فرض میکنم آقا کری؟ گفتم نه نه درست میفرمایید حاجی روغنی که رفت پدرم با کینه گفت مگه این که خاک چشمشو سیر کنه پدرم سواد نداشت حاجی روغنی میدونست پدرم قدرت رقابت با اونو نداره و مجبوره تو چارچوبی که سالها کاسبی کرده کار کنه تو فکر بودم که چطور پدرمو از این چارچوب در بیارم و کاری کنم که حاجی روغنی پاشو از کفش ما در بیاره رو کردم به پدرم و گفتم باید با حاجی روغنی رقابت کنیم پدرم نگاه آقلندر صفیهی به من کرد و با پوزخند گفت کجای کاری پسر؟ نکنه به سرت زده گفتم به سرم نزده عقلم سر جاشه پدر باز پوزخندی زد و گفت اگه عقلت سر جاش بود این حرفو نمیزدی تازه اومدی بازار شوق و زوق داری نمیدونی حاجی روغنی میتونه ست تا مثل ما رو با سرمایش به خاک سیده گفتم میدونم پولش از پا رو بالا میره پدرم با توندی گفت خب اگه میدونی بهتر پا تو کفشه اون نکنی گفتم مگه نگفت این خاک باید چشم حاجی روغنی رو سیر کنه پدر با تحجب نگام کرد و گفت چرا؟ بازم میگم گفتم پس نباید دست رو دست بذاریم پدرم پدر باز پسخن زد و گفت مثلا میخوای چی کار کنی؟ گفتم بعدن میفهمین پدر گفت اگه خواب دیدی خیره و دیگه حرفی نزد چند روز که گذشت رو به پدرم کردم و گفتم من فکرامو کردم آقا جون پدر پرسید چه فکری؟ گفتم برای این که با حاجی روغنی رقابت کنیم ما هم باید جنسای اونو بیاریم و بفروشیم پدر گفت نمیشه آخه ما از اون جنس سرشته نداریم نمیدونیم بازارش چطوره فروش داره نداره گفتم خب سرشته پیدا میکنیم تیار سازی نیست که سردر نیاریم بازارشم پیدا میکنیم پدر گفت خیلی خوب گیرم سرشته پیدا کردیم و بازارشم گیر آوردیم سرمایهش رو از کجا بیاریم گفتم همه شما رو تو بازار میشنسن ما اعتبار داریم این بزرگترین سرمایه است از اعتبارمون استفاده میکنیم پدر با اکراه گفت تو رو خدا ما رو تو درد سر ننداز کریم این یه ذره سرمایه هم از دستمون میره گفتم موفقیت پشت ریست کردن آقا جون پدر با تحجب پرسید پشت چیه؟ دیسک دیگه چیه؟ خندیدمم و گفتم دیسک نه بابا ریسک یعنی خطر کردن تو بازار خیلی وقتو باید دلو به دریا زد ما هم این کارو میکنیم اگه کارمون نگرفت رقابت نمیکنیم هر جوری بود پدرمو رازی و مغازه رو پر از جنس کردم برای رقابت با حاجی روغنی جنس ها رو ارزونتر از اون میفروختیم میدونستم که هر جا جنس ارزونتر باشه مشتری هم اونجاست خیلی از مشتری های حاجی روغنی مشتری ما شده بودن یه روز حاجی روغنی اومد دم مغازه و روبه پدرم کرد و با ناراحتی گفت آقا اسمایل بگرد تا بگردیم پدرم از این تحدید ترسید و حرفی نزد اما من با خونسردی جواب حاجی روغنی رو دادم و گفتم درست میفرماین حرف حساب درست میفرماین حرف حساب درست میفرماین حرف حساب جواب نداره بگرد تا بگردیم حاجی روغنی لبخنده تلخی زد و رفت معلوم بود که داره زرر میکنه وگرنه دلیلی نداشت که تحدید کنه پدرم که از این رقابت ناراحت بود گفت آخرش حاجی روغنی ما رو برشکست میکنه کری اونو دلداری دادم و گفتم ما نباید جا بزنیم باید مقاومت کنیم مثل روز برام روشنه که حاجی روغنی با ما کنار میاد پدرم حرفم رو باور نکرد و گفت من حاجی روغنی رو میشنسم این رقابت خم به عبروش نمیاره بلاخره ما رو به روز سیاه میشونه گفتم من سواد دارم آقا جون روزنامه میخونم از اوزا سردر میارم پدر با ناباوری سر تکنداد و گفت اینجا که اداره نیستیم نیست کریم بازاره این سوادی که میگی به درد بازار نمیخوره گفتم سواد به درد هر کاری میخوره آقا جون مخصوصا تو کاسبی پدر با نارهتی گفت روز به روز داریم پس میریم تو به این بدبختی میگی کاسبی گفتم حاجی روغنی هم داره پس میره پدر پوزخندی زد و گفت اون پس نمیره تو فکر میکنی داره پس میره گفتم باور کنین داره پس میره آقا جون و اگر نه تحدید نمیکرد پدرم که دید نمیتونه منو قانه کنه با دلخوری گفت چاره چیه حالا که تو حچل افتادیم خدا آقبت کارمونو به خیر کنه گفتم اکم سبر داشته باشین مطمئن باشین موفق میشین مدتی بود که حاجی روغنی دیگه تحدید نمیکرد گاهیم به من لبخن میزد حس میکردم میخواد با ما کنار بیاد یه رو صبح که پدر برای سبکه سفارش و خرید جنس رفته بود حاجی روغنی اومد تو مغازه و سلام کرد دست پاچه شدم و زود از جام بلند شدم و گفتم سلام از ما ساجی چوبکاری میکنیم بعد سندلی رو جلو بردم و ادامه دادم بفرمین بفرمین حاجی حاجی روغنی رو سندلی نشست بعد نفس بلندی کشید و گفت راستیمه راستش چند وقته میخوام بیام مطلبی رو عرض کنم سرمو پایین انداختم و گفتم بفرمین من در خدمتم حاجی روغنی گفت ببین آقا کریم ما همساییم درست نیست که سایه یه همدیگر رو با تیر بزنی از این حرف استقبال کردم و گفتم درست میفرمین من کچیک شما هستم حاجی روغنی با محبت شونم رو فشار داد و گفت سروری آقا کریم تاج سری چرا ما باید کاری کنیم که دودش تو چشم خودمون بره گفتم درست میفرمین حاجی منم همین عقیده رو دارم حاجی روغنی گفت تو درس خونده ای حرف منو خوب میفهمی اما پدرت دوست داره پا تو کفش ما بکنه میدونستم چرا این حرفو میزنه گفتم درسته که پدرم قبلنا چند بار با شما دعواش شده ولی خدا شاهده رازی نبود که ما جنس شما رو بفروشیم حاجی روغنی گفت خیلی خوب پس حل دیگه از امروز همسایگی و دوستی هر کس هم جنس خودشو بفروشه ها؟ با خوشحالی گفتم فکر خوبیه حاجی ما در خدمتیم حاجی روغنی لبخندی زد و گفت سلام منو به پدرت آقای اسمایل برسون بگو حاجی روغنی گفت ما همه رفتنی هستیم تو دنیا فقط خوبی میمونه گفتم چشماجی پیغام شما رو میرسونم این حرف شما رو همه کاسبا باید با آب تلا بنویسن و بزنن تو مغازشون وقتی پدرم اومد ماجرارو نگفتم میخواستم مطمئن بشم . . . . . . . . . . . . . . نه، خسته نشدم و ماجرای اومدن حاجی روغنی به مغازه رو تعریف کردم و پیغام اونو به پدرم گفتم. ولی باور نکرد و گفت، حاجی روغنی محاله. این ناباوری وقتی از بین رفت که مشتری اومد تو مغازه و گفت، ببخشید منو همسایتون فرستده، گفت جنسی رو که میخوام شما داریم. بعد از این که مشتری رو راه انداختم رو کردم به پدرم و گفتم، حالا باور کردین، حاجی روغنی برای ما مشتری فرستده. پدرم گفت، خوابم یا بیدار، حاجی روغنی برای ما مشتری فرستده. نه، واقعا عجیبه. گفتم، بیداره بیدار این آقا جون. حالا خیالتون راحت شد؟ پدرم با خوشحالی گفت، آره بابا، آرزومون بود. کاش زودتر می اومدیم آغاز کریم جان. حالا فهمیدم که سواد تو کاسبیم به درد می خوره. اصلا تو همه چی به درد می خوره. اگه تو نبودی من بی سواد، چطوری می تونستم با حاجی روغنی کنار بیام؟ گفتم، خیالتون راحت آقا جون. کاسبیمون هر روز بهتر می شه. اعتبار از شما، کار از من. پدر گفت، بگو انشالله آقا جون. بگو انشالله. قوله مجلس شجاع سل haha haha haha haha mega دوستان عزیز داستان همسایگی و دوستی رو شنیدین امیدوارم از اون بهره برده باشید تا برنامه بعد خدا نگهدار سر بلند باشین بشنو این نکت که خود راز قم آزاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی خون خوریگر طلب روزی ننهاده کنی