ریمکی و معارف در آیاه ریمکی و معارف در آیاه خلق جهان نزار رو در رنگ گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمين و صلی اللہ علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله عزیزان همراه در برنامه پارسایان خدای متعال ما رو جزء دوستان واقعی هزارات معصومین قرار بده و آمل به دستورات اونها یکی از نکات مهمی که مؤمن باید در زندگی خودش رعایت بکنه پذیرش حقه اگر اشتباه کردم بپذیرم که اشتباه کردم اصرار بر اشتباه و لجاجت نداشته باشم که این جزء صفتهای زشتیست که از او منع شدیم بعضی وقتا انسان به خاطر پیروی از هوا و حوست حق رو قبول نمی کنه لجبازی قرآن کریم می فرماید دیدی؟ کسی که هوای خودش رو معبود خودش قرار داد و گمراه می شه، گرفتار می شه نکنه انسان نفسانیتش باعث بشه که حقی رو قبول نکنه در ادامه قرآن کریم می فرماید کسی که پاروی حق می گذارد و حق رو قبول نمی کند به خاطر پیروی از هوا و حوست یه اتفاقی براش می افته ختم علا سمعهی و قلبهی و جعل علا بسرهی غشاوه خدای متعال دستگاه محاسباتی او رو مهر می کنه دیگه او نمی تونه بفهمه گوشش نمی شنوه چشمش پردهی جلوی او می افته نکه نبینه و کر بشه می بینه نکه نشنوه و کر بشه می شنوه اما فهم نمی کنه آدم اگر از حق پیروی نکرد و لجاجت بر ناحق کرده آهست آهسته دستگاه محاسباتیش از کار می افته و دیگه نمی تونه معارف و حقائق رو درک بکنه خدا هممون رو جزء حق پذیرها قرار بده انشاءالله خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله ملاعالی قارپوزابادی یکی از علمای بزرگ و البته متخلق ماست نسبت به حق بسیار متوازع بود نقل می کنن یه قضیهی پیش آمده بود دو نفر بر سر مالکیت زمین های یک رستایی ادعا کرده بودن این می گفت زمین های این رستا مال منه اون یکی می گفت برای منه هر دو عدله خودشون رو بردن پیش مرحوم ملاعالی زنجانی که ایشون اهل قارپوزاباد زنجان بودند و عدله مالکیت هر کدومشون رو بررسی کردیشون خب این آقا یه حرف هایی زد اون آقا هم یه حرف هایی زد مرحوم ملاعالی زنجانی دلیلهای اون کسی که مالک واقعی بود رو کافی ندونست و البته حکم نهایی هم سادر نکرد ولی به نظرش رسیده بود اون مدعی غیر واقعی او باید مالک باشه این رو هم مطرح کرده بود که شما که میگی مالک هستی حالا این مالک واقعی بوده بنده خدا شما نه دلائل درست نیست به نظر می رسه این یکی این طرف مقابل شما مالکه که در واقع او مالک نبوده حالا این دوتا از پیش مرحوم آیت الله زنجانی خارج می شن یه روز اون مالک اصلی داشته پیش دوستاش تعریف می کرده که آره ما رفتیم پیش ملاعالی زنجانی عدلی رو اووردیم و ایشون حرف ما رو قبول نکرد و حق رو به او داد البته حکم قطعی هم نکرده بودا ولی براخره اینجور بوش میاد که میخوان زمین های ما رو بگیرند و بدن به اون طرفی که داره ادعا می کنه و می ترسم که زمینم از دستم بره کاریم از دستم بر نیاد اون رفیقش که حالا داره حرف این مالک اصلی رو می شنوه میگه من با یکی از شاگردان ملاعالی زنجانی رفاقت دارم بذار برم باش مشورت کنیم ببینیم چی میگه بلاخره او استاد خودش رو می شنسه ببینیم نظرش چیه رفتند و همه ماجره رو برای اون شاگرد ملاعالی زنجانی رحمت الله علیه نقل کردند اون شاگرد گفت فردا صبح نزد استاد برید مرحوم ملاعالی زنجانی و به ایشون بگید قبل از این که حکم سادر بکنند فلان صفحه از فلان کتاب رو هم متعلقه بکنند بعد حکم رو سادر بکنند اینا فردا شد و رفتند پیش مرحوم ملاعالی زنجانی رحمت و رضوان خدا بر او و گفتند آقا شما فرمودید که حق با این بنده خدا هست یه طلبه ای ما باش مشفرت کردیم ایشون به ما گفته پیشه شما بیانید و بگیم قبل از این که حکم نهایی رو سادر بکنید فلان صفحه از فلان کتاب رو هم ببینید مرحوم آیت الله ملاعالی زنجانی بلا فاصله میرند باز میکنند و میبینند عجب حق با این بنده خداییست که تا الان حق رو به اون نمیدادند بلا فاصله میگن من اشتباه خودم رو متوجه شدم حکم قبلی اشتباهه این زمین ها مال شماست بعد فرموده بود این طلبه ای که شما رو راه نمایی کرده طلبه نیست مجتهده او فهم مسئلهش قوی بوده من باید او رو زیارت کنم من رو پیش او ببرید ببینید به محض این که میفهم اشتباه کرده اشتباه خودش رو اعتراف میکنه و حق رو بر میگردونه و حالا برای تشکر از اون طلبه میگه من رو به زیارت او ببرید فردا با اون بندگان خدا میرن به محل زندگی اون طلبه یه دفعه میرن عجب این طلبه یکی از شاگردهای خودشه و خیلی خوشحال میشه به خدا رو شکر میکنه که یکی از شاگردانش به مرحله اجتهاد رسیده اینقدر فهم بالایی پیدا کرده خدا رحمت کنه رحمت الله علیه یه قضیه نغم میکنن میگن مولا محمد هرندی جز شاگردان شیخ انصاری رحمت الله علیه بود خب در شهر خودش مرجعیت پیدا کرده بود مرد توجه بود بعد از مدتها آمده بود زیارت اتباد کربلا رفت پیش مرحوم میرزا رحمت الله علیه یه ملاقاتی با همدیه گفتگو میکردن بعد از مباحثه که تمام شده بود میرزا شیرازی متوجه شدن که در اون مباحثه که بین میرزا و این مولا محمد هرندی رحمت الله علیه درگرفته حق با مولا محمد هرندی بوده و مرحوم میرزا در اون مباحثه حرف این مولا محمد هرندی رو قبول نکرده بود بلا فاصله مرحوم میرزای بزرگ شیرازی صاحب فتوه تنباکو مرجعیت عام دستور میدن یه نامهی بنویسن میدن به یه قاسدی که سواره با سرعت بره کازمین و پیام میرزا رو به مرحوم مولا محمد هرندی برسونه و بگه حق با شما بود در اون مباحثهی که ما کردیم حق با شما بود و من اشتباه کرده بودم ببینید پذیرش حق یعنی این قضیه دیگری نقب بکنم مرحوم فیض کاشانی رحمت الله علیه در باره یک مسئله علمی با مرحوم مولا خلیل قزوینی رحمت و رضوان خدا بر او مناظره کرده بودن مباحثه کرده بودن خب نظر جناب فیض کاشانی با نظر مولا خلیل قزوینی متفاوت شده بود هر کدام سعی می کردن که رأی خودشون رو اثبات بکنن دلاخره مرحوم قزوینی حرف فیض رو تختعه کرده بود و کلام خودش رو صحیح دونسته بعد از چند روز مرحوم مولا خلیل قزوینی متوجه شده بود که حرف فیض کاشانی رحمت الله علیه درست بوده و خودش اشتباه می کرده برای همین ایشون از قزوین پیاده راه می افته به سمت کاشان بعد میره در خانه مرحوم مولا محسن فیض کاشانی رحمت الله علیه که میرسه از دم در فریاد می زنه یا محسن قد اتا کلمسی ای محسن گناهکار آمده کسی که اشتباه کرده بوده آمده میاندو سلام و احوال و پرسی و تعارفات معمولی بعد مرحوم قزوینی رحمت الله علیه و مرحوم مولا محسن فیض کاشانی میره در اون مسئله حق با شما بوده اومدم بگم که حق با شما هست و برون هرچه مولا محسن اصرار می کنن که بمونید استراحت بکنید ایشون میگن نه من فقط و فقط به قصد اعلام اشتباه خودم اومدم باید برگردن و بر میگردن به سمت قزوین این یعنی حق پذیری آدم اگه بفهمه اشتباه کرده به اشتباه خودش اعتراف بکنه حالا تو خونه ممکنه باشه محل کار ممکنه باشه در مقابل بچه من ممکنه باشه اگه اشتباه کردیم پافشاری روی خطای خودمون انجام ندی انشاءالل موسیقی سدای مندگاه جلوی از جامعه دینی رادیو معارف یعنی چهی به جهان روشناری و معرفت رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب بگذار از بدبتازد نوشته ی محبوب زاره موسیقی نویسنده تیه کننده و کارگردان حسن توقف راوی ماکان رزای پور بازیگران امیر عباس توفیقی معصومه عزیز محمدی ماکان رزای پور سدا بردار رامین آمیاشبور موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از رودیو معارف میشنوید در این برنامه گذیده ی از کتاب بگذار از بدبتازد در ساختار روای نمایشی اقتباس و روایت میشه نویسنده در این اثر زندگی هماسی و معنویه هر ابن یزید ریاهی رو روایت کرده این کتاب خاننده رو به سفری روحانی در مسیر رستگاری و تحول این شخصیت برجسته میبره در برنامه غرب تا جایی شنید که لشکر هر کاروان امام رو در منزلگاه زوحسم محاصره کرد امام به حضرت عباس دستور دادن تا همیه لشکریان هر وسباشونو سیراب کند و حالا ادامه ی روایت کتاب بگذار از بدبتازد در قسمت چهارم هزار کام تشنه در منزلگاه زوحسم سیراب شده بود کمی که گذشت بکر پسر هر سرشو به گوش پدرش نزدیک کرد و گفت پدر آب در این بیابان حکم گهج را دارد حسین سخیره روزهای پیش رویش را به ما بخشید و حتی از پای من را هم سیراب کرد شکش ندارم میخواهد نمکیرمان کند این سخاوت در آل علی سابقه دارد بکر تو نفس فین را دیده ای نز بزرگواری علی چیزی میدانی در نبرد سفین معاوی آب را به روی سپاهیان علی بست و یک روز تمام آنان را تشنه نگه داشت همین که علی بر نهروان چیره گشت یارانش از او خواستند آب را بر لشگر معاویه بمندد اما او گفت به خدا سوگند که من هرگز با آنان همانند خودشان مقابله نمی کنم با شنیدن این حرف بکر به سمت لشگر رفت میخواست بین لشگر سیراب رو لبهای مرتوب رو ببین و راز سخاوت امام حسین رو درک کنه کمی که گذشت عبدالله به سمت هر رفت و گفت امیر آتش به جگرم افتاده فرجام این دیدار جنگی تن به تن است در فرجام تحجیر کن امیر که طاقتم تاخ شده است امام در حلقه یارانشون به هر و عبدالله نگاه کردن انگار از زمیر عبدالله خبر داشتن کمی که گذشت حضرت نگاهشون و از عبدالله و هر گرفتن و به آسمون خیره شدن بعد به سمت اونا رفتن و فرمودن ابن ریاهی ما در این منزل توقف کرده ایم تا پناهی بگیریم و قدری بیا ساییم وقت فریزه زهر است حال که اتش شما فرم نشسته ما به نماز می ایستیم امیر کابوس مرگبار برای من شیرین تر است از این که ببینم شما آزدین با لازدی تا برای خاندن نماز جماعت با حسین وزوب سازیم نفرمانی نیش زهراغی نغربی بود که از گوش گوشه لشکر به جون هر زهر می ریخت بکر که طاقتش تمام شده بود روب عبدالله و پیر مرد کرد و فریاد زد اختیار سرباز با امیر لشکر است شما که از سیاست چیزی نمی دانید خاموش باشید و به فرمان امیرتان سر بسپارید وگرن راهتان را کش کنید و به کوفه بازگردید صدایت را پایین بیا هر دستشو بالا گرفت و با صدای بلند گفت همه ساکت شوید و گوش کنید چه می گویم هم همه فروکش کرد و لشکر ساکت شد هر گفت ما با حسین نماز می خانیم ما برای جنگ نیامده ایم ما برای جنگ نیامده ایم نماز می خانیم و مانه حرکتشان به سمت کوفه می شویم بعد هم پیچی می فرستیم و منتظر فرمان امیر عبیدالله ابن زیاد می مانیم اگر دستور امیر باشد قافله حسین را تا دار الاماره کوفه همراهی می کنیم و اگر مقصد ما قصر خلیفه یزید ابن معاویه باشد قافله حسین را به شام می بریم هر کس طاقت این نماز را ندارد به کوفه بازگردد پور جمله ای آخر را طوری با تحدیر گفت که دیگه کسی مخالفت نکرد و حرفی نزد بعد مشخول وضوع گرفتن شد بکر که وضوع گرفته بود به نقطه ای خیره شد پور روبه اون کرد و گفت خوشت تدبه ها را رست می کنی بسات؟ آره پدر بین دارم زمانی که سربرسجده داریم جنگاوران لشکر بگوریزند و ما را تنها بگذارند کسانی که بر تبلی اختلاف کوبیدند در قبیله خودشان نفوز دارند نگرانه باش بکر حتی اگر تو هم مرا رها کنی و بروی من دست تنها مانه ورود خسین به کوف خواهم شد من جلو هر جنگی را خواهم گرفت آه پدر ما بر سر چه می جنگیم؟ لشکر ما و کاروان حسین هر دو به سویه قبله و خطا به ایک خدا به نمازی واحد میستند هر دو ما سوره واحد را می خانیم و هر دو ما سوره واحد را می خانیم آین مشترک را به جامعه بریم بکر تو اولین کسی هستی که راز استرار مرا برای خاندن نماز جماعت با خسین فهمیدی تصمیم من برای اقامه این نماز بی جهت این همه اختلاف و استراب را در سپا برپانه کرد اقامه نمازی واحد میان صفوف خسین و یزید معنایی جز پرهیز از جنگ ندارد عبدالله که حرفایه رو شنیده بود گفت این نمازی نماز باطل است امیر چگونه به کسی که وقتت مسلمانان را برهم زد اختلاف کنیم شورشکری که بر امیر مسلمین توقیان کرده را چه به نماز کمی که گذشت امام مقابل لشکر هر ایستادن و فرمودن ای مردم من بدون دعوت شما نیامدم این شما بودید که نامه و قاسد فرستادید و اسرار کردید و مرا به کوفه فراخانید شما گفتید پیشوا نداریم بیا تا شاید در پرتوه راه نمایی های تو به حق راه یابین اکنون من آمدم اگر به عهد خود باقی هستی در میان شما میمانم وگر نه به وطنم باز میگردم سکوت تو سهرا حاکم شد و سلابت کلام امام قفل خاموشی به دهن همه زده بود کمی که گذشت صدای اعظام تو سهرا پیچید امام شما با لشکریان خودت نماز بخان من نیز با اصحاب خودم نماز میخانم هر مثل تشنکامی که به چشمه رسیده باشه سرشو پایین انداخت و گفت شما نماز بخانید و اجازه دهید ما نیز پشت سرتان به نماز بیستیم امام دیگه حرفی نزدن حضرت با سکوتشون بهترین جوابو بهوردادن فرمانده لشکریان گوفه با اشاره دست نماز ردیف ردیف پشت سر امام تشکیل داد کمی که گذشت صدای تکبیر امام تو سهرا تنین انداخت تکبیر زیر نور عمود خرشید انگار همه تاریکی ها رو از مقابل چشمه هر کنار زده بود لابلای صفهای نماز روتهای مواجی از نور جاری شده بود در ذهن هر دو دشمن بروی هم شمشیر کشیده بودن جنگ جوی نور بر تاریکی میتاخت و رجز میخوند اخری من تاریکی روب شکست بود چیزی نمونده بود که ضربت شمشیر نور اونو از پادر بیاره تنها یک شرط برای سقوط تاریکی لازم بود این که نماز امام به آخر نرسه اما رسید بعد از نماز باکر ایرو به پدرش کرد و گفت پدر؟ بعد از این چه باید کرد؟ امام سرش سجده برداشتن پر خودش رو مثل عرابه ایرو دو کاسه ی زانو پیش کشید و به امام گفت یب نری با شما سخنی دارم اخری من تاریکی نیمه جون از گوشه ی ذهن هر بلند شده بود هر روب امام ادامه داد شما پیش از نماز به یاران من از دهوتی سخن گفتید که من از آن بیخبرم امام به هر نگاه کردن هر سنگینی کوه ابو غبیس رو رو شونهاش حس کرد و بی اختیار شونهاش پایین افتاد صدای امام بند بند تن اونو لرزند تو فرمانده ی این لشگری به من بگو آیا با من هستی یا بر من اخری من تاریکی دوباره جون گرفته بود هر شونهاش رو بالا داد و ایستاد ابن زیاد در چهار گوشه ی ذهنش پر سمی زد هر صداش رو صاف کرد و گفت من مهمورم تا از شما برای خلیفه یزید ابن معاویه بیعت بگیرم امام ایستادن و فرمودند لا حول ولا قوت اللہ لا بالله العلی العظیم یاران نزدیک هر دور تا دور اون با شمشیرهای برهنه ایستاده بودن برق شمشیر با کهر زیر نور خرشید بین خیمه ها تکسیم شد امام رو به لشگره هر کردن و فرمودن شما برای من نامه نوشته اید اگر به دعوت خود پای بندید بار دیگر پیمان ببندید تا مطمئن شدم و اگر از آمدن من خوشنود نیستید به همان جایی باز میگردم که از آن آمدم قربا این که میدونه صده زیادی از خوفیان به امام نام نوشتن گفت یا ابا عبدالله ما از این نامه ها و فرستادگان آن بیخبریم امام رو به اغبت ابن سمآن کردن و فرمودن ابن سمآن آن خرجین را بیا بر ابن سمآن به خیمه رفت و کمی بعد با خرجینی بیرون اومد نامه های از گوشه گوشه اون سرک میگشید امام به ابن سمآن گفتن که خرجین رو مقابل خور بذاره بکه ایری میتابتر از پدرش دست برد وسط نامه ها و توماری رو بیرون کشیده اونو باز کرد امزای صد نفر از قبیلهی در حوالی کوفه پای اون بود نامه دوم با امزای سی صد مرد تن اومد از قبیله دیگه ای بود بکه ایری نامه یه ثوم و چارومن بیرون آبود خور حس و حال عجیبی پیدا کرده بود دلش میخواست اون شنزار داغ بدوه و خودشو از زیر نگاه سنگین یاران امام بیرون بکشه خور در جدال برای فرار بود که یکی از خفاش های چشم ابن زیاد رو پلکش نشست و بیدولاه این بار شمشیر به دست تو زهن خور میتاخد یزید دست برده بود زیر چونه ی خور و اونو صاف مقابل امام نگه داشته بود خور آب دهانشو فرو داد و جسورانه گفت یا ابا عبدالله نامه ها درست است امام فرمودن مرگ به تو از این کار نزدیک تر است با شنیدن این حرف بدن حور لرزید رنگ با کره هم پرید اون به دستای پدرش خیره شده بود و لصف شماری میکرد تا با اولین اشاره اون با زربه شمشیر به امام جواب بده حور تو فکر رفته بود خور درست دارد خدایا حسین با من چه کرد؟ تا کنون هرگز خودم را چون این ناتوان ندیده بودم حکم امیر بلاد اسلامی در دستم است اما باز هم در مقابل حسین ناتوانم حور تو فکر بود که صدای پسرش با کهی رو شنید چه شده پدر؟ چرا با ساقه حسین را ندادید؟ چرا فرمان نمیده ای تا در چشم همزدنی همه ی این تاغیان را از دم تیخ بگذرانم؟ خور چشماشو بست و حرفی نزد کمی که گذشت با صدای امام چشماشو باز کرد ای پسر یزید ریاهی اصحاب من با یاران تو می جنگند و من با خود تو می جنگم اگر مرا کشتی سرم را نزده ابن زیاد ببر و اگر من تو را کشتم قومت را از دست تو آسوده کردم در ذهن حور جنگ جوی نور زربهی به پیشونی حریمن تاریکی زد یا ابا عبدالله من مهمور به جنگ با شما نیستم بلکه مهمورم که شما را به کوفه نزده امیر و بیدولا ابن زیاد ببرم حال که نمی پذیرید با من بیایید راهی را انتخاب کنید که نه به کوفه منتهی شود نه به مدینه امام روبه برادر بزرگوارشون حضرت عباس کردن و فرمودن زنان و کودکان را بر مرکبها بنشانید تا ببینیم این مرد و لشترش چه می خواهند باد می وزید و نامه ها را تکن می داد باد می وزید و حضن ناشناختر را به قلب هر می دمید دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب بگذار از پپ تازت خدا نگهدار رایتویی برنامه بسازید هر جای این دیار که هستید کافیه با شماره 162 تماس بگیرید راه نمای ما باشید تا براتون برنامه های بهتری بسازید ما به شوق شما اینجاییم شماره تلفون روابط عمومی سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران رایتویی برنامه بسازید کافیه بسازید کافیه درست دارید شماره 30955 پیام وصان سروش به نشانی راژیو اربعین و سایت راژیو اربعین دات آی آر میباشد راژیو اربعین آقایان خانم ها سلام آیا میدونستید گردنبندی که آیات قرآن روی اون حک شده اگه اون کلمات قرآنی به پوست بدن برخورد کنه حکم شرعیش چیه میگم براتون اون دسته از خانمهایی که گردنبندهایی به گردنشون میدونه اگه این دسته از خانمهایی که آیات قرآن روی اون حک شده باید بدونن که طبق فتوه مراجع تقلید برخورد پوست بدن با آیات یا حتی کلمه ها و حروف قرآنی شرعن جایز نیست مگر این که وضوع و تهارت داشته باشن در این صورت برخورد اون آیه یا کلمهی که روی گردنبندشون نوشته شده با پوست بدنشون مشکلی نداره نکات کنکوری یک این که مراجع تقلید فتوه دادن که لمس قرآن کریم بدون وضوع جایز نیست فقط شامل لمس کردن با دست نیست و هر عوضی از بدن رو شامل میشه دو اون خانمهایی که و انیاکات یا کلمه های قرآنی دیگر رو به عنوان گردنبند استفاده میکنند میتونن با قرار دادن پوششی روی اون و یا پوشیدن زیر پوش کاری کنند که اون کلمه یا جمله قرآنی با پوست بدنشون برخوردید نداشته باشه ارادتمند از ایران صدا ایران صدا ایران صدا ایران صدا