ای خیر الکدامی ساعتن نخ من جمعی سدای فضیلت و فطرت ساعتن نخ من جمعی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمين و صلی اللہ علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا به هممون توفیق بده اهل عمل به دستورات حضرات معصومین علیهم صلوات الله باشیم قرآن کریم به ما دستور میدهد اعوذ بالله من شیطان الرجیم یا ایوها الذین آمنو انفقو مما رضغناکم من قبل ان یعتی یوم لا بیعنفیه ولا خواهیم خلاه ولا شفاعتون ولکافرونه مدبالمون چقدر این دستور انگیز بخش و البته ترسناکه ای کسانی که ایمان آبرده اید از آن چه به شما روزی داده این انفاق کنید قبل از آن که روزی فرا برسد که در آن نداد و ستدی است و ندوستی و شفاعتی و کار فران ستم کاراند روز قیامت میرسه دیگه دستمون بسته است نمیتونیم کاری بکنیم در روایت هست حضرت فرمودن انوال خودتون رو بفرستید برای خودتون به قیامت چجوری بفرستیم انفاق بکنید حضرت فرمودن کسی که میخواد از یک گردنه ای عبور بکنه و میدونه در این گردنه دوزدانی هستن که مال او رو میگیرن مال خودش رو به یک عیار مطمئن تحویل میده که اون طرف گردنه از او تحویل بگیره گردنه مرگ پیش روی ماست که ما انوالمون رو نمیتونیم به خودمون ببریم و این مرگ انوال ما رو از ما میگیره برای این که بعد از مرگ انوالمون به دستمون برسه باید انوالمون رو در راه خدا انفاق کنیم به فقرها بدیم خدای متعال پس از مرگ انوال ما رو در اختیارمون قرار میده خدا هممون رو اهل انفاق قرار بده انشاءالله خدا رحمت کنه مرهوم آخوند خراسانی خدا رحمت کنه مرهوم آخوند خراسانی از علمای مزرگ نجف میگن یه تاجر پولداری از بغداد آمده بود نجف خدمت ایشون و یک عبا بسیار گران قیمت رو خدمت ایشون داده بود و گفته بود که آجان این عبا صدقه نیست سهم امام هم نیست من پول خالص زحمت کشیدهی که خمسش رو دادم حقوق مالیش رو پرداختم و هیچ مال شبهناک حرامی هم درش نیست رفتم یه عبای گران قیمت تهیه کردم و خدمت شما دادم مناسب نیست عبای مرجع تقلید پاره باشه کهنه باشه این عبای کهنه رو بگذارید کنار و این عبای نوی گران قیمت رو استفاده بکنید مرحوم آخوند رحمت الله علی تشکر کردن از اون تاجر عبا رو هم قبول کردند و وقتی که تاجر از نجف رفت بلا فاصله مرحوم آخوند رحمت الله علی این عبا رو دادن به یک طلبهی و گفتن این رو ببر در بازار به فلان عبا فروش بفروش من اون رو میشناسم انسان صادقی بی دود و کله که کم قیمت نمی کنه این عبا رو بفروش به اون و بعد مقدار زیادی عبا تهیه کن و بین طلبه ها که احتیاج دارن تقسیم کن ایشون میگه من رفتم همون عبا رو فروختم چهارده عبای معمولی میشه و اون چهارده عبای معمولی رو اووردیم و مرحوم آخوند رحمت الله علی همه اونها رو به طلبه های دیگری هدیه کرد بعد فرموده بود ما با همین عبای وصلدار زندگی میکنیم ملک الموت که بیاید به عبای آدم نگاه نمی کند ملک الموت به پرونده من نگاه میکند و جان من رو میخواهد بگیرد عبای که میخوام بگذارم و برم عبا رو فروخته بودن و بین فقرها تقسیم کرده بودن آخوند خراسانی رحمت الله علی سه فرزند دارن سه عروض دارن و خودشون در یک خانه محقر زندگی میکنن هر کدوم یک اتاق بهشون رسیده یه وقتی یکی از عروضهای ایشون فرزندان ایشون اومده و گفته آقا جامون تنگه واقعا اگر میشه یک فضای دیگری فراهم بشه مرحوم آخوند رحمت الله علی وقتی خوب گوش داده بودن به حرف ایشون گفته بودن بابا جان اگر قرار باشد با منزلهای این شهر رو ما بیاییم و بین مستحقین تقسیم بکنیم به ما بیش از اینی که الان نشسته ایم به ما نمیرسه همین مقدار ما رو بسه نقل میکنن مرحوم حاج آنجفی قوچانی رحمت الله علی میگن که من شاگرد آخوند خراسانی بودم خب در اون زمان میدیدیم اغلب مردم آب شور میخوردن آب نجف آب شور بود عده ای بودن که پول قرض میکردن یا پول داشتن میرفتن آب شیرین تحییمی کردن مرحوم آخون رحمت الله علی حتی برای برخی از فقرها آب شیرین تحییمی کرد اما خود ایشون با این که میتونست از آب شیرین استفاده بکنه آب شیرین استفاده نمیکن میگفتن آهاجان شما چرا آب شیرین استفاده نمیکنید ایشون میگفتن تا وقتی که همه مردم نجف نتونند آب شیرین استفاده بکنند من از آب شیرین نمیخرم و نمیخورم آنما آهاجان نجفی قوچانی نه اون میکنن یه وقتی پیشکار مرحوم آخون رحمت الله علی آمد تو حجره ما نشست و گفت گرم است و به بحانه این که خودش رو باد بزنه بلند شد باد بزن رو از روی تاخشه برداشت مقداری پول روی تاخشه گذاشت و خودش رو باد زد و دو مرتبه اون باد بزن رو گذاشت سر جاش رفت من فهمیدم که برای من این پول رو گذاشته بود بعدن از اون بنده خدا پرسیدم آهاجان این پول رو برای چی شما آوردید؟ گفت مرحوم آخون رحمت الله علی به من فرمودن این پول رو به حاجه ها نجفی قوچانی برسن کسی هم متوجه نشه حاجه ها نجفی میگن این وقتی بود که من در تنگ نای سخت قرار گرفته بودم و این که مرحوم آخون از کجا متوجه شده بودن که من گرفتار مالی دارم برای من معلوم نشد ولی او به فکر فقراء بود و انفاق میکرد و از اونها دستگیری میکرد خدا به هممون توفیق بده اهل دستگیری از فقراء باشیم انشاءالله موسیقی برای ازویه در کانال رسمی رادیو معرف در پیام رسانه بله در پیام رسانه بله میتونین عدد 96 رو به سرشماری 1058-82 ارسال کنید دسترسی به پشت سحنه برنامه ها دسترسی به آباها، نباها و میان برنامه ها در یافت برنامه های جدید و پرمخاطب دسترسی به آخرین اخبار و اطلاعات معرفی همه و همه در پیام رسانه بله برای ازویه در کانال رسمی رادیو معرف در پیام رسانه بله فقط کافی عدد 96 رو به سرشماری 1058-82 ارسال کنید تا براحتی ازو خانبادی بزرگ رادیو معرف بشید موسیقی اکساین رادیو معرف موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب بگذار از بد به تازد نوشته یه محبوب زاره موسیقی موسیقی خدای بزرگ در برنامه قبل ماجراهای دو منزلگاه اوزه بلهجانات و قصر بنی مقاتل رو شنیدین و حالا ادامه ی روایت کتاب بگذار اصبت بتازد در قسمت هفتم صبح روز دوم محرم بود هر ابن یزید ریاهی از خیمه ها دور شد دلشوره ی پسرش بکر دوباره به جونش افتاده بود تا چشم کار میکرد بیابون بود و برهود هر دستشو سایبون چشماش کرده بود و منتظر به بیابون خیره شده بود تا خبری از پسرش با کهر برسه تو خودش بود که با صدای شیحه اصبی که تازه از راه رسیده بود به خودش اومد ادهی از لشکریان هر اصب و محاصره کردن مردی که روی اصب نشسته بود تو ماری رو تو هوا تکون داد و با صدای بلند گفت من غاسد امیر عبید الله ابن زیادم و نامه ای برای شما دارم یکی از لشکریان نامه رو از غاسد گرفت و به فرموندشون هر ابن یزید ریاهی داد هر نامه رو گرفت و زیر لب خوند وقتی فرستادم نزد تو آمد و نامه به دستت بسید بر قصه این سخت بگیر و او را فرود نیاور مگر در بیابان بی حسار و بدون آب به فرستادم دستور دادم و جدا نشبد تا خبر انجام فرمان مرا بیاورد بسنا لحن عبید الله ابن زیاد پر از کی نبود عبو تارخ که کنار هر ایستاده بود رو به اون کرد و گفت امیر فرمان ابن زیاد را ارتاعت کن فرصت زیادی نداریم با شندن این حرف هر تو فکر رفت و با خودش گفت این دیگر چه نامه و خبری بود فقط جانب بسرم با کرد بود که میتوانست مرا تا این اندازه به حراس اندازد باید از این حراس و تردید به جای پناه ببرم کدام نقطه اهم تر از نگاه حسین هر با این فکر به سمت خیمه امام رفت وارد شد و مقابل حضرت نشه از بعد نامه رو به سمت امام گرفت و گفت یبنه رسول الله این نامه عبید الله است روز هاست که شما را در حسار لشگر خود همراهی می کنم اما خدا می داند که نگرانتان هستم و از آن چه پیش روی شماست حراس دارم عبید الله دست از سر شما بر نخواهد داشت امام نامه را گرفتن و خوندن بعد رو به هر کردن و فرمودن باشد حال که معمور به محاصره مایی بگذار در قاضری فرود بیاییم هر سر شوپاین انداخت و گفت یا عبا عبدالله پی که ابن زیاد بیرون خیمه ایستاده و معمور از که رفتار مرابع او گزارش کند چاره ای جز متوقف کردن شما در همین سهرانه دارم هور اینو گفت و مثل فرار تیری از چله کمان از زمین کنده شد و از خیمه بیرون رفت می خواست هر طور شده از زیر نگاه سنگین امام خلاس بشه خبر کشته شدن قیص ابن مصهر به امام رسیده بود و همه می دونستن که حضرت دیگه فرستادهی تو کفه ندارن امام لحظه به لحظه تنها تر می شدن بوی فرات به مشام می رسید و حزن و اندوهی قریب سهرارو پر کرده بود هور به سمت امام رفت و گفت نمی توانم شما را به قاضیتی بیرون کنیم امام آهی کشیدن و پرسیدن نام این سرزمین چیست؟ پیر مردی از قبیله بنیستد گفت یکی از نام های این سرزمین کربلاست با شنیدن این حرف امام زیر لب گفتن خدایا از کربلا به تو پناه می آورم یاران امام دور اون بزرگوار حلقه زدن حضرت روبه اونا کردن و فرمودن خدایا از کربلا به تو پناه می آورم اینجا جایگاه رنج و بلاست پدرم هنگام حرکت به سوی سفین از این نقطه گذشت من همراهش بودم که ایستاد و نام این خاک را پرسید و فرمود اینجا جایگاه فرود آمدن مرکبها و ریخت شدن خونهاست کاروانی از خاندان رسول خدا در اینجا فرود می آیند امام دستور توقف دادن خیمه ها یکی یکی برفراشده شد کمی که گذشت حضرت رو کردن به پیر مردی از قبیله بنی اسد و از اون خواستن مردان بنی اسد و صاحبان اون سرزمین رو حاضر کنه کمی که گذشت ادهی از مردان بنی اسد به خیمه امام رفتن حضرت زمین های کربلا رو از اونا خریدن یکی از لشکریان هر که خبر رو شنیده بود به سمتون رفت و گفت یا امیر عبا عبدالله زمین های کربلا را به قیمت شهست ازار درهم از صاحبانان خرید و به آنان بابذار کرد حسین با فروشندگان شرط کرده که پس از او مردم را به سوی مزارش را نمایی کنند و به مدت سه روز میزبانه زائرانش شوند به نظر میرسد او از جان خود و اهل و ایالش گذشته است مرد اینو گفت و از خیمه بیرون رفت هر ساکت بود و حرفی نمیزد کمی که گذشت پرده خیمه کنار رفت و خالد و پسرش در آستانه در ظاهر شدن همونایی بودن که چند روز قبل مقابل هم ایستاد و دعوا کرده بودن هر با اشاره از اونا خواست وارد خیمه بشن خالد و پسرش رو زمین زانو زدن خالد گفت امیر ما را ببخش آمده این بگوییم هر جنگی باشد من و پسرم تا پای جان در کنار شما خواهیم ماند آمده این با شما عهدی تازه ببندیم با شنیدن حرفای خالد هر تو فکر رفت و با خودش گفت بویدر همودینار به مشام خالد خورده است که به دنبال جنگ است و صدای دارای حسین را در سر می پروراند او و بسرش به حوث گرفتن غنائم کاربانی محیاشدن که صاحبش به یک اشاره سهرایی را خرید هر با این فکر رو به خالد کرد و گفت من برای جنگ با حسین نگامدم هر بلند شد و از خیمه بیرون رفت بعد بسفش که به تیرکی خیمه بسته شده بود و پوزه به خاک می مالید خیره شد و زیر لب گفت آشا که اسب من برای جنگ با حسین زین چود هر با این فکر رو به خالد کردن غنائم که صاحبش به یک اشاره سهرایی را خرید هر با این فکر رو به خالد کردن غنائم که صاحبش به یک اشاره سهرایی را خرید اگامانم روزهای سختی در پیش است حسین تصمیم نمی شود اما آغازگر جنگیز نخواهد بود پس خودت را آماده کن امیر آنچه خلاف خاسته تو ستفا خواهد افتاد اگامانم نامه بعدی و بیدولا دستور جنگ باشد آنگاه تویی که باید بر ناغوس جنگ با حسین بکویی حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید ریاهی رو پر کرده بود حس می کرد کسی دست و قفصه حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود حس ناخوشایندی وجود هر ابن یزید رو پر کرده بود