسرش دارن گریه میکنن که من کشون کشون بردن اقعب بعد هیزنده شوهرم گریه میکنه بگه زهرا جواز به خدا زنده است تهرانه میان از اینکه بر مادر جاریم دست میذار رو صورت هم گریه میکنه بگه زهرا جواز زنده است من هیچی همچنان شکر شده بودم فقط داشتم نگاه میکردم نمیتونستم نفسم رو بشم همچنان یه نفس ریزه میکشدم که یه ها دیدم که اد در مادر جانم سر بردر شوهرمون محکم بقل کرده جیغ میسن جیغ خوشارم جیغ دارد که بای جباد بای جباد من فقط نگاه میکردم امقد گریه کردن یه ها نفس هم باشن یه نفس هم بالا که اومد گفتم رزا گفتم جبادم کن رزا گریه کرد گفتم گریه اگه قرار نبود مراقبش باشه جبادم چی کنید جبادم کن گفت که زهرا به خودم موقعی که جباد رفت لبش به خند بود داشت میخندی از همه شیز حال رفتم هیدوار به حال میومدن بودم گفتم یه هست دو زهرم گفتم اگه تو خود ندادی گفتم جبادم رو سده برم کردن گفتم یه هست دو رو هیده قرار نبود میگه سالن جبادم رو برگردن ای حالا بد ایشا اصلا نمیتونستم آور بکنم که خود جبادم ندید سینای من تنها سینای من تنها یه گوشه توی خونه من از این حالا بد ای از اوش میرفتم تو برای توش میومدم سینای من هیش گذار بود بچمون بگیره سینای من چهار ماه خون دفت میگرد بس بس بچم شکر بده چهار پنج ماه بریز شد خود اصلا بابرم نمیشد خودم چهار دواتی شوشی رو رفته اصلا نزداش نداریم جنازتش ببینم ..? باماه تو لطف را فعال به سر is راه حسین feddayin از شمه تا اصیل مخیره ببینم ten... فدای راه حسين موسیقی دلشون میخواد یه جورایی پیکر شهید رو ببینن و دل بکنن اما خیلی سخته ولی چه میشه کرد؟ انگار دنیا خیلی وقتا نمیخواد سازگاری داشته باشه و قرار دلت هزار پاره بشه ماجرای اون روز رو میشنویم رفتیم جنازش رو ببینیم چون نصف سرش نبود چون رفته بودیم مثلا کمک بکنم به کردن دیگه که دیگه خود جاود دافتلب شدن که رفتن دوستان نفر برگردون نه که دیگه سری سبوم که رفته درد باز شده طرف قناصه شیعه که زدن به دست و پاشو مثل سرش کرده دیگه نزداشتن ما رفتیم فردخونه در درشوارم گریه کداد زد گفت که میخواییم بکشین اینا رو گفت من نیجاده نمیدم این ببینم که مرد دیگه واقعا من هنوز هم هستت میخورم که چرا نزداشتن دستم بکردم نجا بادم نزداشتن صورتشو ببینم آقا جان اگه نصف سرش نبود چرا نصف سرشو نپوشنده من دست بکشم بر صورتش هنوز هم گرم هستم میخورم ما که رفتیم دفنش کنم بعد در تابوتش گرفتم درشو که باز نکردن بعد به بابا گفتم بابا شنیدم که دارن میخواد تلقین بخورن گفتم به بابا من میخواد جوادم رو ببینم بعد از بس جمعیت شلوق بود بابا رفت مردارو کنار زد که میخواد زنش بیاد بشینه اون کپ خاکی که عبرو خالی میکنن من رفتم اونجا دشسم دیدم که از تابوت در بردن گذاشتنش دوی دبر گفتم جواد توی اینجا شکار میکنیم دهید صدا زنم گفتم یا حسین یا زهر فقط چیخ میزنم گفتم یا حسین یا زهر کلن ازن نابود شدن اخده که دفنش کردن پدرشو امتحان تو شروع شد زندگی تو شروع شد جواده بفت اون روز از بس گریه کرده بودم اندازه یه ساعت دو ساعت من کو شده بودم نمیسنم اینجایی رو ببینم اینقدر گریه کردم خداییم جواده ما که بردیم من و بچه ها من ببر باید ببریم گفتم من نمیتونم تعمال بکنم اصلا جواده هم رفت برگشتر بیاد بریم به سقیق بالش مدافع هرم برگشتر باید شهیده بی سر اومد باید لاله پرپر اومد باید شهیده بی سر اومد باید لاله پرپر اومد باید تن شبیه جسم علی اکبر اومد سختی های زندگی زهر خانوم ناصری شروع میشه هرچی میگه باور کردنش برامون سخته یعنی نمیتونیم یه لحظه هم خودمون رو جای این زن سبور بذاریم نمیتونیم درک کنیم که چه داغی بر دل زهرهای عزیز نشسته و زهر خانوم ما از اون روزای سخت برامون میگه خیلی روزای بحشندگی بود لحظه های بحشندگی بود که ماما سینا اموش میمزدر صفره میشه ماما سینا میدید که رزا دهنه فایرفان قضا میده بچه همینجوری نگاه ها میکرد من چیخ مزنم میرفت چرا بچه ای من بدون بابا شد؟ بچه ها منقدر شکر شده بودن سینای من به هر این مرد و بابا میگفت به هر این مرد و بابا میگفت منقدر گریه میکرد اینقدر سینای من ازید شد صادق من ازید شد حتی تو تشه جنازه بخش گریه نکرد شده بود خیلی بحشندگی بود الان هشت سال گذاشته پونزده آبان نوود و چهار روز جامعه شهید شدن ازان و زهر بیشتر از همه که دلتنگی ولی از اون طرف هم خیلی ازش گلایم میکنم همش میگم تو بیمارفت که تو پاشده رفتی بعد که آجاوت که شهید شد روزی که دفنش کردیم شب به خواب خوهرم اومد خوهر بزرگم اومد که تو رو خدا گریه نکنی من جام خیلی خوبه ولی خودم که هر روز که گریه میکردم بعد دو سه هفته تو خوابم که اومد آجاوت قدش بلندتر شده بود یه میز گذاشته بودن با دوتا سندلی و پذیرایی هم بوشت میرو و چایی و اینا و از درکه اومد تو باید گفتم باید جواد چقدر دلم برای تنگ شده باید براد من هم چقدر دلم برای تنگ شده گرفتیم همدیگر بقل کردیم گرفت بقل هم کرد گذاشت رو سندلی با همدیگر میبخوردیم حرف زدیم خرم دیدیم بیشتر دلم دوراتش کرد که خدای چرا رفته چون اصلا نمیتونستم باور بکنم من من تا هشت محسورده شده بودم اینی لحظهی من تنها بودم یا نبودم من مادم گریه میکردم یه مادم دیوانه شده بود گفت من تو نمیتونم یه لحظه تنهاد بذارم چون مادم یک ساله تا منم میتونستم غذا بخورم نمیتونستم کاری بکنم بچه ها درست برسن از اون بری گریه های منم از صادقیت به هر بحانه گریه میکرد چون میدونستم اشتنگ باباش بود یکی بهش یه چیزی میگفت میزه از زیر گریه چون میدونستم بحانه باباش بود ساید همیشه رو سرم سر روی شونت میذارم سر روی شونت میذارم سر روی شونت میذارم زهر خانم و جواد آقا دوتا پسر داشتن که حالا با نبود پدر روزای سختی رو میگذرونن و سختر از همه دیدن این بچه هاست که دل زهر رو خون میکنه حالا بچه ها کم کم نبودن پدر رو با تمام وجود حس میکنن و زهر خانم باید این روزا رو مدیریت کنه اما یه لحظه فکر کنیم که جای زهر باشیم با دوتا پسری که بحونه بابا رو میگیرن سینا مدام هی با همه کچنویه خودش دوست ساله بود هی میگفت که زن بزن به بابا من بابا با صحبت بکنم یه روز شهرابجیم با آبجیم و بچه ها شما دارد خونم موند و دنیر بزرگ جوادم رو دیوار و ما مستاده قبل رو بود من رو سینا بودیم و سینا رو شهرابجیم نبود سینا رو نبود و سینا زد زیر گریه رفت با همه کچنویه خودش بچه دو ساله دو ماه سه ماه با دست زد رو عکس باباش گفت بابا کجا رفتی چرا من رو نبودی و اونجا من قد دلم شکست چه میگفت میگفت بابایی گفت میدونم رو سخفی ماما پاشو سخف رو سراخ کن پاشو بیرم پیش بابا گفت چرا من بابا ندارم یعنی من این روزم قد با بچه گریه کردم اینقدر گریه کردم بفترم جواد کجایی بیاد جواب به بچه تو بده من به خاطر اینکه جواد شهر چهار سینا رو تا دو سال و پنج شش ماه شیر دادم به خاطر اینکه نمیتونستم شیر بگیرم وقتی یه میگه از شیر گرفتمش تنها دادی که میزد سخفت بابا میگفت اینقدر من گریه کردم جواد بیاد جواب به بچه تو بده شب اومد تو خوابم گفت که چرا اینقدر ناله میکنی من بهش گفتم چرا رفتی گفتم بچه هم رو به بابا گذاشتی گفتم ندیدی بچه هم چقدر گریه کرد گفت بابا گفت زهران جان اینقدر خودتو ازید نکن تر خدا بابای خودم که هست بابای خودت هست که هست بابای خودشون رو میخواد قهر کردم یه گوشه رفتم اومد گفت بقلم کرد مچم کرد گفت زهران جان گفت باید تحمل بکنی گفت ارتوها باید اونجوری گفت باید تحمل بکنی دیگه درست میشه انشالله گذاشت و دیگه خلاصه محمد صدق به زبون نمیاد فقط سینه به زبون میابرد هر جایی که میرفت هر کسو که میدید که بابا داره حتی یادمه که دنبال خونه داشتم میگشتم خونه پیدا نکردم نشستم زارزار گریه کردم گفتم ببین به چه روزی افتدم گفتم تنهایی گفتم دنبال خونه دارم میگرم خونه پیدا نشد زارزار گریه کردم بعد سینه یه چیز بهمی گفت دواش گردم 그게 گریه کرد بعد خابیت خوابه باباشو دید بعد از خب که بیدارش شد گفت ماما خوابه بابا رو دیدم گفتم چی خواب دیدی؟ گفت به بابا گفتم بابا چرا نمی آی؟ بابا این من پا ندارم گفت میشه برام یه پا بخری؟ گفت باشه برات پا هم میخرم تور خدا بیا و از خواب که بیدار شده بود میگفت مامان میشه براش پا بخری؟ گفتم مامان من ندارم پول که برام پا بخرم خیلی این روزای وحشنده های کی بود نوازشم میکنی و میبوسیم یه حسرت اما به دلم میمونه جد خالیه تو مجلس عروسیم مادر با این که بی تو بی قراره ولی برای ما یه کوه سبره یه وقتایی تا بقلم میکنه حس میکنم چشاش هزار تا عبره از روزای آفغانستان هم همچنان میگنه بیدارش خدا با این قصد انفزایی از جوانم نسری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شاهدای افغانستان باز هم ادامه داره تا روایت دیگه خدا ریگرد مزلومیت افغانستانی ها به حقیقی خنایی که ریخت شد در زاریا میمانیم به پای مکتب آشورا شبیه سردار و ابو حامدها جان میدیم براتو با ذکر یا زهرا یا حسین یا حسین جانم مولا یا حسین یا حسین جانم مولا سدای فضیلت و فطرت پیام ولایت نور دلقو خامنه ای رهبر ما نور دلقو خامنه ای رهبر ما حوویت حقیقی جامعه حوویت اخلاقی اونهاست یعنی در واقع سازه اصلی برای یک اجتماع اون شاکله اخلاقی اون جامعه است که همه چی بر مهور او شکل میگیره اخلاق رو باید سیما بهش خیلی اهمیت داریم سدا و سیما در زمینه پرورش و گسترش و تفهیم و تبیین فضیلت های اخلاقی باید برنامه ریزی بکنه یکی از اهداف سدا و سیما در همه برنامه ها باید این باشه مثلا انضباط اجتماعی وجدان کاری نظم و برنامه ریزی اینا اخلاقهای رفتاری افراد جامعه ادب اجتماعی خانواده حق دیگران این که دیگران حقی دارن باید رایت بشه در همه زمینه ها ترجه به این که دیگران حقی دارن یکی از قلقیات بسیار مهم فضایل بسیار مهمه کرامت انسان احساس مسئولیت اعتماد به نفس ملی شجاعت شجاعت شخصی و شجاعت ملی قناعت یکی از مهمترین فضایل اخلاقی برای کشور قناعته که امروز ما در زمینه های مختلف دشار مسئولیتیم به خاطر این که این اخلاق حسنه مهم اسلامی را فراموش کردیم امانت درستکاری حق طلبی زیبایی طلبی یکی از قلقیات خوب زیبایی طلبیست یعنی به دنبال زیبایی بودن زندگی را زیبا کردن هم ظاهر زندگی را هم باطر زندگی را محیط خانواده را محیط بیرون را محیط قیابان را محیط پارک را محیط شهر را نفی مصرف زدگی یکی از قلقیات مهم از فضایل مهم اخلاقی این است که مصرف زدگی و روحیه مصرف گراهی نفیه بشه افت احترام نسبت به والدین نسبت به معلم عدب نسبت به والدین نسبت به معلم خوب اینا اینا قلقیات فضایل اخلاقی از این قبیل فضایل اخلاقی صدا و سیما خودش را متکفل گسترش این قلقیات بدنه شما در هر برنامهی که می سازید در هر سریال تلویزیونی در هر محاوره میزگر در هر گفتگوی تلفونی در هر ازگورم که گزارش هر در همه برنامه ها متوجه باشید که این چیزها تقریت بشه این چیزها نقض نشه زیر پا انداختنش این یک برامرین صدا و سیما و اخلاق امومی این یک سرپس که بسیار مهمه نمونه های از اخلاق امینهی که ارچون صدا و سیما و دین راجب دین مردم صدا و سیما چه نقشی و چه موضعی و مسئولیتی داره طبیعتا از وضاقف صدا و سیما این هست که ارتقاء معرفت دینی و ایمان دینی هر دو معرفت و ایمان با هم تفاوت داره هم ایمان مردم باید تقویت بشه معرفت مردم و شناخت مردم شناخت دینی مردم باید ارتقاء پیدا کنه در زمینه معرفت دینی باید توجه داشت که این ایمانی که مردم پیدا می کنن سست عوامانه سطحی و قشری نباشه به شدت از این پرهیز بشه اکتفا نشه به تقلیز احساسات مردم و تشریفات تشریفات افراتی تأکید