این زمانی که یزید روی کار رو میداد لعنت الله علیه و شراعت اختزام میکرد که اون موقع جهاد و جبهه کربلا و هماسی آشور اتفاق بیفته خب این کسی که معتقده به امامته با ایمان و اعتقاد به امامت و غذیبه روش حله و در این حال اگر اهل بینش و بسیرت هم باشه تحلیل سیاسی هم بکند موقعیت و شراعت فرهنگی سیاسی اجتماعی رو ملاحظه بکنه میتونه براش این غذیب قابل تحلیل و درک باشه اما یک اده متاسفانی بسیرت رو نداشتن ولو خواستن باشن سابقدارن باشن بسیرت عزیزان همون حقیقت ارزشمندیست که شنیدید وقتی امام صادق علیه السلام میخوان اموی رشیدشون پرچمدار کربلا عبالفضل عباس رو تعریف کنن اولین شاخص و ویژگی که امام صادق برای عبالفضل عباس بیان میکنن بسیرت کان امون العباس نافذل بسیرت اموی معباس بسیرتی نافذ داشت بسیرت اینه که انسان دوست و دشمن رو بشناسه موقعیت و شراعت سیاسی و اجتماعی رو بشناسه در فتنه ها در شبهه ها در فضای تاری که حجوم فتنه ها بتونه به کمک این بسیرت راه روشن خودشو پیدا بکنه به موقع و به هنگام به وظیفه و مسئولیت و تکلیف خودش عمل بکنه بسیرت همون حقیقتیست که فرمودن فقد البسره احوال من فقد البسیره حدیثه موسیقی بسیرتیه آدم چشم ظاهری نداشته باشه براش کمحزینه ترست و آسون ترست از این که چشم ظاهری داره ولی بسیرت نداره اون بینش لازم رو نداره به شما عرض بکنم میدونید بسیرت هم حتما به این نیست که طرف دانشمند باشه حالا علوم مختلف رو اگه بلد بود مدرک تحصیلی فوق تخصصی داشت مدرک دکترها و فوق دکترها و پسا دکترها به قول امروز یاده داشت این دیگه حتما بسیرت هم داره بسیرت صرفا به داشتن معلومات کلاسیک مدارک و مدارج عالی دانشگاهی یا حوزوی به این هم نیست ممکنه یه آلم یه دانشمند بزرگ که خیلی دانش تخصصی بالایی در رشته های حالا علوم ریاضی و علوم تجربی و حتی علوم انسان و اسلامی داشته باشه ولی بسیرت نداشته باشه اون بسیرت یه حقیقت است که گاهی یکی از اوامل مهم تحقق بسیرت تقواست تقوای الهی قرآن کریم میفرماید یا ایوها الذین آمنو انتبتقالله یجعلكم فرغانا ای مؤمنین اگر تقوا داشته باشید خدا به شما بسیرت میده فرغان میده فرغان یعنی بسیرت فرغان یعنی قدرت تشخیص شما را قدرت معرفت و شناخت شما را اون چنان تقوییت میکنه که سر به زنگاه ها میتونه حق و باطل را از هم جدا بکنید گرفتار نمیشید در جریان جنگ جمل حارس ابن هوت آمد پیش امیر المؤمنین اترانی ازن و اصحاب الجمل کانو علا زلاله شما فکر میکنید من اصحاب جمل را آدم های گمراهی میدونم تو جبهه جمل تلهه هست زبیر هست به اون سابقه درخشان تو تاریخ اسلام امام علی فهم بودن که یا حارس انکه نظرت تحتک ولم تنظر فوق که فحرته تو بسیرت نداری امام علی فهم بودن که تو پیش پا تا نگاه میکنی تو حق رو نشناختی که اهل حق رو بشنسه باطل رو نشناختی که اهل باطل رو بشنسه حق و باطل رو بشنس میتونی بعد در این شراعت بفهمی که حق با کجاست این وقتی مقابل این منطقه امیر المؤمنین قرارگیر و آقا این میده اعتذر اون من عبدالله ابن عمر و سعید ابن عمر خب منم میرم مثل عبدالله ابن عمر میشنم تو گوشه مسجد ذکر خدا میگم عبادت میکنم قرآن میخونم مناجد من با شما هستم نه با جبهه جمل آها مسئلتون مگه میشه در تقابل بین حق و باطل انسان نه با حق باشه نه با باطل زیارت آشورا اون ما چی درس میده زیارت جامعه کبیره اون ما چی درس میده فَمَعْكُمْ مَعْكُمْ لَا مَعْدُوْبِكُمْ یعنی اگر انسان در جبهه حق نبود در جبهه ولایت و امامت نبود یعنی تو جبهه باطله نمیشه در تقابل و مسافه بین حق و باطله کسی بگه خب من نه با علیم نه با معاویه نه با حسین ابن علیم نه با یزید و ابن زیاد و عمر صد نه با حسین نبودی در تقابل بین حق و باطل یعنی ساکتی بی تفاوت یعنی تو جبهه باطلی ممهدین لهم به تمجیل قتاله هستید یعنی زمین سازی با سکوت خودت وسیلت اینه یکی از اوامل وسیلت تقواست آیه دویست و یک سوره مبارکی اعراف رو ملاحظه کنید میفهمد اِنَّ الَّذِينَ تَقَوْا اِذَا مَسَّهُمْ تَاعِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُونَ وَاِذَاهُمْ مُبْسِرُونَ تقوا پیشگاه اینا شیطان کسانی که تقوا دارن تقوای الهی تقوای مالی تقوای سیاسی تقوای اقتصادی یعنی به حلال و حرام و خدا مقیدن اینا کسانی هن که اِذَا مَسَّهُمْ تَاعِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ وقتی توایفی از شیاطین اِمْسِی یا جِنی به دو اِنها میپلکن میچرخن فضای مجازی این طرف و اون طرف تبلیغات اینا شیطان اِذَا مَسَّهُمْ تَاعِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ وقتی شیطان جِنی امروز بعضی از این طبلیغات فضای مجازی شیطانه تو خونه های ما تو گوشی های ما خب اگه تقوا باشه اِنَّ الَّذِينَ تَعُو اِذَا مَسَّهُمْ تَاعِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ این تاعف من الشیطان یعنی شیطان گاهی گروهی حمله میکنه گاهی فردی گاهی دستجمعی حمله میکنه یا تاعف من الشیطان یعنی شیطان میاد دور ما میپلکه میچرخه ببینه نقطه زب ما کجاست از کجا میتونه تو زندگی ما بارد بشه از راه مال از راه اولاد از راه علم از راه دین از راه بیدینی از راه بیهجابی از چه راهی میتونه نفوذ بکنه اِذَا مَسَّهُمْ تاعف من الشَّیْطَانِ متا تقوا اینه که وقتی تقوا داشته باشه انسان تذکر او یعنی متوجه دستیسی شیطان میشه متذکر نقشه شیطان میشه فَاِذَا هُمْ مُبْثِرُ او و بصیرت خودشو از چنگال شیطان نجات میده و بصیرت خودشو از چنگال شیطان نجات میده و بصیرت اینه خواست چی بودن هم در زمان امیر و المومنین هم در زمان امام حسن هم در زمان سائر امه خواست بودن خودشونو خصوصی میدونستن خودشونو سابقدار میدونستن خودشونو با خانوادو و اصالت و حسب و نسب میدونستن ولی بصیرت نداشتن و امام علی سلام الله علی در خطبه 173 نهج البلاقه امام علی یک جمله مثل همه جملاتشون مندگار و بروز برای همه زمان ها دارن که البته همه سخنانشون مانند قرآن نو هست بروز هست و نیاز دائمی و همیشگی جامعه اسلامی و شیعی اما در اون خطبه 173 میفرمایید وقد فطح باب الحرب بینکم و بین اهل القبله فلا يحملها دل علم الا اهل البسره و صبره والعلم به موازه الحق در جریان جنگ سفینه جنگ جمله جنگ نهروان بدتر از اونا و امو باب جنگ بین شما و بین اهل قبله اتفاق افتاد باز شد تو جنگ نهروان ادهی مقابل امیر رومونی استادن حافظ قرآن بودن پیشانیاشون بر اثر سجده های طولانی پینه بسته بود ولی ایادی معاویه شدن تیره های زهراغین کمان معاویه شدن به سمت اهدافی که معاویه دنبال میکنه امام علیه السلام فهم بودن حالا این پرچم رو کی میتونه حمل کنه در این شراعت و نفسا در این شراعت فتن اندیز کسی میتواند پرچم ولایت رو پرچم جهاد و مبارزه رو با قدرت استقام بردوش بکشه که اهل بصیرت باشد و اهل صبر رابطه بصیرت و صبر رابطه وسیقه صبر بر طاعت و بندگی خدا صبر در برابر معاصی و گناهان که خودش رو حفظ کنه صبر بر سختی ها و مشکلات و سائب کسانی میتونن که اهل بصیرت و اهل صبر باشن و اهل آگاهی به موازع حق من میخوام بگم امام حسن مشتبه در چلین شراعتی امامت رو عهده دار شدن که امیر المؤمنین با اون صلابت و شجاعت و عظمت در روز روز روشن در ملعه عام با صدای بلند شروع کرد گریه کردن از دست همون مردم بیبسیرت و همون خواست بیبسیرت اونجا فرمود اینه اخوانی یلدین رکبو علت طریق و مزو علل حق اینه امار اینه دو شهادتین اینه نطیحان و اینه نزراعهم امار کنید اینه کجاست امار یاسر او بسیرت داشت او وقت در جنگ صفحه این قرآن ها رو سپاه معاویه سر نیزه بلند کرد و یکده مردد شدن و قبلش یکده دیدودن اینو نماز هم میخونن به حسن ظاهر مردد شده بودن آمد گفت چرا تردید میکنید من این دو تا پرچم رو یه جای دیگه مقابله هم دیدم تو جنگ بدر همین پرچم این که دست معاویه است او روز دست ابو صوفیان بود و همین پرچم او روز دست علی دست رسول خدا بود امام از فقدان این یارانه و خواست با بسیرت اینا با بسیرت هند از فقدان اینا گریه میکنه تو این شرایط امام افزان مشتواه میاد عهددار امامت میشه حالا ببیند امام امام مشتواه چه واقعا خون دلهایی خوردن اینجور نبود که امام همینجوری سل رو قبول بکنه یاران و اصحاب مان بیوفایی کردن پیمان شکنی کردن خون دل به امام خورندن که با قول شاعر گفت دیگه بعد در تاب رفت و تش طلب کرد و ناله کرد آن تش را از خون جگر باق لاله کرد خونی که خورد مدت عمر از گلو بریخ خود را توحیز خون دل چند ساله کرد وسیعت کردن حسنجه بعد از شهادت منو ببرید کنار حرم رسول الله فقط لعجد ده به احدا با جد رسول خدا تجدید احد بکنم برگردونید کنار قبر جده فاطمه بنت اصد تو بقی دفن کنید حسنجان وقتی منو میبرید ممکنه اینا فکر کنند میخواید منو اونجا دفن کنید میان مانع میشن اگه مانع شدن من دوست ندارم در تشریج رازی من خونی ریخته بشه برگردونید حالا آشقان کربلا آشقان قبر قریب و مظلوم امام مشتبه در بقی بدن امام مشتبه رو برداشتند شما شنیدید دیگه پنجتن آل عبا ای خمسه تیوه هیچ کدومشون تشریج رازه نداشتند جز امام اصطلاح مشتبه پیغمبر تشریج رازه نداشتند همونجای که همون اتاقی که از زندگی رفتند تو همون گرفه دفن شدند زهرای از زندگی اتاقی هر تشریج رازه نداشتند یا اگه داشتند شبانه بوده رسمی نبوده امام امیر رول مومنین تشریج رازه رسمی نداشتند شبانه بدنشون قریبانه توسط فرزندانشون برداشته شد بفرمایید آیا حسین ابن علی تشریج رازه داشت؟ امام سجاد آمد فهمید بني اصد یه قطعه حسیر برام بیارید تو امو گودی قتلگاه نازنین بدن که بابا رو در خانه قبر گذاشت از این پنج وجود مقدسی یه نفر تشریج جنازه براش برگذار شد کاش برایشون هم برگذار نمیشد چرا؟ چون و شهیدن فوق الجنازه تقد شکت به صحام اکفانو یعنی آه برادران و خوهران جنازه امام مشتبه تیر باران شد تابوت امام حسین مشتبه تیر باران شد هفتا تیر بر تابوت و چه بسا بعضی از این تیرها بر بدن شریف امام مشتبه صلو اللهم علیکم یا اهل بیت نبوه اللهم عجل ولی کالفرج والعافیت و النصر عرض سلام و ارادت و تسلیت مارا به محضر مبارک امام زمانمون ابلاق بفرما قلب مقدس شما از این تیرها بردن شریف امام مشتبه امام مشتبه بردن شریف امام مشتبه بردن شوهده شواهده امام انباطقت بردن شروط قلیم کشور مادار در نظر نظر رعمه رضایcé محافظه در جanson نظر شهدی در تصویم نظر های نظم در صورت شاید اشفی صدر الحسین اشفی صدر الحسین بیموری الحجت یارب مزید و فطرت مزید و فطرت مزید و فطرت مزید و فطرت مزید و فطرت مزید و فطرت مزید و فطرت مزید و فطرت مزید و فطرت مزید و فطرت مزید و فطرت از سیاست نمیدانم وقتی مادرت تو را در گهوار تکامی داد من در میدانهای جنگ رجز میخاندم و همه ورد میتلبیدم هر دستشو بالا گرفت و با صدای بلند گفت همه ساکت شوید و گوش کنید چه میگویم همه فروکش کرد و لشکر ساکت شد هر گفت ما با حسین نماز میخانیم ما برای جنگ نیامده ایم نماز میخانیم و ما نه حرکتشان به سمت کوفه میشویم بعد هم پیچی میفرستیم و منتظر فرمان امیر عبیدالله ابن زیاد میمانیم اگر دستور امیر باشد قافله حسین را تا دارالعماره کوفه همراهی میکنیم و اگر مقصد ما قصر خلیفه یزید ابن معاویه باشد قافله حسین را به شام میبریم هر کس طاقت این نماز را ندارد به کوفه بازگردد هر جمله ای آخر و طوری با تحدیر گفت که دیگه کسی مخالفت نکرد و حرفی نزد بعد مشغول وضوع گرفتن شد بکر که وضوع گرفته بود به نقطه ای خیره شد پر روبه اون کرد و گفت خوشت تببه ها را رست می کنی بسات؟ آره پدر بین دارم زمانی که سربرسجده داریم جنگاوران لشکر بگوریزند و ما را تنها بگذارند کسانی که بر تبل اختلاف کبیرند در قبیله خودشان نفوز دارند نگرانه باش بکر حتی اگر تو هم مرا رها کنی و بروی من دست تنها مانه ورود خسین به کوف خواهم شد من جلو هر جنگی را خواهم گرفت پدر ما بر سر چه می جنگیم؟ لشکر ما و کاروان حسین هر دو به سویه قبله و خطا به ایک خدا به نمازی واحد می زد هر دو ما سوره واحد را می خانیم آین مشترک را به جامعه بریم بکر تو اولین کسی هستی که راز استرار مرا برای خاندن نماز جماعت با خسین فهمیدی تصمیم من برای اقامه این نماز بی جهت این همه اختلاف و استراب را در سپا برپانه کرد اقامه نمازی واحد میان صفوف خسین و یزید معنایی جز پرهیز از جنگ ندارد عبدالله که حرفایه رو شنیده بود گفت این نماز باطل هست امیر چگونه به کسی که وقتت مسلمانان را برهم زد اختلاف کنیم شورشکری که بر امیر مسلمین توقیان کرده را چه به نماز کمی که گذشت امام مقابر لشکر هر ایستادن و فرمودن ای مردم من بدون دعوت شما نیامدم این شما بودید که نامه و قاسد فرستادید و استرار کردید و مرا به کوف فراخاندید شما گفتید پیش و نداریم بیا تا شاید در پرتوه راه نمایی های تو به حق راه یامین اکنون من آمدم اگر به عهد خود باقی هستی در میان شما میمانم وگر نه به وطنم باز میگردم سکوت تو سهرا حاکم شد و سلابت کلام امام قفل خاموشی به دهن هم زده بود کمی که گذشت صدای ازان تو سهرا پیچه امام هر رو صدا کردن و فرمودن شما با لشکریان خودت نماز بخان من نیز با اصحاب خودم نماز میخانم هر مثل تشنکامی که به چشم رسیده باشه سرشو پایین انداخت و گفت شما نماز بخانید و اجازه دهید ما نیز پشت سرتان به نماز بیستیم امام دیگه حرفی نزدن حضرت با سکوتشون بهترین جوابو بهر دادن فرمانده لشکریان گوفه با اشاره دست صفحای نماز ردیف ردیف پشت سر امام تشکیل داد کمی که گذشت صدای تکبیر امام تو سهرا تنین انداخت تکبیر زیر نور عمود خرشید انگار همه تاریکی ها رو از مقابل چشم هر کنار زده بود لابلای صفحای نماز روتهای مواجی از نور جاری شده بود در ذهن هر دو دشمن به روی هم شمشیر کشیده بودن جنگ جوی نور بر تاریکی میتاخت و رجز میخوند احریمن تاریکی روب شکست بود چیزی نمونده بود که ضربت شمشیر نور اونو از پادر بیاره تنها یک شرط برای سقوط تاریکی لازم بود این که نماز امام به آخر نرسه اما رسید بعد از نماز باکر ایرو به پدرش کرد و گفت پدر؟ بعد از این چه باید کرد؟ امام سرش سجده برداشتن پر خودشو مثل عرابهی رود و کاسه ی زانو پیش کشید و به امام گفت یب نری با شما سخنی دارم احریمن تاریکی نیمه جون از گوشه ی ذهن هر بلند شده بود هر روب امام ادامه داد شما پیش از نماز به یاران من از دعوتی سخن گفتید که من از آن بیخبرم امام به هر نگاه کردن هر سنگینی کوه ابو غبیس رو رو شونهاش حس کرد و بی اختیار شونهاش پایین افتاد صدای امام بند بند تن اونو لرزند تو فرمانده ی این لشگری به من بگو آیا با من هستی یا بر من احریمن تاریکی دوباره جون گرفته بود هر شونهاشو بالا داد و ایستاد ابن زیاد در چهار گوشه ی ذهنش پر سمی زد هر صداشو صاف کرد و گفت من مهمورم تا از شما برای خلیفه یزید ابن معاویه بیعت بگیرم امام ایستادن و فرمودند لا حول ولا قوت الیه لا بالله العلیه لزیم یاران نزدیک هر دور تا دور اون با شمشیرهای بره نیستاده بودن برق شمشیر بکر زیر نور خرشید بین خیمه ها تکسیم شد امام روب لشگره هر کردن و فرمودن شما برای من نامه نوشته اید اگر به دعوت خود پای بندید بار دیگر پیمان ببندید تا مطمئن شدم و اگر از آمدن من خوشنود نیستید به همان جایی بازی میگردم که از آن آمدم پور با این که میدونه صده زیادی از کوفیان به امام نام نوشتن گفت یا ابا عبدالله ما از این نامه ها و فرستادگان آن بیخبریم امام روب اقبط ابن سمآن کردن و فرمودن ابن سمآن آن خورجین را بیا بر ابن سمآن به خیمه رفت و کمی بعد با خورجینی بیرون اومد نامه های از گوشه گوشه اون سرک میگشید امام به ابن سمآن گفتن که خورجین رو مقابل هر بذاره بکه ایری میتابتر از پدرش دست برد وسط نامه ها و توماری رو بیرون کشیده اونو باز کرد امزای صد نفر از قبیلهی در حوالی کوفه پای اون بود نامه دوم با امزای سی صد مرد تن اومد از قبیله دیگه ای بود بکه ایری نامه سوم و چارومن بیرون آبود هر حس و حال عجیبی پیدا کرده بود دلش میخواست اون شنزار داغ بدوه و خودشو از زیر نگاه سنگین یاران امام بیرون بکشه هر در جدال برای فرار بود که یکی از خفاشهای چشم ابن زیاد رو پلکش نشست و بیدالله این بار شمشیر به دست تو زهن هر میتاخد یزید دست برده بود زیر چونه ی هر و اونو صاف مقابل امام نگه داشته بود هر آب دهانشو فرو داد و جسورانه گفت یا عبادالله نامها درست است اما ما از زمره کسانی که برای شما نام نوشته اند نیستیم معموریت ما این از کس شما جدا نشویم و همراهیتان کنیم تا شما را نزد امیر و بیدالله ابن زیاد برسانیم امام فرمودن مرگ به تو از این کار نزدیک تر است با شنیدن این حرف بدن هر لرزید رنگ با کره هم پرید اون به دستای پدرش خیره شده بود و لحظه شماری می کرد تا با اولین اشاره اون با زربهشم شیر به امام جواب بده هر تو فکر رفته بود خدایا حسین با من چه کرد؟ تا کنون هرگز خودم را چون این ناتوان ندیده بودم حکم امیر بلاد اسلامی در دستم است اما باز هم در مقابل حسین ناتوانم هر تو فکر بود که صدای پسرش با که ایر رو شنید چه شده پدر؟ چرا با سقا حسین را ندادید؟ چرا فرمان نمی دهید تا در چشم هم زدنی همه این تاغیان را از دم تیغ بگذرانم؟ هر چشماش را بست و حرفی نزد کمی که گذشت با صدای امام چشماش را باز کرد ای پسر یزید ریاهی اصحاب من با یاران تو می جنگند و من با خود تو می جنگم اگر مرا کشتی سرم را نزده ابن زیاد ببر و اگر من تو را کشتم قومت را از دست تو آسوده کردم در ذهن هر جنگ جوی نور زربهی به پیشونیه یهری من تاریکی زد یا ابا عبدالله من معمور به جنگ با شما نیستم بلکه معمورم که شما را به کوفه نزده امیر عبیدالله ابن زیاد ببرم حال که نمی پذیرید با من بیایید راهی را انتخاب کنید که نه به کوفه منتحی شود